فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دزیره

کتاب دزیره

نسخه الکترونیک کتاب دزیره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دزیره

آن‌چه کتاب دزیره را خواندنی و جالب می‌کند، و پس‌از نیم‌قرن هنوز هم آن را جزو پرخواننده‌ترین کتاب‌ها قرار می‌دهد، به‌طور حتم داستان زندگی دزیره کلاری دختر حریرفروشی در مارسی نیست که به مقام ملکه‌ی سوئد و نروژ رسید و نه این واقعیت تاریخی که خاندان سلطنتی فعلی سوئد فرزندان، یا درواقع نوه و نتیجه‌های همان برنادوت، گروهبان ساده‌ی ارتش هستند. البته داستان زندگی او و خانواده‌اش خالی از لطف و گیرایی نیست و همچنین قلم روان و شیوای آن‌ماری سلینکو، اما آن‌چه به این کتاب ارزش و اهمیت خاصی می‌دهد، درواقع زندگی‌نامه‌ی یکی از بزرگ‌ترین و سرشناس‌ترین چهره‌های تاریخ نه‌تنها فرانسه بلکه دنیاست، ولی نه به آن صورتی‌که در شرح‌حال‌ها و زندگی‌نامه‌های گوناگون و بی‌شمار آمده است، و نه حتی به آن شکلی که در خاطرات خود ناپلئون منعکس است. لحن ساده و صمیمی و داستان جذاب کتاب و نیز فیلم معروفی که با شرکت مارلون براندو در نقش ناپلئون از آن تهیه شد، آن را جزو کتاب‌های پرخواننده و پرفروش کرد، ولی باعث ارزش واقعی آن نشد. آن‌چه این کتاب را از ردیف بست سلرهای امریکایی خارج می‌کند، و ارزشی سوای ارزش تجاری به آن می‌دهد شرح حال ساده و به‌ویژه خصوصیات اخلاقی، روحی، جسمی و بلندپروازی‌های ناپلئون است که، با دقت و ظرافت تمام، بدون ادعای تاریخ‌نگاری، در این کتاب آمده است.

ادامه...

بخشی از کتاب دزیره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

آن چه کتاب دزیره را خواندنی و جالب می کند، و پس از نیم قرن هنوز هم آن را جزو پرخواننده ترین کتاب ها قرار می دهد، به طور حتم داستان زندگی دزیره کلاری دختر حریرفروشی در مارسی نیست که به مقام ملکه ی سوئد و نروژ رسید و نه این واقعیت تاریخی که خاندان سلطنتی فعلی سوئد فرزندان، یا درواقع نوه و نتیجه های همان برنادوت، گروهبان ساده ی ارتش هستند. البته داستان زندگی او و خانواده اش خالی از لطف و گیرایی نیست و همچنین قلم روان و شیوای آن ماری سلینکو، اما آن چه به این کتاب ارزش و اهمیت خاصی می دهد، درواقع زندگی نامه ی یکی از بزرگ ترین و سرشناس ترین چهره های تاریخ نه تنها فرانسه بلکه دنیاست، ولی نه به آن صورتی که در شرح حال ها و زندگی نامه های گوناگون و بی شمار آمده است، و نه حتی به آن شکلی که در خاطرات خود ناپلئون منعکس است.
