فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهر مصیبت

کتاب شهر مصیبت

نسخه الکترونیک کتاب شهر مصیبت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شهر مصیبت

الری کوئین ایستاده بر سکوی ایستگاه رایتسویل، با خودش فکر کرد: «من دریاسالار می‌شم؛ دریاسالار کولامبوس» و این فکر در حالی از سرش می‌گذشت که تا زانو در انبوه وسایل بدرنگ خودش فرو رفته بود. ایستگاه راه‌آهن، سکویی بلند با نمایی از آجرهای سرخ و سیاه بود. زیر لبه‌های شیروانی بام ایستگاه، روی یک کامیون فرسوده، دو پسر بچۀ کوچک که هر دو بالاپوش‌های پاره و تنگ به تن داشتند، نشسته و پاهای کوچک و کثیف‌شان را هماهنگ با هم تاب می‌دادند. هر دوی آن‌ها درحالی‌که حتی آدامس‌هایشان را هماهنگ با هم می‌جویدند در سکوت به الری خیره شده بودند. سنگ‌فرش اطراف ایستگاه مملو از پهن اسب بود. در یک سوی ایستگاه یعنی در سمت مشرف به شهر، خانه‌های کج‌و‌معوج دوطبقه و مغازه‌های کوچک و محقر با کرکره‌های شکسته و قیافه‌های بدترکیب روی هم انباشته شده بودند. آقای کوئین بالای خیابانی شیب‌دار که با آجرهای مربع‌شکل سنگ‌فرش شده بود، ساختمانی را دید که به‌مراتب از ساختمان‌های دیگر بلندتر بود و بعد از آن ساختمان، پشت یک گذرگاه خلوت و ساکت، ساختمان عریض دیگری نظرش را به خود جلب کرد. در سمت دیگر ایستگاه، یک گاراژ، یک واگن از کار افتاده با برچسب رستوران فیل و یک آهنگری دیده می‌شد که بالای سردرش تابلوی نئون نصب بود. بعد از آن هر چه به‌چشم می‌رسید چشم‌انداز سرسبز و زیبا بود.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شهر مصیبت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

فصل ۱: آقای کوئین آمریکا را کشف کرد

الری کوئین(۱) ایستاده بر سکوی ایستگاه رایتسویل(۲)، با خودش فکر کرد: «من دریاسالار می شم؛ دریاسالار کولامبوس(۳)» و این فکر در حالی از سرش می گذشت که تا زانو در انبوه وسایل بدرنگ خودش فرو رفته بود.
ایستگاه راه آهن، سکویی بلند با نمایی از آجرهای سرخ و سیاه بود. زیر لبه های شیروانی بام ایستگاه، روی یک کامیون فرسوده، دو پسر بچه کوچک که هر دو بالاپوش های پاره و تنگ به تن داشتند، نشسته و پاهای کوچک و کثیف شان را هماهنگ با هم تاب می دادند. هر دوی آن ها درحالی که حتی آدامس هایشان را هماهنگ با هم می جویدند در سکوت به الری خیره شده بودند. سنگ فرش اطراف ایستگاه مملو از پهن اسب بود. در یک سوی ایستگاه یعنی در سمت مشرف به شهر، خانه های کج و معوج دوطبقه و مغازه های کوچک و محقر با کرکره های شکسته و قیافه های بدترکیب روی هم انباشته شده بودند. آقای کوئین بالای خیابانی شیب دار که با آجرهای مربع شکل سنگ فرش شده بود، ساختمانی را دید که به مراتب از ساختمان های دیگر بلندتر بود و بعد از آن ساختمان، پشت یک گذرگاه خلوت و ساکت، ساختمان عریض دیگری نظرش را به خود جلب کرد.
در سمت دیگر ایستگاه، یک گاراژ، یک واگن از کار افتاده با برچسب رستوران فیل(۴) و یک آهنگری دیده می شد که بالای سردرش تابلوی نئون نصب بود. بعد از آن هر چه به چشم می رسید چشم انداز سرسبز و زیبا بود.
آقای کوئین مشتاقانه زیر لب زمزمه کرد: «روستای خوبی به نظر می رسه! خیلی عالیه.»
سبز، زرد، رنگ های کهربایی، آسمان آبی و ابرهای سفید، آبی تر و سفیدتر از تمام آبی ها و سفیدهایی که تا به حال دیده بود.
شهر و روستا در این نقطه به هم پیوند می خوردند. یعنی جایی که ایستگاه رایتسویل به چهره متحیر این سرزمین، به ناگاه تصویری قرن بیست و یکمی بخشیده بود.
- «بله آقا، در خدمتم.»
صدای یک باربر بود‍!
***
هتل هالیس(۵)، مسافرخانه آپم(۶) و حتی مسافرخانه کلتون(۷) که در میان این دو قرار گرفته بود اتاق خالی نداشتند تا به او که غریبه بود اتاق کرایه بدهند. این طور به نظر می رسید که دوران شکوفایی اقتصادی باعث شده بود که رایتسویل از لحاظ اقتصادی از آن چه آقای کوئین در نظر داشت دو قدم جلوتر باشد.آخرین اتاق هتل هالیس را مردی تنومند که روی همه اثاثیه اش علامت صنایع دفاع دیده می شد، از چنگش درآورده بود.
