فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گمشده و پیدا شده

کتاب گمشده و پیدا شده
داستان زنی که پولش را گم و خودش را پیدا کرد

نسخه الکترونیک کتاب گمشده و پیدا شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گمشده و پیدا شده

در گم‌شده و پیدا شده، راس بحث دشوار مسائل مالی را ساده و راحت با ما در میان می‌گذارد و ارتباط آن را با مفاهیمی مانند مسئولیت‌پذیری مالی، آگاهی اجتماعی، اختلالات غذاخوردن، باورهای معنوی و در نهایت شادی به تصویر می‌کشد. با مثال‌هایی به ما می‌آموزد که چطور آگاهی یافتن، نوع ارتباط ما با پول را تغییر می‌دهد و با شوخ‌طبعی و حوصله مفهوم فقر درونی را برای‌مان توضیح می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گمشده و پیدا شده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

در روزگاری که انسان ها بالاخره به باور توانایی های انسانی خود رسیده و دغدغه شان از طلب از دنیای بیرونی به واکاوی درونی تبدیل شده، جای تعجب نیست که نوشته های جنین راس با چنین اقبالی از سوی مخاطبان مواجه می شود.
زن، غذا و خدا، اولین اثر خانم راس بود که با موفقیت بسیار، عنوان کتاب برگزیده ی سال ۲۰۱۰ را از سایت آمازون دریافت کرد و با فروش چشمگیر و چاپ های مکرر، چهارده هفته ی متوالی در فهرست کتاب های پرفروش نیویورک تایمز بود و نشان داد که پاسخگوی نیاز خوانندگان امروزیست. در این اثر نویسنده رابطه ی فرد با غذا را به مثابه ی عالم صغیری از رابطه ی ما با زندگی مطرح و عنوان می کند که چه خوردن و چطور خوردن؛ باورها، ترس ها و عشق های مان را به نمایش می گذارد. این کتاب با ترجمه ی زیبای آقای آراز ایلخچویی در نشر آموت به چاپ دوم خود رسیده است.
در گم شده و پیدا شده اما، راس بحث دشوار مسائل مالی را ساده و راحت با ما در میان می گذارد و ارتباط آن را با مفاهیمی مانند مسئولیت پذیری مالی، آگاهی اجتماعی، اختلالات غذاخوردن، باورهای معنوی و در نهایت شادی به تصویر می کشد. با مثال هایی به ما می آموزد که چطور آگاهی یافتن، نوع ارتباط ما با پول را تغییر می دهد و با شوخ طبعی و حوصله مفهوم فقر درونی را برای مان توضیح می دهد. شرح بیش تر را به عهده ی متن کتاب می گذارم.
از آقای یوسف علیخانی، ناشر محترم و انسان وارسته، که فرصت ترجمه ی این کتاب را در اختیار بنده گذاشتند سپاسگزارم و امیدوارم خوانندگان عزیز کاستی های ترجمه را بر من ببخشند.