همان طور که گفتم لحن ساده و صمیمی و داستان جذاب کتاب و نیز فیلم معروفی که با شرکت مارلون براندو در نقش ناپلئون از آن تهیه شد، آن را جزو کتاب های پرخواننده و پرفروش کرد، ولی باعث ارزش واقعی آن نشد. آن چه این کتاب را از ردیف بست سلرهای امریکایی خارج می کند، و ارزشی سوای ارزش تجاری به آن می دهد شرح حال ساده و به ویژه خصوصیات اخلاقی، روحی، جسمی و بلندپروازی های ناپلئون است که، با دقت و ظرافت تمام، بدون ادعای تاریخ نگاری، در این کتاب آمده است. ناپلئون بناپارت را ما در این کتاب، عریان، بدون آن پیرایه های حماسی و قهرمانی که فرانسوی ها دوست دارند به او ببندند و آن همه جنگ ها و کشتارهای بیهوده اش را نادیده بیانگارند، و نیز بدون دادن ابعاد اغراق آمیزی که تاریخ نویس ها به او بسته اند، به عنوان فردی تاریخی با همه ی نقطه ضعف ها، بی رحمی ها، جاه طلبی ها، آن طور که واقعاً بوده و نه آن طور که شرح حال نویس ها کوشیده اند از او اسطوره ای بی همتا بسازند نشان داده است. به نظر من اگر کسی می خواهد به شخصیت واقعی و فردی پدیده ای به نام ناپلئون بناپارت و خانواده اش پی ببرد، این کتاب جواب گوی این انتظارش هست. آکادمیسین تارله، تاریخ نویس بزرگ روس هم به نحو بسیار جالب و مستندی ناپلئون را به تصویر کشیده، ولی بیش تر از جنبه های سپاهی گری، جنگ ها، دسیسه ها و کشت و کشتارها. ولی سلینکو ناپلئون را به عنوان فردی عادی، مانند من و شما ترسیم کرده و زیبایی و ارزش کتاب هم در همین نکته است.
آن ماری سلینکو در سال ۱۹۱۴ در وین زاده شد، دختر صنعت گری اتریشی بود، تاریخ را در دانشگاه وین آموخت و بعدها نه تنها نویسنده بلکه خبرنگار روزنامه ی فرانسوی انترازیژان شد. هنگام تهیه ی گزارشی درباره ی سازمان ملل در ژنو با ارلینگ کریستیانسن، دانشجوی دانمارکی آشنا شد، که خود را برای دیپلمات شدن آماده می کرد و در سال ۱۹۳۸ با هم ازدواج کردند و از ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۳ در دانمارک ساکن شدند.
موقعی که در جنگ جهانی دوم دانمارک از سوی ارتش نازی اشغال شد، آن ماری سلینکو به عضویت نهضت مقاومت زیرزمینی کشورش درآمد، و همراه با شوهرش با سوارشدن در قایقی ماهی گیری از چنگال گشتاپو گریختند. پس از ساکن شدن در کشور سوئد ــ که سلینکو به عنوان مترجم صلیب سرخ جهانی کار می کرد، به فکر افتاد زندگی نامه و تاریخچه ی خاندانی را که هنوز هم در سوئد سلطنت می کند بنویسد، از آغاز تا به امروز. از همان زمان و پیش از این که جنگ جهانی به پایان برسد، شروع به جمع آوری اسناد و مدارک و اطلاعات نه تنها درباره ی اعضای اولیه ی این خاندان بلکه درباره ی ناپلئون و خانواده اش کرد. پس از جنگ به مطالعات و بررسی هایش در لندن و سپس در پاریس ادامه داد. این پژوهش ها پنج سال به طول انجامید و نوشتن کتاب هم دوسال.

سلینکو در سال ۱۹۸۶ در کپنهاک درگذشت.
پ. ش

بخش نخست: دختر حریرفروشی اهل مارسی

فصل اول

مارسی، اوایل ژرمینال سال دوم (یا اواخر مارس ۱۷۹۴، بنا به تقویم منسوخ شده ی مامان)

به گمان من زن هایی که سینه ی پر و پیمانی دارند، خیلی مورد توجه مردها قرار می گیرند. به همین دلیل به خودم گفتم فردا چهارتا دستمال توی بالاتنه ی پیراهن یقه بازم می چپانم تا واقعا قیافه ی آدم بزرگ ها را پیدا کنم. درحقیقت هم اکنون هم احتمالاً جزو آدم بزرگ ها هستم، ولی هنوز همه درست متوجه این موضوع نمی شوند.
نوامبر گذشته چهارده سالم تمام شد و پدرم این دفتر خاطرات زیبا را برای زادروزم به من هدیه داد. طبعا نوشتن در این صفحه های سفید زیبا حیف است. این دفتر کتاب مانند قفلی هم دارد که می توانم آن را ببندم. هیچ کس، حتی خواهرم ژولی هم نخواهد فهمید چی توی آن نوشته ام. این آخرین هدیه ی پدر عزیزم است. اسم پدرم فرانسوا کلاری، فروشنده ی حریر در مارسی بود که دو ماه پیش بر اثر بیماری ذات الریه درگذشت.
