فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بوی تمشک‌های وحشی

کتاب بوی تمشک‌های وحشی

نسخه الکترونیک کتاب بوی تمشک‌های وحشی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بوی تمشک‌های وحشی

دیگر دلشوره هم نداشت.دستش را گذاشت روی قلبش،صدایی وحرکتی! سرش را تکیه داد به پشتی ماشین: «خدایا یعنی برای من، منی که این قدر مواظب همه چی هستم، برای من هم باید اتفاق می افتاد؟ من که نمی ذارم آب تو دل زن و بچه م تکون بخوره... نه، باورم نمی‌شه. دختر من... دختر من هم از خونه فرار کرده باشه؟ یا ابوالفضل عباس خودت رحم کن، یا پنج تن...به دادم برس.»...

ادامه...

بخشی از کتاب بوی تمشک‌های وحشی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



واقعه روز پنجم

گونه خیسم را پاک می کنم. قطرات اشک امانم نمی دهد.
او را می بینم که در حباب بلورین اشکم می چرخد. بالا و پایین می رود و خودش را روی خاک می کشاند. با کلمات زبان می گیرد و او را به نام می خواند.
از راه دور آمده بود. هم دیگر را دیده بودند. پدر گفت:«عشق و علاقه بعد از ازدواج به وجود می آید.»
سال ها در کنار هم مانده بودند ولی چه ماندنی؟
تنها اشک می ریختم. زمانی که رئیس دادگاه خواست تا بگویم، با هم تفاهم دارند یا نه؟ بعد از پاسخ من بود که توی کوچه بغلی گلویم را چنان فشار داد که بیرون زدن چشم هایم را از حدقه احساس کردم. بعد ولم کرد و افتادم روی زمین. وقتی به خودم آمدم دیدم زنی بالای سرم ایستاده و به صورتم آب می زند. شب وقتی برگشت خودم را توی پتو قایم کرده بودم. آمده بود از من دلجویی کند. اما نمی توانستم فراموش کنم. او تصور می کرد که فراموش کرده ام، مگر می­شد آن همه صحنه ها عذاب­آور را که خاطرات کودکی محسوب می شد فراموش کرد؟!
بعدها وقتی از سر کار می آمد، چادرش را کناری می گذاشت و هدیه ای را که برایم خریده بود، به طرفم می گرفت. بغلم می کرد و گریه می کرد. می خواست از یادم برود که گلویم را تا حد مرگ فشار داده بود تا بمیرم.
می گفت توهم اگر جای من بودی همین کار را می کردی. حتی ممکن بود بچه ات را بیندازی زیر ماشین، تا بتونی بقیه عمرت، راحت زندگی کنی.
همه این ها را او گفت تا متقاعد شوم و او را ببخشم.
سال ها گذشته بود. بارها فکر کردم اگر جای او بودم چه کار می کردم؟ طلاق می­گرفتم و می رفتم؟ یا این که می ماندم، مثل او، مثل خودم که مانده ام و به رفت و آمد آدم ها نگاه می کنم.
وقتی از مراسم خاکسپاری پدر برگشتیم، تصمیم گرفتم بعد از ازدواج زندگی ای برای فرزندانم درست کنم که معنی آسایش و راحتی را کاملاً حس کنند. نه مثل زندگی ای که با جنگ و مصیبت پشت سر گذاشته بودم؛ بدون هیچ خاطره ای خوش.
هشت ساله بودم هر کس نگاهم می کرد گریه اش می گرفت و می گفت: «خدا به مادرت عمر بدهد.» و یا می گفتند: «ماشاء الله چقدر خوشگلی مادر. طولی نمی کشه که می برنت.»
دلم می خواست تعطیلات عید زودتر تمام شود و ببینم بچه های مدرسه باز هم با من بد رفتاری می کنند؟ یا مثل وزیری که پدرش مرده بود و با او مهربان بودند، با من هم مهربان خواهند شد.
وقتی وزیری آمد مدرسه و گفت که پدرش مرده، همه حتی مدیر مدرسه مان بغلش کرد و او را نوازش کرد.
فکر کرده بودم: یعنی اگر پدر من هم مرده باشد. خانم ناظم وقتی به کلاس بیاید باز من، اولین نفرم که کتک می خورم؟
بعد ناظم مدرسه به خانه ی ما آمد. وای که چه قدر خوشحال شده بودم! تلاش کردم گریه ام بگیرد ولی قطره ای اشک برایم نمانده بود. دلم می سوخت از این که پدرم را از دست داده بودم، ولی گریه ام نمی گرفت. ته دلم خوشحال بودم. ناظم جلو آمد و دستش را انداخت دور گردنم و گفت: «از این به بعد باید بیشتر درس بخوانی تا مادرت جای خالی پدرت را حس نکند و به تو افتخار کند.»
به حرف هایش توجهی نداشتم. خوشحالیم از این بود که این اتفاق باعث شده بود که ناظم مدرسه به منزلمان بیاید.
شبهایی که با مادر تنها بودیم توی نگاهش می دیدم یاد آن روزهایی می افتد که می خواست از پدر جدا شود، دلش می خواست پدر بیرون برود و هیچ وقت برنگردد.
