فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدمها و قضا و قدر

کتاب آدمها و قضا و قدر

نسخه الکترونیک کتاب آدمها و قضا و قدر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۴۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آدمها و قضا و قدر

فریماه قلم را زمین گذاشت. آدم‌های این داستان هم هویت خود را یافته بودند. زندگی ادامه دارد. این که بعد از این گاه هم به قضا و قدر و مهم‌تر از همه به آن‌چه تو، خوانندۀ عزیز، به آن می‌اندیشی تو بگو چه خواهد شد.

بخشی از کتاب آدمها و قضا و قدر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

سرش پایین بود، البته فرقی نمی کرد سرش پایین باشد یا گرفته باشدش بالا. مهم این بود که می نوشت، توی ذهنش سطر به سطر می نوشت و با داستان هایش را به تصویر می کشید.
از کنار پنجره آمد به طرفش و روسری اش را کشید و انداخت روی مبل. گفت: «فریماه خانم هرچی شما بگین همونه ولی اینو در نظر داشته باشین که دیگه مثل اون روزها جوان نیستید!» با دقت نگاهش کرد. گفت: «مثل اون موقع ها جوان نیستم، درست می گی ولی...» با دست اشاره کرد به سرش و ادامه داد: «ولی در جوانی این تجربه رو هم نداشتم. تجربه جای قدرت جوانی رو می گیره ولی من نگران تو هستم می ترسم تا آخر راه نتونی همسفرم بشی.»
«این خودش یعنی که به یک همراه نیاز داری، در صورتی که تمام اون آدم ها رو به تنهایی خلق کردی و هر کاری که خواستی باهاشون کردی.»
لبخند چهره درهمش را باز کرد. گفت: «درست می گی، راهش رو خوب بلدم. الان هم قدرتشو دارم خواننده رو منتظر نگه دارم تا با بی تابی منتظر بشه ببینه چی بر سر بهروز اومد. دوستی اش با جواد به کجا رسید، ازدواج کردن یا نه؟ صادق کارش به کجا کشید. تونست به هدفش برسه یا مثل خیلی ها آرزوش توی دلش موند و تبدیل شد به عقده. آیا نرگس موفق شد زندگی خوشی داشته باشه، یا بدون حامی و پشتوانه تونست انسان شریف و موفقی بشه و برای جوان ها الگو بشه. اون رو ببینن و به خودشون بیان و این قدر نگن ما پشت نداریم، ما سرمایه ای برای راه افتادن کارهایی که تو ذهنمون داریم و مرتب داره شاخ و برگ می زنه نداریم. بعد بریم سراغ اعظم، اعظمی که همه رنج های دنیا رو کشید و توی خیابونی رفت که راننده ای داشت می پیچید توی اون؛ خسته و خواب آلود. تا نفس خواننده توی سینه اش حبس بشه و... این من بودم که محمد عاشق رو، روانه کوه و بیابان کردم و این اختیار را دارم که آدم داستان هایم را به دنبال ماجراهایی که دلم بخواهد بفرستم، ولی بعد از گذشت سال ها به قول ساموست موام محتمل بودن حوادث داستان جوهر و ماهیتی نیست که تکلیفی یک بار برای همیشه معلوم شده باشد. این جوهر و ماهیت با تمایلات زمانه تغییر می کند، پس می ریم به محمد سری می زنیم. یه گشت و گذار عارفانه و تحقیقی. به نظرت جالب نیست رعنا؟»
رعنا چنگی به مویش زد و با انگشتان کشیده اش صافشان کرد. نشست کنارش روی مبل. جنجالی به جانش افتاد.
«جایگاه عشق کجاست، تمایلات زمانه عوض می شه؟ یا این که تمایلات بر اثر گذشت زمان تغییر می کنه فریماه خانم؟»
«اگه قراره با هم همسفر بشیم لفظ قلم حرف نزن و با من راحت باش، درسته زمانی استاد و شاگرد بودیم ولی الان تو بزرگ شدی و خیلی چیزها که نمی دونستی یاد گرفتی.»
چای را سر کشید. لبخندی زد و گفت: «شما همیشه برام استاد بودید و هستید، امکان نداره بتونم. اجازه بدین همون استاد صداتون کنم.»
