فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجمع مردگان

کتاب مجمع مردگان
سه‌گانه شهر

نسخه الکترونیک کتاب مجمع مردگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مجمع مردگان

مجمع مردگان کتابی است که در پس معماها هیجانات و دلهره‌هایی که به خواننده القا می‌کند راه و رسم زندگی و رموز دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم را نیز می‌آموزد. یک فانتزی شهری ترسناک و در عین حال بی نقص که خواننده را از همان صفحه اول مجذوب می‌کند. کتاب مجمع مردگان تمام آن چیزی است که یک خواننده طرفدار فانتزی می‌خواهد.

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مجمع مردگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کَپ هوکوی پوکوی

اگر کاردینال(۱) بازویش را نیشگون می گرفت، دیوارهای شهر کبود می شدند. شهر و کاردینال، مثل دوقلو های به هم چسبیده ای بودند که توسط روحی خبیث به یک دیگر پیوند خورده بودند.
هنگامی که قطار داشت حومه ی شهر را در می نوردید و از لابه لای انبارها و کارخانه ها می لولید، تمام فکر و ذکرم درگیر او بود که رفته رفته، با سایه ی آسمان خراش های سر به فلک کشیده مواجه شدم. درحالی که محو تماشای این منظره شده بودم، بینی ام را به شیشه ی کثیف چسباندم و به یک نظر، چشمم به پارتی سنترال خورد. تصویری از یک شکوه عظیم و بی بدیل را به چشمانم دیدم اما آن حس فوراً به واسطه ی حس افسردگی ای که بر من چیره شده بود، از بین رفت. آن جا محل زندگی، کار و خواب و خوراکش بود؛ جایی که درباره ی سرنوشت میلیون ها نفر از افرادی که مثل موم در دستانش بودند تصمیم گیری می شد.
داستان هایی که راجع به کاردینال نقل می شدند، به فراوانیِ اجسادی بود که زیر شالوده های بتنیِ شهر، مدفون بودند. داستان هایی که گاه عجیب و غریب، گاه ظالمانه و گاه شگفت آور بودند. مانند زمانی که او با یک پاپ شطرنج بازی کرده و پس از بردن بازی، چند کشور را از او تصاحب کرده بود. یا مثل رئیس جمهوری که چهل شبانه روز جلوی درب اصلی پارتی سنترال به سجده افتاد، فقط به این خاطر که کاردینال را عصبانی کرده بود. مثل بازیگری که قول تندیس جشنواره را به او داده بودند، البته به شرط بوسیدن پای کاردینال. و یا یک بمب گذار انتحاری که در آخرین لحظه، به واسطه ی نگاه سرد کاردینال، منجمد شده بود و وقتی که داشتند او را از محوطه خارج می کردند، انگشتش روی دکمه ی انفجار فشرده شده بود و درست زمانی که کسی اطرافش نبود، توانست انگشتش را بردارد.
زمانی که قطار سرعتش را کم کرد و تغییر مسیر داد، یک داستان کوتاه اما سرگرم کننده و سرشار از فراست به ذهنم رسید؛ داستانی که برخلاف خیلی از افسانه ها، احتمالاً صحت داشت.
روزی فرستاده ای از طرف یکی از شاهزادگان کشورهای نفت خیز با یک نامه ی رسمی نزد کاردینال رفته بود. او را برای دیدار خصوصی با کاردینال، تا طبقه ی پانزدهم اسکورت کردند. او تنها یک نامه رسان ساده نبود، بلکه یکی از اعضای وفادارِ کابینه ی سلطنتی بود که به نمایندگی از آن ها فرستاده شده بود. او وارد دفتر کاردینال شد و به رسم آداب کشورش، هنگام صحبت کردن چشمانش را به زمین دوخته بود. تا این که پس از مدتی سرش را بالا آورد و از تعجب خشکش زد. کاردینال هم زمان که داشت گوش می کرد، فاحشه ای نیز جلوی پایش زانو زده و مشغول کام بخشی به او بود. وقتی پیغام رسان به صحبت کردن ادامه نداد، کاردینال اخمی کرد و به او گفت که ادامه بدهد. او به صحبت هایش ادامه داد، اما نه به شکل معمول و طبیعی، بلکه با شک و تردید.