وقتی این دفتر را میان سایر هدیه های زادروزم روی میزم دیدم، از او پرسیدم در آن چی بنویسم.
پدرم لبخندی زد، پیشانی ام را بوسید و گفت: «داستان زندگی برناردین ـ اوژنی دزیره کلاری را.»
و ناگهان حالت تاثری روی چهره اش نمایان شد.
امشب شروع می کنم به نوشتن زندگی آینده ام، چون آن قدر منقلبم که خوابم نمی برد. به همین علت است که بی سروصدا از رختخوابم بیرون آمده ام. امیدوارم شعله ی لرزان شمع، ژولی را که در همین اتاق می خوابد، بیدار نکند. چون اگر بیدار شود، داد و بی داد راه می اندازد.
دلیل هم دارد که منقلب باشم، چون فردا با زن برادرم سوزان باید بروم پیش نماینده ی خلق که اسمش آلبیت است و از او خواهش کنم به اتی ین کمک کند. اتی ین برادر بزرگم است و جانش در خطر است. دو روز پیش پلیس به طور سرزده آمد و او را بازداشت کرد. نمی دانیم چرا. ولی چنین اتفاق هایی این روزها زیاد و به آسانی رخ می دهد. هنوز پنج سال نشده که انقلاب بزرگی در کشور ما روی داده و خیلی ها معتقدند که هنوز تمام نشده است. در هر صورت هر روز سر آدم های زیادی در میدان شهرداری با گیوتین قطع می شود و خطر مرگ کسانی را هم که به طبقه ی اشراف وابسته اند تهدید می کند. ولی خدا را شکر، ما جزو اشراف و کله گنده ها نیستیم. پدرم به تنهایی و با کار فراوان به جایی رسیده و توانسته مغازه ی محقر پدرش را به یکی از مراکز بزرگ فروش پارچه های حریر در مارسی تبدیل کند. پدرم از شروع انقلاب راضی بود، اگرچه کمی پیش از آن برای دربار پارچه تهیه می کرد و برای ملکه هم مخمل ابریشمی آبی ویژه ای فرستاده بود. اتی ین می گوید پول این پارچه را هرگز نپرداختند. چشم های پدرم هنگام خواندن اعلامیه ی حقوق بشر که برای اولین بار چاپ شده بود، پراشک شد.
از موقعی که پدر فوت کرده، اتی ین تجارتخانه را اداره می کند. پس از بازداشت اتی ین، آشپزمان ماری که در گذشته دایه ی من بود، مرا به کناری کشید و گفت: «اوژنی، شنیده ام آلبیت به شهر ما می آید. زن برادرت باید برود او را ببیند و از او بخواهد اتی ین را آزاد کند.»
ماری همیشه از هر اتفاقی که در شهر می افتد، آگاه است.
سر شام، همگی غمگین بودیم. دوتا از جاها خالی بود. صندلی پدر کنار مامان و صندلی اتی ین کنار سوزان. مامان اجازه نمی دهد کسی روی صندلی پدر بنشیند. من دائما به آلبیت فکر می کردم و با خمیرهای نان گلوله های کوچک می ساختم. ژولی با دیدن این کار من ــ اگرچه او فقط چهارسال از من بزرگ تر است، ولی همیشه می خواهد به من دستور بدهد ــ گفت: «اوژنی با خمیرهای نان گلوله درست نکن، این کار بی ادبانه است!»
من دست از این کار برداشتم و گفتم: «آلبیت آمده به شهر ما.»
این حرفم در هیچ کس تاثیری نکرد. وقتی من حرفی می زنم در هیچ کس اثر نمی گذارد. بنابراین تکرار کردم: «آلبیت آمده است به شهر ما.»
سرانجام مامان پرسید: «آلبیت کیست، اوژنی؟»
سوزان چیزی نمی شنید و مرتب توی بشقاب سوپش آبغوره می گرفت.
من ضمن این که به اطلاعاتی که داشتم مباهات می کردم گفتم: «آلبیت نماینده ای از حزب ژاکوبن(۱) است که از طرف مجلس کنوانسیون(۲) به مارسی اعزام شده است. سوزان باید فردا برود او را ببیند و از او بپرسد چرا اتی ین را بازداشت کرده اند. بعد هم به او توضیح دهد که اشتباهی رخ داده است.»
