فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نبرد

کتاب نبرد
دث استاکر ۳

نسخه الکترونیک کتاب نبرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نبرد

اوون دث استاکر و همراهانش به شورش خود علیه حکومت مستبد علیاحضرت لاین استون چهاردهم ادامه می‌دهند و اینبار نبرد را درست به قلب امپراطوری می‌کشانند. با این‌حال ملکه پلید به این راحتی‌ها تسلیم نمی‌شود. مبارزه‌ای در پیش است. حالا سرنوشت بشریت در گرو جنگی در میان کهکشان است. اما دث استاکر برای پیروزی به ارتشی بزرگ‌تر از چند مبارز شجاع نیاز دارد؛ چرا که ملکه غافلگیری شرورانه‌ای در آستین دارد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نبرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱- تسخیر میست وُرد(۱)

هر امپراطوری به یک زباله دانی نیاز دارد؛ جایی دور از چشم. یک ناکجاآبادِ دور که بشود شورشی ها و یاغی ها را به آن جا فرستاد. امپراطریس لاین استون(۲) چهاردهم هم میست وُرد را داشت؛ سیاره ای سرد و نامسکون و پرت افتاده که تقریباً سرتاسرش را خیانت کارها، تبه کارها، دغل بازهای بخت برگشته و پیشگوهای فراری پر کرده بودند. لاین استون وجود میست وُرد را در امپراطوری بی رحمش تاب می آورد، چرا که دست­کم این طوری جای فاسد ها را می دانست.
اگر به خودش بود همه شان را می کشت، اما مشاور هایش آن قدر زیرک بودند که بدانند تبعید کردن در کل، دردسر کم تری از زیرتیغ فرستادن دارد. با این حال میست وُرد در طی سال ها تبدیل شده بود به پناهگاهی برای هرجور یاغی و قانون گریز، و به یک باره آن چه زمانی زباله دانی بافایده ای بود، نافرمان شد، خاری زهرآگین در چشم امپراطوری. لاین استون دستور داد که آن جا را حتی اگر شده با آتش پاکسازی کنند، و متوجه شد که حالا دیگر سپر مقاومتیِ ذهنِ پیشگوهایی که از این سیاره محافظت می کنند، چنان قدرتمند شده که می تواند در برابر هرچیز که ناوگان امپراطوریِ او به سمتشان پرتاب کند، مقاومت نشان دهد. بنابراین، با وجود بی شمار توطئه ها و نقشه های بدخواهانه لاین استون، میست ورد تنها سیاره سرکش در امپراطوری باقی ماند که از خشم لاین استون در امان بود.
یا دستِ کم آن ها این طور گمان می کردند.
سان استرایدرِ دو از فضای چندبُعدی پایین انداخته شد و در مدارِ پیرامونِ میست ورد افتاد. نوکِ حسگرهایِ فضاپیمای باریک و بلند می درخشیدند، اما هیچ کدام از دژ های فضایی امپراطوری آن نزدیکی ها دیده نمی شد. امپراطوری فهمیده بود که باید فاصله اش را حفظ کند. حالا فقط این تک سفینه طلایی در سکوت بر فراز سیاره ای سرد و یخ زده معلق بود. در اتاقِ اصلیِ سان استرایدرِ دو، اوون دث استاکر(۳) روی یک صندلیِ خیلی راحت با خیال آسوده نشسته بود و با خودش نعمت هایی را که داشت، می شمرد. کم ترینشان این بود که، حداقل در آن لحظه، کسی به او شلیک نمی کرد. اوون فهمیده بود که باید قدر لحظه های آرام زندگی اش را بداند، چرا که زیاد پیش نمی آمدند.