کاردینال صبرش سر آمد و از او خواست که اتاق را ترک کند. فرستاده که از این حرکت رنجیده خاطر شده بود، با لحن شدیدی کاردینال را مورد نکوهش قرار داد. کاردینال که کنترلش را از دست داده بود و مثل گاو وحشی نعره می زد، فوراً از روی صندلی اش بلند شد. عرض اتاق را طی کرد، یقه ی پیغام رسان را گرفت و او را با سر از پنجره بیرون انداخت. بعد آن به شاهزاده نامه ای نوشت و به او گفت که دیگر این افراد خل و چل را نزد او نفرستد. و همچنین فاکتور هزینه ی تمیز کردن سنگ فرش خیابان را نیز برایش فرستاد.
این هم یکی از داستان های پیش پا افتاده ای بود که می شد هر روز جلوی دکه های روزنامه فروشی شنید. اما به هر حال من این داستان را دوست داشتم. تمامی داستان ها را دوست داشتم. به همین خاطر به این جا آمدم تا با کاردینال رقابت کنم و شاید یک روز، خودم امپراطوری بزرگ و شیطانی خودم را بر پایه ی گناهان شیرینم بسازم.
وقتی از قطار پیاده شدم، آسمان خاکستری بود و انگار شهر خودش را منقبض کرده و در آغوش نگهبانش کاردینال آرمیده بود. چند دقیقه همان جا ایستادم و اجازه دادم مسافران از کنارم عبور کنند. احساس می کردم مانند سنگی هستم که توسط رودخانه به ساحل کشانده شدم. سعی داشتم خودم را از مناظر خاص، بوها و صداها دور نگه دارم، اما چشم ها، بینی و گوش هایم مدام به همه جا سرک می کشیدند، همه چیز را به درون خود راه می دادند و روی هیچ چیز مشخصی تمرکز نمی کردند. فقط مزه ی دیزل خشک، پلاستیک داغ و صمغ چوب در دهانم مانده بود که علی رغم تلخی، مزه ی دل پذیری داشتند.
وقتی آخرین نفرات از مسافران از دیدرس خارج شدند، به این نتیجه رسیدم که وقت رفتن است. کارهایی بود که باید انجام می شد، افرادی بودند که باید ملاقات می شدند و زندگی ای که باید شروع می شد. ساک ام را از روی زمین برداشتم و به پاهای مشتاق ام فرمان حرکت دادم.
هیچ نگهبانی جلوی درِ ایستگاه نبود. همان طور که ایستاده بودم، به اطراف نگاهی انداختم و درحالی که بلیط را هنوز در دستم نگه داشته بودم، مثل یک دهاتیِ بی دست و پا به نظر می رسیدم که با ژست مبتدیانه ای به قانون احترام می گذارد. وقتی دیدم کسی برای جمع کردن بلیط ها نمی آید، آن را در جیب گذاشتم تا به نوادگانم نشان دهم؛ یک یادگاری از زمان رسیدنم به شهر.
از ایستگاه خارج شدم و قدم بر خیابان های ترسناک و خاکستریِ بیرون گذاشتم. اگر هر زمان دیگری بود، منظره ی افسرده کننده ای می شد. ساختمان های متروکه ای که فقط باید تخریبشان کرد، آسمان پر از ابر، ماشین ها و تاکسی هایی که داشتند از دود اگزوز خودشان خفه می شدند، عابران پیاده با صدای بلند نفس می کشیدند و همان طور که در هم می لولیدند، از خودشان ادا و اصول درمی آوردند. اما آن روز برای من، یک روز روشن و خوش آب و هوا بود؛ مثل یک بوم نقاشی که رویاها در آن به حقیقت تبدیل می شوند.
دنبال تاکسی می گشتم اما در عوض، یک معجزه پیش رویم شکل گرفت.
