فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفسی شبیه زندگی

کتاب نفسی شبیه زندگی

نسخه الکترونیک کتاب نفسی شبیه زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نفسی شبیه زندگی

اَلو...اَلو... صدام و­می‌شنوی مامان؟ دوباره زنگ زدم بهتون سفارش کنم که یه وقت به سمیه نگید که من بهتون خبر دادم واگرنه دست از سرم برنمی‌داره، والا منم خیر و صلاح شما رو می‌خوام، دوست دارم اولین وآخرین نفری که صاحب زندگی آقا حمید هست شما باشید نه کسِ دیگه‌ی. مثل اینکه حالتون خوب نیست، نیم ساعت پیش که زنگ زدم خوب حرف می‌زدید اما انگار صداتون بی‌حال و بی‌جونه، گوشی دستتونه؟ اَلو اَلو..... می‌خواستم بخوابم، هنوز سیر خواب نشده بودم چشمام رو به هم فشار می‌دادم تا دوباره به خواب برگردم اما بی‌فایده بود سرفه‌های شدید و دنباله‌دار کسی خواب رو از من ربود، اضطراب شدیدی گرفتم، حالم عجیب بود احساس می‌کردم سرم این طرف و اون طرف می‌ره. با هر بدبختی که بود چشمام رو بازکردم، اما همه جا تاریک تاریک بود کمی اطرافم رو نگاه کردم خیره به پنجره در اتاق شدم که با خود نوری به همراه داشت، نگاهم رو متمرکزکردم.ازدیدن سُرم بالای سرم متعجب شدم،نگاهم روی سرم متوقف شد،می‌خواستم همه چیز رو به یاد بیارم. ناگهان صدایی نامفهوم که از بیرون اتاق می‌اومد توجه منو جلب کرد، مردی که بلند بلند درخواست کمک می­کرد. از اون طرف سرفه‌های مکرر هم اتاقی‌َم قطع نمی‌شد، سرفه‌های آبدار و خیسی­که منو آزرده کرده بود و به طور مُداوم می‌شنیدم، دگرگون شدم سعی­کردم تا از جا برخیزم، اما توانی نداشتم.سنگین بودم و قدرت حرکتم نبود. مثل میخی که بر زمین کوفته باشند، به هر شکلی که بود سرجایم نشستم زنی از روی یکی از صندلی‌ها بلند شد، به سمت در رفت و چراغ رو روشن کرد و با عجله به سمت تخت رفت، خدای من، باورم نمی‌شد. داخل بیمارستان بودم.

ادامه...

بخشی از کتاب نفسی شبیه زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به همسر مهربانم

که مثل همیشه یارو یاورم بود و صمیمانه مرا در نوشتن اثرم یاری نمود.

۱

اَلو...اَلو... صدام و­می شنوی مامان؟ دوباره زنگ زدم بهتون سفارش کنم که یه وقت به سمیه نگید که من بهتون خبر دادم واگرنه دست از سرم برنمی داره، والا منم خیر و صلاح شما رو می خوام، دوست دارم اولین وآخرین نفری که صاحب زندگی آقا حمید هست شما باشید نه کسِ دیگه ی. مثل اینکه حالتون خوب نیست، نیم ساعت پیش که زنگ زدم خوب حرف می زدید اما انگار صداتون بی حال و بی جونه، گوشی دستتونه؟ اَلو اَلو.....
می خواستم بخوابم، هنوز سیر خواب نشده بودم چشمام رو به هم فشار می دادم تا دوباره به خواب برگردم اما بی فایده بود سرفه های شدید و دنباله دار کسی خواب رو از من ربود، اضطراب شدیدی گرفتم، حالم عجیب بود احساس می کردم سرم این طرف و اون طرف می ره. با هر بدبختی که بود چشمام رو بازکردم، اما همه جا تاریک تاریک بود کمی اطرافم رو نگاه کردم خیره به پنجره در اتاق شدم که با خود نوری به همراه داشت، نگاهم رو متمرکزکردم.ازدیدن سُرم بالای سرم متعجب شدم،نگاهم روی سرم متوقف شد،می خواستم همه چیز رو به یاد بیارم. ناگهان صدایی نامفهوم که از بیرون اتاق می اومد توجه منو جلب کرد، مردی که بلند بلند درخواست کمک می­کرد. از اون طرف سرفه های مکرر هم اتاقی َم قطع نمی شد، سرفه های آبدار و خیسی­که منو آزرده کرده بود و به طور مُداوم می شنیدم، دگرگون شدم سعی­کردم تا از جا برخیزم، اما توانی نداشتم.