سوزان هق هق کنان سرش را بلند کرد: «ولی او مرا نمی پذیرد!»
مامان با اندکی دودلی گفت: «فکر می کنم اگر سوزان از وکیل مان بخواهد با آلبیت صحبت کند، بهتر باشد.»
من بیش تر وقت ها نمی توانم جلو خودم را بگیرم و از خانواده ام احساس نارضایتی نکنم.
مامان هیچ وقت اجازه نمی دهد حتی یک ظرف مربا بدون دخالت او درست کنیم، باید بیاید و برای یک بار هم که شده با قاشق آن را هم بزند. ولی کارهای مهم و حیاتی را همیشه به وکیل پیرمان واگذار می کند! گمان می کنم خیلی از آدم بزرگ ها این طوری هستند.
من می گویم: «خودمان باید با آلبیت حرف بزنیم. و سوزان تو به عنوان همسر اتی ین باید پیش او بروی. اگر هم می ترسی، من می کوشم متقاعدش کنم برادرم را آزاد کند.»
مامان در جواب من بی درنگ می گوید: «چه طور است بروی به خانه ی خلق!» بعد قاشقش را برمی دارد و به خوردن ادامه می دهد.
ـ مامان، به نظر من...
ـ دیگر نمی خواهم در این باره حرفی بشنوم.
سوزان دوباره شروع می کند به آبغوره گرفتن توی بشقاب سوپش.
پس از شام، دوان دوان رفتم به طبقه ی زیر شیروانی ببینم پرسون(۳) در اتاقش هست یا نه. من به پرسون فرانسه یاد می دهم. او قیافه ی اسب مانند دلپذیری دارد. قدش خیلی بلند است، خیلی هم لاغر، و تنها مرد موبوری است که می شناسم. آخر او سوئدی است. خدا می داند سوئد کجا واقع شده، به گمانم جایی نزدیک قطب شمال. درست است که پرسون یک بار آن را روی نقشه نشانم داد؛ ولی جایش را فراموش کرده ام. پدر پرسون در استکهلم حریرفروش است و جزو مشتری های دائمی ما. به همین دلیل هم پرسون برای مدت یک سال به مارسی آمده تا فوت و فن کار را از پدرم یاد بگیرد. همه بر این باورند که مارسی تنها شهری است که می توان در آن رموز حریرفروشی را فراگرفت. یک روز پرسون آمد به خانه ی ما. هیچ کس حتی یک کلمه از حرف هایی که می زد سردرنیاورد، اگرچه ادعا می کرد با ما فرانسه حرف می زند، ولی هیچ یک از هجاها را با لهجه ی فرانسوی ادا نمی کرد. مامان در طبقه ی زیر شیروانی اتاقی برایش آماده کرد، چون عقیده داشت در این اوضاع آشفته و ناآرام او باید در خانه ی ما سکونت کند.
پرسون در اتاقش بود، آخر او پسری بسیار جدی است. بعد با هم در سالن نشستیم. او به طور معمول باید روزنامه های خبری را برای من بخواند و من هم غلط هایش را تصحیح کنم. خیلی وقت ها هم می رفتم اعلامیه ی چاپی حقوق بشر را که پدرم در گذشته به خانه آورده بود، می آوردم، بعد هریک جداگانه آن را می خواندیم؛ چون می خواستیم آن را از حفظ کنیم. موقع خواندن آن قیافه ی اسب مانند پرسون حالتی جدی و موقرانه پیدا می کرد و می گفت به من غبطه می خورد چون به ملتی تعلق دارم که چنین افکار شکوهمندانه ای را به دنیا هدیه کرده است. سپس به صدای بلند می خواند: «آزادی، برابری، مردم سالاری!»
بعد می گفت: «خون های زیادی ریخته شده تا این قانون های جدید به مورد اجرا درآید. و این همه خون بی گناهان، دخترخانم، نباید بی ثمر ریخته شده باشد!»
چون پرسون خارجی است، همیشه به مامان می گوید: «مادام کلاری» و به من «مادموازل کلاری» هر چند به کاربردن این عنوان ها ممنوع است: ما خیلی ساده «همشهری کلاری(۴)» هستیم.
