فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شورش

کتاب شورش
دث‌استاکر ۲

نسخه الکترونیک کتاب شورش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شورش

امپراطوری در آغازِ راه بود و همه‌چیز مرتّب بود. بشریت در این ماجراجویی بزرگ از وطنش بیرون زده بود و از میان تاریکی بی­پایان به‌دنبال جهان­ها و شگفتی­­های تازه به‌پیش می­رفت. زمانۀ قهرمانان و کارستان‌های شگفت‌انگیز بود. بشریت از جهانی به جهان دیگر می­رفت و مرزهای امپراطوری به شدت گسترش می‌یافت. هزاران جهان با هزاران تمدّن در میان تاریکی می‌درخشیدند. چهارصد سال طول کشید تا ویرانی شکل گرفت. پارلمان فاسد شد، جمع لُردها با سود حاصل از جهان­های غار­ت­شده به-‌شدت قدرتمند شد و امپراطور با مشتی آهنین و از روی تخت آهنینش به همه حکومت می­کرد. تکنولوژی، موجوداتِ شبیه­ساز­ی­شده و پیشگوها را به‌وجود آورده بود؛ آن‌ها را از اموال انسان‌ها به‌شمار می­آورد و برده­داری را نهادینه کرده بود. امپراطوری هنوز هم عظیم بود، اما تنها در صورتی‌که ثروتمند یا اشراف­زاده بودید، یا به مقاماتِ بالا دسترسی داشتید؛ بقیه جان می‌کندند، سرشان به کار خودشان بود و تا جای ممکن سعی می­کردند کسی متوجه‌ حضورشان نشود. و به این ترتیب، نهصد سال گذشت.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شورش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. جُلجُتا، دور اول

چرا من؟ وقتی اوون دث­استاکر دوباره به دستشویی می­رفت در این فکر بود. می­دانست وقتی به آن جا برسد، هیچ کاری ندارد که بکند، اما مثانه اش اهمیتی به حرف­های منطقی نمی­داد. اولین باری نبود که نظر خودش را داشت. همیشه وقتی فشار رویش زیاد بود این­طوری می­شد، و برای فکر کردن هم فرصتِ زیادی داشت. شب پیش از آن که اولین سخنرانی مهمّش را در مجمع تاریخ دانان امپراطوری ایراد کند، آن قدر توی دستشویی ماند که یکی را فرستادند بپرسد حالش خوب است یا نه.
اوون خُرناسی کشید، واردِ تنها دستشویی سفینه شد و در را پشتِ سرش بست. جای چندان بزرگی نبود، جُز اتاقکِ فولادی کوچکی با کاسه توالتی فولادی و براّق. اوون با دقت هدف­گیری کرد. نمی­خواست بقیه فکر کنند که عصبی بوده است. از انتظار کشیدن خسته شده بود. در طول نبرد تقریباً اصلاً نگران نبود. معمولاً این­طور بود، چون آن قدر مشغول محافظت از جان خودش بود که وقتی برای نگرانی نداشت. اما قبل از آن، تخیّلش همیشه تصویر تمام چیزهایی را که ممکن بود حسابی خراب شوند، در نظرش زنده می کرد، و ماموریت فعلی­اش برای رفتن به جُلجُتا، محافظت شده ترین سیاره امپراطوری، با سفینه­ای طلایی ساختِ دستِ موجوداتی غیرانسانی که زمانی رسماً دشمن بشریت شناخته می­شدند، از اول هم فکر عاقلانه ای به نظرش نمی آمد.
حتی اگر فکر خودش بود.
اما باید گفت که سفینه هیدنمن­ها بهترین گزینه­ای بود که در مقابل شورش نوپای آن ها قرار گرفته بود. سفینه خودش، سان­استرایدر(۲۲) شگفت- انگیز، یکی از سریع­ترین سفینه­های امپراطوری بود، اما مجبور شده بود آن را در جنگل­های مرگبار شاندراکور، جایی که در آن سقوط کرده بود، رها کند، و وسیله جدّش گایلز، که آخرین پایگاهش بود، نیز خیلی زود کنار گذاشته شده بود. قلعه سنگی عظیمی که با نیروی اختری کار می­کرد قابلیّت­های زیادی داشت، اما ناپیدایی جزوِ این قابلیّت­ها نبود. سفینه شیک و طلایی هیدنمن­ها هرآن چه را شورشی­ها نیاز داشتند در خود داشت. فوق­العاده سریع بود، تا بُن دندان مسلّح و حسابی استتار شده بود، طوری که هیچ حسگری در امپراطوری نبود که بتواند آن را تشخیص دهد. البته، از نظر تئوری؛ مدتی بود که هیدنمن­ها از قافله عقب مانده بودند.
تنها چیزی که این سفینه نداشت، دستشویی بود. از قرار معلوم، آدم های تقویت شده به چنین سرویس هایی نیاز نداشتند. اوون چیز زیادی از آن ها نپرسیده بود. فکر نمی­کرد که بخواهد از حقیقتِ این مطلب خبر داشته باشد. وقتی فهمید در این ماموریت باید به کمکِ هیزل دارک نمایندگی شورش را به عهده بگیرد، با دادوقال زیاد به این تصمیم گیری اعتراض کرد، و وقتی حتی پیش از آن که دهانش را باز کند، می دانست شکست خورده، خیلی رُک گفت تا وقتی که در سفینه توالت نصب نکنند، با هیدنمن­ها جایی نمی­رود.
شاید سفینه هیدنمن­ها خیلی سریع و قوی بود، اما سفر به جُلجُتا هم طولانی بود، و اوون خیلی خوب می­دانست که اعصابش چه طوری می­شود.