سنگین بودم و قدرت حرکتم نبود. مثل میخی که بر زمین کوفته باشند، به هر شکلی که بود سرجایم نشستم زنی از روی یکی از صندلی ها بلند شد، به سمت در رفت و چراغ رو روشن کرد و با عجله به سمت تخت رفت، خدای من، باورم نمی شد. داخل بیمارستان بودم. اون کسی­که سرفه می کرد چقدر جوونِِِه. یه دختر تقریباً بیست ساله چه صحنه ای، چه قدر زجر آور. دور و بَرم آدم هایی بودند که شاید حسرت سلامتی منو می خوردند. یکی از اونا اون قدر وضعش وخیم بود که دلم براش سوخت، همان دختر. چه دردی رو متحمل بود، شیلنگی از جلوی گلوش وصل شده بود که خون در آن قُل قُل می کردوکمی­هم بیرون می ریخت زنی­که همراهش بود،کمکش می کرد ودستمال­کاغذی رو زیرچونهَ­ش می ذاشت تا لباسهاش خونی نشه. نمی دونم شاید کارم زشت بود اما چشم ازش برنمی داشتم با اینکه دلم زیر و رو می شد اما مُسرانه نگاهش می کردم اون قدر محو دیدنش شده بودم که خودمو فراموش کردم به محض تکان دادن دستم، دردی عمیق رو حس کردم، نگاه می کنم، دستام ورم کردند و رگی که به سرم بود کمی برجسته تر از بقیه رگ ها بود. دوباره خاطرات آزاردهنده رو به یاد آوردم سرم رو بالا گرفتم ناخدآگاه نگاهم به تخت هم جوارم افتاد. زنی که روی اون تخت خوابیده بود مُسن بود و سفیدی موهای سرش بیشتر از سیاهی ها به چشم می خورد چهره ی کشیده و لاغر داشت خبری از سرم و قرص و دوا نبود اما به نظر ناراحت می رسید می خواستم سوالی بکنم اما به آنی سرش رو زیر ملافه بُرد و پشت به من خوابید، متوجه نگاههای همراه اون دختر شدم، وقتی رفتار اون زن مُسن رو با من دید اشاره ی کرد و خندید و آرام طوری که کسی چیزی نشنوه،گفت: «همیشه همین طوریه، اهمیت نده.»
می خواستم بپرسم چرا، اما موقعیت خوبی نبود و ترجیح دادم که سوالی نپرسم در همین حین که به دیگران و رفتارهایشان فکر می­کردم در اتاق باز شد وخانم پرستار وارد شد و با عصبانیت خاصی، گفت: «این چه کاریه چرا اتاق رو تاریک کردید؟ چرا پرده ها رو­کشیدید؟»
فوری پرده ها روکنار زد و یکی از پنجره ها رو بازکرد و ادامه داد: «بذارید هوای اتاق عوض بشه.» زنی­که همراه اون دختربود به سمت پرستار رفت وگفت: «ببخشید، اما دخترم تا صبح بی قراری کرد ونخوابید،منم از همه اجازه گرفتم تا اتاق تاریک باشه شاید آروم بشه وکمی چشم رو هم بذاره»
ـ باشه عزیزم دست من که نیست از طرف بخش بیان، منو می­برند زیر سوال.
درهمان حال نگاهی به من­کرد ونزدیکم شد وگفت: «به به، به هوش اومدید خدارو شکر. مثل اینکه حالت جا اومده؟»
نگاهی به سُرم انداخت و پیچ سُرم رو بست و در حالیکه این طرف و اون طرف تخت رو صاف و مرتب می کرد ادامه داد: «حیف تو نیست، چرا این کار رو کردی؟ برو خداتو شکر کن که دخترت و دامادت زود به دادت رسیدند و اگر نه مرده بودی. عزیزم این کارها فایده نداره، این جور مردها فقط باید کم محل بشن نه اینکه خودتو از بین ببری تا جا برای دیگران بازتر بشه، به هرحال، کار درستی نکردی. دختر وخواهرات تو راهرو نشستند. چند ساعتی که اینجا، تحت نظر دکتری. باید چند روز از خودت خوب مواظبت کنی، بنده خدا دخترت اون قدر گریه کرد که گفتم الانه که از هوش بره.»
اون حرف می زد اما من در افکار خودم بودم، برام جالب بود بدونم این اطلاعات رو از دخترم شنیده یا از خواهرام. چون خواهرام عادت داشتند با کولی بازی زندگی منو سر زبان ها بندازند. پرسیدم: «ببخشید شما از کجا می دونید چی سَرم اومده؟»
ـ والا خواهرات وقتی رسیدند بیمارستان خیلی جیغ و داد کردن و گریه کنان به سمت دخترت اومدن اون هم همه ماجرا رو براشون گفت، چه قدر، دلِِ خواهرات ازدست شوهرت پُره! وقتی تو این کار رو می کنی اون وقت شوهرت فکر می کنه چقدر مهمه که می خواهی خودت رو بکشی، نمی دونه که دیگه تحملشو نداری.» سُرم رو از دستم در آورد، داخل سطل زباله انداخت وهنگامی­که به سمت در می رفت، گفت: «بلند نشو، می گم برات ولیچر بیارن. خودت راه نیافتی! فعلاً یه کم سرگیجه داری.»