جمعیت، مرا به خود جلب کرد. در پسِ آن پرده ی خاکستری و عاری از زندگی؛ آن ها به شکل ذوق زده ای دور هم جمع می شدند، زیر لب چیزهایی می گفتند و به نقطه ای اشاره می کردند. می توانستم منبع هیجانات شان را از جایی که ایستاده بودم ببینم اما نزدیک تر رفتم تا بتوانم دید بهتری داشته و بخشی از جمعیت باشم.
یک رگبار منظم و متمرکز باران بود که روی یک پهنه ی دقیق به عرض پنج و عمق دو فوت(۲) می بارید. قطرات باران به شکل خطوط نقره ای رنگ و به صورت عمودی می باریدند. به بالا نگاه کردم و ردّ این جریان را تا ابرها دنبال کردم؛ مثل نخ رشته هایی بودند که انگار از بالُن های عظیم الجثه ای آن ها را آویخته باشی.
زنی که سمت چپ من ایستاده بود، روی سینه اش صلیب کشید و زمزمه کنان گفت: «این یه بارون بهشتیه.» حیرت خاصی در لحن صدایش موج می زد. مردی در جوابش گفت: «بیشتر شبیه اینه که خدا رفته باشه دستشویی.» اما نگاه های خیره ی همکارانش، مرد بذله گو را ساکت کرد و ما برای چند دقیقه با وحشتی بی وقفه به تماشای منظره ایستادیم.
درست لحظه ای که باران داشت قطع می شد، یک مرد رفت و زیر آن ایستاد. مردی قد کوتاه که ردای سفید و گشادی پوشیده بود و موهای بلندی داشت که زیر آن باران شدید، به پشتش ریخته و روی لباسش پخش شده بودند. اولش فکر کردم که او هم یکی از شیّادانی است که زیاد در شهر ها یافت می شوند. اما او دستانش را باز کرد، صورتش را رو به آسمان کرد و من دیدم که او نابیناست. در جایی که باید چشمانش می بودند، دو حفره ی سفید می درخشید. رنگ و رویش پریده بود و وقتی لبخند زد، رنگ رخساره اش به سفید ترین حد ممکن تغییر پیدا کرد؛ درست مثل بازیگرهای فیلم های صامتِ قدیمی که صورتشان را رنگ می کردند.
سرش را به چپ، سپس به راست چرخاند گویی که داشت جمعیت را بررسی می کرد. جلو تر رفتم تا بتوانم بهتر ببینم که ناگهان چشمانش روی من قفل شد. دستانش را پایین آورد و...
مطمئن نیستم چه اتفاقی افتاد. شاید سایه بود، شاید هم قطره ای از باران بود. زیرا یک مرتبه، رنگ زندگی به چشمان آن مرد دمیده شد. در عرض یک ثانیه، مرکز آن سطح سفید یک نقطه ی قهوه ای شکل گرفت و کم کم بزرگ شد تا این که چشمانش کامل گشت.
با چشمان جدیدش به من خیره شد. پلک زد و هنوز نقطه های قهوه ای رنگ سر جایشان بودند. دستش را به سمت من دراز کرد و لب هایش تکان خورد، اما قبل از این که که بتوانم گوش هایم را تیز کنم تا حرف هایش را بشنوم، از زیر باران بیرون آمد و بین جمعیت برگشت. مردم بین مان وول می خوردند و زمانی متفرق شدند که او رفته بود.
باران ایستاد. چند قطره ی آخر به زمین فرود آمدند و دیگر چیزی دیده نشد. جمعیت پراکنده شد و هر کس راه خودش را گرفت. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. من به دو دلیل بیشتر از بقیه در آن مکان ایستادم. اول این که دنبال مرد نابینا بگردم و بعد به این دلیل که امیدوار بودم این نمایش دوباره از سر گرفته شود، اما سرانجام وقتی دیدم خبری نیست، بی خیال شدم و یک تاکسی گرفتم.