بی تا ابراهیمی
تابستان ۱۳۹۳

پیش گفتار - آن چه که گم شد

توی آشپزخانه ایستاده بودم و داشتم فکر می کردم ناهار چه بخورم که دوستم، تاج، تلفن کرد.
گفت: «یه جا بشین.»
فکر کردم باز هم می خواهد راجع به آخرین مدل موهایش حرف بزند، خندیدم و گفتم: «فکر نکنم موضوع اینقدرها هم جدی باشه!»
اما جدی بود، تا پیش از آن تماس تلفنی من صاحب یک پس انداز خوب، حاصل سی سال کار، و یک مشاور مالی عالی بودم. وقتی تلفن را قطع کردم، پس اندازم از دست رفته بود و مشاور مالی بی نظیرم، برنی مداف، دستگیر شده بود. حس می کردم که مرده ام، و بنا به دلیلی نامعلوم، هنوز نفس می کشم.
مداف به اتهام کلاهبرداری شصت و پنج میلیون دلاری دستگیر شده بود و بعدها مقالات بسیاری خواندم که می گفتند سرمایه گذاران او باید می دانستند که چه اتفاقی دارد می افتد و باور داشتن به مداف یک اشتباه بزرگ بود. کاش تا پیش از آن «تلفن» بیش تر درباره ی مداف احتیاط کرده بودم، کاش می توانستم بگویم که با آن سودهای بالایی که می گرفتم، یک جای کار ایراد دارد. اما نتوانسته بودم. به علاوه از همه ی چیزهایی که بهتر می شناختمشان، مثل سهام، بورس و املاک هم ضرر و زیان دیده بودم. مشاور مالی قبلی ما سال ها پیش یک چهارم از پول مان را خورده بود، یک سوم دیگر از سرمایه مان را در دوره ی بحران اقتصادی در بازار سهام از دست داده بودیم و خانه مان را به بالاترین قیمت خریده و به پایین ترین قیمت فروخته بودیم. با این حساب مداف بهترین گزینه بود، موسسه ی مالی او ضررهای بسیار کم و گاه به گاه و سودهای فراوان و مداومی داشت. (من فهرستی از افرادی دارم که می خواهند بدانند سرمایه گذاری بعدی من چیست تا از آن دوری کنند، شما هم اگر خواستید تعارف نکنید، می توانید اسم تان را در این لیست بنویسید.)
* * *
همیشه پیدا کردن کاری که دوستش داشته باشم، برایم از ثروتمند بودن مهم تر بود. می دانم که این دیدگاه برتری چشمگیر من را در دنیایی نشان می دهد که بخش اعظم مردمش درآمدی کم تر از یک دلار در روز دارند و نگرانی شان تامین غذای شان است. اما من، بی شک، خوشبخت بودم (و هنوز هم هستم)؛ من همیشه آب پاکیزه، لباس های اضافی و غذایی بیش از نیازم در اختیار داشتم.
پدر و مادرم، وقتی ازدواج کردند، آن قدر فقیر بودند که هنوز هفته به آخر نرسیده بود، پولی که برای غذای هفتگی داشتند تمام می شد. اما پدرم توانست خودش را در شرکت بالا بکشد و وقتی من پانزده ساله شدم، معیار ما، برای به رخ کشیدن ثروت خودمان و بررسی ثروت دیگران چیزهای جدید و براق بود؛ اتومبیل ها، کفش ها، لباس ها،.... اما من هم مانند باقی هم دوره ای هایم طی سال های دانشکده مشغول اعتراض به جنگ ویتنام، نفی مصرف گرایی و فعالیت های دیگری بودم (مثلاً این که به پزشکی پول دادم تا بینی ام را بشکند که شبیه باقی دوستانم شوم) تا دوره تلاش برای «پیدا کردن خودم» را پشت سر بگذارم؛ روان درمانی، زندگی در هند و مراقبه هم بخشی از این تلاش بود. بیست و چند ساله بودم که یک سال تمام را در مهمان سرایی ظرف شستم و خدمتکاری کردم و دو سال در فروشگاه غذاهای سالم ساندویچ آووکادو و پنیر فروختم تا بتوانم هر روز صبح زود وقتم را به نوشتن بگذرانم. بعد از آن اولین جلسات گروهی ام را درباره ی غذاخوردن اجباری در خانه ی دوستانم؛ هری و سو، برگزار کردم. من پرستار کودک شان بودم و در اتاقی کنار اتاق دختر دو ساله شان می خوابیدم و آن ها به من اجازه دادند که از اتاق نشیمن شان برای کاری استفاده کنم که ایده ای دور از دسترس می نمود: ملاقات با زنانی مانند خودم برای کشف ارتباط مان با غذا و وزن.