اوون، سان استرایدر اصلی را در تصادفی هنگام به زمین نشستن در سیاره جنگلیِ شاندراکور(۴) از دست داد، اما هیدنمن ها(۵) سفینه را با راهنمایی های اوون و با استفاده از نیروی اختری ای که از لاشه سفینه قبلی جان سالم به دربرده بود، بازسازی کردند. نیروی خیلی ویژه ای بود. یکی از پیش نمونه های نیروی اختری جدیدی که امپراطوری در حال حاضر قصد تولید انبوه آن را داشت، و دستِ کم فعلاً، سرعتش خیلی بیشتر از هرچیزی بود که امپراطوری توان ارائه اش را داشت.
در ظاهر که این طور بود.
خود فضاپیما درست همان جوری بود که اوون به خاطر می آورد. همه وسایل و تجملات اصلی را هم داشت، اما هیدنمن ها نتوانسته بودند در طی کار جلوی خودشان را برای بهتر کردن چیزها بگیرند و گاهی وقت ها تصور شان از بهتر کردن ْ فقط به آدم نشان می داد که آدم های تقویت شده چقدر با انسان ها فرق دارند. اوون با درهایی که با نزدیک شدنش به دیوارهای صاف خودبه خود پیدا می شدند، و چراغ هایی که وقتِ نیاز بی آنکه لازم به گفتن باشد خودشان روشن و خاموش می شدند، کنار می آمد، اما ترجیح می داد این کنترل هایی که برای به کار افتادنشان تنها کافی بود بهشان فکر کند، محدودیت هایی هم می­داشتند. بعد از این­که چندبار نزدیک بود ذهنش با منحرف شدن در لحظه های حساس، فاجعه به بار بیاورد، تصمیم قاطع گرفت که اداره سفینه را به کامپیوترها بسپارد.
هیدنمن ها خیلی از جزئیات داخلی را هم به شکلِ نامحسوس و آزار-دهنده ای اشتباه کار کرده بودند. کف زمین که بدون دلیل خاصی شکم می داد یا شیب برمی داشت، صندلی هایی که در هماهنگی با چیزها اشتباهات جزئی داشتند، و نورها و رنگ هایی که تا حدی برای چشم آدم ها اذیت کننده بود. اوون دست چپش را بالا آورد و اندیشناک و با دقت به آن نگاه کرد. فلزِ طلایی دست مصنوعی اش، یکی دیگر از هدیه های هیدنمن ها، در نور اتاق درخشش گرمی داشت. دلش نمی خواست تکنولوژی هیدنمن ها را تا این حد نزدیک با خودش داشته باشد، اما بعد از این که دستش را در مبارزه با بیگانه ای از گرندل(۶) در غار های زیرین جهان ولفلینگ(۷) از دست داد، چاره ای نداشت جز این­که هدیه شان را قبول کند و ممنون هم باشد. دستِ خوبی بود؛ قوی، حساس و کم وبیش بی آنکه آسیب پذیر باشد. اوون می توانست با این موضوع که همیشه حسی از سردی داشت و در کل مالِ خودش نبود تا کند. انگشت های طلایی را آرام خم کرد، روان بودن و ظرافت شان قابل تحسین بود. به این دست اعتماد داشت چون مجبور بود، اما در مورد سفینه آنقدرها مطمئن نبود. شاید هیدنمن ها در حال حاضر با او متحد بودند، اما آدم باید باید به هدیه های کسانی که روزی به طور رسمی و به دلیلی روشن دشمنان بشریت خوانده می شدند، بدگمان باشد. همیشه این احتمال وجود داشت که آن ها برنامه های جداگانه خودشان را جایی در سفینه، در امکانات جدید و حتی شاید در دست خود اوون پنهان کرده باشند.