آقای کوئین درحالی که به شدت دلسرد و ناامید شده بود تمام اثاثیه اش را در هتل هالیس چک کرد، با فراغت خاطر در کافی شاپ ناهار خورد و مقاله ای از روزنامه محلی رایتسویل رکورد(۸) را، به قلم فرانک لایود(۹)؛ ناشر و ویراستار مطالعه کرد.
او تمام نام هایی را که در مقاله آمده بود به خاطر سپرد. انگار که این کار برای او نوعی امتیاز محلی به همراه داشت. سپس از محل مخصوص استعمال سیگار در لابی هتل از گروور(۱۰)، پسر مارک دودِل(۱۱) دو بسته سیگار و نقشه خیابان های رایتسویل را خرید. آنگاه در زیر آفتاب داغ، میدان قرمزرنگ شهر را زیر پا گذاشت.
آقای کوئین وقتی که پای تندیس بنیانگذار شهر؛ یعنی آقای رایت(۱۲) رسید که روی اسبش در وسط میدان شهر نصب شده بود، چند لحظه ای مکث و با تعجب به مجسمه نگاه کرد. این مجسمه روزگاری به رنگ برنز بود اما حالا خزه ها آن را پوشانده بودند و کاملاً مشخص بود که سنگی که مجسمه روی آن قرار دارد سال های سال است که دست نخورده و تمیز نشده است. روی بینی بنیانگذار شهر که شبیه بینی آمریکایی ها بود لکه های کثیفی دیده می شد که فضله پرنده ها بود. روی لوحه پای سنگ نوشته شده بود: جزریل رایت(۱۳) رایتسویل را در سال ۱۷۰۱ میلادی یافت. وی این جزیره را درحالی که منطقه متروکی بود در اختیار گرفت و در آن کشت و کار کرد و مزرعه بزرگی به راه انداخت و رونق داد. از پشت پنجره های تمیز بانک ملی رایتسویل، درست در سمت دیگر میدان، رئیس بانک جان اف. رایت(۱۴) به آقای کوئین لبخند زد و آقای کوئین با لبخندی به او پاسخ داد. سپس دور میدان دایره شکل چرخید، به مغازه طلافروشی گودیزمن(۱۵)؛ مرکز خرید بن تن(۱۶)، کافه تریای زیبای دن مک لین(۱۷) و شرکت بیمه ویلیام کچم(۱۸) نگاهی انداخت و سپس دستی به سه گوی طلایی نصب شده بر بالای در ورودی مغازه جی. پی. سیمپسون(۱۹) زد. بعد از همه این ها گلدان های سبز و قرمز جلو پنجره های شرکت داروسازی پروفسور مروم گربَک(۲۰) را وارسی کرد و دست آخر خیابان های اصلی شهر را که مانند پره های یک چرخ از میدان به سمت محله های شهر منشعب می شدند، ارزیابی کرد. یکی از همین پره ها و یا در اصل شاهراه ها، خیابان پهنی بود
و این همان خیابان تاون هال(۲۱) با سنگ فرش آجری قرمز بود که کتابخانه کارنیج(۲۲)، بخش کوچکی از پارک، درختانی بس بلند و آن سوی ردیف درخت ها، خیابان های سفید و نوساز اداره پیشبرد پروژه ها در آن قرار گرفته بودند. شاهراه دیگر، خیابانی بود که هر دو طرف آن مغازه های مختلفی به چشم می خورد که توی هر کدام از آن ها مملو از زنانی در لباس های خانگی و مردانی در لباس های کار بود.
آقای کوئین از روی نقشه متوجه شد که آنجا خیابان لوئرمِین(۲۳) است و قدم به خیابان گذاشت.
در همین خیابان اداره بایگانی کل را یافت و با دقت داخل آن را نگاه کرد. دستگاه چاپ بزرگی را دید که صبح همان روز پس از استفاده، فینی بیکِر(۲۴) به دقت برقش انداخته بود. پس از انجام تمام این کارها در خیابان لوئرمِین پرسه زد. از ساختمان جدید اداره پست عبور کرد. سپس تئاتر بیجو(۲۵) و اداره مستغلات جی. سی. پتیگرو(۲۶) را هم پشت سر گذاشت و به مغازه بستنی فروشی پارلو(۲۷) در خیابان براون(۲۸) رسید و یک بستنی نیویورک کالج(۲۹) خرید و در حال خوردن بستنی، به زمزمه های مخفیانه پسر های سبزه رو و دخترهای دبیرستانی گوش داد که گونه هایشان هنوز طراوت و سرخی خود را حفظ کرده بود. زمزمه ها در مورد قرار مجلس رقص در بیشه رایتسویل برای روز شنبه بودند. قرار بود که همه سه مایل پایین تر از درختان بیشه رایتسویل جانکشن(۳۰) دور هم جمع شوند و برای پذیرش هر فرد یک دلار درخواست شده بود. در دعوت نامه این مراسم تاکید شده بود: «اگر مایل به شرکت در این جشن هستید به خاطر آرامش و امنیت همسران خودتان هم که شده، مادران تان را حتی از اطراف پارکینگ دور نگه دارید. ما نمی خواهیم مثل دو هفته پیش گیر بیفتیم یا شاهد دعوا و داد و فریاد شما باشیم.»