راننده مقصدم را پرسید. با لهجه ی عجیبی کلمات را ادا می کرد و موقع هجی کردن لغات، خیلی به خودش فشار می آورد. آدرس را به او دادم اما از او خواستم ابتدا کمی این اطراف دور بزند چون می خواستم شهر را از نظر بگذرانم. راننده گفت: «من موندم شما توریست ها با پولاتون چه کارها که نمی کنید. اگه دلتون بخواد می تونم تا شب شما رو بگردونم. دست کم تا ساعت هشت. یعنی همون موقعی که کارم تموم می شه.» آدم بداخلاقی بود و به خودش زحمت نداد که با من گفتگو کند. به همین خاطر، من هم توجهم را به شهر معطوف کردم.
خیلی زود، باران شروع به باریدن کرد – این بار باران معمولی– و همه چیز نامفهوم و مبهم شد. اسم خیابان ها، خانه ها، چراغ های خیابان ها و عابرانی که به سرعت در تکاپو بودند، همه مثل هم به نظر می رسیدند. همه چیز در منظره ای عجیب در هم آمیخته شده بود و احساس کردم چشمانم کم کم دارد به سوزش می افتد. در حالی که تصمیم گرفتم یک روز دیگر را به تماشای مناظر شهر اختصاص بدهم، از راننده خواستم مرا به خانه برساند. در واقع، خانه ی دایی تئو. تئو کسی بود که من تصمیم داشتم در این شهر با او زندگی کنم. او قصد داشت به من یاد بدهد که چگونه گانگستر شوم.
تئو بوراتو(۳) یک گانگستر دو آتیشه بود. او خیلی زود به درجات بالا رسید و وقتی فقط بیست و پنج سالش بود، هم زمان پنجاه نفر آدم زیردستش بودند و هم چنین تهدید بزرگی برای شمال غربی شهر به حساب می آمد. مواقعی که نیاز بود، بسیار ظالم می شد، اما در عین حال، آدم منصفی بود. تا زمانی که سر راهش قرار نمی گرفتید، دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت. مهم تر از همه این که او از جانب کاردینال حمایت می شد. تئو بوراتو روی سکوی پرتاب بود؛ مردی برای آینده.
او هم چنین در خانه نیز مرد خوبی بود. همسرش ملیسا را با شور و حرارت خاصی دوست داشت. اولین بار، عاشق گوش هایش شد. برایم توضیح داد: «گوش های کوچیکی داشت، کاپاک.(۴) ریزه میزه و ظریف. وقتی بهشون نگاه کردم، قلبم از جا کنده شد.»
تئو مصرّانه از او خواستگاری کرده و قلب ملیسا را تصاحب کرد؛ به شرط این که هیچ گزندی از دنیای پر از خشونت او متوجه اش نباشد. ازدواج آن ها در مطبوعات کلی سر و صدا به پا کرد. مراسم باشکوه و پر زرق و برقی گرفت که ملیسا انتظارش را نداشت، اما تئو معتقد بود که او لایق همه این هاست. کاردینال شخصاً تدارک کیک مراسم را به عنوان هدیه داده و بهترین شیرینی پز شهر را استخدام کرده بود تا آن شاهکار شکرپوش را تزئین کند. گروه رقص بدون هیچ عیب و نقصی کارشان را انجام دادند و حتی یک رقاص آماتور هم بین آنها دیده نمی شد. زنان، ملبس به لباس های زیبا و مردان خوش تیپ، در کت و شلوارهای دست دوز می درخشیدند. یک شب رویایی که معنای واقعی زندگی را برای آدم تداعی می کرد.
عشق واقعی آن ها چهارسال ادامه پیدا کرد. تئو کماکان به شغل کثیفش پایبند بود، خانه آتش می زد، استخوان می شکاند، مواد می فروخت و وقتی مجبور می شد، دست به آدمکشی می زد. اما او یکی از شادترین گانگسترهایی بود که شهر تا به حال به خود دیده بود. اگر قرار بود کسی برای شاخ و شانه کشیدن و لت و پار کردن مهیّا باشد، چه کسی بهتر از تئو بوراتو؟
تنها چیزی که جای خالی اش حس می شد، یک بچه بود. و همین باعث شد که همه چیز به یک کابوس جهنمی تبدیل شود.