شاید اگر باور داشتم که در صورت نیاز پدرم به کمکم می آید، می توانستم دست از تلاش برای به دست آوردن پول بردارم؟ نمی دانم، چون نمی دانم بزرگ شدن در خانواده ای دیگر، خانواده ای بدون مشکلات خانواده ی من، چه حسی دارد. چیزی که می دانستم این بود که بی پولی بهای سنگینی داشت: پدر و مادری که با هم بی رحمانه رفتار می کردند؛ اعتیاد به الکل و مواد مخدر؛ بی وفایی؛ سوءاستفاده ی فیزیکی و جنسی و نفرت دائم و فراگیر از خود. نمی دانم، شاید دنبال کردن این طرز فکر بدبختی بیشتری برایم به دنبال داشت، اما به هر حال ارتباط میان بدبختی و پول در ذهن من حک شده بود.
در طول یک سال اول یاد گرفتم که مراقبه کنم، مربی بودایی مان یک بار کل کلاس را به یک گورستان برد تا عمق وجودمان را درک کنیم، درک کنیم که ما نیز پایانی مانند آن هایی خواهیم داشت که زیر خاک بودند، مرده، کاملاً مرده. بعد از این گردش تفریحی! هر روز که از خواب بیدار می شدم، از خود می پرسیدم اگر همان روز، همان هفته یا همان سال بمیرم، حسرت چه کاری را با خود به گور خواهم برد. پاسخ همیشه یک چیز بود: درک معنای زندگی (اگر که معنایی داشته باشد) و درک این که چرا زنده بودم. و نوشتن، همیشه نوشتن. پول درآوردن هیچ وقت در این مجموعه جایی نداشت.
در نهایت پس از چند سال تعلیم دادن به گروه های مختلف درباره ی غذاخوردن اجباری و پس از این که کتابم را بیست و پنج ناشر رد کردند؛ ویراستار انتشارات بابز مریل اولین کتاب من را پذیرفت. من ده سال بعد را همچنان به برگزاری کارگاه های آموزشی و نوشتن کتاب های بیش تر گذراندم و آن قدر پول به دست آوردم که آپارتمانی اجاره کنم، یک ماشین دست دوم داشته باشم و هر چه قدر دوست داشتم شکلات بخرم. در سال ۱۹۹۲، کتاب چهارمم آن قدر فروش کرد که دو هفته ی تمام در صدر فهرست پرفروش های نیویورک تایمز بود و زمانی که چک این فروش را ـ به مبلغ ۱۰۶۰۰۰ دلار ـ دریافت کردم، حس می کردم یک کیسه پر از پول جعلی به من داده اند. نمی دانستم با آن چه کار باید بکنم، به هیچ وجه نمی فهمیدم که حالا من هم یکی از کسانی هستم که پولی دارند که نمی خواهندش، پولی دارند که به آن اطمینان ندارند. یا نمونه ای از تعریفی هستم که جیمز گرانت، ویراستار گرانت اینترست ریت ابزور ارائه داده است: «تا جایی که تاریخ به ما نشان داده، ابنای بشر نمی توانند با حجم زیادی از پول، هر میزانی بیش از ۱۳۶ دلار، خوب کنار بیایند.»
تا آن زمان از این نعمت برخوردار بودم که توجه زیادی به پول نداشته باشم، بخشی به این دلیل که پول کافی برای پرداخت هزینه هایم داشتم و حتا کمی هم می ماند که در بانک پس انداز می کردم و بخشی دیگر به این خاطر که با مَت آشنا شده و ازدواج کرده بودم و مسئولیت بخش مالی زندگی را به او سپرده بودم. او بیش تر از من پول در می آورد، آن قدر که توانستیم خانه ی کوچکی در برکلی بخریم ـ و فرض من این بود که کسانی که می توانند خانه بخرند، دانش مالی کافی دارند. اما با رسیدن این چک، نه تنها فکر می