فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پرسمان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سپیده عشق

کتاب سپیده عشق

نسخه الکترونیک کتاب سپیده عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سپیده عشق

درمانده از وضعیتی که پیش اومده بود، خواستم زنگ بزنم به سپهر که بیاد بیمارستان... گوشیمو از توی کیفم در آوردم... چند تا تماس بی پاسخ داشتم... بی­چاره مامانم و سپهر چند بار زنگ زده بودن... اصلاً یاد اونا نبودم که تمام این مدت از همه چیز بی­خبر بودن... تا خواستم شماره­ی سپهر رو بگیرم دیدم خودش هراسون اومد توی اتاق...

ادامه...

بخشی از کتاب سپیده عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این داستان را تقدیم می­کنم به دخترم که تمام دنیای من است و مادر و پدر مهربان و خواهرهای خوبم و یگانه برادرعزیزم که از آن­ها عشق ورزیدن را آموختم و عاشقانه دوستشان دارم.

پیش گفتار:

رمان­ها شاید اکثراً برگرفته از تخیلات ما باشند اما در اغلب این داستان­ها اتفاقاتی رخ می­دهد که ممکن است برای خیلی از ما هم اتفاق افتاده باشد. بنابراین وقتی داستان­ها را می­خوانیم گمان نکینیم که تنها تخیل نویسنده آن­ها را خلق کرده است... گاهی خیال توام با واقعیت، داستان­ها را در ذهنِ نویسنده، متولد می­سازد.
این داستان برداشتی آزاد از یک زندگی واقعی می­باشد... من از قبل چنان­چه تشابه­ی اسمی در داستان وجود دارد از خوانندگان عذر­خواهی کرده و متذکر می­شوم که این امر کاملاً اتفاقی می­باشد و هم چنین از کسانی که در نوشتن این داستان مرا یاری کرده­اند و مشوق من بوده­اند، تشکر می­کنم.
لازم به ذکر است به غیر از شعر:

"عشق ما نیازمند رهاییست نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

از بخت­یاری ماست شاید آنچه می­خواهیم
یا به دست نمی­آید با از دست می­گریزد"

که ترجمه­ی شعر "مارگوت بیکل" است و شعری از حافظ، بقیه­ی اشعارِ نوشته شده در این کتاب از سروده­­های این بنده­ی حقیر با تخلص شعری "سپید" می­باشد.