«رعنا بهم بگو فریماه!»
«اجازه بدین استاد صداتون کنم، این جوری احساس می کنم هنوز همون دورانه و من خیلی جوان هستم، احساس... احساسم تازه می شه.»
«باشه هر طور راحتی، اگه این طور دوست داری، من حرفی ندارم.»
«سرنوشتی که برای اعظم در نظر گرفتی، دختری که به رغم شخصیت خانواده اش که ترسو و بزدل بودند، با اراده و شهامت بود...»
«ولی سرشار از عقده هم بود. در کودکی دیده بود که مادرش شب های زیادی می ره شرکت پیش ارباب، شرکتی که پدرش نگهبانش بوده. مخصوصاً شب های سال نو که بچه ها لباس می خواستن. وقتی مادر، دیگر جوان و با طراوت نبود، دختر بزرگ خانواده عهده دار این کار می شه و اعظم با چشمان تیزبینش گریه های شبانه خواهرشو می بینه. و آن وقت... زمان فرا می رسه و...»
«استاد، اعظم وجود خارجی داشت یا ذهنتان اونو خلق کرد؟ چرا سارا باید یه مادر عاقل و فهمیده داشته باشه ولی اعظم نه؟»
فریماه سرش را میان دستانش گرفت. هق هق گریه اش رعنا را متاثر می کرد. نزدیکش شد، زانو زد و دست گذاشت روی زانویش: «استاد دارید گریه می کنید؟ آخه چرا؟»
«دلم می سوزه. چرا این جور شد؟»
«منظورتون چیه از این که چرا این جور شد؟»
«سرنوشت اعظم... چرا باید این کارو می کردم، این که دیگه دست خودم بود. می تونستم هزار کار دیگه بکنم ولی اون جوری نفرستش زیر تریلی ای که راننده اش، راننده لعنتی اش خواب بود و نمی دونست یه دختر با هزار آرزو داره می ره به سوی عشق خودش تا تقاص تمام رنج هایی که کشیده تلافی بشه. خدای من... چرا این کارو کردم؟»
رعنا به آشپزخانه رفت و از شیر لیوانی آب پر کرد. «رعنا آب خنک تو یخچاله از اون جا بردار.»
رعنا مکث کرد. لیوان آب را خالی کرد توی ظرفشویی و رفت سراغ یخچال و بطری آب خنک را برداشت و لیوان را پر کرد.
«بفرمائید استاد، بنوشید تا آروم شید.»
«مرسی رعنا.»
آب را یک نفس سر کشید و لیوان خالی را گذاشت روی میز شیشه ای.
«رعنا اون لیوان دسته دار رو دوست دارم.»
رعنا مویش را صاف کرد: «چشم استاد حتماً یادم می مونه.»
«عادلانه نبود، دختر بیچاره اول که عاشق نامزد سارا شد.»
«کجا استاد، اصلاً نفهمیدم.»
«مگه نخوندیش؟»
«چرا خوندم ولی نمی دونم، واقعا عاشقش شد؟»
«آره... وقتی بابای عباس فوت کرد. روز مراسم پدر عباس، دکتر اومد و رفت خونه سارا تا نماز بخونه... اعظم رفت تا بهش جانماز بده. اونو دید... دید که با همه مرد هایی که دیده فرق می کنه، تا اون روز ندیده بود مردی در برابر زیباییش واکنش نشون نده... و اون وقت...»
«اون وقت چی استاد... بگین...»
«طفلک سر خورده برگشت پیش سارا و سارا با دیدن عکس العمل اعظم فهمید باید بینشون برخوردی پیش اومده باشه.»
«خب چرا پسره از خود راضی این جوری کرد؟ همون جا شما می تونستید سرنوشت این دختر رو تغییر بدین... نکنه...؟»
«نه رعنا... دلیل اون برخورد چیز دیگه ای بود. هیچ وقت یک طرفه به قاضی نرو. قبل از این که اعظم اونو ببینه، دکتر سارا رو دیده بود و عشق سارا افتاده بود توی دلش. هیچ کس رو بجز سارا نمی دید... اینو می تونی درک کنی، مگه نه؟»
رعنا بلند شد و انگشت اشاره اش را گرفت جلوی لبان بی رنگش. بغض گلویش را می فشرد. قلبش تند می زد. فکر کرد: «خیلی از خود راضی شده. گذشت زمان چقدر آدم ها رو عوض می کنه. چون از سارا خوشش آمده اعظم رو محکوم کرده یه دختر سر به هوا و عقده ای باشه. سارا که توی زندگیش همه چیز داشت جای عشق برایش خالی نبود. مادری که برایش کامل بود و تنهاییش را پر می کرد. آه... تنهایی...