اشتها به غذا نداشتم، مادر غذاهای رنگین درست می کرد، و من روز به روز لاغرتر می شدم.
خاله ام را دیده بودم که شوهرش به او فحش و بد وبیراه می گفت، اما مثل مام نگفته بود طلاق می خواهم و از خانه نرفته بود.
یک بار علتش را از مادر پرسیدم. گفت: «لااقل شوهر خاله ات خرجی می دهد باقی اش هر غلتی می کرد به درک. خانه شان بزرگ بود و کرایه خانه نمی دادند. همه این ها دلیلی بود برای خاله ام که از خانه نزند بیرون و بچه هایش را به امان خدا رها نکند.
البته این ها را مادر می گفت. خودم دوست داشتم مثل خاله ام باشم. همه ی رفتار و کردار او را تقلید می کردم. توی خانه که بودم مثل او ژست می گرفتم. نویسنده بود و می دانست با بچه ها چه جور حرف بزند؛ با آدم بزرگ ها هم.
شب پنجم عید بود. همه با هم رفته بودیم قدم بزنیم رازی را که توی دلم داشتم به او گفتم. جلوتر از همه می رفتیم. از او خواستم که به حرفهایم گوش بدهد. گفتم که خواب های وحشتناک می بینم، تو خواب جیغ می کشم و بیدار می شوم و دیگر خوابم نمی برد. گفتم که پدر را می بینم که از توی آسمان با من حرف می زند خواب می بینم که همسایه ها می دوند تا مرا بکشن، یا من می دوم تا دختر همسایه را بزنم.
خاله ام گفت که هر وقت این از خواب ها دیدی، حمد و سوره بخوان و به چیزهای خوب فکر کن تا راحت بخوابی.
یادم می آید از او خواستم رازی را که گفته بودم توی کتابش ننویسد. قول داد چنین کاری نکند.
بعد از پدر همه با من مهربان شده بودند و حتی عیدی بیشتری به من می دادند.
پچ پچ شان را می شنیدم که با هم می گفتند. «طفلک معصوم، از الان یتیم شده، مادره هم جوونه زود می ره و شوهر می کنه.»
بعد از شنیدن آن حرف ها مشکلی به مشکلاتم اضافه شد. نگران بودم که مامان کی می ره با یه مرد دیگه ازدواج می کند؟ بزرگ و بزرگ تر شدم آرام و قرار نداشتم. چه کنم چه کنم ها جانم را گرفته بود.
مثل ماهی کوچکی بودم که در تنگ شنا می کرد و لذت می برد. اما هر لحظه ممکن بود کسی از تنگ بیرونش بکشد.
ماهی را در مشتم می گرفتم و از آب بیرون می آوردم، ضربان قلبش را احساس می کردم. با حرکت هایی که به خود می داد، تقلا می کرد تا به آب برگردد. جان می کند و تلاش می کرد. در آب رهایش می کردم. و او دوباره زندگی را از سر می گرفت.
شده بودم مثل آن ماهی کوچک در تنگ زندگی شناور. آرامشم تضمینی نداشت. سر در گم و پریشان بودم. خاله را دوباره دیدم. دقیق نگاهم کرد و گفت: «چرا ساکتی؟ حرف بزن.»
گفتم: «از چی؟»
«از چی اش مهم نیست، فقط حرف بزن می خوام بدونم چی تو اون کله ته که داره آزارت می ده؟»
حرف زدم و او فقط گوش کرد. اول کلمات آرام و شمرده به زبانم جاری می شد ولی کم کم اوج گرفت و به فریاد رسید. و عاقبت خاموش شدم.
رو کرد به من و گفت: «لباس بپوش.»
گفتم: «کجا؟»
گفت: «نپرس!»
در حال جمع کردن وسایل بود. نان و پنیر و سبزی خوردن، عسل، خرما و زیر انداز برداشت و گذاشت توی کوله پشتی و گرفت طرف من.
«بذار رو کولت؟»
از دستش گرفتم. تند از پله پایین رفت. دنبالش رفتم. دست نمناکم را محکم گرفت توی دستش. هر حرکتش برابر با هزاران کلمه حرف بود. به اطراف نگاه می کرد، به مزارع پر از آب و آماده برای برنجکاری. به زمین های شخم زده. وادار می شدم نگاه کنم. با زبان نگاه به من می فهماند که نگاه کنم. لحظه ای می ایستاد و به شنا کردن اردک ها توی آب چشم می دوخت. به پرواز پرنده ای آنقدر نگاه می کرد تا پرنده گم می شد.
نم نم باران شروع شد و او بی توجه به آن گام برمی داشت. سربلند می کرد، زیر باران و صورتش نمناک از باران می شد. باز راه می­افتاد. گاهی عقب می افتادم. می ایستاد و با ساقه نازک گیاهی بازی می کرد تا به او برسم.
آنقدر سکوت کرد تا به حرف آمدم و پرسیدم:
«خاله، مامان ازدواج می کنه؟»
«معلومه تنها نیامدی!»
«یعنی چی خاله؟»
«یعنی این که با مامانت اومدی.»
معنی حرفش را فهمیدم و سکوت کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب بوی تمشک‌های وحشی