فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فریاد در خاکستر

کتاب فریاد در خاکستر

نسخه الکترونیک کتاب فریاد در خاکستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۰۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فریاد در خاکستر

نگاهی به زیلوی کف اتاق انداخت، هیچ نشانه‌ای از عاج‌های خاکی‌پوتین‌ها بر تن نازک زیلو ندید. نفر اول او بود. خندید. یخچال نفتی کهنه و خاموش، کنج دیوار پس نشسته بود و گل‌های کاغذی رز و بنفشه در گلدان سفالی سفید بی‌نفس مانده بودند. وقتی سیاهی چشم‌های گروهبان به سمت آنها چرخید، گلدان دیگری روی یخچال نبود و گل‌های کاغذی در برابر پوتین‌های سیاه تاب نیاوردند. ننوی نوزاد خانه هنوز با خیال او تاب می‌خورد، امّا سایه‌ای هم در آن نبود تا به خواب رود. روی تاقچه، تنها آیینه‌ای ترک‌خورده نشسته بود که انعکاس هیچ تصویری را در خود نداشت. پسرکی تیزهوش، نمرۀ بیست کارنامۀ خود را کف اتاق به نمایش گذاشته بود، امّا گروهبان حوصلۀ دیدن آن را هم نداشت. درهای کمد هنوز بسته مانده بود. نگاهش قفل کمد را نشانه رفت. زهرخنده‌ای زد که بوی پوچ تاراج می‌داد، و بعد نگاهی مشوش و نگران به در اتاق انداخت. جملات گنگی از لای دندان‌های زردتابش بیرون ریخت. لب‌های زمخت و کبودش را روی هم فشرد. می‌باید شتاب می‌کرد. به سرعت خود را به کمد رساند. پای راست جلوی پای دیگر، نقشی تازه بر روی زیلو نگاشت. سلاح را به دست چپ سپرد. با گام بعدی درست مقابل کمد بود. با خود فکر کرد: «طلا؟ یا پول یا...؟» دست به ماشه برد، روی رگبار: تق تق تق... جنازۀ مغزپسته‌ای در کمد دهان باز کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب فریاد در خاکستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فریاد در خاکستر

پرید پشت تخت. سنگر گرفت. چشم هایش گرد شد. دانه های درشت عرق روی صورت باریک و استخوانیش راه کشید. تندتند سرک می کشید و چشم هایش دو دو می زد. صدای سوت خمپاره را که شنید، رفت زیر تخت. سینه خیز خودش را به جلو کشید. از آن طرف تخت بیرون آمد. خندید. پرید بالای تخت و محکم نشست. استارت زد. ماشین روشن شد. کلاج گرفت. زد توی دنده و با پرشی تند و تیز به راه افتاد.
جواد با لودگی چیزهایی می خواند. چند نفر هم به دورش حلقه زده بودند، دست می زدند و دم می گرفتند. جعفر با سرعت ویراژ می داد و دور آنها می چرخید. فرمان ماشین را قرص و محکم در دست داشت. دوباره صدای سوت خمپاره تو سرش پیچید. فرمان را رها کرد. با غرش انفجار، پرت شد وسط بچه ها و طاقباز افتاد. دست و پا زد. تانک ها توی سرش زوزه می کشیدند، می غریدند و به دور خود می چرخیدند. سرش را دودستی چسبید. کف زردی از دهانش بیرون ریخت. بچه ها او را روی دست بلند کردند و گذاشتند توی آمبولانس. جواد آژیر کشید و دور تخت دوید. بقیه هم پشت لباس یک دیگر را گرفتند و به دنبال جواد آژیر کشیدند و دویدند. جعفر روی شانه های جواد، هنوز دست و پا می زد و از بیخ گلویش صدای سربریدن گوسفند بیرون می آمد. مهدی روی تخت نشسته بود و قاه قاه می خندید و مرتب با قاشق پیام می فرستاد.
در باز شد. سه نفر از پرستاران داخل شدند. مهدی از روی تخت پایین پرید: به جای خود... همه خبردار ایستادند. جعفر از روی شانه های جواد به زمین افتاد. هنوز دست و پا می زد و سرش را به شدت به زمین می کوبید تا غرش تانک ها را خفه کند. مهدی گفت: «آقای پرستار! به خدا تقصیر ما نبود، هرچی پیام دادم، نیرو نرسید. خدایی بود که تلفات بیش تر ندادیم.»