روزهای اول از این بابت نگرانی نداشتند. آن ها مطمئن بودند که بچه به موقع به دنیا می آید. ملیسا به خدا ایمان داشت و تئو به بذر حاصل خیز خاندان بوراتو امیدوار بود. اما همین طور که ماه ها به سال تبدیل شدند، ایمان شان متزلزل شد و پای یک سری مسائل پیش کشیده شد.
پزشکان به آن ها گفتند که از لحاظ سلامتی مشکلی ندارند و باید بدون هیچ گونه نگرانی به تلاش کردن ادامه دهند تا بزودی سر و کله ی یک بچه پیدا شود. اما سال ها از پس هم گذشتند و دنیا تغییر کرد اما هیچ نطفه ای به عمل ننشست. آن ها هرنوع انرژی درمانی، افسون های قدیمی، آموزش های زناشویی، کتاب های مرتبط و فیلم های آموزشی را امتحان کردند، نذر کردند و به خداوند قول دادند. سرانجام، وقتی که کم کم بارقه های امیدشان داشت کم رنگ و کم رنگ تر می شد، بذر نیرومندی راه خود را باز کرد و به سرمنزل مقصود راه پیدا کرد.
وقتی نتیجه ی آزمایش مثبت اعلام شد، آن ها سر از پا نمی شناختند. بنابراین به یک خانه ی بزرگ تر نقل مکان کردند و هرچیزی که می دیدند را از فروشگاه های سطح شهر می خریدند. خوشبختی برگشته بود.
اما دیری نپایید.
هنگام زایمان، عارضه هایی پدید آمد. یکی از دکترها که به رعشه افتاده بود، دو گزینه پیشِ روی تئو گذاشت؛ یا باید بچه را نجات می دادند، یا مادر را. هیچ گونه احتمالی ممکن نبود. هیچ امید واهی ای که به راهی ختم شود وجود نداشت. یکی زنده می ماند و یکی می مُرد. انتخاب با تئو بود.
درحالی که قلبش آکنده از درد بود و چشمانش سرخ شده بودند، سر تکان داد. فقط یک سوال برای پرسیدن مانده بود؛ «بچه پسر است یا دختر؟» دکتر گفت که بچه پسر است. تئو گفت: «بچه رو نجات بدید.» و بعد از گفتن این جمله، تا ماه ها هیچ حرفی از دهانش خارج نشد.
قبل از این که برای بچه اسم انتخاب کند، همسرش را به خاک سپرد و روح خودش نیز با او به پرواز در آمد. بعد از آن، او دیگر یک مرد محنت زده و افسرده بود. بچه می توانست ناجی او باشد و مانند نوری بر ظلمات او بتابد، اما دست سرنوشت این موهبت را نیز از چنگش درآورد. بچه، یک طفل ضعیف و استخوانی بود. او سوار بر شانه های مرگ پا به این دنیا گذاشته بود و فرشته ی شومِ مرگ همواره بالای سر او می چرخید. پزشکان برای هفت ماه موفق شدند او را از چنگال شکارچیِ سیاه دور نگه دارند، اما او هم پیش مادر زیبا و گوش قشنگش برگشت. مادری که نُه ماه از زندگی شانزده ماهه اش را در شکم او گذرانده بود.
تئو همه چیز را باخت. سرمایه گذارانِ حریص، پول هایش را بالا کشیدند. مالکیت خانه اش به شخص دیگری رسید و ماشین، جواهرات و لباس ها همگی از کف رفتند. آخرین عمل سنجیده ای که در آن روزهای فلاکت بار انجام داد، این بود که اسباب بازی های بچه را قبل از این که کسی غارتشان کند به خیریه ببخشد. تنها یک حس پوچی و بی علاقگی در او باقی مانده بود. همین و بس.