ناگهان سر و کله ی ژولی توی سالن پیدا شد و گفت: «اوژنی، لطفا یک لحظه بیا»، بعد مرا با خودش برد به اتاق سوزان.
سوزان روی کاناپه ولو شده بود و جرعه جرعه شراب پورتو می خورد. می گویند شراب پورتو به آدم قوت قلب می بخشد، ولی هرگز به من نمی دهند بخورم، چون مامان می گوید دخترهای جوان نیازی ندارند قوت قلب پیدا کنند.
مامان کنار سوزان نشسته بود و من از قیافه اش می خواندم که می کوشد جدی و قاطع باشد. برعکس درست در این لحظه هاست که آدم به ویژه احساس می کند چه قدر آسیب پذیر و دودل است؛ مامان شانه های لاغرش را بالا برد، صورتش زیر شبکلاه سیاه مخصوص بیوه ها که از دو ماه پیش همیشه به سرش می گذارد خیلی کوچک و ضعیف به نظر می رسد. مادر بیچاره ام بیش تر قیافه ی بچه یتیم ها را دارد تا بیوه زن ها را. وقتی مرا دید گفت: «تصمیم گرفته ایم سوزان فردا برود با آلبیت نماینده ی خلق ملاقات کند.»
کمی مکث کرد و درپی سرفه ای افزود: «تو هم با او می روی.»
سوزان زمزمه کرد: «می ترسم تنها بروم، آن قدر آدم آن جا هست...»
متوجه شدم که شراب پورتو به او قوت قلب نداده، بلکه شل و ولش کرده است. از خودم پرسیدم چرا من باید بروم و ژولی نرود. مامان گفت: «سوزان می خواهد برای نجات اتی ین دست به این کار بزند، و اگر تو کنارش باشی، دختر عزیزم، قوت قلب پیدا می کند.»
ژولی شتاب زده افزود: «طبعا بهتر است تو جلو زبانت را بگیری و بگذاری سوزان حرف بزند.»
خوشحال بودم که سوزان می خواهد برود آلبیت را ببیند، این بهترین راه، و حتی به نظر من تنها راهش بود. ولی از آن جا که همیشه مثل یک بچه با من رفتار می کنند، حرفی نزدم.
مامان از جا بلند شد و گفت: «فردا برای همه ی ما روز خسته کننده ای است، بهتر است برویم زودتر بخوابیم.»
دوان دوان برگشتم به سالن و به پرسون گفتم، باید زودتر بروم بخوابم. او هم سری فرود آورد و روزنامه اش را تا کرد.
ـ در این صورت برای تان شب خوشی آرزو می کنم، مادموازل کلاری.
کم و بیش از آستانه ی در گذشته بودم که او ناگهان چیزی زیر لب زمزمه کرد. به طرف او برگشتم و پرسیدم: «چیزی گفتید، آقای پرسون؟»
کمی تردید کرد و گفت: «قضیه از این قرار است که...»
به او نزدیک شدم و کوشیدم توی چهره اش بخوانم چی می خواهد بگوید. تقریبا شب شده بود و من تنبلی ام می آمد شمع را روشن کنم، چون همگی داشتیم می رفتیم بخوابیم. چهره ی رنگ پریده ی پرسون در تاریکی شامگاهی کاملاً محو شده بود.
ـ فقط می خواستم به شما بگویم مادموازل که... بله، باید به زودی برگردم به خانه مان.
ـ آه، هیچ خوشم نیامد آقا، چرا؟
ـ هنوز این موضوع را به مادام کلاری نگفته ام، نمی خواستم به خصوص در چنین موقعیتی او را با مسائل شخصی ام ناراحت کنم، ولی می دانید، مادموازل، من بیش تر از یک سال است که پیش شما هستم، و در مغازه مان در استکهلم، به من نیاز دارند. موقعی که آقای اتی ین کلاری برگردد، همه چیز در خانه ی شما روبه راه خواهد شد ـ منظورم در کار و کاسبی هم هست، آن وقت من هم برمی گردم به استکهلم.