به این ترتیب، آن ها این اتاقکِ تنگ و کوچک را صرفاً برای او و اعصابش نصب کرده بودند. آن جا روشویی، نمد جلوی کاسه توالت و حتی در نداشت. دستمال توالت هم در کار نبود، اما اوون قاطعانه تصمیم گرفته بود که فکر چنین چیزهایی را از سرش بیرون کند. او به بازتاب تصویر خودش در دیوار فولادی مقابل نگاه کرد، مردی در دهه دوم زندگی اش، بلند و باریک و چشم وابرو مشکی. چندان ملایم به نظر نمی­رسید، اما آن جور آدمی هم نبود که اگر کسی توی کوچه فرعی به او برمی­خورد، از دیدنش بترسد. اوون آهِ عمیقی کشید، کارش را تمام کرد، زیپ شلوارش را بالا کشید و با بیش ترین وقاری که می­توانست از دستشویی خارج شد.
هرچه قدر هم که دستشویی ساده بود، اوون ظاهرش را به فضای داخلی سفینه هیدنمن­ها ترجیح می­داد. نقشه اش با توجّه به آسایش انسان ها، مثلاً با توجه به حس و منطق طراحی شده بود، اما برخی از وجوهش کاملاً ناراحت­کننده بود.
اوون حواسش را جمع کرد تا پیش هیزل برگردد که روی عرشه سفینه، بین دو بخش عجیب از دستگاه­های هیدنمن ها نشسته بود که از عرشه بیرون زده بودند. او مشغول باز و تمیز کردن اسلحه شلیکی تازه اش بود و هنگامی که اوون به او نزدیک شد، تنها با اخم نگاهی کوتاه به او انداخت. هیزل دارک هیچ وقت نگران نمی شد. اگر چیز مخرّبی به او می دادند تا با آن بازی کند، مثل خوکی که توی گل انداخته باشندش خوشحال می شد. اوون که حسابی مراقب بود به چیزی نخورد، کنارش نشست.
در هیچ کجای سفینه صندلی یا استراحتگاهی پیدا نمی شد. به جایش، دستگاه های ناآشنای غیرانسانی تمام فضای داخل سفینه را گوش تاگوش پُر کرده بودند و هیدنمن ها، هر جا که لازم بود، به آن وصل شده بودند. مردان تقویت شده بخشی از سفینه بودند، یا شاید سفینه بخشی از آن ها بود، و آن را با افکارشان هدایت می کردند. اوون و هیزل هر جا که می توانستند، می نشستند و سعی می کردند مستقیم به آن دستگاه های عجیب نگاه نکنند. این کار باعث می شد چشم هاشان درد بگیرد. نورهایی با درخششی خیره -کننده و رنگ­های ناآشنا روی آن ها روشن و خاموش می­شد و اشیای بزرگ­تر زوایای نگران­کننده ای داشتند، طوری که انگار چشم انسان را به سویی می­بردند که نمی­توانست یا نمی­خواست به آن جا کشیده شود. اوون تا جایی که می­توانست کفِ عرشه فولادی آرام نشست و زانوهایش را توی سینه­اش جمع کرد. این سفینه حسابی به وحشتش می انداخت و برایش مهم نبود کسی این را بفهمد یا نه. او هیزل را نگاه کرد که کاملاً حواسش به کارش بود.
هیزل، زنی بلندقد و ورزیده در دهه دوم زندگی، حالتی داشت که انگار هر لحظه ممکن بود دست به عملی خشن بزند. چشمان سبزش از زیر خرمنی از موهای بلند و آشفته سرخ رنگش جهان را زیر نظر می­گرفت و لبخندش چنان زودگذر بود که اغلب دیده نمی­شد.
طبق معمول، خودش را با اسلحه ای سرگرم کرده بود. شلیک گر­ش را در غلافِ کهنه­اش، سمتِ راست کمرش می بست. شلیک گری استاندارد، که تا وقتی کریستال انرژی اش پُر بود، قدرتش را داشت که بتواند یک ورقه فولادی را سوراخ کند، و اصلاً مهم نبود که در دو دقیقه لازم برای پُر شدن کریستال­های انرژی بین هر دو شلیک صبر کند. شمشیرش را سمتِ راست کمرش بسته بود و غلاف فولادی اش روی کف عرشه کشیده می شد. شمشیری خوب که وزن کافی برای وارد کردن ضربه های درست وحسابی را داشت، اما آن قدر بلند نبود که نشود کنترلش کرد. قطعاتِ اسلحه شلیکی روی میز روبه رویش پخش شده بودند. در واقع، به نظر می­رسید آن قطعات برای ساختن چند اسلحه کافی باشند. اوون اصلاً خبر نداشت که آن اسلحه­ها این همه پیچیده­اند.
او نسبت به اسلحه­های عتیقه­ای که جدّش، گایلز، از اسلحه­خانه آخرین پایگاهش به آن ها داده بود، احساسی متزلزل داشت. آن ها اصلاً قدرت و دقّتِ اسلحه­های انرژی را نداشتند، اما وقتی به شکلی کاملاً خودکار چندصد گلوله در دقیقه شلیک می­کردند، لازم نبود قوی و دقیق باشند. دیگر آن دو دقیقه انتظار بین دو شلیک هم لازم نبود. هیزل عاشق این اسلحه­های جدید (یا دقیق­تر بگوییم، قدیمی) شده بود و در هر فرصتی ازشان تعریف می­کرد. چند تا از اسلحه­ها را برداشته بود و آن قدر مهمّات با خودش داشت که همه جیب­هایش باد کرده بود.
اوون هنوز متقاعد نشده بود. او علاوه بر شلیک گر­ش، یک اسلحه شلیکی به همراه داشت، اما در این فکر بود که پیش از گرفتن تصمیم نهایی منتظر بماند و ببیند اسلحه در حالتِ شلیکِ مداوم چه طور عمل می­کند. شخصاً فکر می­کرد هیزل به این دلیل اسباب­بازی­های تازه­اش را دوست دارد که شامل کلّی قطعه جداگانه بودند و می­توانست با آن ها بازی کند.
و در آخر، وقتی دیگر چاره­ای نمی­ماند، هنوز باور داشت که شمشیر چاره بیش تر مشکلات است. شمشیر قطعه­ای نداشت که خراب شود، مهمّاتش تمام نمی­شد و لازم نبود پیش از هر بار استفاده شارژ شود.