دو زن هم اتاقیم نگاه می کردند و با تکان دادن سرشان، احساس تاسف و یه جور هم دردی تو نگاه شون بود.از کارم شرمنده بودم پرستار­ راست می گفت باید یا خودم روبا شرایط وفق دهم یا جدا شم خودکشی تنها راه حل نیست وکسی که بیشترین ضربه رومی خوره من بودم و یا حتی به ناقص شدنم هم منجر می شد اما تو اون لحظه اون قدر عصبای بودم که برام قابل فهم و درک نبود چه بلایی سَرم میاد حتی به تنها دخترم تو خونه فکر نکردم و آینده اون برام مهم نبود، چشام راه کشیده بود. صدای همهمه ای می اومد. ساعت ملاقات بود. اتاق هم کم کم داشت شلوغ می شد. اون دختر خیلی بی قراری می کرد و از مادرش می خواست به پرستار بگه منتقلش کنن به یه اتاق دیگه از اینکه هرکسی به اون خیره می شد ناراحت بود و مُدام می گفت دوست نداره کسی به ملاقاتش بیاد. وقتی از پرستار در رابطه با اون دختر پرس و جوکردم، گفت: «یک سالیه که چنین وضعیتی داره و هر چی می گیم اینجا آوردن فایده­ای نداره به خرجشون نمیره قبول نمی کنند و به اجبار بستریش می کنن. ماجرای این دختر بیچاره از یک آبسه خیلی ساده ی دندون شروع شد و با عمل آبسه، غده تحریک شده و این شد وضعیت این دختر. اون وقت شما خیلی راحت از سلامتی دست می کشید و اونو به خطر می اندازید.قدر سلامتی تون رو بدونید.»
بدجوری ناراحتش بودم. پرستار ویلچر رو آماده کرد.تو شوک شدیدی بودم و از زجر کشیدنش غمگین می­شدم. به سختی روی ویلچر نشستم. شاید قابل باور نباشه اما دوست نداشتم نه کسی رو ببینم نه حرف بزنم حتی خواهرام، برعکس بعضی ها که منتظر دیدن نزدیکانشون هستن تا یه دل سیر گریه کنن. اما من اینو نمی خواستم، چون خواهرام وقتی منو می دیدند مدام حمیدو نفرین می کردن چه برسه به حالا که اون باعث خودکشی من شده.
هوای دلم مثل همیشه ابریست، منتظر بهانه ایم برای ادامه ی زندگی،افکارم از یاری کردنم خسته شدند و رهایم کردند، می­خواهم فرار کنم از تمام اگرها،از تمام بایدها، چگونه باز هم فراموش کنم این همه جفا کردنش را و چگونه پا گذارم به خانه­ی، نیست شدن و تحقیر شدن، دوباره با نگاهِ پر از خشمش مرا می­رنجاند، نمی­خواهم کنار او باشم.هیچ اجباری به بودنش ندارم،اما چه کنم...
با ناچاری از اتاق بیرون رفتم دخترم به سمتم دوید.خودشو روی پاهام انداخت و درحالیکه اشک می ریخت از پرستار پرسید: «خانم، نگید ­که مادرم دیگه نمی تونه راه بره؟»
دیدی با خودت چیکارکردی؟ توسروکله خودش می زد که پرستار آرام و با طمعنینه، گفت: «نه عزیزم، چیه، شلوغش کردی؟ فقط برای یک ساعت تا اثر داروها از بین بره چون معده َش رو شست و شو دادیم یک کم سرگیجه داره که تا فردا خوب می شه. اگر قول بدی­که نذاری حرکت کنه می تونه بدون ولیچر باشه. فقط اینکه باید یکی مراقبش باشه.»
دنبال پروانه و فهیمه می گشتم درست شنیدم پرستار در مورد خواهرام حرف می زد پس­ کجا رفتن؟رو به فاطمه کردم وگفتم: «پس خاله ها کجا رفتند؟ فاطمه بلند شد و گفت: «رفتن کارهای شما رو انجام بِِِِدند.»
ـ کار؟»
ـ آره دیگه، یعنی پول بیمارستان رو.
به فکر فرو رفتم، یعنی پول این ندونم کاری منو باید خواهرام پرداخت کنن؟ حمید اصلاً براش مهم نبوده که یه سری بیاد بیمارستان. در همین فکرها بودم که خواهر بزرگترم که حکم مادرم رو داشت گریه می کرد و نزدیک و نزدیک تر شد و بلندبلند حمیدو ناسزا می گفت. منم تو حالت گیج و منگی بودم حال حرف زدن و توضیح دادن و نداشتم. نزدیک شد وگفت:«آخه، خواهر من چرا با این مرد نشستی زندگی می کنی، خُب طلاق بگیر به خدا خودم نگهت می دارم آخه مگه از جونت سیر شدی؟ دستاش رو به بالا برد وگفت: ان شاءالله که خدا به زمین گرم بزنتش، خیر و بهره نبینه که باتو اینجوری رفتار می کنه، نمی دونم یکی نیست بگه دردت چیه که این خواهر مُرده رو زجرش می دی اگر دوستش نداری خب از هم جدا بشید.»
بغلم­ کرد و پروانه­که­کوچک تر از اون بود فقط آرام اشک می ریخت و با گوشه روسری َش اشکاش رو پاک می کرد ومی گفت: «آبجی جان چرا دلت به حال این بچه نمی سوزه، این چه کاریه­که می کنی این دلش به تو خوشه.کمی مکث کرد و پرسید: «خودش کدوم گوریه؟ بله، نبایدم بیاد. مگر چه اتفاقی افتاده که از کار و زندگیش بزنه، وقتش تلف می شه، بالاخره کارهای مهمی داره، مگر نبینمش. دستش درد نکنه که اینطوری زن داری می کنه.»