گرسنگی و زمستان های طاقت فرسا او را مجاب کرد که سرِ کار برگردد. آن قدری کار می کرد که بتواند غذای بخورنمیری تهیه کند و اجاره ی یک لانه موش کثیف در یک مُتل ارزان قیمت را بدهد. چیزی برای فکر کردن وجود نداشت. درکارخانه ی فرآوریِ دل و روده ی ماهی کنار اسکله به کار مشغول شد اما بوی تعفن باعث شد از آن جا خارج شود. در یک مغازه ی کوچک کنار خیابان میوه و سبزیجات می فروخت. گاهی نیز گل فروشی می کرد. بعد از پنج - شش سال دوباره به زندگیِ تبهکارانه روی آورد و به عنوان یک دستیار در سرقت ها و دستبرد ها کمک می کرد. جنایات سطح پایینی انجام می داد و از روزهایی که در راهروهای مقدس پارتی سنترال قدم می زد و با کاردینال سر یک سفره می نشست خیلی فاصله گرفته بود. اما او به همین نیز راضی بود؛ چون حداقل از لحاظ غذا و سرپناه در امان بود.
اما یک روز یکی از سرقت ها اشتباه پیش رفت. او را دستگیر و محاکمه کردند و هجده ماه زندان برایش بریدند. زندان دوباره او را از نو ساخت. روزهای طولانیِ حبس کشیدن را به فکر کردن مشغول شد. به این فکر کرد که زندگی اش از کجا نزول کرد، در آینده به چه کاری مشغول شود و به فکر جبران مافات بود. می دانست که نمی تواند کاملاً بر غم و غصه هایش غلبه کند. تردید داشت که بتواند روزی طعم واقعی خوشبختی را بچشد یا خودش را دوباره به جایگاهی که قبلاً داشت برساند. اما جایگاه حقیقی او همان جا بود. او نمی بایست تا این حد کوتاه می آمد. اگر قصد نداشت چنین کار ساده ای را پیش ببرد و خودش را بکشد، حداقل می توانست زندگی ای بسازد که به تلاش هایش بیارزد.
با چند نفر تماس گرفت، چند و چونِ کاسبی اش را توضیح داد و اطمینان حاصل کرد که اگر از آن کار دست بکشد، کار دیگری برای جایگزین کردن وجود دارد. شغل هایی که او را با افرادی آشنا می کرد که باعث شد زندگی اش روی غلتک بیفتد. سال ها طول کشید تا دوباره خودش را بالا بکشد. کله گنده ها به او اعتماد نداشتند، چون او یک بار زیرآبی رفته بود و آن ها متوجه شده بودند و می ترسیدند دوباره دست از پا خطا کند. اعتماد کردن به او یک ریسک بود. اما او شانه خالی نکرد، چندین و چند شغل عوض کرد، ارزش خودش را ثابت کرد، نردبان ترقّی را محکم چسبید تا این که در موقعیتی قرار گرفت که توانست ایده هایش را به ثمر بنشاند و نخستین قدم را در کار خودش بردارد. چندتا آدم گردن کلفت استخدام کرد، چند دست کت و شلوار و تعدادی اسلحه خرید و به تجارت خودش بازگشت.
طی چند سال خودش را بالا کشید و کلّی نیرو جمع کرد و درحالی که آهسته و پیوسته قدم برمی داشت، قلمروی خودش را گسترش داد و رقبای ضعیف تر را کنار زد. وقتی احساس کرد که تامین شده، تصمیم گرفت یک جانشین برای خودش تعیین کند؛ کسی که بتواند بعد از مرگش امورات را در دست بگیرد. چون پسری نداشت، مجبور شد یکی از خواهرزاده هایش را انتخاب کند. چند ماه طول کشید تا آن ها را بسنجد و سرانجام، یکی از آن ها که ذات شرارت در آینده اش دیده می شد را معیّن کرد؛ کسی که خون پولادین در رگ هایش جریان داشت و به هرقیمتی که شده می خواست وارث شود. خواهرزاده ای که او انتخاب کرد، کاپاک رایمی(۵) بود. من.