اوون آهی کشید. زندگی همیشه آنقدر پیچیده نبود. با دقت به تصویر خودش در آینه ای که روی دیوار پشتی اش بود، نگاه کرد. مرد بیست و چندساله افسرده حالی به او چشم دوخته بود: کشیده و بلندقد با موهایی تیره و چشم هایی تیره تر. مردی که سختی های زیادی کشیده بود و در آینده سختی های بیشتری در انتظارش بودند. از آن زمانی که تنها یک پژوهشگر ساده بود زمان زیادی نمی گذشت، یک تاریخ دان جزئی که برای کسی جز خودش اهمیتی نداشت. بعد لاین استون او را قانون شکن دانست و او هم چاره ای نداشت جز این که شورشی و مبارز شود. هیدنمن ها اسم او را رهایی دهنده گذاشته بودند و شورشی های زیرزمینی به او می گفتند آخرین امید بشریت. اوون به هیچ کدامشان باور نداشت.
صدای تلق­تولوق به هم خوردن شیشه توجهش را جلب کرد. برگشت و با علاقه هیزل دارک(۸) را نگاه کرد که داشت مصمم بطری هایِ کمد نوشیدنی ها را این طرف و آن طرف می کرد و دنبال چیزی می گشت که تا حدی قابل نوشیدن باشد. اوون می دانست او چه حسی دارد. هیدنمن ها تمام تلاششان را در مورد غذاساز ها به کار بسته بودند، اما نوشیدنی های مختلفی که درست کرده بودند در کل طعم بدی داشت. با این حال هیزل از خوردشان دست برنمی داشت. او با سماجت تلاش می کرد ترکیب هایی بدست بیاورد که مجبور نشود بلافاصله و با شدت همه اش را به بیرون تف کند. اوون صبر و حوصله اش را ستایش می کرد و برایش آرزوی موفقیت داشت. خودش که اگر کسی با تفنگ تهدیدش هم می کرد، لب به هیچ کدامشان نمی زد.
با دقت و تحسین به هیزل چشم دوخت، به صورت کشیده و نوک تیزش و خرمن موهایِ بلندِ قرمزرنگ و ژولیده اش. زیبایی معمول را نداشت، اما خوب، هیزل اگر دست خودش بود در هیچ چیز معمولی نبود. قبل از این که یاغی شود، راهزن بوده، مزدور بوده، قاچاقچی بوده، و تازه این ها فقط چیزهایی بودند که بهشان اعتراف کرده بود. مبارزه با شمشیرش خوب بود، اما تفنگ را ترجیح می داد؛ تعدادشان هم هرچقدر بیشتر، بهتر. از آن جایی که او و اوون در اسلحه خانه آخرین پایگاهْ مخزنی بزرگ از اسلحه های شلیکی پیدا کرده بودند، هیزل خودش را با هرچقدر اسلحه و مهمات که می توانست حمل کند، مجهز کرده بود. به نظر اوون بار سنگین برای هیزل دلگرم کننده بود، اما برای او نه. به نظرش هیزل در مورد ضامن ها کمی بیش از حد خودسرانه عمل می کرد.
آهِ بی صدایی کشید و همین طور که منتظر بود کامپیوترهای هیدنمن ها که سفینه را اداره می کردند، بررسی های امنیتی شان را تمام کنند، با انگشتانش روی دسته صندلی ضرب گرفت. اوون به معنای واقعی کلمه جانش را سپرده بود دست مدیریت بی دردسر هوش مصنوعی ِ هیدنمن ها و کوچک­ترین تلاشی برای امنیت و سلامت خودش نمی­کرد؛ البته چاره دیگری هم نداشت. کسی باید سفینه را اداره می کرد و هیچ شکی نیست که اوون آن شخص نبود. سیستم های بی شمار و مختلف فضاپیما را سرپا نگه داشتن، کار سخت
و پیچیده ای بود و اگر او قصد کار کردن داشت که اشراف زاده نمی شد.