از حرف هاشون خسته شدم دلم برای فاطمه می سوخت که داشتند خیلی راحت در مورد پدرش حرف می زدند و اون بچه هیچی نمی گفت. به راه افتادیم. فهیمه که با ولیچر هدایتم می کرد،گفت:«به خدا تو طلاقت رو بگیر خودم نگهت می دارم خودم تر و خشکت می کنم، آخه به این هم می گن مَرد؟»
کلافه شدم یه لحظه خواستم سرشون داد بزنم،تو همین حیص و بیص، پروانه که وضع زندگیش خوب بود یعنی اینکه اجازش دست خودش بود به قول معروف خودش مَرد خودش بود، گفت: «ببین زری، من­آژانس­گرفتم بیا چند روزی رو خونه ی ما بمون تا بهت رسیدگی کنم و حالت خوب بشه.»
بدون هیچ ترسی ودلهره ای از حمید، با اینکه می­دونستم از این­کارخوشش نمیاد، قبول کردم تا­کمی­ جوشیش­کنم. پیش­خودم فکرکردم حالا­که با این وضعیت هستم کاری به­کارام نداره و باخواهرام و فاطمه به راه افتادیم. وارد خونه شون که شدیم فهیمه و منو دست پروانه سپرد وخواست مدتی خونه نرم، تا ادب شه. خداحافظی کردورفت. بعد از رفتنش شوهر پروانه جلوی در اومد و سلام و علیکی کرد و در مورد هیچ چی سوال نکرد یعنی به خودش اجازه نداد درباره باجناقش صحبت کنه. خیلی سریع رفت. مرد خوب و سر به زیری بود، برای راحت بودن من از تو اتاقش بیرون نیومد. به خصوص با اخلاق حمید هیچ کس جرات سلام و علیک کردن با منو نداشت منو مثل زنی بدبخت و بی دست و پا می دونستند. اینجوری ادب کرده بود و منم با اخلاقش دچار استرس شدیدی بودم و جواب سلام شوهرخواهرام رو با ترس و لرز و نصفه کاره می دادم. اون شب تا چند ساعتی که اونجا بودم نه زنگ زد نه از کسی سراغم روگرفته بود اما مثل اینکه کاظم بهش گفته بود چه اتفاقی افتاده.ساعت یازده شب گوشی فاطمه زنگ خورد و گوشی رو که برداشت بچم هول شده بود و به تِتِه پته افتاده بود و انگار حمید می پرسید کجایید اونم گفت خونه خاله پروانه­ِایم و یکدفعه فاطمه صورتش سفید شد و بدون خداحافظی گوشی روگذاشت و با وحشت نگاه پروانه کرد. پروانه که به اخلاق حمید وارد بود و ترس شدید فاطمه رو حس کرد، بلافاصله ­گفت: «چی شد خاله؟چرا رنگ پریده، بنبینم بابات چی گفت؟نکنه از اینکه اینجایید عصبانی شده و بدو بیراه گفته؟»
فاطمه می لرزید و ترسیده بود. روی کاناپه نشست و گفت: «خاله، بابام عصبانی شده، داره میاد تا ما رو به زور ببره خونه، آخه خیلی ناراحت شد که ما اینجایم، می­گه چرا بهش خبر ندادیم. با دلهره از جایش بلند شد و ادامه داد: «مامان، مامان؟ حالا چیکار کنیم الان میاد دنبالمون، آبروریزی می کنه، مامان توروخدا پاشو حاضر شو بابا اومد بریم.» دستام روگرفت وادامه داد: «مامان دهن به دهنش نذار، اون وقت داد و بیداد می کنه آبروی خاله اینارو جلوی در و همسایه می بره. هر چی گفت تو هیچی نگو، باشه؟»
توقع داشت بگم باشه اما خودم رو توی تشکی که پروانه برام انداخته بود ولو کردم و خیلی بی خیال،گفتم: «چی می گی، بذارم هرکاری می خواد بکنه، هر بلایی سرم آورد هیچی نگفتم اما این بار فرق می­کنه، دوباره مثل احمق ها دنبالش راه بیافتم و برم، روز از نو روزی از نو؟ نه دیگه از این خبرا نیست برم تو اون آشغال دونی بپزم بذارم، بردارم اونوقت یکی نباشه بگه دستت درد نکنه، خسته نباشی. یا حداقل دِقم نده، کاری به رفت و اومدم نداشته باشه با چند سال سَری و همسری، یه جو احترام برام قائل نیست.»
به یک باره صورتِ گُر گرفته­ی حمید و رفتار زننده­َش و بدهنی و هزار تا چیز دیگه که موقع دعوا ازش سر می زنه، رو به یاد آوردم، ساکت شدم­کمی فکرکردم. می دونستم­که مثل­آدم های عادی سراغم نمی­آد­ و­با لج و لجبازی کارش رو پیش
می­بره و جلوی پروانه و شوهرش دست روم دراز می­کنه و اونوقت با آقا صادق هم دعواش می شه. مو به تنم سیخ شد. از جام بلند شدم لباسام رو پوشیدم و روسری و چادرمو سرم کردم و سرجام نشستم. فاطمه و پروانه با تعجب نگاهی به هم کردند و به من خیره شدن و پروانه متعجب، گفت: «تو هنوز حالت خوب نیست.»