هیزل با لحنی عادی گفت: «این­طوری خشکش می­کنیا! تا حالا ندیدم کسی این همه وقت توی دستشویی بمونه. یه بار دیگه اسلحه­هاتو نگاه کن. این کار خیلی آرومت می­کنه.»
اوون گفت: «نه خیر، نمی­کنه! هیچ چیزی توی این سفینه لعنتی نیست که آدمو آروم کنه، و این شامل تو هم می­شه!»
«همیشه متعجّبم می­کنی، شازده. من دیدم که جلوی چه حریف­های وحشتناکی جنگیدی و به سوی موقعیّت­هایی حمله­ور شدی که اگه همه گنج­های جُلجُتا رو هم به من می­دادن، واردشون نمی­شدم. تو متعلّق به یکی از بزرگ­ترین خاندان های جنگجوی امپراطوری هستی، اما هر بار که مجبوری یه کم منتظر بمونی، از مدیر یه موسسه همسریابی هم عصبی­تر می­شی.»
اوون بی آن که نگاهش کند، با لحنی مصمّم گفت: «من جنگجو نیستم. یه تاریخ دانم که موقتاً- و تحتِ فشار شدید- مجبور شده نقش سرباز یه شورش رو به عهده بگیره. شخصاً منتظرم که این شورش تموم بشه تا بتونم دوباره یه محقّق کوچیک بشم که برای کسی جز خودش اهمیتی نداره و غیر از همایش­های گاه وبی گاه فشاری روش نیست. هنوز نمی دونم چرا داوطلب شدم این ماموریت رو به عهده بگیرم.»
هیزل گفت: «چون از اوّل هم فکر تو بود. به تو که این همه عقلِ کلّی می آد. اگه هم کسی باشه که جاش این جا نیست، اون منم. هنوز متقاعد نشدم هیچ کدوم از این کارا نتیجه­ای داشته باشه.»
«پس این جا چی کار می­کنی؟»
«یکی باید مراقب تو باشه. از این گذشته، از این که هیچ کاری نکنم حوصله­م سر می­رفت. هیچ وسیله رفاهی انسانی ای برام فراهم نبود، همه ش حرف بود و عملی در کار نبود. من حتماً باید یه کاری انجام بدم، وگرنه بدخُلق می­شم.»
اوون خیلی جدّی گفت: «متوجه شدم. به من اعتماد کن، این نقشه موثریه. از هر جهت بررسی شده. حتی هیدنمن­ها هم ازش خوششون اومده. این ماموریت دقیقاً همون چیزیه که برای شروع غافلگیرکننده شورش بهش نیاز داریم. چیزی که باعث شه کلّ امپراطوری حواسشو جمع کنه و متوجه ما بشه.»
«اوه، البته. همه­شون گیرنده­هاشونو تنظیم می­کنن و توی تصاویرِ تمام- رنگی تماشا می­کنن که چه دخلی از ما درمی آد. احتمالاً برنامه رو در ساعت های پُربیننده هم تکرار می­کنن و صحنه های پُرسوزوگدازش رو هم با سرعت خیلی کم نمایش می­دن.»
«فکر کردم فقط خودم نگرانم.»
«آره، تو نگرانی. من فقط منطقی­ام.»
«منم همین­طور. به همین دلیله که این نقشه بهترین راه برای اعلام شورشه. ما نمی­تونیم تو یه نبردِ مستقیم به پیروزی امیدوار باشیم. اونا خیلی بیش تر از ما افراد، اسلحه و سفینه دارن. پس به جای این کار، یه حمله ضربتی ترتیب می­دیم و جایی بهشون ضربه می­زنیم که حسابی صدمه ببینن. به جیبشون ضربه می­زنیم. به کمکِ هیدنمن­ها، بی این که کسی ما رو ببینه، از کنار تدابیر امنیتی جُلجُتا عبور می­کنیم، وارد اداره مرکزی مالیات می­شیم. با عملیّاتِ کوچولومون ضربه اقتصادی­مونو می­زنیم و قبل از این که کسی بفهمه اون جا بودیم، فلنگو می بندیم. وقتی فکرشو می­کنی، می­بینی که خیلی نقشه ظریفیه. ثروتِ کلونی رو به حساب­های حاضر و آماده شورشمون منتقل می­کنیم و بقیه­ اطلاعات رو هم پاک می­کنیم.
«به این ترتیب، نه تنها حسابی به امپراطوری و کلیسا ضربه می­زنیم و کمک بزرگی به منابع مالی شورش می­کنیم، بلکه وقتی توده مردم بفهمن که امپراطوری تا وقتی اطلاعات رو از نو مرتب کنه نمی­تونه ازشون مالیات بگیره، خیلیاشون با ما همدل می­شن، و مرتب کردن اون اطلاعات می­تونه سال­ها طول بکشه. هیزل، می­شه حداقل سعی کنی و وانمود کنی به حرفی که دارم بهت می­زنم توجّه می­کنی؟ توی بیش تر جلسه های استراتژیک شرکت نمی کنی، اما باید بفهمی که اون جا قراره چی کار کنی.»
«نه، لازم نیست. فقط منو به سمتی که لازمه بگیر و رهام کن. اگه شبیه یه سرباز امپراطوری هم باشه، دیگه مرده حسابش کن. قبل از این که از هزارتو بگذریم هم تو جنگ ماهر بودم، اما حالا دیگه یه ماشین مرگبارم. توانایی­هایی دارم که قبل از این هیچ­وقت نداشتم، و نمی­تونم صبر کنم تا امتحانشون کنم.»