«رعنا چت شده؟ به اعظم فکر می کنی؟ نکنه فکر می کنی... البته نه، من خودم هم به این نتیجه رسیدم که واقعاً حق کشی کردم. من خلقش کردم و می تونستم نسبت به تقدیری که برایش در نظر گرفتم کمی مهربان تر باشم.»
تلفن همراه رعنا زنگ زد. با پشت دست اشک چشم هایش را گرفت:
«الو... خودم هستم. شما؟ اشتباه گرفتی آقا!»
دکمه قرمز را فشار داد و گوشی را پرت کرد روی مبل.
فریماه بلند شد: «رعنا کی بود؟» شانه اش را تکان می داد، نرم و دوستانه.
«رعنا باید با هم حرف بزنیم، پنج سال شوخی نیست، آدم ها عوض می شن. از عشقت بگو... هیچی نگفتی برام. می خوام حرف بزنی. چهره غمگینت همون اول بهم ندا داد که باید تنها باشی. آن قدر ذهنم رو مشغول کرده بود که گفتم اول بهت بگم اگه مایلی با هم بریم سفر تا برای حرف زدن زمان بیش تری داشته باشیم.»
«استاد... می دونم... آدم ها همیشه چیزی رو که خودشون می خوان مقدم تر قرار می دن. در صورتی که وقت رفتن من، شما این جوری نبودین. گذشتی که داشتین خیلی بیش تر از این بود.»
«رعنا می خوای بگی خودخواه شدم؟»
«استاد چنین جسارتی نکردم، من یه امر کلی رو دارم بررسی می کنم یه تجربه برای خودم.»
«آره وقت داری برای اندوختن تجربه... غنیمت بدار. می ترسم زمان رو از دست بدی و بعد افسوس بخوری.»
«اگه این قدر محافظه کار بودم همه چیزم رو از دست نمی دادم.»
«منظورت از همه چیز چیه؟ از همسرت بگو... با همونی که دوستش داشتی ازدواج کردی... تو که هیچی نمی گی... حرف بزن تا بدونم.»
«استاد وقت زیاده. اول می خوام بدونم کجام... و قراره کجا بریم؟»
«این حق توئه عزیزم، ولی سعی کن آدم ها رو با خودشون بسنجی و در فضایی که زندگی می کنن و اجتماعی که دنیاشون رو تشکیل داده... نه با هیچ کس و هیچ جا و هیچ کشور دیگه ای... درخت خرما توی شمال بار نمی ده و خوشه های طلایی برنج در زمین و هوای نمناک شمال یه خرمن بار می آره... این یادت نره.»
«دقیقا درسته... اعظم و سارا... مثال خوبی زدین استاد. ولی شما اونا رو با هم مقایسه کردین. نکردین استاد؟»
تلفن همراهش دوباره زنگ زد و رعنا گوشی را خاموش کرد.
«بره بمیره... بعد از این همه سال تازه یادش اومده من هستم. به این هم می گن خواهر.»
«رعنا داری خودتو اذیت می کنی... خیلی عوض شدی دوست من...»
«استاد شما عوض نشدین؟»
رعنا نگاهش می کرد. لبان لرزان و چهره پریشانش را می دید؛ چهره ای که دیگر زیبا نبود. توان مخالفت و اندوهگین ساختن کردن این وجود عزیز را در خود نمی دید.
«منظورم آدم های داستانتان بود نباید درباره اعظم تجدید نظر می کردید؟»
به عوض کردن کلام رعنا لبخند زد. اما همچنان دوست می داشت اتفاقات همان طور که بود، باشد. گفت: «من که همان اول گفتم دلم برای مظلومیت اعظم کباب شده، گفتم یا نگفتم؟»
رعنا آه کشید. فکر کرد «زیاده روی کردم. حق ندارم این طور همه چیز را زیر سوال ببرم.»