آقای کوئین تقریباً در تمام شهر پرسه زد، آن را پسندید و سعی کرد تا جایی که می تواند عطر برگ ها و گل های مرطوب یاس و پیچ امین الدوله را استشمام کند. او مجسمه عقاب نصب شده بر دیوار راهروی کتابخانه کارنیج را دوست داشت. او حتی خانم آیکین(۳۱)، کتابدار سالخورده کتابخانه را هم که با نگاهی مشکوک در حال ورانداز کردن او بود دوست داشت. خانم آیکین طوری به او نگاه می کرد که می شد از نگاهش خواند که می گوید: «سعی نکنید کتابی رو دزدکی از این جا خارج کنید.» او خیابان های پیچ در پیچ لوئرویلج(۳۲) را نیز دوست می داشت. به خرازی سیدنی گوچ(۳۳) رفت و به بهانه خرید یک بسته تنباکوی جویدنی ملوانان پیر، در ترکیب بوی خوش قهوه، بوی چکمه های پلاستیکی، بوی سرکه، بوی پنیر و حتی بوی نفت سفید غرق شد. او کارگاه محاسبات ماشینی رایتسویل را که به تازگی بازگشایی شده بود دوست می داشت و حتی نسبت به کارخانه نخ ریسی شهر که به طور مورب روبه روی لوح یادبود جنگ اول جهانی لوویلج(۳۴) قرار گرفته بود، حس خوبی داشت. سیدنی گوچ در مورد کاخانه نخ ریسی گفت که این کارخانه در آغاز کارخانه نخ ریسی بوده، سپس به ساختمانی خالی تبدیل شده و در نهایت مغازه بزرگ کفش فروشی در آن دایر شده و حالا هم دوباره یک ساختمان خالی است.
آقای کوئین سوراخ هایی را روی نمای ساختمان می دید که بر اثر پرتاب سنگ در تابستان و گلوله های برفی در زمستان، به دست پسربچه های شیطان ایجاد شده بود. پسرهای شیطان هر روز به ساختمان پوشیده از برگ مو در پایین خیابان لوئرمین رفت و آمد می کردند و سر راهشان هر چه می توانستند به ساختمان های متروکه سنگ می پراندند. ساختمانی که پایین خیابان لوئرمین قرار داشت، مدرسه وابسته به کلیسای جان(۳۵) مقدس بود. گوچ برای کوئین توضیح داد که این بچه ها روزی درحالی که فریاد می کشیدند به جلوی مغازه او دویده و گفته بودند: «آدم فضایی هایی که تپانچه های بزرگ و دراز رو با تسمه به ران های خود آویزان کردن و روی سرشون چشم دارن و نمی تونن لبخند بزنن، توی ساختمون متروکه پرسه می زنن.» پسربچه ها این را گفته و به مغازه غذایی مولر(۳۶) که نبش خیابان ویستلیگ(۳۷) بود، فرار کرده بودند.
و کارخانه پشم هم به عنوان کمک مصادره شده بود؛ دستور ارتش!
گوچ به کوئین گفت: «دوره جهش اقتصادیه برادر و تعجبی نداره اگه نمی تونید برای خودتون خونه اجاره کنید! عموی خود من از سنت پائول(۳۸) و یکی از پسردایی هام از پسبورگ(۳۹) به این جا اومدن و الان هم پیش من و همسرم بتسی(۴۰) زندگی می کنن.»
در حقیقت آقای کوئین همه چیز را دوست می داشت.
او سریع نگاهی به ساعت بزرگ نصب شده روی مناره کلیسای تاون هال انداخت. ساعت، دو و سی دقیقه را نشان می داد. با خود زمزمه کرد: «هنوز هیچ اتاقی پیدا نکردی.»
از همان راهی که آمده بود به سمت خیابان لوئرمین به راه افتاد و بدون آن که لحظه ای توقف کند و یا اطرافش را ببیند، به سرعت به راه خود ادامه داد. تا این که به بنگاه مستغلاتی جی. سی. پتیگرو رسید.

فصل ۲: خانه مصیبت

زمانی که آقای کوئین وارد مغازه شد جی. سی. در حال چرت زدن بود. او تازه از ناهار هفتگی اتاق بازرگانی که در هتل آپم برگزار می شد بازگشته بود. آن جا با مرغ های سوخاری شده خانم آپم حسابی از خود پذیرایی کرده بود. آقای کوئین برای آن که او را بیدار کند گفت: «اسم من... اسمیت(۴۱)ئه. من تازه به رایتسویل رسیدم و دنبال خونه مبله کوچیکی هستم که قیمتش ماه به ماه برای اجاره ثابت باشه.»
جی. سی. که با کت گاباردین اداریش بازی می کرد، گفت: «از آشنایی با شما خیلی خوشحالم. هوا خیلی گرمه! یک خانه مبله، درست فهمیدم؟ می بینم که شما با امور این جا آشنایی ندارین. در واقع هیچ خانه مبله ای در رایتسویل وجود نداره، آقای اسمیت.»
- «خب، شاید یه آپارتمان مبله...»