اوون آهی کشید: «ما دیگه فقط جنگجو نیستیم، هیزل. چه خوشت بیاد، چه نیاد، ما چهره­های مهم شورش شدیم. اگه بتونیم از پس این کار بر بیاییم، قهرمان می­شیم، حتی ممکنه افسانه بشیم. مردم نگاهمون می کنن و برای شورش در مقابل امپراطوری ازمون الگو می­گیرن، و فوج فوج به شورش ملحق می­شن. نیروهای زیرزمینی جُلجُتا افراد و منابع زیادی رو برای کمک به ما اختصاص دادن، اونم فقط به این دلیل که به کار ما باور داشتن. حالا که از تمام نیروهایی که امپراطوری به دنبالمون فرستاده بود جون سالم به در بردیم، به امیدِ تمام کسانی بدل شدیم که در آرزوی آزادی ان.»
«اگه ما تنها امیدشونیم، تو دردسر بزرگی افتادن.»
اوون گفت: «شاید این­طور باشه. اما حقیقت هرچی که باشه، حالا مسئولیت­هایی به عهده ماست. اگه از پس این کار بربیاییم، نشونه اینه که شورش واقعاً شانس موفقیت داره. ممکنه مردم به ما باور داشته باشن، اما حقیقت اینه که شورش­ها اقداماتِ خیلی پرهزینه­ای هستن. سفینه­ها و پایگاه­های شورشی­ها ارزون نیستن. یادته جک رندوم برای تامین هزینه جنگ­هاش مجبور می­شد با آدمای مشکوکی معامله کنه و بهشون امتیاز بده؟ تازه اون یه شورشی حرفه­ای و افسانه ای بود. اون مجبور شده بود سازش کنه، ولی ما با منابع مالی ای که به دست می آریم، مجبور نمی­شیم این کارو بکنیم.»
هیزل گفت: «خیلی خوب. فرضاً بدون این که به مرگِ وحشتناکی دچار بشیم از پس این ماموریت بربیاییم، بعدش چی؟ دزدِ فضایی بشیم و در فواصل بین سیاره­ای به سفینه­های امپراطوری شلیک کنیم؟ آخرین باری که شنیدم، امپراطوری برای مجازاتِ دزدی فضایی اعدام­های وحشتناکی رو اجرا کرده بود.»
«اما باعث نشد که تو دست از این کار بکشی.»
«من خیلی به انتخاب­های شغلی خوب مشهور نیستم. خُب نقشه ت چیه، دث­استاکر؟ معلومه که عجله داری بهم بگی.»
«برای این که خیلی نقشه خوبیه. اگه همون­طور که باید توی جلسه­های استراتژی شرکت می­کردی، می­دونستی.»
«غُر غُر غُر. تعریف کن.»
«با مبارزه­های کوچیک، مبارزه­هایی که با دقت انتخاب کردیم شروع می کنیم تا توی امپراطوری به نیرویی کارآمد بدل بشیم. بعدش، از مردم می خوایم در مقابل لاین­استون شورش کنن. قبلاً هیچ وقت جرئتِ انجام این کارو نداشتن. از انتقامش می­ترسن و حق هم دارن. به آسایششون هم بیش ازحد اهمیت می­دن. فکر می­کنن خیلی چیزها رو از دست می­دن. تا وقتی مجبور نشن، دوست ندارن به این فکر کنن که این آسایش از کجا می آد، و کی برای تامینش رنج می­کشه. وظیفه ما اینه که طرز تفکر مردم و دیدگاهشون نسبت به امپراطوری رو عوض کنیم. اول بهشون آموزش می دیم، بعد تشویقشون می­کنیم طغیان کنن، و بعد کمکشون می­کنیم آزاد بشن. یه استراتژی کلاسیک. اگه امپراطوری واقعاً از نمونه­هایی که توی تاریخ هست درس گرفته باشه، این شورش رو ممنوع می­کنه.»
«حسابی درگیر این موضوع شدی­، نه دث­استاکر؟ از اون محقّق آماتوری که فقط می­خواست دنیا اونو به حال خودش بذاره تا این جا راهِ درازی رو اومدی.»
اوون لبخندی زد: «دنیا خیلی اصرار کرد که به حرفش گوش بدم. حالا هر چه قدر هم که دوست داشته باشم، نمی­تونم همون کسی بشم که بودم. خیلی چیزا دیدم و خیلی کارا کردم. اما هیچ وقت به من به چشم یه جنگجو یا قهرمان نگاه نکن. ممکنه مجبور باشم نقش خودمو توی شورش ایفا کنم، اما این من نیستم. فقط وقتی مجبور باشم مبارزه می­کنم، همین، و وقتی همه چی تموم شد و مبارزه به پایان رسید، خیلی خوشحال می­شم به بُرج عاج خودم برگردم و نردبون رو هم پایین بندازم. بیش تر عمرم سعی کردم محقّقی که دوست داشتم باشم، تا این که به جنگجویی تبدیل بشم که خانواده­م انتظار داشتن. ممکنه شرایط وادارم کنه نقش یه قهرمان رو بازی کنم، اما شرایط عوض می­شه و لحظه­ای که دیگه به من نیازی نباشه، با چنان سرعتی دوباره یه تاریخ دان می­شم که سرت گیج بره. هر کی شاهدِ اون صحنه باشه گردنش می­گیره.»
هیزل خرناسی کشید و با دستانی ماهر و آرام اسلحه­اش را سَر هَم کرد: «جنگجوها هستن، نه خیال­باف­ها که اوضاع رو عوض می­کنن.»
اوون با کج خلقی گفت: «می­دونم چی می­خوای. فکر می­کنی همه ما که از هزارتو گذشتیم باید از توانایی­های خاص­مون استفاده کنیم و راه خون- آلودی از وسطِ امپراطوری به سوی جُلجُتا باز کنیم تا تو بتونی با گام های بلند واردِ قصر امپراطوری بشی و چهره به چهره امپراطریس قرار بگیری. خُب، می­تونی این فکرو فراموش کنی. لحظه­ای که از سفینه­مون بیرون بریم، لاین­استون ما رو زیر پاش حسابی له می­کنه، حتی اگه نصفِ پاش قطع بشه. ما الهه یا اَبَرانسان نیستیم. فقط چند تا توانایی به توانایی هامون اضافه شده، همین. توانایی­هایی که خیلی به درد می­خورن، اما تنها در صورتی که به شیوه درست و در زمان مناسب ازشون استفاده کنی.»