رعنا بلند شد و صورتش را پاک کرد. رفت توی آشپزخانه و دو استکان چای ریخت.
«من حق ندارم شما رو مورد استنطاق قرار بدم. فقط می تونم در مورد خودم و زندگیم نظر بدم. حالا دلم می خواد فقط بشنوم. تشنه شنیدنم نه گفتن. می خوام برگردم به اون دوران. بریم کلاس سه شنبه ها جلسه نقد و بررسی... شاگرداتونو ببینم. عشق و علاقه اونایی که با شعف و با تمام هستی جان، گوش می دادن به حرفاتون. و آه... آن قهوه تلخ و تلخ... خانه هنرمندان... و آن فضای دلچسب میان مردم بودن... دلم لک زده... من با شما سر مخالفت ندارم... هر کاری که کردین و خواهید کرد عین درستی و کامل بودنه...»
«این رفتارهای هیجانی تو منو می ترسونه رعنا! مطمئن هستم برات اتفاقی افتاده. یه اتفاق دردناک و عذاب آور. داری خودتو گول می زنی تا منو منحرف کنی...»
«استاد برام بگین!»
«چی رو بگم؟»
از سهراب سپهری می خواند: «من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست! و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ گل شبدر، چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست، واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد، فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد، با همه مردم شهر زیر باران باید رفت، دوست را زیر باران باید جست.»
تدارک سفر گذاشته شده بود. این را از نگاه تسلیم رعنا فهمیده بود. بیرون نه هوا گرم بود نه برفی و بارانی، هوای دل انگیز بهاری بود، البته به شرطی که شما از بهار خوشتان بیاید. نگفته نماند کم تر کسی است که بتواند جرئت کند و بگوید «نه، از بهار خوشم نمی آید.» سه هفته اول بهار گذشته بود. دید و بازدید پایان یافته بود و رعنا هم از راهی دور آمده بود؛ از کشوری دوردست. پس از پنج سال دوری از وطن آمده بود و بلافاصله به دیدن استادش رفته بود.
استاد عازم سفر بود. به فال نیک گرفت، هرچند چیزی متفاوت و نامحسوس در کار بود. گل های رنگارنگ، صورتی خوشرنگ، قرمز گلبهی و آبی فیروزه ای که با مهارت در کنار هم و با هم در آمیخته بودند توجهش را جلب کرد. وقتی استاد گفت بقیه حرف و سوال را توی راه از هم می پرسیم خرت و پرت های ساک بزرگش را خالی کرد در گوشه ای از اتاقی که استاد به او داده بود؛ یکی از سه اتاقی که همراه پذیرایی و آشپزخانه خانه استاد را تشکیل می داد. و لباسی راحت پوشیده بود، بدون وسواسی که در گذشته داشت. دیگر مثل گذشته ها نبود تا همه چیز با هم جور باشد. آن وقت ها بدون آرایشی که مدت ها وقتش را جلوی آینه می گرفت، پا بیرون نمی گذاشت. و آمده بود، راحت و بی خیال. رنگش پریده بود. مویش را بالای سرش جمع کرده بود و با گیره ای ساده نگه داشته بود. دلش می کوبید استادش نگران احساسی است که دچارش شده است. با یادآوری گذشته ها دگرگون شد و از پاسخ دادن طفره می رفت...
با او همگام شده بود. در کنار استاد بودن برایش نیازی بود که از خیلی وقت پیش احساس کرده بود، درست از زمانی که پا به آن سوی کره خاک گذاشته بود و از نگاه های غریبه و بی احساس رنج برده بود.
ولی نه... لبخند هم بود. شادی بهم رسیدنشان را با در آغوش گرفتن نشان می دادند. دست های هم را صمیمانه می فشردند، ولی غریبه بود، فرق داشت. ساعت ها دم پنجره می نشست تا به خمیازه کشیدن گربه تنبلی زیر گرمای مطبوع خورشید نگاه کند. دلش لک زده بود برای دیدن گربه هایی که از روی دیوار با چابکی بپرند و سر لقمه ای غذا با هم دعوا کنند.