- «نه خوبم.»
- آره خوبی از حرف زدنت معلومه، نمی­دونی چی کاره­ا ی حرفت با عملت یکی نیست. موندم به کار تو!

کاش می­شد...
نفسهامون شبیه زندگی باشه
مثل هفت آسمون آبی
مثل رنگین کمون رنگی
مثل دریا و­خورشید بی دریغ باشه
کاش می­شد...
دقایق های من با تو، پُر­از­امید و­عشق باشه
مثل لیلی و مجنون
مثل خسرو و­ شیرین
مثل هر­عاشقی دیوانه ی معشوق خود باشه
نشد...
نشد با هم بسازیم کلبه ای از جنس آزادی
نشد با هم بشیم،حتی برای لحظه ای،گاهی!!!!!!

نیم ساعتی که منتظر اومدن حمید بودم فقط به حرف زدنم فکر می کردم که چی بگم و چی نگم.اما از خونه­ی ما تا خونه­ی پروانه فقط یک چهارراه بود. پس چرا دیر کرده؟ تو همین حال و احوال بودم که زنگ در زده شد.دچار استرس شدیم به این طرف و اون طرف می رفتیم اصلاً نمی دونستیم چی­کارکنیم. پروانه، گفت: «چرا اینجوری می کنید شما مادر و دختر، مثل هم اید ترسو و توسری خور. بشین ببینم حرف حسابش چیه.»
آقا صادق اِف اِف رو جواب داد در را باز کرد و به احترام اون جلوی در ورودی ایستاد تا حمید از راه برسه. وقتی حمید اومد با آقا صادق سلام و علیک سریعی کرد و شروع کرد به صدا زدن من و عربده کشیدن و می گفت: «زری آهای زری، جم کن می خواهیم بریم.»
هر سه تامون اومدیم جلو در، پروانه جلوتر رفت وگفت: «سلام آقا حمید، امسال دوست و پارسال آشنا، ببیند آقا....»تا اومد حرفی بزنه حمید بیرون رفت در حال رفتن، گفت: «زری من تو کوچه منتظرم، زود بیا.»
اما پروانه تا زمانی که اون به درکوچه برسه بلند بلند،گفت: «ببین این طرز زن داری نیست به خدا، خدا سَر خواهرت بیاره.» حمید به محض شنیدن این حرف برگشت و همان جا ایستاد وگفت: «حرف دهنت رو بفهم، نمی­خواهم زنم اینجا بمونه، اختیارش دستمه، نمی­خواهم مثل تو بشه، یا خودش میاد یا به زور می برمش. فهمیدی؟»
پروانه سرش رو به حالت تاسف تکان داد. حمید حتی حالمو نپرسید مراعات منو نکرد انگار آب از آب تکان نخورده، خیلی راحت و بی خیال حرف می زد و طلب کار هم بود. می دونستم که به محض نشستن تو ماشین تا خود خونه منو می زنه و بد و بی راه می گه. فاطمه بچم می ترسید بیاد خونه و نگران من بود و مُدام قسمم می داد که بخاطر اون چیزی نگم. به فکر روح و روان فاطمه بودم وقتی از خونه پروانه بیرون میومدم پروانه گریه می کرد و­می­گفت: «آبجی نمی­دونم امشب زنده می مونی یا نه، دارم از فکر و خیال دیونه می­شم.برو خدا نگهدارت.»
وقتی نزدیک در ماشین شدم تا جلو بشینم،فوری سیگارش رو روی زمین خاموش کرد و چادرم رو کشید و منو به عقب پرت کرد تا روی صندلی عقب بشینم وگفت: «برو گمشو عقب،نمی خواد جلو بشینی.»
با فاطمه عقب نشستیم و به محض حرکت شروع کرد به داد زدن و با دستی که دنده رو عوض می کرد به عقب پرید و در حین رانندگی سیلی به صورتم زد و ادامه داد: «حالا می ری خونه ی اون خواهر ولگردت که شوهرش نمی دونه کجا می ره با­کی می ره و از صبح تا شب کجاست، نه من نمی ذارم مثل اون باشی، لعنت به من اگر بذارم ریخت اونارو ببینی.»
ـ نه که تا حالا می ذاشتی! بعدم تو به زندگی خودت رسیدگی کن، به کسی کار نداشته باش دنبال ناموس مردم نباش.»
حرفم که تموم شد برگشت و سرم رو کوبید به شیشه ماشین وگفت:«خفه شو، خفه شو.حرف اضافی نزن.»
فاطمه پام رو فشاری داد و خواست جواب حمید و ندم وگفت: «تورو خدا، توروخدا مامان.»
تو اون لحظه حمید بلافاصله برگشت و با دفتری که برای حساب کتاب کارگرهاش بود زد تو صورت فاطمه و گفت: «حالا با این­ننت دست به دست هم می دید­که­آبروی منو ببرید،­برای توباشه توخونه به حسابت می رسم.»