هیزل گفت: «حرف زدن با تو هیچ سرگرم­کننده نیست. بقیه چی فکر می­کنن؟ فکر کنم همه می­خوان دست دست کنن.»
اوون اخم کرد: «گایلز می­خواست چندسالی اطلاعات جمع کنه و پیش از این که خودمونو در معرض توجّه لاین­استون قرار بدیم، چندتا پایگاهِ مخفی در سرتاسر امپراطوری تاسیس کنه. اگه به حرفش گوش می کردیم، بیست سال دیگه هم که شده بود، هنوز سرجامون نشسته بودیم و از خودمون می­پرسیدیم زمان مناسب فرا رسیده یا نه. از وقتی درم رو کشته، دیگه مثل قبل نیست. خیلی محتاط و محافظه­کار شده. جک رندوم می­خواست با تکیه به نامش ارتشی جمع کنه و مثل قدیم جهان به جهان با امپراطوری بجنگه. مجبور شدیم به زور بهش یادآوری کنیم که شیوه قدیمی­اش اون موقع موثر واقع نشده بود و حالا هم موثر واقع نمی­شد. روبی جرنی فقط می­خواست در اسرع وقت یکی رو بکشه. ولفلینگ هم... می­خواست تنهاش بذارن. به همین دلیل، این اواخر خودم بودم که بیش تر تصمیم ها رو گرفتم، چون که بقیه قهر کرده بودن.»
هیزل گفت: «شاید باید بیش تر تو تصمیم­گیری­ها شرکت کنم.»
«همه­مون همینو ازت خواستیم. تو نمی­خواستی بدونی. همیشه یه جایی تنها بودی و سرت به کارِ خودت گرم بود. حالا هرچی که بود. با اسباب­بازیات تمرین تیراندازی می­کردی، یا شاید سعی می­کردی یه هیدنمن رو اغوا کنی.»
هیزل با هیجان گفت: «مشغول تمرین توانایی­هایی بودم که هزارتو بهمون داده بود. شاید تو از تغییرات مون بترسی، اما من نمی­ترسم. الان همه­مون قوی­تر، چابُک­تر و ورزیده تر از اونی هستیم که بودیم، اما قضیّه گنده تر از این حرفاست. حالا یه ارتباطی بین ماست، یه ارتباطِ ذهنی خیلی عمیق و غریزی. این نیروی پیش گویی نیست. من نمی­تونم ذهن تو یا کس دیگه­ای رو بخونم. اما ما... حالا به همدیگه وصلیم، اونم به شکلی تازه و بدوی. ذهن به ذهن، تن به تن، روح به روح. هر کاری که تو بتونی بکنی، من هم می تونم بکنم، و برعکس. مثلاً من حالا می­تونم مثل تو از نیروم استفاده کنم.»
اوون نگاهِ تندی به او کرد. نیرو، هم استعدادِ خاندان دث­استاکر بود، هم نفرین آن. او برای مدتی کوتاه می­توانست اَبَرانسان شود، موجودی چالاک­تر و قوی­تر از یک انسان عادّی که اگر اسلحه­ای هم در دستش قرار می­گرفت، شکست­ناپذیر می­شد. نیرو که ترکیبی از تمرین ذهنی، غددی که با مهندسی ژنتیک تغییر کرده بودند و اندوخته­های شیمیایی مخفی در اعماق بدن بود، موردِ رشکِ دیگران بود و خاندان از آن مثل رازی محافظت می­کرد. نیرو از هر ماده مخدّرِ شناخته شده­ای هم وسوسه انگیزتر و اعتیادآورتر بود. اوون آموخته بود به میزان اندکی از آن استفاده کند. شمعی که شعله­اش دو برابر روشن باشد، نصفِ قبل دوام می­آورد. استفاده بیش ازحد از نیرو واقعاً نابودش می­کرد. هیزل هم از این موضوع مطّلع بود، اما از همه اش خبر نداشت، حتی نصف آن چیزی که خودش فکر می­کرد. اوون مراقب بود موقع حرف زدن صدایش آرام و یکنواخت باشد.
«حتماً اشتباه کردی، هیزل. نیرو یه چیز ذهنی نیست، نتیجه خصایص موروثی، تغییراتِ فیزیکی بدن و کلی تمرینه.»
هیزل پیروزمندانه لبخند زد: «و من دارمش. باهاش تمرین کردم. هیچ وقت بهم نگفته بودی که این قدر حس خوبی به آدم می­ده، اوون. فکر نمی کردم تغییراتِ فیزیکی هم جزئی از کار باشه، اما احتمالاً حق با توئه. حالا که چی؟ معنی­اش فقط اینه که بدنم در موقع لزوم خودشو باهاش هماهنگ می­کنه، جالبه. تو این فکرم که چه تغییراتِ دیگه ای می تونم در خودم به وجود بیارم، اونم فقط با فکر...»
اوون خم شد تا بتواند توی چشم­های او نگاه کند.
«داری واردِ آب­های خطرناکی می­شی، هیزل. من به اندازه کافی از اتفاقی که برامون افتاده سر در نمی آرم که بخوام دست به تجربیّاتِ جنون آمیز بزنم. تو بی این که اصلاً خبر داشته باشی اون پایین چه قدر عمیقه، داری شیرجه می­زنی. باید قدم به قدم در این راه پیش بریم، تحتِ شرایط کاملاً کنترل شده.»
«تو فقط از امکاناتی که جلوته، می­ترسی!»
«کاملاً درسته که می­ترسم. تو هم باید بترسی! هزارتو ساخته دستِ بیگانه ها بود، یادته؟ ذهن بیگانه­ها اونو برای اهدافِ بیگانه­ها ساخته بود. آخرین گروهی که از وسطش رد شدن هیدنمن­ها رو به وجود آوردن. هر بار که کورکورانه دست به تجریه­ای می­زنی انسانیّتِ خودتو به خطر می ندازی. خیلی مهمّه که این کارو خیلی آروم و با احتیاط انجام بدیم.»