«رعنا کجایی؟ چقدر لفتش می دی؟ حاضر نشدی؟»
«اومدم استاد، دیگه تموم شد، قول می دم.»
شنیده بود در این جا کار پیدا نمی شود، ولی دومین روز ورودش بود و شب قبل کلی کلمه و جمله تایپ کرده بود و حالا هم داشت آماده می شد همراه استاد برود هر کجا که او می گوید. علاوه بر سیر و سیاحت و تجربه اندوختن، حقوق استاد همیشه نقد بود.
«قول هاتو بذار برای امر مهم تر. فقط ببینم که از پله رفتی پایین.» و زمزمه کرد:
«می برد گرچه به کوی تو هوای سفرم، خبر از پای ندارم که زمین می سپرم، ره کوی تو ندانم ز کجا تا به کجاست، این قدر هست که بازیچه دست قدرم.»
«استاد بلندتر تا من هم بشنوم.»
«راه دور و درازی در پیش داریم. قضا و قدر ما رو داره می کشونه، زیاد تکرارش خواهم کرد، نگران نباش، چیزی از قلمت نمی افته، همه این ها باید مو به مو نوشته بشه.»
«قضا و قدر... چه قشنگ. اصلاً اسم کتابتون همین باشه چطوره؟»
«قصدم همینه. یه آدم ها هم اضافه کن بهش...»
شال سبزش را گذاشت و کیف کوله اش را برداشت.
«چه خوش رنگ.»
«تصمیم گرفته ام با رنگ سبز شروع کنم. چطوره؟»
«خیلی خوبه. موافقم.»
راننده سر ساعت با پژوی نقره ای رسید. این راننده هم برای خودش داستانی دارد. قبل از توصیف شکل و شمایلش اول اجازه بدهید از علاقه اش بگویم. فریماه قصد سفر کرده است... رعنا خانم را هم قضا و قدر از کشوری دور دست رسانیده است به ایران... دختر جوانی که عاشق فریماه است و زمانی در کلاس های استادش شاگرد بوده و بعد از سال ها دوستی، همچنان بیش تر دوست می دارد رابطه شان همان استاد و شاگردی بماند غیر از ارج نهادن به شخصیت و مقام استادش شاید کاری کند که دوباره دوران هیجان آور گذشته و آن کلاس ها تکرار شود.
عجب کار بدی کردم... عشق رعنا را پیش شما لو دادم. می شد صبر کنم و از آن اوجی داستانی بسازم... ولی مطمئن هستم که عمد کارم را دریافته اید. می خواهم به چند سوالتان پاسخ داده باشم.
فریماه خانم تنهاست. همسرش فوت کرده و بچه ها، دو دخترش، خارج از ایران زندگی را به خوشی می گذرانند. گاهی سری به آن ها می زند. سنی از او گذشته و قصد دارد تن به قضا و قدر بدهد و برود تا از سرنوشت آدم های داستان هایش آگاهی پیدا کند. این که توانسته اند با مصائب و مشکلات زندگی کنار بیایند یا این که همانند اغلب جوان های ما به محض برخورد با مشکلات دچار تزلزل شده و شانه خالی کرده اند.
فریماه خانم از آدم هایی است که به نشانه ها خیلی توجه می کنند. از شروع کار علامت ها را بررسی می کند و بر اساس همان پیش می رود. در طول هفته خودش را آماده می کرد تا برود. چند نفر را در نظر داشت و قرعه به نام رعنا افتاد. از پیش به او فکر کرده بود. با ورود او، دفترچه مخصوص اسامی را بعد از مکثی کوتاه همراه لبخندی حاکی از رضایت بسته و گذاشته بود توی کیف مشکی سه زیپه اش.
ماشین به سه راهی کرج رسید پیچید به سمت جاده چالوس. درختان کنار جاده سر مست با نغمه های بهاری برگ های سبزشان را جایگاه پرنده ها کرده بودند. پرنده ها لانه هایشان را بروی بلندترین شاخه ها درست کرده اند و در زیر آسمان آبی به وجد آمده بودند. صدای جیک جیک عاشقانه شان فضا را پر کرده بود: آه... بهار آمده. زندگی دوباره آغاز شده...

نظرات کاربران درباره کتاب آدمها و قضا و قدر