- «فرقی نمی کنه. منو ببخشید. مطمئناً هوا گرمتر می شه. این طور نیست؟»
الری جواب داد: «همین طوره.»
آقای پتیگرو به صندلی چرخدارش تکیه داد و با خلال دندان عاجی رنگی مشغول بیرون کشیدن تکه مرغی شد که لای دندان هایش گیر کرده بود و سپس درحالی که مشتاقانه آن را معاینه می کرد گفت: «پیدا کردن خونه به یه مشکل تبدیل شده. بله آقا! مردم مثل دونه هایی که توی قیف سرازیر می شن در حال هجوم به شهر ها هستند. مخصوصاً برای کار کردن در کارگاه هایی که حالا دیگه مکانیزه شدن این جا می آن، یه لحظه صبر کنین!»
آقای کوئین منتظر ماند: «بله حتماً.»
جی. سی. آرام به تکه گوشتی که نوک خلال بود ضربه زد: «آقای اسمیت شما خرافاتی هستین؟»
آقای کوئین که کمی مضطرب شده بود جواب داد: «نمی تونم بگم خرافاتی ام.»
جی . سی. گفت: «در این حالت...» سپس درحالی که قیافه آدم های زرنگ و حیله گر را به خود می گرفت کمی سکوت کرد و باز ادامه داد: «شغل شما چیه؟ خب، البته چنان فرقی هم نمی کنه ولی...»
الری با اکراه گفت: «من نویسنده ام.»
مرد مستغلاتی بعد از مکث کوتاهی پرسید: «شما داستان می نویسین؟»
- «بله آقای پتیگرو، کتاب و چیزهایی شبیه اون.»
جی. سی. گفت: «خب، خب، از دیدار شما جداً به خودم می بالم آقای اسمیت! اسمیت... حالا جالب شد. من خودم اهل مطالعه ام، اما نمی تونم به یاد بیارم که به عنوان یه نویسنده نام شما رو جایی دیده باشم. راستی گفتین اسم کوچیک تون چی بود، آقای اسمیت؟»
- «من چیزی در مورد اسم کوچیکم به شما نگفته ام ولی اسمم الریه. الری اسمیت.»
جی . سی. که سعی می کرد روی اسم آقای اسمیت تمرکز کند با خودش تکرار کرد: «الری اسمیت... الری اسمیت...»
آقای کوئین لبخندزنان اضافه کرد: «من با نام مستعار می نویسم.»
- «آها! نام...؟»
اما آقای پتیگرو وقتی متوجه شد که آقای اسمیت هنوز به سادگی لبخند می زند، پرچانگی را کنار گذاشت و گفت: «حتماً ضامن معتبری هم دارین؟»
- «حتماً، اگه اجاره بهای سه ماه خونه رو پیشا پیش پرداخت کنم، اعتبار خوبی در شهر رایتسویل برای خودم دست و پا می کنم.»
جی .سی. پوزخندی زد و گفت: «خب بهتره لبخند بزنم! با من بیاین آقای اسمیت. من دقیقاً همون خونه ای رو که دنبالش هستین بهتون نشون می دم.»
به محض این که با هم سوار ماشین سبز نخودی جی. سی. شدند و به راه افتادند، الری پرسید: «منظورتون از این که پرسیدین که خرافاتی هستم یا نه چی بود؟ خونه ای که الان برای دیدنش می ریم جن زده است؟»
جی. سی. گفت: «آه... نه! هر چند که افسانه های عجیب و غریبی در مورد این خونه وجود داره... آقای اسمیت، شاید این شایعات بتونن موضوع یکی از کتاب های شما باشند، موافقید؟»
آقای کوئین سرش را به علامت موافقت تکان داد. شاید بهتر بود در این مورد فکر کند.
جی. سی. ادامه داد: «خب، این خونه درست کنار خونه آقای جان اف. و روی تپه قرار گرفته؛ درست کنار خونه جان اف.، آقای جان اف. رئیس بانک رایتسویله. خانواده شون قدیمی ترین خانواده این شهر هستن. بله آقا داشتم خدمت تون می گفتم؛ سه سال پیش یکی از سه دختر آقای جان اف.؛ نورا(۴۲) که دختر وسطی بود با جیم هایت(۴۳) نامزد شد. سرپرست صندوق داران همون بانک آقای جان اف.، جوانی به اسم جیم بود که اهل این شهر نبود. جیم چند سال پیش از اون واقعه با ایده های خوبی که در سر داشت از نیویورک به این جا اومد و کارش رو به عنوان کمک تحویلدار شروع کرد و خیلی هم خوب پیش می رفت. جیم پسر ثابت قدمی بود و خودش رو از همه محیط های بد دور نگه می داشت. زیاد به کتابخونه می رفت و خیلی خوش گذرونی نمی کرد. منظورم از خوش گذرونی تماشای فیلم تو سینمای بیجو است. او از این کارا نمی کرد. حتی با بقیه پسرها اطراف کنسرت های شبانه گروه های موسیقی به دخترایی که بالا و پایین می رن و خودنمایی می کنن، متلک نمی پروند. در مقابل سخت کار می کرد و تا به شرایط خوبی برسه. فراز و نشیب های زیادی رو پشت سر گذاشت. من هیچ جوونی رو ندیده ام که مثل جیم روی پاهای خودش بایستد. همه اونو خیلی دوست داشتیم.»