«ما وقتی نداریم! شورش الان به ما نیاز داره. تو بودی که گفتی ما مسئولیت­هایی داریم که مدام می­گی این ماموریت چه قدر مهمه. اگه بخواییم از این ماموریت و ماموریتِ بعدی جون سالم به در ببریم، به هر امتیازی که بتونیم به دست بیاریم نیاز داریم. اگه آمادگیشو نداری که فرماندهی رو به عهده بگیری، برو کنار و راه رو برای کسی که آماده انجام این کاره باز کن. نگران نباش شازده، وقتی من تمام توانایی­هامو در وجودم فعّال کنم و به اون اَبَرانسانی تبدیل بشم که تو از تبدیل شدن بهش می ترسی، فرماندهی شورش رو به عهده می­گیرم و تو می­تونی برگردی پیش کتابات. تو دل­نازک­تر از اونی که بتونی یه جنگجوی واقعی بشی، دث استاکر. همیشه همین­طور بودی. هنوز خواب اون بچه معلول توی میست­ورد رو می­بینی، مگه نه؟ ولش کن. اون بدون یه ثانیه فکر می کشتت.»
اوون که هنوز چشم در چشم او دوخته بود گفت: «این مهم نیست، اون یه بچه بود، و من بدون هیچ فکری، بدون این که اهمیتی بدم کشتمش، چون هیجان مبارزه وجودمو فرا گرفته بود. دیگه این کارو نمی کنم. اگه مجبورم یه جنگجو باشم، جنگجویی می­شم که خودم می خوام، نه جنگجویی که خانواده­م یا تو ترجیح می­دین، و انسانیتم رو هم به خاطر این که شرایط حکم می­کنه، از دست نمی دم.
«من تصمیماتِ مربوط به شورش رو می­گیرم، چون تنها کسی هستم که درباره جنگ­ها و شورش­های گذشته و شکست­ها و پیروز­ی­هاشون مطالعه کردم. ما از راهِ خرابکاری و حقّه وکلک، و از راهِ به دست آوردن دل مردم با امپراطوری می­جنگیم. هیچ بی گناهی به دستِ ما کشته نمی­شه، و اگه فکر می­کنی مردم دسته دسته به یه فرمانده عجیب و فراانسانی می­پیوندن، اشتباه می­کنی. اونا فریادزنان از امپراطوری می­خوان که تو رو دستگیر کنه و بکشه، تا دیگه نگران نباشن چه کاری ممکنه ازت سر بزنه. ما طبق نقشه به اداره مرکزی مالیات حمله می­کنیم. این نوع دیگه­ای از جنگ، و نوع دیگه­ای از شورشه، نوعی که توش لازم نیست کسی بی­دلیل بمیره.»
«همونی که گفتم. دل­نازکی، و هنوز خیلی تمایل به سخنرانی برای این و اون داری. امیدوار بودم هزارتو این مرضتو درمون کرده باشه، اما ظاهراً این­طور نیست.»
«پس این جا چی­کار می­کنی، هیزل؟»
«اصلاً نمی­دونم، دث­استاکر. امیدوارم بودم کمی هیجان نصیبم بشه، اما مشخصه که در این مورد هم اشتباه می­کردم. مهم نیست. این تازه آغاز شورشه، و من از دستش نمی­دم، و اگه چیزی در این نقشه دقیق تو اشتباه پیش بره، می­تونم اون جا باشم و با نیروهای فراانسانی­ام نجاتت بدم. مشکلی که نیست؟»
«تو متوجه نیستی. هیزل. من از خودِ اون توانایی­ها نمی­ترسم، فقط نگران بهایی هستم که بعداً باید براشون بپردازیم.»
هیزل با چهره­ای بی حالت نگاهش کرد: «خیلی آدم جالبی هستی. اون دستِ فلزی رو خیلی زود از هیدنمن­ها قبول کردی. ممکنه کلی چیز غافلگیرکننده توش مخفی کرده باشن که تا وقتی فعالشون نکنن، از وجودشون خبر نداری.»
اوون به دستِ طلایی درخشانی نگاه کرد که جایگزین دست چپش شده بود؛ دستی که هنگام مبارزه با بیگانه ای آدمکش که امپراطوری به جهان ولفلینگ­ها فرستاده بود از دستش داد. دستِ نو از هر جهت بی نقص بود و به همان سرعت دست واقعی­اش واکنش نشان می­داد. اما همیشه کمی سرد بود. او دوباره هیزل را نگاه کرد و با ناراحتی شانه­هایش را بالا انداخت.
«من که چاره دیگه­ای نداشتم. به یه دستِ تازه نیاز داشتم و دیگه نمی تونم به ماشین­های احیا اعتماد کنم. اونم بعد از این که هوش مصنوعی خودم با استفاده از یکی از اونا دستورهایی رو توی ذهنمون کار گذاشت که امپراطوری می­تونست علیه من و تو ازش استفاده کنه.»
«آزیمندیوس(۲۳) از بین رفته، اوون. تو نابودش کردی.»
«فرقی نمی­کنه. کی می­دونه توی دستگاه­های دیگه امپراطوری که بهشون اعتماد می­کنیم و بدنمون رو به اونا می­سپریم چه چیزای دیگه­ای پنهان شده؟ من به هیدنمن­ها اعتماد ندارم، احمق که نیستم، اما در حال حاضر، شرّ اونا کم­تره. اونا فقط می تونن دستمو کنترل کنن، نه ذهنمو. گذشته از اون، کارشون در ساختِ این دست خیلی خوب بوده. شبیه سازی حسی­اش کامله و خیلی از دستِ اصلی قدرتمندتره. ناخناشو هم نباید بگیرم.»