فریده(سپید) مویدی

۱

طبق معمول در شهر ترافیک بود و این مساله منو به شدت عصبی می­کرد... مرتب به ساعتم نگاه می­کردم... یک ربع به هشت بود... باید زودتر می­رسیدم بیمارستان چون ساعت هشت می­بُردَنِش اتاقِ عمل... تمام حواسم به خواهرم بود و پشت چراغ قرمز چهار راه به شمارش معکوس چراغ, خیره شده بودم... خدایا الان خواهر بیچاره­م در چه حالیه؟ دل توی دلش نیست که می­خوان دخترشو جراحی کنن... خدا کنه امروز به خیر بگذره... پس چرا این چراغ لعنتی سبز نمی­شد... خدا رو شکر بالاخره سبز شد.
پامو گذاشتم روی گاز و به سرعت حرکت کردم... خوشبختانه این آخرین چراغ قرمزی بود که رد می­کردم... به بیمارستان که رسیدم، ماشینو یه جا پارک کردم و داخل ساختمون بیمارستان شدم و یراست رفتم به طرف آسانسور ولی وقتی دیدم معطلی داره, منتظر نشدم و پله­ها رو دو تا یکی بالا رفتم... خدا خدا می­کردم سپیده سَرَم غُرغُر نکنه وقتی به راهروی بخش اطفال رسیدم، بهرامو از دور دیدم که بی­قرار عرض راهرو رو طی می­کرد... به طرفش دوید و گفتم:
-سلام بهرام.
- سلام خوبی؟
-دیر که نکردم؟
-نه دارَن لباس مخصوص اتاق عَمَلو تنش می­کنن اما خیلی گریه می­کنه.
-الهی من بمیرم براش.
بهرام سرشو پایین انداخت و کم­کم از من دور شد... از جریان پسر عموش به این طرف احساس می­کردم بهرام دیگه اون صمیمیتِ گذشته رو با من نداره... همیشه ازم فاصله می­گرفت و یه جورایی شرمندگی رو توی رفتارش می­دیدم.
انگار همین دیروز بود که هادی پسر عموی بهرام ازم خواستگاری کرد... چهار ماه بعدم به عقدش در اومدم... ماه­های اول بعد از عقدمون خیلی خوب بود اما وقتی به علتی، دو بار جراحی کردم و معلوم شد دیگه بچه­دار نمی­شم... هادی به ظاهر خوب و راضی بود ولی من حس می­کردم هر روز از من دور و دورتر می­شه... هر بار هم که بهش می­گفتم بیا جشن عروسی بگیریم و بریم سَرِخونه و زندگیمون یه بهانه­ای می­آورد... یه­­ بار می­گفت: تو کارتو منتقل کن بیا تهران... یه بار می­گفت: اصلاً دیگه کار نکن و بیشتر وقت­ها هم می­گفت: من هنوز شرایط ازدواج ندارم... با همین بهانه­های بنی­اسراییلی دو سالی سپری شد تا اینکه چهارسال پیش، چند ماه بعد از تولد یگانه با یک زنِ ناشناس توی جاده­ی­ چالوس تصادف می­کنن و هر دو جا به جا می­میرن... بعدها معلوم شد زنی که همراهش بود زن صیغه­ایش بود... خیانتش منو به معنای واقعی شِکوند ولی ای­کاش به خودم می­گفت که دیگه احساسی به من نداره یقینا منم از زندگیش می­رفتم بیرون اینطوری شاید الان اونم زنده بود.
با صدای سپیده به خودم اومدم.
-کجایی روشنک؟ ماتت برده؟
-همین جا... یگانه چطوره؟
-بیا خودت ببین چه طوری داره گریه می­کنه مدام التماس می­کنه تا نَره اتاق عمل که عَمَلِش کنن.
-بذار بیام ببینمش و باهاش حرف بزنم.
رفتم توی اتاقی که یگانه یک هفته توش بستری بود تا وقتِ عملش برسه... یگانه وقتی منو دید با گریه گفت:
-خاله روشنک من نمی­خوام برم توی اتاق عمل، اصلاً من نمی­خوام قلبمو عمل کنن.
بغلش کردم و صورتشو بوسیدم و دستای کوچیکشو توی دستام گرفتم و گفتم:
-عزیز خاله... من فدای قلبت بشم اگر این کارو نکنی اونوقت سوراخ قلبت بزرگ­تر می­شه بعد دیگه نمی­تونی بازی­کنی، ورزش­کنی و حتی نمی­تونی مدرسه بِری.
یگانه همین طور که توی بغلم گریه می­کرد با حالت لج گفت:
-خب هیچ کدوم از این کارارو نمی­کنم.
محکم به خودم فشردمش و موهای نرمشو نوازش کردم و گفتم:
-نمی­شه گلم باید...
حرفم تموم نشده بود که پرستارا اومدن یگانه رو ببرن برای اتاق عمل... اشک یگانه از یه طرف، بی­قراری­های سپیده، خواهرِ درد کشیده­م از طرف دیگه، قلبمو به آتیش ­کشید.
سپیده دست دخترشو محکم گرفته ­بود و وِلش نمی­کرد... یگانه هم ملتمسانه خواهش می­کرد که نبَرَنِش اتاق عمل و اشکاش مثل دونه­های مروارید روی صورت زیباش می­غلتید.
وقتی دیدم خواهرم دست دخترشو ول نمیکنه رفتم سراغشو به زحمت از یگانه جداش کردم و کشیدمش عقب... سپیده یه ریز گریه می­کرد... منم بغض گلومو گرفته بود اما به خاطر خواهرم سعی می­کردم، گریه نکنم... دستاشو گرفتم و گفتم:
-سپیدجان مثلاً تو مادرشی باید بهش دلداری بِدی... تو که با این کارات بیشتر بچه رو مشوش می­کنی.
سپیده نگاه نمناکشو به من دوخت و خودشو در آغوشم جا داد، محکم بغلش کردم با اینکه خودمم خیلی نگران بودم ولی دلداریش ­دادم تا بلکه کمی آروم بشه و گفتم:
-خانومی نگران نباش انشاالله به سلامتی جراحی میشه.
-روشنک نمی­دونم چرا حس می­کنم دیگه نمی­بینمش.
-بس که فکرای منفی می­کنی... جراحی به این سادگی... در روز هزار هزار بچه رو با این مشکل دارَن عمل می­کنن.
-دارم خفه می­شم... می­خوام برم بیرون یه کم هوا بخورم.
خودشو از آغوشم بیرون کشید و به سمت محوطه­ی بیمارستان راه افتاد...
می­دونستم برای چی می­خواد بِرِه بیرون تا بدون حضور کسی گریه کنه برای همینم مانعش نشدم... سپیده رفت و منم کلافه توی راهرو قدم زدم... تمام این مدت، بهرام در سکوت به دیوار تکیه زده بود و آروم آروم گریه می­کرد وقتی نگاش کردم خیلی دلم براش سوخت... یاد روزی افتادم که کوچه رو به خاطر ورودش چراغونی کرده بودن.
بهرام همسایه­ی ما بود و وقتی از اسارت برگشت تمام اهالی محله خوش­حال شده بودن چون پسر خوب و آرومی بود و همه دوستش داشتن... پنج ماه قبل از رفتنش به جنگ با سپیده نامزد کرده بود و هفت ماه بعد هم اسیر عراقی­ها شد و بعد از تقریباً سه سال از اسارت برگشت... توی این مدت سپیده خیلی آسیب دید ولی اَزونجایی که صبور و مقاوم بود دیپلمشو گرفت و بلافاصله وارد دانشگاه شد البته با هم وارد دانشگاه شدیم آخه ما دو قلوهای یکسان بودیم تمام لحظات زندگیمون مشترک بود جز ازدواجمون که من دیرتر ازدواج کردم اونم چه ازدواجی... وقتی بهرام از اسارت برگشت خیلی درب و داغون بود و به اندازه­ی ده سال پیر شده بود.
یک سال بعد از آزادیش، استخدام بانک شد و هشت ماه بعد از استخدامش با یه جشن ازدواج کوچیک دست سپیده رو گرفت و رفتن سَرِ زندگیشون... سپیده اون موقع تازه کارشناسی ارشد قبول شده بود و همزمان در دادگستری هم کار می­کرد... اونا هشت سال بچه­دار نشدن... خواهرم عاشق بچه بود تا اینکه بالاخره بعد از هشت سال انتظار، خدا یه دختر بهشون داد... اسمشو گذاشتن یگانه... شاید چون یگانه آرزوشون بود.
یگانه یک ساله بود که دکتر تشخیص داد قلبش سوراخه ولی جراحی نکردن و منتظر شدن تا سه سال بگذره شاید توی این مدت سوراخ قلبش بسته بشه اما نشد حالا یگانه چهار سال داشت و توی اتاق عمل بود.