کردم در زمینه ی پول یک احمقم، حس می کردم تمام توجه ام روی پول متمرکز شده است ـ این که چطور بیش تر در بیاورم و کجا سرمایه گذاری کنم ـ و این جریان پیچیده، سطحی، و به نوعی شبیه به نوعی ورشکستگی معنوی بود. البته تا همین اواخر از این حالت آگاهی نداشتم، باور نداشتم که می توان هم به آگاهی و هم به پول علاقه مند بود، می توان هم نگران از بین رفتن جنگل ها بود و هم نگران مسائل مالی. باور داشتم که آگاهی و دانایی به هیچ وجه درباره ی پول مصداق ندارند؛ انگار که پول مثل طاعون کشنده بود و حتا فکر کردن به آن، من را به انسان بدی تبدیل می کرد. در نتیجه بر اساس باورهای ناخودآگاهم انتخاب می کردم و از آن جایی که این باورها مجموعه ای از تفکرات درباره ی زندگی معنوی همراه با نادیده گرفتن پول بود، هر بار انتخابم این بود که پول را نادیده بگیرم. در نتیجه نمی توانستم بپذیرم که پول درآورده ام و مثل همه ی افراد پول زده ای که باور دارند شرافت ندارند، دست از فکر کردن به این ماجرا کشیدم، دست از مسئولیت پذیری یا تصمیم گیری درباره ی پول برداشتم.
وقتی ریچارد، یکی از دوستان خوب و بسیار ثروتمندم، درباره ی مردی به نام برنی مداف حرف زد که سال ها ریچارد و خانواده اش سرمایه شان را به او سپرده بودند، من و همسرم فکر کردیم که ریچارد فرد باهوشی است (اگر باهوش نبود چطور اینقدر پولدار می شد؟) و فکر کردیم سرمایه گذاری نزد مداف از طریق صندوق خانوادگی ریچارد کاری ساده، هوشمندانه و ایمن است. بنابراین ظرف یکسال همه ی پولمان، نزدیک به یک میلیون دلار، را به مداف دادیم. با سپردن مسئولیت پول به شخصی دیگر، تصویر بی عیب و نقصی که از خودم داشتم دست نخورده می ماند، مجبور نبودم به پول یا این که با پول چه کنم، فکر کنم، من ریچارد را داشتم، ریچارد و مداف را.
مگر نشنیده بودم که نباید همه ی سرمایه ام را یکجا سرمایه گذاری کنم؟ چرا، شنیده بودم. انتخاب کرده بودم که این نصیحت را نشنوم، چون راجع به مداف تعریف هایی شنیده بودم؟ دقیقا! این انتخاب من بود: فردی را پیدا کنم که (خیال می کردم) به اندازه ای که من در کارم باهوشم، او هم در حوزه ی کاری اش زیرک است و انتخاب کردم که شنیده هایم درباره ی او را بپذیرم.
از زمانی که تلفن قطع شد، دائم این ورد را تکرار می کردم که: «چطور تونستی؟»، «چرا این کار رو کردی؟»، «عقلت کجا بود؟» و مدل بدترش این بود که: «حقت بود»، «فکر می کردی تو مشکلی پیدا نمی کنی، فکر می کردی با بقیه فرق داری. خوب، فهمیدی عزیزم؟ تو با بقیه هیچ فرقی نداری.» دوست داشتم یک نفر دیگر را هم سرزنش کنم، هر کسی که بشود. ریچارد، حسابدارم که من را تشویق کرد همه ی پولم را نزد مداف سرمایه گذاری کنم، دوستانم که همه شان همین کار را کرده بودند. حتی پدرم را هم سرزنش می کردم. پدر من بود که پول جمع کردن را یک ارزش می دانست. می گفت فرقی نمی کند که از چه راهی پول دربیاوری. اما ماجرا این بود که پدرم چهل نفر از اعضای خانواده اش را در آشویتس از دست داده بود و شعار او این شده بود که «خدا ما را رها کرده، چیزی به اسم اخلاق وجود ندارد، هر کسی خودش هست و خودش.» داشتم پدرم را که هشت سال پیش مرده بود سرزنش می کردم؟ شاید هم تقصیر هیتلر بود که پولم را به باد داده بودم؟

نظرات کاربران درباره کتاب گمشده و پیدا شده