هیزل گفت: «با این حال، هم چنان ساخته آزمایشگاه­های هیدنمن هاست، و من به چیزی که ساخته دستِ اونا باشه، همین­قدر اعتماد دارم که پرتش کنم توی گردباد. آخرین باری که هیدنمن­ها کنترل امپراطوری رو به دست گرفتن قدّیسان کلیسای ژنتیک شده بودن، موجوداتی که تحتِ فرمان اونا یا باید تغییر می­کردی و یا می­مردی. یا هیدنمن می شدی و یا کشته می­شدی. یادته؟ باید توی یکی از اون کتابای ارزشمندت این ماجرا رو خونده باشی. حالا دوباره به این جا برگشتن و اون قدر مودب و دست و پا به خیر و منطقی­ان که آدمو می­ترسونن. هر بار که یکی­شون نزدیکم می آد، از جا می پرم. مدام مراقبم یکی دیگه بهم نزدیک بشه.»
اوون سرش را تکان داد. می­فهمید منظور او چیست. آن دو در سکوت به مردان تقویت­شده نگاه کردند که سفینه طلایی را هدایت می­کردند. بیست تایی بودند که با کابل­های کلفتی که واردِ بدن­شان می­شد، به ماشین های عجیب متصل شده بودند، یا مثل مردی که تا نیمه بدن در آب غوطه­ور شده باشد، غرق در فناوری شده بودند و ذهن­های غیرانسانی شان در سطحی با تکنولوژی ناشناخته­شان ارتباط برقرار می­کرد که هیچ انسانی نمی­توانست درک کند یا از عمق آن باخبر شود. هر هیدنمنی نقشی خاص روی عرشه سفینه به عهده داشت و تا زمانی که لازم بود، آن را بی هیچ نقصی اجرا می کرد. حوصله شان سر نمی­رفت و خسته نمی­شدند، خیالاتی نمی­شدند و فکری به سرشان نمی­زد. دست ِکم، نه هنگامی که در حال کار بودند. شاید هنگامی که آزاد بودند موجوداتی اجتماعی می­شدند، اما اوون شک داشت. از چیزهایی که در مورد هیدنمن­ها و این که چه طور با خونسردی شهر عجیب و ترسناکشان را در زیر سطح یخ­زده جهانِ ولفلینگ­ها بازسازی کرده بودند، دیده بود، این مردان تقویت­شده هیچ ویژگی خاصی نداشتند که به شدت منطقی یا عمل­گرایانه نباشد.
تنها هیدنمنی که اوون و هیزل خوب می­شناختند، توبیاس مون بود، که مدتی بود با آن ها سفر می­کرد، اما او آن قدر بین انسان ها زندگی کرده بود که لایه­ای از انسانیت یا دست ِکم نسخه بدل خوبی از آن در وجودش شکل گرفته بود. او در طول این سال­ها بیش تر کریستال های انرژی­اش را خالی کرده بود، بسیاری از توانایی­هایش را از دست داده بود و خودش قبول داشت که دیگر تنها نسخه رنگ وروباخته­ای از یک هیدنمن واقعی بود. با این حال، باید گفت که حتی در روزهای اوجش هم موجود ترسناکی بود. چشمان درخشان و صدای غیرانسانی­اش کمکی به آرام کردن آدم نمی­کردند، اما فرق واقعی او با یک انسان در ذهنش بود. توبیاس مون به شیوه دیگری فکر می­کرد، حتی وقتی که سعی می­کرد این­طور نباشد.
مردان تقویت­شده­ای که اوون از خواب بیدارشان کرد و از مقبره هیدنمن ها بیرون آمدند و مثل الهگان زنده گام برمی­داشتند. چشمانشان مثل خورشید می درخشید و وقتی حرکت می­کردند بی­نقص و باوقار بودند. هم چنان اوون را تا عمق وجودش می­ترساندند، حتی بعد از چند ماهی که به آن ها عادت کرده بود. آن ها او را قهرمان خود می­نامیدند و همیشه با او رفتاری مودبانه و احترام­آمیز داشتند، اما اوون آن قدر عقلش می رسید که با آن ها گرم نگیرد. گزارش حمله­های آن ها به انسان ها را مطالعه کرد. سفینه­های باریک و طلایی را دیده بود که دور سفینه­های کُند و بدقواره انسان ها می­چرخیدند و آن ها را با هدفگیری اسلحه­های بی نقص شان منفجر می­کردند. هیکل­های کشیده و درخشانی­ را دیده بود که از میان شهرهای در حال سوختن می­گذشتند و هر چه جاندار بود، می­کشتند. دیده بود که آن ها به نام احکام کلیسای ژنتیک­شان چه بر سر انسان هایی که رویشان آزمایش کرده بودند؛ چه زنده و چه مرده، آورده بودند. وقتی که دیگر نگران احساسات یا قیدوبندهای انسانی نباشی، هر کاری را می­توانی انجام دهی، و هیدنمن­ها هر کاری انجام داده بودند. آن ها که همیشه به دنبال ترکیب بی­نقصی از انسان و ماشین بودند، به دنبال کل یکپارچه­ای که چیزی بیش از مجموع اجزایش باشد، موجودات نفرت­انگیزی به وجود آورده بودند.
اگر تعدادِ آن ها بیش تر و تعداد طرفِ مقابل کم­تر بود، جنگ را برده بودند، اما در نهایت عقب رانده شدند، سفینه­های طلایی­شان منهدم شد و تعداد اندکی از آن ها که جان سالم به در بردند به مقبره­شان فرار کردند، مقبره ای که در اعماق حفره سیاه، جایی در آن سوی لبه امپراطوری پنهان شده بود. اما آن ها خیلی به پاک کردن بشریّت از صحنه هستی و جایگزین کردن آن با چیزی ترسناک نزدیک شده بودند. اوون آن چه را در گزارش­ها دیده بود به یاد آورد و تمام ادب و تربیت جهان هم نمی توانست باعث شود آن چه را آن ها انجام داده بودند و ممکن بود دوباره انجام دهند، فراموش کند.