آقای پتیگرو با حسرت آه کشید و الری تعجب کرد که چرا چنین مساله روشن و شادی بخشی باید او را ناراحت کند. سپس برای این که کاری کند که آقای پتیگرو داستان را زودتر برایش تعریف کند، گفت: «تا جایی که من متوجه شدم خانم نورا رایت اونو بیشتر از همه دوست داشتند.»
جی . سی. زیر لب گفت: «حقیقت هم همینه. دیوانه اون پسر بود. نورا پیش از اون که با جیم آشنا بشه بسیار آرام و مهربون بود؛ مجبور بود عینک بزنه و فکر کنم همین مطلب هم باعث می شد که خودش رو برای پسرها جذاب ندونه. چون درحالی که خواهراش لولا و پتی(۴۴) با دوستان شون بیرون می رفتند، اون مجبور بود تو خونه بمونه، کتاب بخونه، خیاطی کنه و یا حداکثر به مادرشون در انجام کارها کمک کنه. ولی خب آقا! جیم همه چیز رو تغییر داد. جیم آدمی نبود که به خاطر یک جفت عینک از کاری که اراده کرده بود، دست بکشه. نورا دختر زیباییه و جیم به اون اعتماد به نفس داد و باعث شد که انگیزه در اون بیدار بشه. بله... نورا کاملاً عوض شد.»
جی. سی. ابرو در هم کشید و ادامه داد: «فکر کنم دارم زیادی پرچونگی می کنم. به هر حال، شما حتماً مطلب رو متوجه شدید. وقتی جیم و نورا نامزد شدند، مردم می گفتند که این بهترین ازدواج شهر بوده. مخصوصاً بعد از اتفاقی که برای دختر بزرگ تر جان لولا افتاد.»
الری سریعا پرسید: «و اون اتفاق چی بود؟ آقای پتیگرو؟»
جی. سی. ماشین را به جاده ای عریض و روستایی راند. آنها کاملاً از شهر دور شده بودند. الری از مناظر سرسبز و باطراوت روستا لذت می برد. مرد مستغلاتی با ضعف و ناتوانی پرسید: «من چیزی در مورد لولا گفتم؟» و بی آن که منتظر جواب بماند ادامه داد: «چرا... لولا، خب اون از خونه فرار کرد. اون با هنرپیشه ای که اومده بود تا از شرکت سهامی شهر دیدن کنه، از خونه گریخت. اما بعد از مدتی سرشکسته به خونه، به رایتسویل بازگشت؛ طلاق گرفته بود...» جی. سی. لب هایش را سخت به هم فشرد و آقای کوئین دانست که دیگر قرار نیست در مورد لولا رایت چیزی بشنود.
جی. سی. ادامه داد: «خب، به هر حال جان و هرمیون(۴۵) رایت تصمیم گرفتن به عنوان هدیه عروسی به جیم و نورا یه آپارتمان مبله اهدا کنن. جان بخشی از ملک خودش رو از زمین خونه اش جدا کرد و ساخت. دقیقاً خونه پهلویی؛ چون هرمی؛ مادر نورا، می خواست که نورا هر چه نزدیک تر به اون زندگی کنه تا بتونه اونو ببینه. هر چی بود، اون یکی از دخترانش رو از دست داده بود.»
آقای کوئین سرش را به علامت تایید تکان داد و زمزمه کرد: «لولا طلاق گرفته بود، خودتون گفتین، پس از اون که به خونه برگشت، مگه اون بعد از طلاق با پدر و مادرش زندگی نمی کرد؟»
جی. سی. خیلی کوتاه جواب داد: «نه.» و سخنانش را ادامه داد و گفت: «جان خونه پهلویی رو به شکل یه خونه شش خوابه بسیار زیبا و دلنشین برای نورا و جیم ساخت. هرمیون بنا کرد به فرش کردن خونه و بردن وسایل. بعد با پارچه و کتان اونو تزیین کرد و برای اون ها ظروف نقره خرید و... خب، همه چیز خوب پیش می رفت تا این که ناگهان اون اتفاق افتاد.»
آقای کوئین پرسید: «کدوم اتفاق؟»
مرد مستغلاتی با کم رویی جواب داد: «اگه بخوام واقعیت رو بگم آقای اسمیت... هیچ کس دقیقاً نمی دونه. هیچ کس جز نورا رایت و جیم هایت. دقیقاً یه روز قبل از روز عروسی بود. همه چیز به خوبی و زیبایی لباس های ابریشمی بودن که ناگهان جیم هایت رفت و شهر رو ترک کرد؛ در حقیقت فرار کرد. سه سال پیش بود و تا الان هم برنگشته.»
آنها در جاده سربالایی و پُر پیچ و خمی می رفتند و الری خانه های بزرگ و قدیمی را در چمنزار های وسیع نگاه می کرد و هم زمان درختان افرا و نارون های قرمز، درختان سرو و درختان بید مجنونی را که گاه بلندتر از ساختمان ها بودند از نظر می گذراند.