فاطمه بلند بلند گریه کرد و از من خواست که چیزی نگم البته التماسهاش رو با چشماش می فهموند. چقدر زن بدبخت و بی چاره ای بودم با اینکه پا به سن گذاشته بودم و صاحب دو تا داماد چهار تا نوه بودم هنوز کتک می خوردم و تنبیه می شدم چقدر زندگی من رقت انگیزه. خسته شدم و دیگه طاقت کارهای حمید رو نداشتم. به ساعتی که به دستم بود نگاهی انداختم، ساعت از دوازده هم گذشته بود. جلوی در خونه ایستاد و من غرق افکارم بودم، حالا که بچه ها بزرگ شدن و ازآب وگِل در اومدن و به من احتیاج ندارن و هرکدام به سوی سرنوشت رفتن، حالا یا با میل خودشون یا با اجبار، بالاخره سرشون به زندگیشون گرمه، بهتره از حمید جدا شم فاطمه رو با خود ببرم که ناگاه با صدای در ماشین از جا پریدم. فاطمه پیاده شد تا در کوچه رو باز کنه و وارد حیاط شیم. اصلاً دوست نداشتم پا تو خونه بذارم.از حمید می ترسیدم نکنه از همین جا تا توی خونه با چشمان پُر از خشم و عصبانیش منو زیر باد مُشت و لگد لِه کنه و هر چه دَم دستشه به طرفم پرت کنه.می خواستم از ماشین پیاده شم. قلبم به شمارش افتاده بود تند و تند می زد دستام می لرزید اون قدر استرس داشتم که نای پیاده شدن نداشتم از طرفی هم می ترسیدم. اما حمید در ماشین رو باز کرد و منوکشیدوگفت: «پاشوجم کن برو تو تا آبروریزی نشده.»
لگدی به پشتم زد. فاطمه زیر بغلم روگرفت و منو بُرد تو، به محض در آوردن روسریم اومد تو و دو سه تایی سیلی و لگد زدوگفت: «نمی خوای زندگی کنی، خُب نکن چرا پا شدی رفتی خونه این و اون تا منو سنگ روی یخ کنی اونم خونه­ی­کمتر از خودم.»
سرم گیج و چشمام سیاهی رفت.آرام سَرم رو پایین آوردم چشمام رو بستم به یکباره خوردم زمین. فقط صدای جیغ فاطمه رو شنیدم که گفت: «مامان، مامان، چت شده؟ چرا افتادی؟ تورو خدا جواب بده. صدام رو می شنوی؟»
رو به پدرش کرد وگفت: «این کارا چیه می کنی، این حالش خوب نیست می خوای بُکشیش؟»
یه لیوان آب قند آورد والتماس می کرد که بخورم. چیزی نگفتم. حمید بی خیال، گفت: «این مسخره بازی ها رو درنیار پاشو تا بیشتر از این لِهت نکردم.»
فاطمه ­کمک ­کرد تا بلند شم. روی­کاناپه نشستم.اما به آنی از جام بلند شدم و تِلو تِلو به سمت اتاق خوابمان رفتم و روی تخت افتادم و زیر لب می گفتم: «خدا ازت نگذره، ان شاالله یه روز خوش نداشته باشی.»
از صدای من فاطمه داخل شد و سریع در رو بست وگفت: «مامان چی می گی می خوای بیاد سراغت؟ خسته نشدی از این حرف ها و کتک خوردن ها اگر نمی تونی برو، به فکر من نباش، برو پیش دائی محمود، از این زندگی راحت شو.چه قدرمی خواهی بی ارزشت کنه ودری، وری بگه.»
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم وگفتم: «ببین تو، هیچی نگو و اگر نه حساب تو رو هم می رسه.»
مدت زمانی که اون به اتاقش رفت تا لباسهاش رو در بیاره به این فکر می کردم که فقط به خاطر فاطمه موندم اون وقت می خواد برم، مگه می­تونه بدون من زندگی کنه اگر به فکر خودم بودم می رفتم این همه زجر کشیدم و حرف شنیدم و اگر نه می تونستم برم و بقیه سالهای زندگیم رو با آرامش و­خوشی زندگی­کنم و زجری که تو این سالها کشیدم رو جبران کنم. اما حمید، طلاق بده نیست بعید می دونم.نه به خاطر خودم بلکه بخاطر خانوادَش، دوست، آشنا. چون خیلی به آبروش اهمیت می ده، من براش مهم نیستم فقط می خواد به همه بگه هر کاری بکنم این زن می سوزه ومی سازه، زندگی می کنه، نفسش هم در نمیاد و شکایتی نداره.پدری ندارم و مادرم هم که اهل این کارا نبود و دست و پایی نداشت که بخواد منو نجات بده. خونه­ی شوهر خواهرامم که برم، حمید به یک ثانیه نشده منو می بنده به اونا، حالا من به جهنم اما اونا آبرو دارن و دوست ندارن پیش دیگران بی اعتبار بشن. برادرام، که فقط می تونم روحرف محمود حساب کنم و می دونم اونم مشکلات خودش رو داره. اگر بفهمه که چه حال و روزی دارم،جونِِ حمید رو می گیره. به هر حال هر طوری که باشیم فاطمه یه خانواده داره. گر چه ناسازگاریم اما بالاخره درکنار هم هستیم حتی با قهر و دعوا، باز هستیم و من حق گرفتن آسایش اونو ندارم بخاطر فاطمه تحمل می کنم. تا سر و سامان بگیره. دیگه هیچ بهانه ای ندارم اون وقته که می تونم درست تصمیم گیری کنم. در باز شد فاطمه اومد تو اتاق و منو به اتاق خودش بُرد روی تختش خوابوند، کمی کنارم بود تا اینکه حمید صداش کرد می دونستم طبق معمول چای قبل از خواب رو می خواد تا بخوره و بره بخوابه.