توی گذشته­ها در گشت و گذار بودم که پدر و مادرم و تنها برادرم "سپهر" همراه پدر و مادرِ بهرام وارد راهروی بخش شدند... همه مشوش و بی­قرار بودن اما مادرِ من از همه بی­تاب­تر... از جریان منو هادی به اینور مادرم خیلی فرسوده شده بود ولی ما هیچ کدوم اینو به حساب بهرام نمی­ذاشتیم... بهرام خودش از ما فاصله می­گرفت چون واسطه­ی این ازدواج شده بود بعد از اتفاقی که افتاد یه جورایی خودشو مقصر می­دونست... سپیده هم به فاصله­­ی کمی بعد از ورود اونا وارد راهرو شد و به محض دیدن مادرم همدیگر رو در آغوش کشیدن و با صدای بلند گریه­ کردن.
مادرم دخترشو نوازش ­کرد و در حین نوازش، دلداریش ­داد و گفت:
-خدا این بچه رو بعد از هزار نذر و نیاز و دوا دَرمون به شما و ما داده پس به راحتی از ما نمی­گیره­ نگران نباش دخترم.
هر وقت به سپیده نگاه می­کردم عین این بود که به خودم توی آیینه نگاه می­کنم اما با تمام این شباهت­های ظاهری، اخلاقمون خیلی شبیه هم نبود... سپیده بسیار آروم، مهربون، صبور در مقابل مشکلات و روح گذشت در او زیاد بود اما من عجول و تند و آتیشی بودم... ما هر دو با هم مدرسه رفتیم با هم وارد دانشگاه شدیم و هر دو در رشته­ی ادبیات فارسی فارغ التحصیل شدیم و تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه دادیم تنها وجه تفاوتمون شغلمون بود... من ویراستار پژوهشکده­ی تحقیقات آموزش و پرورش بودم و با انتشارات و دانشگاه کار می­کردم.
صدای سپیده منو از افکارم بیرون کشید و به زمان حال برگردوند.
- روشنک چرا کسی خبری از اون تو نمیاره؟
تازه با سوال سپیده متوجه­ی گذشت زمان شدم و به ساعت بزرگ راهرو نگاه کردم و در جوابش گفتم:
- خانومم باید عمل تموم بشه یا نه؟
-این همه وقت؟
-چی بگم؟ من که توی اتاق عمل نیستم.
این قدر سپیده بی­قرار بود و مرتب توی راهرو راه می­رفت که بی­قرایش به منم سرایت کرد... با دقت که نگاش کردم دیدم خیلی ضعیف و ناتوان شده یک هفته نه خوب خوابیده بود و نه خوب غذا خورده بود و راضی هم نمی­شد یک شب من جاش توی بیمارستان پیشِ یگانه بمونم. ضعف و خستگی رو به خوبی می­شد توی چهره­ش دید.
بعدِ گذشت زمانی دوباره به ساعت نگاه کردم، یازده و بیست دقیقه شده بود از انتظار زیادی همه کلافه بودیم اما دیری نگذشت که این انتظار کشنده به پایان رسید و دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و ما به طرفش هجوم بردیم و دورَه­ش کردیم و تقریبا همه با هم از حال یگانه پرسیدیم... دکتر جراح که مرد میانسالی بود با لبخند تک تک ما رو نگاه کرد و روی صورت سپیده نگاهش متوقف شد و گفت:
-عمل موفقیت آمیز بود و قلب بچه بلا­فاصله عکس العمل نشون داد و جمع شد چون واقعاً قلبش بزرگ شده بود... می­برَنِش ریکاوری و بهوش که اومد مادرش می­تونه بِرِه پیشش.
از دکتر تشکر کردیم و از خوش­حالی نمی­دونستیم باید چی­کار کنیم... سپهر سریع رفت تا شیرینی بگیره... یه جورایی احساس سبکی می­کردیم انگار بار سنگینی از دوش همه برداشته شده بود... توی این سه سال سپیده خیلی بیشتر از همه آسیب دیده بود... مرتب دکتر بردنِ بچه و مراقبت کردن از یگانه که انجام بعضی از کارها براش ممنوع بود... همه به عهده­ی خواهرم بود... بهرام کارش زیاد بود و نمی­تونست خیلی به امور خونه و بچه برسه... بعد از اینکه خیال همه راحت شد، رفتیم توی اتاقِ یگانه و هر کسی یه گوشه­ای نشست... بهرام دیگه ساکت نبود و مرتب حرف می­زد و می­خندید... سپیده هم پا به پاش حرف می­زد و از خاطراتِ یک هفته­ای که با یگانه توی بیمارستان بود، می­گفت... پدر و مادرم و پدر و مادر بهرام هم با دقت گوش می­دادن... سپهر با چند جعبه شیرینی وارد اتاق شد و به همه شیرینی تعارف کرد و بعد هم به همراه پدرِ بهرام رفتن و به تمام کسانی که توی بخش حضور داشتن، شیرینی دادن و بعد از پخش شیرینی به اتفاق وارد اتاق شدن... خطاب به برادرم گفتم:
-سپهر­جان مامان و بابا و آقا وخانم ستوده رو بِبَر خونه تا استراحت کنند که حسابی خسته شدن.
سپهر طبق عادت، چنگی به موهاش که تا انتهای گردنش بود، زد و دستشو به معنای اطاعت روی سینه­ش گذاشت و گفت:
-اِی به چشم خواهرِ عزیزم... منم یه چند ساعتی جایی کار دارم زودی برمی­گردم.
علی­رغم میل مادرم که اصرار به موندن داشت، سپهر همه رو به خونه بُرد.... دلم نمی­خواست خسته بشن چون مادرم ناراحتیه قلبی داشت و پدرم هم قلبشو عمل کرده بود... نباید خیلی بهشون فشار می­اومد.
بعد از رفتنشون من و بهرام و سپیده موندیم که از هر دری با هم حرف زدیم و منتظر بودیم تا پرستارِ بخش از سپیده بخواد، بِرِه پیشِ یگانه... ساعت دو شد ولی کسی خبری از ریکاوری به ما نداد... سپیده دوباره بی­قرار شد و با ناراحتی به طرف من که روی لبه­ی تخت نشسته بودم, اومد و گفت:
-چرا کسی به من نمی­گه بِرَم توی ریکاوری پیشِ یگانه؟
به جای من بهرام که حال و روزش دست کم از سپیده نداشت، جواب داد.
-شاید هنوز وقتش نیست عزیزم.
سپیده نگاه نگرانشو به من دوخت و گفت:
-روشنک برو یه سوال کن ببین چه خبره.
خواهرم رنگ به چهره نداشت و منم تحمل نداشتم اینطور زار و نهیف ببینمش بدون هیچ حرفی رفتم به طرف بخش پرستاری... یکی از پرستارا که سرش پایین بود و مشغول نوشتن با نزدیک شدن من به میزش سرشو بلندکرد و نگام کرد... بعد از یه هفته بستری شدنِ یگانه توی بیمارستان تقریبا تمام پراستای هر شیفت ما رو به خوبی می­شناختن ولی هیچ کدوم قادر به تشخیص من و سپیده از هم نبودن... پرستار ازم پرسید:
-بفرمایید... کاری داشتید؟
-وضعیت یگانه چطوره؟ چرا هنوز مادرشو نخواستن که بِرِه پیشش؟
پرستار نگاهشو ازم دزدید و دوباره به ظاهر مشغول مطالعه­ی پرونده­ای شد که جلوش باز بود و در حین ورق زدن کاغذا بدون اینکه به من نگاه کنه، جواب داد:
-در بعضی موارد... افراد، بسته به مقاومت بدنشون دیرتر به هوش میان نگران نباشید.
منم بدون اینکه حرفی بزنم و یا سوالی بپرسم, برگشتم تا بِرَم نزد سپیده و بهرام ولی نمی­دونم چرا احساس خوبی نداشتم... حرفای پرستار رو عینا به خواهرم منتقل کردم دیگه دل خودمم شور می­زد، یاد حرفای سپیده افتادم که همش می­گفت:
نمی­دونم چرا حس می­کنم یگانه رو از دست می­دَم... یا می­ترسم یگانه از بیهوشی در نیاد... حتی چند بارم با فریاد و گریه از خواب پریده بود... بعد برام تعریف کرد، خواب دیده یگانه مُرده... با یادآوری حرفای خواهرم دچار استرس شدیدی شدم ولی جرات نداشتم توی اون شرایط کلامی بگم.
دیگه سکوت بین ما حاکم شد فقط هَرَزگاهی چشمامون به ساعت بود که چقدر زمان گذشته... ساعت پنج بعد از ظهر شد... سپیده دیگه آروم قرار نداشت و منم جز دلداری دادن کاری ازم بر نمی­اومد... خواهرم در حالی که چشماش پر از اشک بود و صداش از بغض می­لرزید رو به من گفت:
-یه چیزی شده اینا به ما نمی­گَن روشنک.