این طولانی ترین صحبتی بود که تاکنون پرسون کرده بود. این را هم درک نمی کردم که چرا اول از همه با من درباره ی رفتنش حرف می زند. تابه حال گمان می کردم پرسون هم مانند دیگران مرا جدی نمی گیرد. ولی حالا طبعا دلم می خواست گفت و شنود را ادامه دهم. برگشتم به طرف کاناپه و مانند یک خانم واقعی با اشاره ی دست از او دعوت کردم پهلوی من بنشیند.
همین که روی کاناپه نشست، چهره ی لاغرش مانند چاقویی جیبی بسته شد، آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت، ظاهرا نمی دانست چی می خواهد بگوید.
من مودبانه پرسیدم: «استکهلم شهر قشنگی است؟»
ـ برای من زیباترین شهرهاست. تکه های یخ سبزرنگ روی دریاچه ی مالار شناورند و آسمان مانند ملافه ای که تازه شسته باشند سفید است. البته در زمستان، ولی زمستانِ آن جا خیلی طولانی است.
بنا به این توصیفی که او می کرد، استکهلم به نظرم شهر قشنگی نیامد، برعکس زشت هم بود، فقط نمی فهمیدم این تکه های یخ سبزرنگ کجا می رفتند.
پرسون مباهات کنان گفت: «مغازه ی ما در واستر لانگاتن واقع است، مدرن ترین کوچه ی تجاری در استکهلم که پشت کاخ قرار دارد.»
ولی من زیاد به حرف هایش گوش نمی کردم، به فکر فردا بودم و در این فکر که باید توی سینه ی پیراهنم دستمال بچپانم و...
در این لحظه پرسون گفت: «می خواستم خواهشی از شما بکنم، مادموازل کلاری.»
ضمن این که مودبانه از پسر جوان پرسیدم: «چه خواهشی، آقا؟» به خودم هم گفتم تا جایی که ممکن است باید خودم را خوشگل بکنم، شاید اتی ین را به خاطر من آزاد کنند.
پرسون با دودلی گفت: «خیلی دلم می خواهد این اعلامیه ی چاپی حقوق بشر را که آقای کلاری به خانه آورده، پیش خودم نگه دارم. می دانم مادموازل که این خواهش بی جایی است...»
بله، خواهش بی جایی بود، پدر این اعلامیه را همیشه روی میز کنار تختخوابش می گذاشت و پس از مرگش من آن را برای خودم برداشتم.
پرسون به من اطمینان خاطر داد که حرمت و احترام خاصی برای آن قائل است.
آن وقت برای اولین بار سربه سرش گذاشتم: «پس شما هم جمهوری خواه شده اید، آقا؟»
او هم برای آخرین بار از پاسخ دادن صریح طفره رفت: «شما خوب می دانید که من سوئدی هستم، مادموازل، سوئد هم کشوری سلطنتی است.»
ـ شما می توانید این اعلامیه را نگه دارید، آقا، آن را به همه ی سوئدی ها نشان بدهید.
در این موقع در با خشونت باز شد و ژولی با صدایی سرشار از خشم گفت: «کی می خواهی بروی بخوابی، اوژنی؟ آه، نمی دانستم که با آقای پرسون هستی. آقای پرسون این بچه باید برود بخوابد، بیا اوژنی.»
من بیگودی بستن به موهایم را تمام کرده بودم و ژولی هم توی رختخوابش دراز کشیده بود اما غرولندکردنش همچنان ادامه داشت: «اوژنی رفتارت باعث آبروریزی است، تو می دانی که پرسون مرد جوانی است و آدم با یک مرد جوان توی تاریکی نمی نشیند ــ مامان بدون این چیزها هم به اندازه ی کافی غم و غصه دارد و تو فراموش می کنی که دختر یک تاجر حریر هستی ــ پدر همشهری بسیار محترمی بود و این پرسون حتی فرانسه را هم درست بلد نیست. تو باعث شرمندگی خانواده مان می شوی.»
به خودم گفتم: «تکرار همیشگی همان حرف های مسخره!» بعد شمع را خاموش کردم و توی رختخوابم خزیدم و پتو را تا زیر بینی ام بالا کشیدم. فکر کردم ژولی احتیاج به یک نامزد دارد، آن وقت من می توانم نفس راحتی بکشم.