تئو می خواست با من به خاطر دیر رسیدنم با عصبانیت برخورد کند و وقتی تاکسی جلوی درِ خانه اش توقف کرد، قیافه اش درهم بود. اما هیجان زده تر از آن بود که بخواهد با من سرِ جنگ بگیرد و به محض این که نیم قدم به طرفش برداشتم، مثل بچه ای که در جشن تولد باشد شروع به خندیدن کرد.
دستانش را دورم حلقه کرد و مرا محکم در آغوشش فشرد. با این که هیکل لاغر و استخوانی ای داشت، اما خیلی قوی بود. وقتی مرا از آغوشش جدا کرد متحیّرانه دیدم که دارد گریه می کند. چیزی که از یک مرد سفت و سخت و دوبار گانگستر شده ای مثل تئو بوراتو انتظار نداشتم. با یکی از دستانش که می لرزید، اشک هایش را پاک کرد و هق هق کنان گفت: «پسرم، پسرم.» و بعد درحالی که فین فین می کرد و لبخند ضعیفی به لب داشت، مرا به داخل خانه مشایعت کرد و در را به آرامی پشت سرمان بست.
در اتاق نشیمن که تمام چراغ هایش روشن بود و شعله های آتش از تنه ی واقعی درختی که در شومینه قرار داشت زبانه می کشید، موفق شدم برای اولین بار او را به خوبی نگاه کنم. سال ها از آخرین دیدارمان می گذشت. چهره اش را به سختی به خاطر می آوردم. گویی که برای اولین بار است که یک دیگر را می بینیم.
چیز زیادی درباره ی او وجود نداشت. قدش بیشتر از پنج - شش فوت نمی شد. نحیف و لاغر با چشمان گود افتاده. وسط موهایش فرقی باز کرده بود که انگار با عصای حضرت موسی از هم شکافته شده بود و لا به لای آن ها خال های قهوه ای دیده می شد. موهای اطراف سرش خاکستری و با فرم زیبایی کوتاه شده بودند. چشمان جغد مانندی داشت و خیلی پلک می زد، به طوری که اصلاً نمی شد مردمک های چشمانش را به وضوح دید. صورت تراشیده و تمیزی داشت و طوری می درخشید که انگار روزی دوبار اصلاح می کند. کت و شلوار کلاسیکی به تن داشت. کفش براق چرمی پوشیده بود و یک دستمال قرمز تزئینی در جیب سمت چپ کتش به چشم می خورد. تصویری ناب از یک گانگستر که همه ی ما در ذهنمان داریم. تنها چیزی که خلا آن احساس می شد، یک زن جذاب بود که با دامن چاک دار، کنارش بنشیند و سیگار بکشد.
وقتی راحت نشستیم، پرسید: «نظرت راجع به این شهر چیه؟»
اقرار کردم: «بارون می اومد و خیلی از جاها رو نتونستم ببینم.»
گفت: «خیلی بزرگه و هرلحظه داره مثل یه غده ی سرطانی بزرگ و بزرگ تر می شه.» مکث کرد. انگار داشت به مردن و یا ملیسا فکر می کرد. «از دیدنت خوش حالم، کاپاک. من سال هاست که تنهام. همیشه آرزو داشتم یه پسر داشتم که جانشینم بشه، اما روزگار... خودت که بهتر می دونی.»
ادامه داد: «از اون موقع تا الان، همه چیز سرد و متروکه. منظورم کار و کاسبی نیست؛ اون که داره خوب پیش می ره. منظورم خانواده است. خانواده است که واقعاً اهمیت داره. من بعد از ملیسا دیگه تنها شدم. برادرهام هیچ وقت توی تجارت همراهیم نکردن. رفتن دانشگاه، یه شغل آبرومند پیدا کردن و یه زندگی واقعی واسه خودشون ساختن. هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم. خواهرام... هنوزم واسم نامه می فرستن.» سرش را با ناراحتی به چپ و راست تکان داد. «من یه پیرمرد تنهام. کسی رو ندارم که باهاش زندگی کنم، کسی رو ندارم که براش زندگی کنم.» به جلو خم شد و دستش را روی زانوهایم گذاشت. «اما الان دیگه قضیه فرق می کنه.»