سان استرایدر اصلی را آزیمندیوس(۹) هوش مصنوعی شخصی خانوادگی اش اداره می کرد، اما بعد معلوم شد که آز خائن بوده و برای امپراطوری کار می کرده. آز از دستورهای مخفی استفاده کرده بود تا اوون را علیه دوستانش بشوراند و اوون چاره دیگری جز از بین بردنش نداشت. حتی با وجود این که هوش مصنوعی خیلی پیش از آن­که بقیه پیداشان بشود، با او دوست بود. اوون مجبور شده بود معشوقه اش را هم بکشد، چرا که او به دستور امپراطوری قصد کشتنش را داشت. این روزها نمی شد به کسی اعتماد کرد. حتی به زنی که عاشقش بودید... اوون نگاه خیره اش را از هیزل برگرداند و سعی کرد روی چیز دیگری تمرکز کند. دست­کم هیدنمن ها این بار از پس دستشویی برآمده بودند. تلاش قبلی شان یک جورهایی افتضاح بود. ظاهراً هیدنمن ها نیازی به این چیزها نداشتند. همین هم چیزهایی را درموردشان معلوم می کرد که اوون هیچ دلش نمی خواست بداند.
هیزل نوشیدنی در دست این طرف و آن طرف می رفت. نوشیدنی اش آبیِ پریده رنگی بود و انگار داشت سعی می کرد از لیوان بالا بیاید و بیرون بریزد. هیزل با صدای اوهومی بی ظرافت روی صندلی روبه­رویی اووِن ولو شد و خودش را جابه جا کرد. عاشق تجملات بود، از کوچک گرفته تا بزرگ، بیشتر هم به این خاطر که در زندگی اش ناز و نعمت چندانی ندیده بود. یک قُلپ پر از نوشیدنی را خورد. صورتش توی هم رفت، اما هرجور شده پایینش داد. هیزل باور داشت که هرگز نباید اجازه دهد نوشیدنی کنترلش را از دستش درآورد. حرف از قانون و قاعده بود. اولین باری که این را به اوون گفته بود، او سعی کرده بود جلو لبخندش را بگیرد.
نمی دانست هیزل هم برای خودش قانون و قاعده دارد؛ البته آنقدری عاقل
بود که این را با صدای بلند نگوید.
دوستانه پرسید: «اون آشغال این دفعه چه مزه ای داره؟»
هیزل گفت: «باور کن هیچ دلت نمی خواد بدونی. این که دارم می خورمش فقط نشونه اینه که حوصله ام زیادی سررفته. چقد مونده به زمین بشینیم؟»
«دیگه چیز زیادی نمونده. بی صبرانه منتظر برگشتن به پاتوقتی؟»
«نه. راستش، نه. میست پورت خطرناکه، غیرقابل اعتماده و وحشتناک سرده. تازه این مالِ روزهای خوبشه. من موش های هار و زخمی ای رو می شناختم که از اهالی معمولی میست وردت مهربون ترن. باورم نمی شه زیرزمینی ها راضی م کردن که به این جهنم دره برگردم.»
اوون شانه بالا انداخت و گفت: «کسی به جز ما نمی تونست باشه. یه نفر باید توی شورایِ میست پورت نماینده زیرزمینی ها می شد و ما بهتر از هر کس دیگه ای از وضع اون سرزمین باخبریم. غصه نخور. این دفعه دیگه اوضاع انقدرها بد نیست. از دفعه پیشی که این جا بودیم خیلی قوی تر و تند وتیزتر شدیم.»
هیزل اخمی کرد و گفت: «آره. اینم یکی دیگه از چیزهاییه که می خواستم درباره ش باهات حرف بزنم. وقتی تصویر سه بُعدی بلاد رانر(۱۰) تهدیدم کرد که توی آزمایشگاهش تیکه پار ه ام می کنه، تو از فاصله چندین سال نوری سر رسیدی و فقط با فکر کردن بهش متلاشی اش کردی. من نمی دونستم تو همچین قدرتی داری. من که ندارم.»
«خودم هم نمی دونستم تا این که بهش نیاز پیدا کردم. توی هزارتوی جنون بیشتر از این که خودمون بدونیم تغییر کرده­یم. حالا آدم های دیگه ای هستیم.»