وقتی به جاده تپه رسیدند آقای پتیگرو ابرو در هم کشید و گفت: «صبح روز بعد جان اف. نامه استعفای جیم رو روی میز کار خود در بانک دید اما تو اون نامه مطلبی مبنی بر این که چرا از شهر فرار کرده وجود نداشت. نورا هم هیچ کلمه ای بر زبان نیاورد. فقط خودش رو تو اتاقش حبس کرد و در رو برای هیچ کس، حتی پدر و مادر، پاتریشیا؛ خواهرش، و حتی لودی پیر؛ دایه ای که برای بزرگ کردن سه دختر رایت استخدام شده بود، باز نکرد. نورا فقط در اتاقش گریه می کرد. دختر من کارمل(۴۶) و رایت با هم دوستان صمیمی هستن. پتی به کارمل دخترم همه چیز رو گفته بود. پت اون روز خودش خیلی گریه کرده بود. فکر کنم همه اون ها اون روز گریه کرده بودن.»
آقای کوئین آرام زمزمه کرد: «و خونه؟»
جی. سی. ماشینش را کنار جاده پارک کرد، موتور ماشین را خاموش کرد و سپس رو به الری گفت: «جشن عروسی لغو شد، البته ما همه فکر می کردیم که جیم برمی گرده. شاید اون فقط می خواسته از معشوقش زهر چشم بگیره اما برنگشت. هر چیزی که باعث جدایی اون دو نفر شده، مساله خیلی مهمی بوده حتماً.»
مرد مستغلاتی سرش را تکان داد و ادامه داد: «خب، به هر حال خونه ای جدید ساخته شده بود که برای اسکان افراد حاضر بود. ولی هیچ کس نبود که توی اون زندگی کنه. این اتفاق ضربه شدیدی به هرمیون وارد کرد. اون گفت که نورا جیم رو ترک کرده اما مردم به پُرچونگی و شایعه پراکنی در این مورد ادامه دادن و پس از مدتی...» آقای پتیگرو مکث کرد و الری با هیجان پرسید: «خب؟»
«بعد از مدتی مردم بنا کردن به گفتن این که نورا... یعنی کسی که توی اون خونه شش خوابه کوچیک زندگی می کرد آدم نفرین شده ایه.»
«نفرین شده؟»
جی. سی. با بی حالی لبخند زد: «چه قدر برخی از این مردم مسخره ان. این طور نیست؟ فکر می کنن که دلیل اصلی به هم خوردن رابطه اون ها خونه بوده و نورا هیچ مشکلی نداشته. منظورم اینه که اون دیوونه نیست... دیوونه!»
جی. سی. هیجان زده گفت: «و این تمام ماجرا نیست. وقتی معلوم شد که جیم برنمی گرده، جان اف. تصمیم گرفت خونه ای رو که برای دخترش ساخته بود بفروشه. خیلی زود برای خونه مشتری پیدا شد. یکی از فامیل های کلاریس(۴۷)؛ همسر قاضی مارتین(۴۸)، اسمش هانتر(۴۹) بود.
اون از خونواده اصیلیه که ریشه شون به بوستون(۵۰) برمی گرده. معامله اون ملک با من بود. به شما قول می دم که حقیقت رو می گم. من آقای هانتر رو به اون جا بردم تا قبل از امضای قرارداد، خونه رو برای بار آخر از نزدیک وارسی کنه. ما در حال گشتن و نگاه کردن به اطراف اتاق نشیمن بودیم و آقای هانتر به من می گفت که دوست نداره مبل ها سر جای قبلی خودشون باقی بمونن. ناگهان قیافه ای ترسناک به خودش گرفت و دستش رو روی قلبش گذاشت و اونو فشار داد و همون جا روی زمین افتاد و در مقابل چشمهای من فوت کرد! من یه هفته نمی تونستم بخوابم.»
آقای جی. سی. دستی به پیشانیش کشید و ادامه داد: «دکتر ویلو بای(۵۱) گفت که علت مرگ ایست قلبی بوده اما مردم شهر چیزهای دیگه ای می گفتن. مردم گفتن خونه مسبب مرگ اون بوده. اول جیم فرار کرد و بعد یک خریدار تو اون خونه مرد و برای بدتر شدن اوضاع، گزارشگرهای جلف و کثیف روزنامه رکوردِ فرانک لایود، مرگ آقای هانتر رو ثبت کردن و تو این افسانه پردازی های طولانی اسم خونه رو خونه مصیبت گذاشتن. فرانک گزارشگر مسئول رو اخراج کرد چون که فرانک از دوستان رایت ها بود.»
آقای کوئین پوزخندی زد و زیرلب گفت: «همه این ها مزخرفن.»
جی. سی. غرغرکنان گفت: «هیچ کس دیگه حاضر به خرید اون خونه نشد. جان پیشنهاد کرد که خونه رو برای اجاره درنظر بگیریم اما هیچ کس اونو حتی اجاره هم نکرد. مردم از این مطلب هم سوء استفاده کردن و گفتن که خونه شوم و بدیُمنه و به همین خاطر هیچ کس اونو نمی خره و یا حتی اجاره هم نمی کنند. آقای اسمیت، باز هم مایل به اجاره این خونه هستین؟»
آقای کوئین با خوشحالی جواب داد: «قطعاً، بله.»
بنابراین جی. سی. ماشینش را دوباره روشن کرد.