"چه ساده هیچ شدم کنار سردی نگاهش،چه آرام می­گذرد از دریاچه­ی پر جوش وخروش چشمانم،من با تمام وجودم با او هم قدم شدم،خدا می­داند چه چیزهایی را زیر پا گذاشتم تا فقط سایهَ­م باشد."
بااومدن فاطمه افکارم بهم ریخت. اون طفلکی بین ما گیر کرده بود.دستی رو سرم کشیدو دلداریم داد و پرسید: «مامان چراهیچ وقت چیزی نمی گی؟ تو ماشین یه چیزهایی گفتی می خوام برام توضیح بدی. اصلاً اگر یه سوالی ازت بپرسم راست و حسینی جوابم رو می دی؟»
ـ بگو.
نه باید قسم بخوری، تا بپرسم.
ـ به جان تو می گم، پهلوم رو ماساژ می دَم، درد شدیدی رو حس می کردم.
می خوای برات مُسکن بیارم؟
ـ نه.خوب می­شم.
چرا این قدر اذیتت می کنه، هیچ وقت جلوی من چیزی نمی گی و زشتی کارهاش رو تعریف نمی کنی؟ برعکس می خوای اونو خوب جلوه بدی در صورتی که ما می دونیم اخلاق و رفتار بابا با تو چه طوریه. هر وقت که از دستش ناراحتیم و می خوایم پشت سرش حرف بزنیم تو دعوامون می کنی. آخه چرا؟
کمی نگاهش­کردم وگفتم: «هرچی باشه اون پدرتونه و اونه­که اول و آخر تو هر شرایطی­که باشید می تونید بهش­­تکیه کنید نمی­خوام­تکیه گاهتون رو­از­دست بدید و ذهنتون رو نسبت به پدرتون خراب­کنم ومی دونم­که زجر­وسختی های منو به وضوح دیدین، اما مهم نیست.پشتوانه­ی محکم شما اونه، همین. مادرایی­که پشت شوهرشون پیش بچه هاشون حرف می­زنند، نگران­آینده نیستن واولین ضربه رواونا به بچه هاشون می زنن.
مامان، اگر می خواستیم اینطوری فکرکنیم­که­تا­حالا­اینجوری احترامش رو­نگه نمی داشتیم.
ـ این من بودم­که­اجازه­ی بی­احترامی­کردن رو بهتون ندادم. دیگه حوصله سوال­ و جواب نداشتم. روی همان پهلویی که­درد ­می­کرد­،دراز­کشیدم و فقط­ به­ حرفاش­ گوش ­­می­کردم. نیش­خندی زد و روی زمین­درست زیر­پای من­خوابید. با همان حالم ازش خواستم روی زمین نخوابه. بالاخره با درد شدید به خواب رفتم.
صبح وقتی از­خواب بیدار­شدم به محض باز­کردن چشمام روی زمین رو نگاه کردم کسی تو اتاق نبود به سختی از جام بلند شدم روی تخت رو مرتب کردم. به یاد آوردم لباسهام باید کنار پشتی می بود همان مانتو و روسریم، اما نبود­.کمی­به این طرف و اون طرف نگاه کردم پنجره اتاق رو­بستم و­رفتم.وارد پذیرایی­که شدم فاطمه رو دیدم­که مشغول خواندن کتابی بود. هرچه هست کتاب درسی نبود چون از وقتی چهارده ساله شده بود، پدرش اونو از رفتن به مدرسه منع­کرده و­دوست نداشت چشم­وگوش­ِِ،دخترش بازشه ومثل بقیه خواهراش­،تا ­راهنمایی درس خونده.­ اینم­از­طرز فکرِعهد بوقِش.نگاهم به فاطمه بود، برگشت و­صدام­کرد وگفت:«سلام مامان جون، حالت چطوره، بهتری الحمدالله؟­بیا اینجا ببین ­چی­ نوشته­ خیلی جالبه؟راستی خوب خوابیدی ها ناقُلا.»