سپس پرسید: «چی می خوری؟ چای، قهوه، مشروب؟»
«آبجو، اگه داری.»
«البته که داریم!» قاه قاه خندید و چندتا بطری از یخچال بیرون آورد. از بس تشنه بودم بیشترش را یک نفس سر کشیدم و از با خوش حالی آه کشیدم. انگار سال ها از آخرین باری که چنین چیزی نوشیده بودم می گذشت. تئو از من آهسته تر می نوشید و نمی خواست نوشیدنی اش را زود تمام کند.
بعداز این که دومین بطری را باز کردم، پرسید: «چند سالته کاپاک؟ بیست و هفت؟ بیست و هشت؟»
«همین حدودا.»
«نه اون قدر زیاد که نشه بهت آموزش داد، نه اون قدر جوان که بخوای اذیت بشی. یکی از دلایلی که انتخابت کردم همین بود. البته تنها دلیلش نبود – نمی خواستم جانشینم رو به حساب سن و سالش انتخاب کنم!– اما این یکی از فاکتورهای مهم تلقی می شه.»
لحنش جدی شد: «این کار و کاسبی، سخته. نمی دونم چی پیش خودت فکر کردی، اما کار پر زرق و برقی نیست. هرچی خودتو بیشتر بالا بکشی، بیشتر به چشم میای. ولی ما خیلی ارزون کار می کنیم. بیشتر پول های ما از طریق حفاظت بدست میاد. ما مردم رو تهدید می کنیم – مغازه دارها و تجّار– و در عوضِ منهدم نکردن دارایی هاشون ازشون پول می گیریم. اگه پول ندادن، مجبور می شیم درس عبرت بهشون بدیم. این اسمش خشونت ه. هرچقدر هم ادعا داشته باشیم که آدم های خوبی هستیم، اما از پایه و اساس، آدم های خشونت طلبی به شمار می آییم. »
«اما با وجود این که تجارت ما غیرقانونی به حساب میاد، اما بازهم تجارته. ما هم مثل بقیه مالیات می پردازیم، بنابراین باید طوری به حساب و کتاب ها رسیدگی کنیم که مو لای درزش نره. اگه یه ورقه ناهمخونی داشته باشه، اونا دودمان مون رو به باد می دن.»

نظرات کاربران درباره کتاب مجمع مردگان

مجموعه های "نبرد با شیاطین" " قصه های سرزمین اشباح" و "حماسه لارتن کرپسلی" رو هم بذارید. ممنون
در 2 سال پیش توسط امیرعلی
من این کتاب رو نخوندم.اما کتاب زامبی و دموناتا و سرزمین اشباح و حماسه لارتن کرپسلی رو خوندم و همه داستان فوق العاده ای داشتن. پیشنهاد می‌کنم حتما بخونید
در 2 سال پیش توسط هانا F
قشنگ ترین کتاب عمرم سرزمین اشباح درن شان بود لطفا بزارید
در 2 سال پیش توسط mr....boy
به به از دارن شان هم کتاب آوردید لطفا بیشترشون کنید
در 2 سال پیش توسط Melika
لطفا همه کتابهای دارن شاون رو بزارید،من تا حالا دوبار مجموعه نبرد با شیاطین رو خوندم،جلاد لاغر هم عالی بود.
در 2 سال پیش توسط دانیال
دارن شان یکی از نوابغ نویسندگان داستان های سریالیه دستیار یک شبح که عالی بود
در 1 سال پیش توسط mey...l90
فدیبو لطفا این کتاب رو رایگان کن.ممنون
در 2 سال پیش توسط sepide
جلاد لاغر هم کتاب بدی نیست
در 1 سال پیش توسط پدرام مرادی
من کتاب سرزمین اشباح و حماسه ی کرپسلی و زامبی و جلاد لاغر و نبرد با شیاطین و چن تا کتاب کوتاه از دارن شان خوندم فوقوالعاده بودن آثار دارن شان همه شاهکارن😍
در 1 سال پیش توسط par...my7
دستتون درد نکنه
در 2 سال پیش توسط ali...k83