آقای کوئین دقیق شد تا بتواند آن چه را که شنیده بود بررسی کند. زیر لب گفت: «به نظر خونواده بدبختی هستن. یکی از دخترانشون فرار می کنه و زندگی دختر دیگه با شکست عشقی از هم می پاشه. زندگی کوچک ترین دختر اون ها چه طوریه؟»
جی.سی. جواب داد: «پاترشیا؟ اون بعد از دختر من کارمل، زیباترین و باهوش ترین دختر شهره. پتی به زودی قراره با کارتر بردفورد(۵۲) رسماً نامزد شه؛ کارتر دادستان جدید شهره. رسیدیم.»
مرد مستغلاتی ماشین را به جاده باریکی برد که انتهای آن خانه ای به سبک خانه های مستعمراتی دیده می شد. خانه در انتهای شیب تپه و دور از جاده ساخته شده بود. این خانه بزرگ ترین خانه ای بود که الری می توانست روی تپه ببیند. خانه ای در میان چمنزار و درختانی که از همه درختان روی تپه بلندتر بودند. خانه چوبی زیبایی هم در کنار این خانه قرار داشت که همه پنجره هایش با کرکره پوشیده شده بود.
آقای کوئین قدم زنان به خانه رها شده ای نزدیک می شد که قرار بود اجاره اش کند و تا وقتی که به ایوان بزرگ خانه اصلی رایت ها پا گذاشت، آن را نگاه می کرد. جی. سی. زنگ خانه را به صدا درآورد و لودی پیر در را باز کرد. او پیش بند ی تشریفاتی به خود بسته بود و پرسید که چه می خواهند؟

فصل ۳: نویسنده مشهور در رایتسویل زندگی می کند

لودی بینی اش را بالا کشید و گفت: «به آقای جان می گم که شما می خواستین اونو ببینید.»
آن گاه درحالی که پیش بندش همچون کلاه های هلندی اطرافش را پوشانده بود با طمانینه به داخل بازگشت.
آقای پتیگرویچ لبخندی زد و گفت: «گویا لودی می دونه که ما برای اجاره همان خونه بلازده اومده ایم.»
آقای کوئین پرسید: «چرا باید به خاطر این موضوع نگاهش طوری باشه که گویی منو تو روپوش افسران نازی دیده؟»
«به گمان من لودی فکر می کنه درست اینه که مردمانی مثل خود آقای جان اف. رایت خونه ها رو از ایشون اجاره کنن. برخی اوقات من نمی تونم تشخیص بدم که چه کسی بیشتر به زندگی کردن تو این خونه افتخار می کنه؛ لودی یا هرمیون؟»
آقای کوئین ابتدا لیستی از وسایل موجود توی خانه تهیه کرد و بعد آن جا ساکن شد. وسایلی ساخته شده از چوب ماهوت آمریکایی و شومینه ای از سنگ مرمر ایتالیایی به چشم می خورد و علاوه بر این دو نقاشی رنگ روغن، تزیین کننده خانه بودند و فضا را زیباتر می کردند. آن روز جی. سی. با علاقه مندی برای او توضیح داد: «هرمیون خودش همه تصاویر رو انتخاب کرده. هرمی اطلاعات زیادی در مورد هنر داره. بفرمایید خودشون این جا هستن و این هم جان.»
الری برخاست. انتظار داشت که زنی تنومند را با صورتی خشن ببیند ولی در عوض او هرمی را دید. او زنی ریزنقش بود که چهره ای دل نشین و مادرانه داشت.
جان فولر رایت مردی ریزاندام و نازک بین بود با صورتی قهوه ای و روستایی مآب. الری در همان نگاه اول حس کرد که او را دوست دارد. او با دقت بسیار آلبوم تمبر های خود را حمل می کرد.
جی. سی. با حالتی عصبی گفت: «جان، این آقا، آقای الری اسمیت هستن. ایشون به دنبال اجاره یه خونه مبله هستن.»
جان اف. با صدای زیر و نازک خود گفت که از دیدار آقای اسمیت بسیار احساس غرور و خوشوقتی می کند و هرمی دستش را به سوی او دراز کرد و با لبخند پرسید: «حالتون چه طوره آقای اسمیت؟»
اما آقای اسمیت نگاه سرد را در چشمان زیبا و آبی رنگ هرمیون تشخیص داد و فکر کرد که حتی در این مورد هم زنان نسبت به مردان در دروغ گفتن ناشی ترند و تصمیم گرفت که با او محترمانه تر رفتار کند. هرمی بعد از این که با آقای اسمیت دست داد انگشتان لاغرش را لابه لای موهای براق و خاکستری رنگش فرو برد؛ هروقت خیلی خوشحال بود، یا شرایط را ناخوشایند و نگران کننده می دید همین کار را می کرد.
جی. سی. با احترام گفت: «وقتی متوجه شدم که ایشون دنبال یه خونه مبله می گردن به یاد اون خونه شش خوابه کوچیک و زیبایی افتادم که شما همین کنار ساخته اید.»
هرمیون با صدای گرمی گفت: «من اصلاً این ایده را دوست ندارم، منظورم اجاره دادن خونه ست جان، نمی تونم تصورش رو هم بکنم، آقای پتیگرو!»