می کوشیدم بخوابم ولی ملاقات فردا و رفتن به خانه ی خلق از ذهنم بیرون نمی رفت. باید به فکر گیوتین هم باشم. بارها هنگام خوابیدن آن را جلو چشم هایم می بینم. آن وقت سرم را توی متکا فرومی برم تا این خاطره را از ذهنم برانم. خاطره ی تیغه ی تیز اریب و سر قطع شده. چون دو سال پیش ماری آشپزمان پنهانی مرا با خودش به میدان شهرداری برد. از میان جمعیت که دور و بر سکوی اعدام به طور فشرده گرد آمده بودند راهی برای خودمان باز کردیم، می خواستم همه چیز را با تمام جزئیاتش ببینم، دندان هایم را هم به شدت به هم می فشردم چون به طرز نفرت انگیزی به هم می خوردند، آن چنان که درد توی دهانم می پیچید. ارابه ای سرخ رنگ بیست زن و مرد را به طرف سکوی اعدام می آورد. همگی لباس های برازنده و گران بها به تن داشتند، ولی پرهای کاه کثیف به شلوارهای ابریشمی مردها و آستین های توری زن ها چسبیده بود. دست هاشان از پشت با طناب بسته بود. روی سکوی اعدام که با تخته ساخته شده بود و دور و بر گیوتین خاک اره ریخته بودند که صبح ها و بعدازظهرها، بی درنگ پس از مراسم اعدام جمع آوری می کردند و خاک اره ی تازه می ریختند. با این همه، خاک اره ها تبدیل به لجن نفرت انگیز سرخ و زردی شده بود. بوی خون لخته شده و خاک اره در سرتاسر میدان شهرداری پیچیده بود. دستگاه گیوتین مانند ارابه سرخ رنگ است، ولی رنگ آن پوسته پوسته شده چون این دستگاه سال ها پیش در این میدان کار گذاشته شده است.
آن روز بعدازظهر ابتدا نوبت مرد جوانی از حومه نشینان پاریس بود که می گفتند پنهانی با دشمنان بیگانه نامه نگاری می کرده است. وقتی جلاد او را جلو کشید تا از پله های سکوی اعدام بالا ببرد، مرد جوان لب هایش را تکان داد. به گمانم دعا می خواند. بعد زانو زد، من چشم هایم را بستم و صدای فروافتادن تیغه ی اریب را شنیدم. وقتی چشم هایم را دوباره باز کردم، دیدم جلاد سری را به دستش گرفته است. رنگ صورت آن سر مثل گچ سفید بود و چشم هایش کاملاً باز و به من خیره مانده بود. قلبم از تپش بازایستاد. دهانِ این صورتِ بی رنگ هم باز بود، انگار الان بود که فریاد بزند. این فریادِ خاموش قطع نمی شد. آدم هایی که دور و بر من بودند همه با هم و به طور درهم و برهم حرف می زدند، یک نفر هق هق کنان گریه می کرد و زنی فریاد خفه ای کشید. بعد احساس کردم صداها از فاصله ای خیلی دور به گوشم می رسد، پرده ی سیاهی جلو چشم هایم را پوشاند و... نتوانستم جلو خودم را بگیرم و استفراغ نکنم. وقتی حالم کمی بهتر شد، شنیدم یک نفر غرولند می کرد که کفش هایش را کثیف کرده ام، و من چشم هایم را همان طور بسته نگه داشته بودم که آن سر خون چکان را نبینم. ماری از رفتار من خجلت زده شد و مرا از میان جمعیت بیرون برد، شنیدم که پشت سرمان عده ای مسخره مان می کردند. از آن موقع به بعد، خیلی وقت ها اتفاق افتاده که به خاطر این موضوع خوابم نبرد، چون به یاد چشم های بی جان و آن فریاد خاموش می افتم.
وقتی به خانه برگشتیم، من به شدت گریه می کردم. پدرم مرا بغل کرد و گفت: «ملت فرانسه قرن ها رنج کشیده است. و از این رنجِ محرومان دو شعله زبانه کشیده: شعله ی اجرای عدالت و شعله ی کینه و نفرت. شعله ی مربوط به کینه و نفرت میان جوی های خون خاموش خواهد شد. ولی آن شعله ی دیگر ــ شعله ی مقدس، دخترم ــ هرگز به طور کامل خاموش نمی شود.»