سری تکان دادم ودستی توی موهام­کشیدم و به سمت اتاق حمید رفتم.تخت مرتب شده بود برگشتم وبه سمت آشپزخونه رفتم نگاهم به میز ناهارخوری افتادکه برق می زد وتَر­وتمیز­شده بود چشمم به سبد رخت چرک ها افتاد که مانتو و روسریم داخلش بود اونا رو برداشتم توماشین انداختم و روشنش کردم.از بوی بیمارستان بَدَم می اومد و نمی خواستم بدون شست و شو بپوشم. رفتم سراغ یخچال و جعبه قرص ها رو برداشتم یه­مُسَکن خوردم فاطمه با شنیدن صدای جیرجیر قرص بلند شد و به سمتم اومد وگفت:«چی کار­می کنی­؟­آدم با معده ی خالی قرص می خوره، بگیر بشین اینجا ببینم. حداقل یه لقمه نون و پنیر بخور تا جون بگیری.مگه درد داری،­کجات درد می کنه؟»
جوابش رو ندادم،شروع کرد به چیدن میز تا چیزی بخورم.در همان حین، گفت: «راستی­عروسی نسیم می ریم، دیروز رفتن دَم کارخونه که کارتو به بابا بدند اما بابا نبوده دادن به­آقا­کاظم، به سمیه هم کارت دادن.دیروز­ک ه­زنگ زد،ازش­پرسیدم. خواست باهات حرف بزنه­،گفتم رفتی­حموم.می گفت­هرچه زنگ می زنه خونه، جواب نمی دیم.گفتم­آخه تلفن خونه خراب شده. نمی خواستم بفهمه،چی­کارکردی،از­آقاکاظم هم قول­گرفتم­ چیزی به آبجی نگه.حالا با بچه راه بیافته بیاد بیمارستان به شوهرش هم غُربزنه­که تقصیر تووازاین­حرفا. راستی­آقا­کاظم­گفت خودش­کارت رو میاره. صبح سمیه زنگ زد و­گفت­که­امشب با­آقا­کاظم میان خونمون که هم شمارو ببین و هم کارتمون رو بِِِدند.»
وای وقتی فهیمدم قراره داماد­کوچیکم و سمیه بیان خونمون عصبانی شدم پریدم به فاطمه­ و گفتم: «آخه با این اوضاع و احوال وقت مهمونی بازیه؟چه ­کارایی می کنی ها؟ با این­اخلاق بابات، می خوای­کاظم بفهمه­که بابات اوضاع من و نادیده گرفته­ و­ دعوا و کتک کاری­ کردیم­.»
سرم رو روی میز­گذاشتم، سردردم تشدیدشد.­حسابی­غُرغُر­می­کردم­که فاطمه دستی روی سرم­کشید­و­گفت:­«خُب مامان،الهی­قربونت­،بشم­وقتی­سمیه­ می گه ­می خوام بیام خونتون بگم نیا،مگه­می شه­؟­تقصیرمن چیه­که شما­سال تا سال با بابا قهری. امشب زیاد دو رو بَر بابا نچرخ که بی­محلی نکنه، سَرت رو با شام درست کردن،­گرم­کن تا بیان و برن. باشه مامان، بگو باشه، بگو باشه.»
سری­تکان دادم.خیالش که راحت شد به سمت یخچال رفت وگفت: «نگفتی عروسی نسیم می­ریم یا نه؟پاکت شیر را از یخچال بیرون آورد ویه لیوان شیر­ریخت­و داد دستم وگفت، زود بخور­که­گرم نشه.»
در­حالیکه لیوان رو سَر­می­کشیدم­،گفتم: «تو­که­­می­­دونی رابطه بابات با­ داییت خوب نیست چرا سئوال می کنی مگه عروسی پسرش رفتیم.راستی نسیم مگه چند سالشه­که ­عروسیشه؟»
فاطمه ناراحت شد­و­گفت:«من دوست دارم برم و ببینم نسیم چه شکلی شده، من یه دختر­دایی بیشتر­ندارم، تازه از دستمون ناراحت می شن و دایی هم اسممون رو نمیاره، مثل سمیه و فرزانه دوستش دارم. اصلاً برای چی باید از همه دور باشیم، منزوی بمونیم، این هم شد زندگی؟!»
از حرفاش عصبانی شدم وگفتم: «ببین فاطمه، تو دیگه به جون من غُر نزن که تحملش­رو ندارم ­،می ره بره،­نمی ره نره. از بس سَر­هر­عروسی شد حرف و متلک شنیدم و با دعوا رفتیم خسته شدم.دیگه برام مهم نیست­.تو­کارت رو نشون بده، خواست بره خُب منم می­رم. ناخودآگاه یادِ­کادو بُردن و­کادو دادن افتادم حرفم رو قطع­کردم و­گفتم: «ول کن بابا، مگه به غیر از آبروریزی چیز دیگه ی هم هست. می خواد داداشم رو مثل فهیمه جلوی فامیلاش­کوچیک­کنه. برمی داره یه دست پارچ و لیوان ایرانی می بره وحرصش می­مونه برای من.مثل عروسی آذر دختر فهیمه. بعد هم­که بگم زشته می گه مگر­کی هستند و شروع می کنه به حرف مُفت زدن، تورو خدا فاطمه یادم ننداز، مردم وقتی عروس می شه خوشحال­می شن اما من ناراحت می شم، یادم ننداز بذار به درد خودم بمیرم.»
بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم.وقتی دید حق با منه دیگه حرفی نزد. روی کاناپه ولو شدم. از سَر درد شدید کلافه شدم. فاطمه رو صدا زدم وازش خواستم یه لیوان چای برام بیاره. انگار اون قرص اول صبحی کار خودش رو کرده بود خوابی عمیق تو چشمام خونه کرد.
سنگینم،به اندازه­ی تمام واژه های حسرت
خسته ام، از فراری بودنم درکنار تو
پشیمانم، حتی از نفس کشیدن در هوای تو
می­خوابم تا، سنگینیم، خستگیم، پشیمانیم را پشت پلک هایم جا گذارم.

نظرات کاربران درباره کتاب نفسی شبیه زندگی