اما در این لحظه، هیچ­کدام از این چیزها اهمیتی نداشت. او به آن ها احتیاج داشت. شورش به آن ها احتیاج داشت. اگر او می­خواست جلوی امپراطوری درآید، لحظاتی فرا می­رسید که برای مقابله با لشکر لاین­استون به لشکری از جنگجویان خبره نیاز داشت، و در این جا بود که هیدنمن­ها وارد صحنه می­شدند. با این فرض که می­شد آن ها را کنترل کرد یا دست ِکم تشویق­شان کرد که از دستور ها اطاعت کنند. اوون هیچ توهّمی درباره خطری که دوباره امپراطوری را با آن مواجه می­کرد، نداشت. به مرور زمان، ممکن بود هیدنمن­ها خطری بدتر از آن چه لاین­استون در تمام عمرش می­توانست به آن تبدیل شود، ایجاد کنند. اوون سعی کرد فعلاً خیلی به این موضوع فکر نکند. خوشبختانه، مشکلاتِ دیگری بود که نگرانشان باشد.
او با لحنی مصمّم به هیزل گفت: «بیا درباره چیزای خوشحال­کننده­تر صحبت کنیم. اگه فرض کنیم به همون راحتی که هیدنمن­ها قول دادن، از تدابیر امنیتی جُلجُتا رد بشیم، این اولین فرصتیه که برای برقراری تماس واقعی با نیروهای زیرزمینی داریم. اونا عملاً تنها نیروهای شورشی سازمان- یافته ای ­هستن که در امپراطوری باقی مونده. تا جایی که فهمیده م، بیش ترشون شبیه­سازی شده و پیشگو هستن، اما همراهان به دردبخور دیگه ای هم دارن که بعضی از اونا حسابی چهره­های تاثیرگذاری هستن. ما نیاز داریم که اونا طرفِ ما باشن. امیدوارم حمله به اداره مرکزی مالیات تاثیر خوبی روشون بذاره و متقاعدشون کنه که باید به ما توجه کنند. اسم جک رندوم باید چند تا از درها رو به رومون باز کنه. اون اسم چند نفرو که قسم می­خوره می­تونیم بهشون اعتماد کنیم بهمون داده، اما ممکنه سال­ها از تاریخ مصرفِ اطلاعاتش گذشته باشه. یا اون افراد مرده باشن. وقتی مهندسای ذهن امپراطوری توی مرکز بازجویی روش کار می­کردن، به خیلی ها خیانت کرده بود. اسم اون ممکنه همون­قدر به ضررمون باشه که به نفعمون. در موردِ گایلز، دث­استاکر اصلی هم همین­طوره. اگه یه اسطوره زنده کنارت باشه، ممکنه خیلی در جذب مردم مفید باشه، اما همیشه این احتمال وجود داره که همون آدما با دیدن واقعیت ناامید بشن.»
هیزل گفت: «با این فرض که اون واقعاً دث­استاکر اصلی باشه.»
اوون با ناراحتی گفت: «اینم هست، آره. ظاهراً اون، به عنوان کسی که باید نهصد سال گذشته رو در خواب به سر برده باشه، چیزای زیادی درباره وقایع اخیر می­دونه.»
«اگه اونی که می­گه نیست، پس کیه؟ جاسوس امپراطوری؟ یه شبیه سازی- شده؟ یه دیوونه در توهّم افتخار؟»
اوون گفت: «این یکی از احتمالاته. اما چیز نگران­کننده­تری توی فکرم بود. این امکان وجود داره که اون یه فیوری(۲۴) باشه.»
هیزل برای مدتی طولانی بی آن که حرفی بزند، نگاهش کرد. حتی فکرش هم شوکه­اش کرده بود. فیوری­ها اسلحه­های ترسناکی بودند که هوش های مصنوعی بدذاتِ شاب(۲۵) آن ها را ساخته بودند تا مامورانشان در جهان انسان ها باشند. ­ساخته­هایی از فلز جاندار در میان پوسته­ای شبیه سازی­شده که تا جایی که چشم غیرمسلّح می­توانست ببیند، عین انسان بودند، اما اگر هویّت­شان افشا می­شد می­توانستند ویرانی و خرابی شدیدی به بار بیاورند. قاتلانی که کسی نمی­توانست جلویشان را بگیرد و حریفانی که رحم نداشتند. خوشبختانه، امپراطوری در طول این سال­ها با تعداد زیادی از آن ها روبه رو نشده بود. یک پیشگو به راحتی می­توانست هویّت آن ها را تشخیص دهد و اسلحه­های انرژی اهمیت چندانی به این که فیوری­ها چه قدر قوی بودند، نمی­دادند. اما همیشه این احتمال وجود داشت که چند تا از آن ها باقی مانده باشند که هویتشان افشا نشده، به زندگی تقلبی خود مشغول­اند، به شاب گزارش می­دهند و منتظر دستور نابودی بشریت از درون­ هستند.
هیزل بالاخره گفت: «دلیلی داری که فکر کنی گایلز ممکنه یه فیوری باشه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب شورش

قیمت گذاریش غیر منصفانه س واقعا. بیست تومن؟
در 3 ماه پیش توسط سیده زهرا بهلولی
عالی بود ؛ عالی فقط جلد سوم پایانش باز هست و نویسنده میگه داستان هنوز تموم نشده (یه سری چیزا رو اشاره میکنه که داخل داستان گفته شده بود ولی هنوز اتفاق نیفتادن) اگر کسی اطلاعی داره لطفا درباره جلد های بعدی (تا جلد ۳ که اسمش نبرد هست داخل فیدیبو هست) بگه تا ما هم بدونیم. ممنون
در 1 سال پیش توسط حسین بازیار
عنوان کتب را بر اساس نظمی منطقی در کتابخانه قرار دهید،کتب اول و دوم که مشخص بودند اما لااقل میشد کنار عنوان دث استراکر شورش ۲ مینوشتید کتاب سوم از مجموعه دث استراکر یا شبیه این که لااقل نظمی درست و منطقی داشته باشند
در 1 سال پیش توسط سیدعلی موسوی