پرسیدم: «اعلامیه ی حقوق بشر هیچ وقت لغو نمی شود، پدر؟»
ـ نه، لغو نمی شود، ولی امکان دارد پنهانی یا آشکارا حذف شود، زیر پا گذاشته شود. ولی کسانی که آن را زیر پا می گذارند، بزرگ ترین جنایت های تاریخ را مرتکب می شوند، و بعدها، در دورانی و در جایی، این کسان حقوق آزادی و برابری را از برادران شان سلب خواهند کرد، هیچ کس درباره ی آن ها نخواهد گفت: «خداوندا، آن ها را ببخش، چون نمی دانند چه می کنند.» چون همین طور که می دانی دخترم، از زمان انتشار اعلامیه ی حقوق بشر، همگی به آن آگاهی دارند.
موقعی که پدرم این حرف ها را می زد، صدایش حالت همیشگی را نداشت. بله، صدایش، همان طور که پیش خودم مجسم می کنم، صدای پروردگار بود. هر اندازه بیش تر از زمان آن گفت و شنود می گذرد، بیش تر پی می برم پدرم واقعا چه می خواسته بگوید. و امشب به طرز خاصی خودم را به او نزدیک حس می کنم. خیلی برای اتی ین می ترسم، و از رفتن به خانه ی خلق هم هراس دارم. شب ها آدم بیش تر وحشت برش می دارد. کاش فقط می دانستم با ماجرایی شاد روبه رو می شوم یا ناخوشایند. من خیلی دوست دارم در زندگی ام وقایعی غیرعادی پیش بیاید. ولی پیش از همه چیز باید نامزدی برای ژولی دست و پا کنم، و جلوتر از آن، اتی ین را از زندان بیرون بکشیم.
شب به خیر پدر. همین طور که می بینی نوشتن ماجرای زندگی ام را شروع کرده ام.

نظرات کاربران درباره کتاب دزیره

عاشق این کتابم
در 2 سال پیش توسط sah...373
این کتاب رو حتما پیشنهاد میکنم. من نسخه چاپیشو دارم و نثر روون و خوشخوانی داره. موضوعش هم ماجراهای زندگی ناپلئون از دید معشوقه اش دزیره است که به شدت جذاب و گیراست.
در 1 سال پیش توسط shi...m75
ترجمه دکتر ایرج پزشکیاد رو توصیه کردند، اقای شهدی رو نمیدونم.
در 1 سال پیش توسط یزدان مددجو
خوندن این کتاب رو به کسایی توصیه میکنم که با کشدار شدن داستان و زیادشدن افراد و اسم های بسیار زیاد فرانسوی و آلمانی ، و همچنین تمام مسائل سیاسی که تقریبا ریز به ریز با مشخصات هر فرد نظامی یا سیاسی گفته شده ( که خب البته چون واقعیته نمیشه ازش گله ای کرد) حوصله شون سر نره و بتونن کتاب رو پیش ببرن
در 1 سال پیش توسط نگین
سالها پیش که این کتاب خریدم هیچ شناختی از دزیره و تاریخ فرانسه و سوئد نداشتم اول فکر کردم رمان تخیلیه چون سرنوشت دزیره واقعا شبیه سیندرلاس در کل کتاب قشنگیه
در 1 سال پیش توسط زهرا صادقیان
واقعا عالی بود
در 11 ماه پیش توسط mhs...993
خیلی خیلی ایده آله،کاملا تاریخی،فلسفی،عاشقانه ونوستالژی.پیشنهادمیکنم حتمابخونین
در 8 ماه پیش توسط kosar nasiri
بسیار آموزنده و آگاهی بخش و مفید برای ما جهان سومی ها جهت عبرت آموزی
در 4 روز پیش توسط علی حسین پور
فوق العاده جذاب 👍❤️
در 5 ماه پیش توسط پرستو سليمي
هرچه به پایان نزدیک تر میشه جذابیت این کتاب هم ئو چندان میشد. واقعا خوب بود.
در 12 ماه پیش توسط رضا ح/م