همه دور تخت جعفر حلقه زده بودند. با قیافه های گرفته و درهم، خودشان را عین مصیبت زده ها تکان می دادند. جواد بالای سرش ایستاده بود. انگشتش را روی تخت گذاشت و فاتحه خواند. بقیه هم شروع کردند: الفاتحه...
عبدالله به همراه پرستار وارد اتاق شد. پرستار او را معرفی کرد: «خب بچه ها، عبدالله مهمان جدید ماس، از دوستان منه. باهاش مدارا کنید.»
بچه ها نگاه بی رمقی به او انداختند و مشغول کار خود شدند. عبدالله عین خوابگردها رفت سه کنج اتاق نشست. زانوهایش را بغل کرد. نگاه خاموش و سردش روی نقطه ای در خلاء چفت شد... ساره ـ زنش ـ هراسناک و شتاب زده وسایل ضروری و قابل حمل را جمع و جور می کرد. نیّره عروسکش را توی جعبه مخصوصش خواباند و او را دلداری داد که نترسد: «مامان، لیندا باتریش تموم شده، دیگه راه نمی ره... آواز هم نمی خوونه...»
«خیله خب، حالا وقت این حرفا نیس، زود باش... هنوز جورابت رو نپوشیدی که دختر!» حسین کنار گنجه کتاب هایش زانو زده بود و تند تند کتاب ها و دفترهایش را جمع می کرد و توی کیف، جفت هم جا می داد. هیچ کس حواسش به نوزاد نبود که توی ننو خوابیده بود و صدای ونگ ونگش همه خانه را پر کرده بود.
«مرد! چرا همین جور نشستی منو نیگا می کنی؟ اقلاً پاشو بچه رو ساکت کن، هلاک شد.» در باز شد. پرستار همه را از اطراف تخت جعفر دور کرد و فرستادشان توی محوطه. جواد کاهلانه از تخت فاصله گرفت، بقیه هم به دنبالش. بعد یک تابوت روی دوششان گرفتند. زمزمه ای کردند و بیرون رفتند. پرستار بالش زیر سر جعفر را درست کرد و یک لیوان آب بالای سرش گذاشت.
نگاه عبدالله هنوز در خلاء گم بود. پرستار آهسته به او نزدیک شد. به یک باره از جا جهید: «بالاخره به حرف من رسیدی، زن؟! عقلت آمد سرجاش؟»
«دیگه چاره ای ندارم... کسی دیگه نمونده... اینجا وایستم جلو گلوله و آتیش که چی بشه؟ با سه تا توله...»
«پس زود خرت و پرتا رو جمع کن که دیره... اگه لنج عبود بره، دیگه چیزی نیس تا بریم... زود باش...»
«پس تو بدو لب شط نذار بره تا مام بیایم نه!»
پرستار آرام دستش را گرفت: «برو بیرون آقا عبدالله، تو محوطه یه هوایی می خوری.» عبدالله دوید، هراسان و برافروخته: «بجنبید... بدوید...عبود داره می ره... می گه زیاد نمی تونه صبر کنه، مگه نمی شنفی صدای گلوله هاشونو... نزدیک تر شده... چی کار می کنی زن!... اونا رو نمی تونیم ببریم، سنگینه... فقط شناسنامه ها...» ساره هول زده و دست پاچه شناسنامه ها را توی بقچه گذاشت و محکم گره زد. عبدالله دیگر صدای سوت خمپاره را می شناخت.
«دراز بکشین!... بمبه!»
پرستار غافلگیر شده بود. به شتاب دنبال عبدالله دوید. روی صورت افتاده بود و پنجه به خاک های باغچه می کشید. زیر بغل عبدالله را گرفت، امّا فایده نداشت. با این جثه ریز و استخوانی، چقدر سنگین و پرزور شده بود. دو پرستار دیگر هم رسیدند. عبدالله دست حسین را گرفت و به دنبال خود کشید: «بدو زن! نزدیک تر شدن... سر کوچه خورد، انگار...» و دوید. پرستارها هم به دنبالش.
ساره بقچه را زیر بغل زد و بچه اش را مثل کیسه چای که برای فروش به بازار می برد، انداخت روی کولش، دست نیّره را گرفت و به دنبال عبدالله دوید. به حیاط که رسیدند، نیّره دستش را از دست مادر بیرون کشید و به طرف اتاق دوید.
«عروسکم، مامان... عروسکم جا مونده...»
«بدو دختر، یاالله...»
نیّره عروسکش را محکم توی بغل گرفت و دوید به طرف مادر که دم در حیاط مضطربانه منتظر ایستاده بود. ساره هم دیگر با صدای سوت خمپاره آشنا شده بود. خودش را با بچه پرت کرد روی زمین. صدای ونگ ونگ بچه قطع شد. خاموش شد. دیگر هرگز صدایی از نوزاد بلند نشد. ساره فریاد زد: «بخواب نیّره...» امّا صدای انفجار به نیّره مهلت هیچ کاری نداد. پرستارها عبدالله را گرفتند که سرش را به درخت می کوبید. صورتش گر گرفته بود. چشمانش مانند دو تا تیله آهنی گداخته بیرون زده بود. فریاد می کشید: «ن.... ی.... ر... ه... نه... نه... نیّره...» نیّره امّا، دیگر صدای پدر را نمی شنید. هنوز عروسکش را در آغوش داشت و کنج حیاط آرام گرفته بود. او را به اتاق بردند. روی تخت خواباندند. دکتر با قدم های بلند وارد شد. جواد و جعفر و بقیه تخت را دوره کردند. پرستار بچه ها را متفرق کرد. دکتر پلک عبدالله را بالا کشید. خم شد تو صورتش.
«حمله اوله؟»
«بله آقای دکتر، امّا چه زوری داره!»
«منتظرش بودم... چه جوری بود؟... چیزی نمی گفت؟»
«یه نفر رو صدا می زد... اسمش نیّره بود.»
دکتر زخم های پیشانی عبدالله را نگاه کرد.
«زخمش رو پانسمان کنید... فعلاً یه مسکن بهش بزنید آروم بشه... فکر می کنم بشه چیزهایی ازش فهمید.»
زیر درخت کاج نشسته بود. دست هایش را دور زانوهایش قفل کرده بود. پرستار از دور مراقبش بود. ابرها مرتب شکل عوض می کردند. نگاهش را از آسمان گرفت. کشید پایین و انداخت تو صورت پسرش که ترس و دلهره از آن می ریخت. سر برگرداند به طرف ساره که به خاک افتاده بود و زار می زد. چنگ می انداخت توی خاک ها و می ریخت روی سرش و چیزهایی واگویه می کرد. یک دسته سرباز از جلوشان رد شدند. تک تک چادرها را زیر نگاه گرفت. رد نگاهش نیم دایره بزرگی را طی کرد تا چادر فرمانده شان را شناخت.
«حروم زاده، خودشه... ببین چه جوری نگاه می کنه!»

نظرات کاربران درباره کتاب فریاد در خاکستر

استاد کرمیار عالى مى نویسن
در 2 سال پیش توسط سیدمحمدمهدی حسن زاده