جی. سی. بلافاصله گفت: «شاید اگه بدونین آقای اسمیت چه شخصیتی هستن موافقت کنید.»
با شنیدن این حرف به نظر رسید که هرمی وحشت کرد اما جان اف. که نزدیک شومینه، روی صندلی آرام نشسته بود تنها کمی به جلو خم شد.
هرمی گفت: «خب ایشون چه کسی هستن؟»
جی. سی. گفت: «ایشون الری اسمیت، نویسنده مشهور هستند.»
هرمی حیرت زده و متعجب گفت: «نویسنده مشهور. من خیلی گیج شده ام! لودی، این جا... روی این میز عسلی.»
لودی با سر و صدای زیاد سینی موزیکال را که روی آن پارچ هایی مملو از یخ و آب انگور و شربت لیمو بود با چهار گیلاس زیبای کریستال آورد. هرمی ادامه داد: «من مطمئنم که شما خونه ما رو می پسندید. این خونه یک خونه رویاییه. من اونو با دست های خودم ساخته ام. تا به حال در جایی سخنرانی داشتین؟ انجمن ما خانم ها...»
جان اف. حرف او را قطع کرد: «این خونه بهترین زمین گلف این حوالی رو هم داره. شما برای چه مدت قصد اجاره خونه رو دارید آقای اسمیت؟»
هرمی هم سخن او را قطع کرد و گفت: «من مطمئنم آقای اسمیت آن چنان رایتسویل ما رو دوست خواهند داشت که برای مدتی طولانی پیش ما می مونن. لطفاً از نوشیدنی هایی که لودی براتون آورده میل کنید، آقای اسمیت...»
جان اف. ابروها را در هم کشید و گفت: «برای من مساله مهم نحوه رشد رایتسویله. برای همین احتمالاً به زودی می تونم اونو بفروشم.»
جی. سی. گفت: «راه حل این مشکل آسونه جان. ما می تونیم تو قرارداد ذکر کنیم که به محض پیدا شدن خریدار برای خونه، آقای اسمیت در زمان قانونی و متعارف، خونه رو تخلیه کنه...»
هرمی با خوشحالی حرف آنها را قطع کرد و گفت: «تجارت، تجارت! چیزی که هم اکنون آقای اسمیت طالب اونه دیدن خونه ست. آقای پتیگرو شما همین جا بمونین و از جان و آلبوم تمبرهای کهنه و کسالت بارش مراقبت کنین. آقای اسمیت؟»
هرمی در طول راه از خانه بزرگ تا خانه کوچک، بازوی الری را گرفته بود؛ انگار می ترسید که با رها کردن دست هایش، پروازکنان از دستش فرار کند.
«اثاث خونه با پارچه های گردگیری که روشون انداخته ایم مراقبت می شن. خونه خیلی دوست داشتنیه. درختان افرا منظره ای فوق العاده دارن و کاملاً جوان و شاداب هستن. فقط نگاه کنید، آقای اسمیت، این واقعاً قشنگ نیست؟»
هرمی، الری را روی پله های میان زیرزمین و اتاق زیرشیروانی نوک تیز، بالا و پایین برد و تمام اتاق خواب ها را به او نشان داد و مدام از زیبایی های اتاق نشیمن که با تکه های چوب افرا، طاقچه های هندی، قالیچه هایی که کج انداخته بودند و قفسه های کتاب نیمه خالی تزیین شده بود، تعریف می کرد.
الری مدام با درماندگی می گفت: «بله، بله خانم رایت، بسیار عالی هستن.»
هرمی با خوشحالی گفت: «قطعاً، من مطمئنم که شما کارگری رو برای کارهای خونه استخدام می کنین. کجا کارهاتون رو انجام می دین؟ می تونیم دومین اتاق خواب بالای پله ها رو به اتاق مطالعه تبدیل کنیم. شما حتماً باید یه اتاق برای مطالعه و کارتون داشته باشین، آقای اسمیت.»
آقای اسمیت تاکید کرد که می تواند همه چیز را کنترل کند.
هرمیون که انگار به حرف آقای اسمیت توجه نداشت، گفت: «پس شما خونه کوچیک ما رو دوست دارین. من خیلی از این موضوع خوشحالم.» سپس درحالی که صدایش را پایین تر می آورد ادامه داد: «حتماً در رایتسویل ناشناس هستین، درست می گم؟»
«ناشناس؟ یک چنین کلمه موثری، خانم رایت...»
هرمی گفت: «پس به جز تعداد کمی از دوستان نزدیک ما، به شما قول می دم هیچکس نخواهد فهمید که شما کی هستین. در حال حاضر چه کاری انجام می دین، آقای اسمیت؟»
الری با همان حالت ضعف سابق گفت: «یک رمان، یک رمان از نوعی خاص، داستان اون تو یه شهر معمولی اتفاق می افته، خانم رایت.»

نظرات کاربران درباره کتاب شهر مصیبت

سلام وتشکر از تلاشهایتان برای ارایه بهتر این کتابخانه. در میان چند کتابی که از این نویسنده خواندم از این کتاب بیشتر خوشم امد، هرچند خمیرمایه اصلی کتاب در مورد حق السکوت و امثال ان هست، ولی پرداخت و قصه بهتری داشت.
در 2 سال پیش توسط shf...ada