«حسی که می ده رو دوست ندارم. این عوض شدن ها کی تموم می شه؟ اصلاً هنوز آدم ایم؟ آخرش قراره مثل هیدنمن ها بشیم و انقدر از اون جایی
که شروع کردیم فاصله بگیریم که خودمون هم یکی از بیگانه ها بشیم؟»
اوون دوباره شانه بالا انداخت. «منم درست مثل تو. فکر می کنم ما همونقدری آدم ایم که می خوایم باشیم. انسان بودنمون به کاری که می کنیم برنمی گرده، به دلیلمون برای انجام اون کار برمی گرده. از اون گذشته مطمئن نیستم توانایی هامون اونقدرها ثابت باشن. به نظر می آن و می رن. قبل تر یه ارتباطی بین ما بود؛ یه جور ارتباط ذهنی بین همه ماهایی که از هزارتو عبور کردیم وجود داشت، اما وقتی از هم جدا شدیم و هر کس راه خودش رو رفت، اون ارتباط هم از بین رفت. حالا حتی تو رو هم از راه ارتباط ذهنی حس نمی کنم. تو هنوز من رو توی ذهنت حس می کنی؟»
هیزل گفت: «نه، یه چندوقتی می شه.»
آزیمندیوس در گوش اوون گفت: «ممکنه تقصیر من باشه. شاید حضور من هماهنگی تون رو به هم می زنه.»
اوون زیرلبی گفت: «دهنت رو ببند آز، تو مُرده­ی. من نابودت کردم.»
«خواب شو ببینی. نه، من هنوز باهاتم اوون. این جام تا توی گرفتاری های کوچیک زندگی بهت مشورت بدم و راهنمایی­ت کنم.»
«تنها گرفتاری من این هوش مصنوعیِ مرده ست که هنوز توی گوشم نق می زنه. اگه یه کاهن سایبری خوب می شناختم، می دادم از ذهنم بیرونت کنه. هر چیزی و هرکسی که هستی من به کمکت نیازی ندارم. خودم به تنهایی خیلی خوب از پس همه چی برمی آم.»
«خیلی خب مرتیکه نمک نشناس، محاسبات من رو ببخش. اگه به خاطر من نبود، هیچ رقمه از ویریموند(۱۱) جون سالم به در نمی بردی. همون موقعی که محافظ های خودت هم به خاطر جایزه ای که برای سرت تعیین شده بود، دنبالت بودن! مشکل تو اینه که قدر من رو نمی دونی. تا یه مدت مراقب خودت باش، من فعلاً باهات قهرم.»
هیزل بی سروصدا اوون را زیرنظر گرفت. اوون دوباره در سکوت کامل فرو رفته بود و چشمانش به جای دوری خیره مانده بود. گاهی این طوری می شد. هیچ وقت هم نشده بود که هیزل از این موضوع نرنجد. حتی با این که از اول فهمیده بود در همکاریِ همراه با بی میلی شان، اوون آدم متفکره است. هیزل همیشه به برتریِ واکنش آنی باور داشت، ترجیحش هم شمشیر یا اسلحه گرم بود. همه را تکه پاره کن و بعد به فکر عواقبش باش؛ اگر اصلاً نیازی باشد که به آن فکر هم بکنی. نمی دانست اوون چه فکری می کرد اگر می فهمید او دوباره دارد خون مصرف می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب نبرد

کتاب خوبیه
در 2 سال پیش توسط rez...had
ای کاش بقیه جلدهای این کتاب هم ترجمه بشه. حیفه که این مجموعه ناقص بمونه.
در 1 سال پیش توسط احسان اسماعیلی
این کتاب جلد ۴ نداره ؟؟؟ الان پایان کتاب باز هست. ادامش نیست ؟؟ (اگر از میدیدان فیدیلو کسی اطلاع داره لطفا ما رو هم در حربان برازاده) ممنون
در 1 سال پیش توسط HOS...OUT
منتظر ادامه کتاب‌ هستیم
در 4 هفته پیش توسط شهرام