-سپید تو چرا این قدر نفوس بد می­زنی؟
بهرام که با فاصله­ی کمی از ما ایستاده بود با عصبانیت دنباله­ی حرفمو گرفت و گفت:
-همیشه در مورد این مساله این طوری بود فقط یاس و ناامیدی.
-خب مادره دیگه بهرام دلواپسه باید دَرکِش کنیم.
-من پدر نیستم؟ می­دونید توی دل من چه آشوبیه؟ ولی دیگه این­قدر مثل سپیده بیان...
با ورود یکی از پرستارای بخش اطفال به اتاق، حرف بهرام نا تموم موند... پرستار خطاب به ما گفت:
-یگانه حالش اصلاً خوب نیست فقط براش دعا کنید.
با حرف کوتاه و بی­مقدمه­ی پرستار هر سه تامون غافلگیر شدیم و خیره به رفتن پرستار به چهار چوب دَرِ اتاق، چشم دوختیم... بعد از رفتن پرستار فضای اتاق به اندازه­ی قفس یک پرنده تنگ و سنگین شد... سپیده که لبریز از اضطراب و نگرانی بود، فریادی­ کشید و بیهوش شد... بهرام یک ریز صداش می­کرد و منم دستپاچه دور خودم می­چرخیدم... با صدای بهرام که ازم خواست تا براش آب بیارم تازه به خودم اومدم و لیوان رو پر از آب کردم و دستش دادم... با سر و صدای ما پرستارا اومدن بالای سرِ خواهرم... توی همین گیر و دار دکتر بیهوشی که مرد جوانی هم بود، وارد اتاق شد و رو به جمع پرسید:
-مادر یگانه کیه؟
من با دست به سپیده اشاره کردم و گفتم:
-اونه ولی حالش خوب نیست چی شده آقای دکتر؟
دکتر نگاهشو بین من و سپیده چرخوند و پرسید:
-شما دوقلو هستید؟
من که از سوال دکتر توی اون شرایط جا خورده بودم با تعجب بهش نگاه کردم و در جواب گفتم:
-به نظر شما الان وقت این سواله؟
دکتر کمی خودشو جمع و جور کرد و گفت:
-پس شما خالَه­ش هستید؟
با چشمای اشک آلود و صدای لرزون جواب دادم.
-بله من خاله­ی یگانه هستم تورو خدا بگید چی شده؟
دکتر با اشاره­ی دست، منو به سمت راهروی بیمارستان هدایت کرد و با صدای آهسته پرسید:
-یگانه سابقه­ی تشنج نداشته؟
-نه... شما که این سوال رو قبل از جراحی هم پرسیده بودید.
-بله پرسیدم ولی بعضی بچه­ها ممکنه دچار تشنج­های خفیفی بشن و پدر یا مادر متوجه نشده باشن و فکر کنن که بچه تب و لرز کرده... یگانه هرگز چنین حالتی نداشته؟
-نه آقای دکتر.
-شاید داشته شما متوجه نشدید.
با حالت عصبی دستی به صورتم کشیدم و ناخواسته با صدای بلند جواب دادم.
-مگه می­شه بچه­ی آدم تشنج بکنه و مادرش نفهمه؟
دکتر دعوت به آرامشم کرد و با قدم برداشتن­های کوتاه منو هم وادار به هم قدمی با خودش کرد... با هم از اتاق فاصله گرفتیم، جرات نداشتم سوالی بپرسم حتی جرات نداشتم به دکتر نگاه کنم فقط کنارش در حالی که سرم پایین بود، راه می­رفتم و در دل دعا می­کردم برای یگانه اتفاق بدی نیفته... دکتر با ناراحتی گفت:
-متاسفانه یگانه به داروی بیهوشی حساسیت داشته و بعد از عمل، دمای بدنش خیلی بالا رفت... ما هر کاری کردیم، نتونستیم تَبِشو پایین بیاریم و همین امر سبب شد یگانه تشنج بکنه و بره توی کما...
سرم رو بلند کردم و به دهان دکتر که باز و بسته می­شد، چشم دوختم اما دیگه حرفای دکتر رو نمی­شنیدم... به معنای واقعی وا رفته بودم فقط با صدای بلند با خودم حرف می­زدم.
-خدای من کما؟ آخه چرا؟ طفل معصومِ من... وای خواهرِ بیچاره­م... اون حتماً می­میره... حالا من به سپیده چی بگم؟ به مامانم، بابام؟ جواب خانواده­ها رو چی بِدَم؟
طوری حرف می­زدم و خودمو سرزنش می­کردم که انگار تمام این اتفاقات تقصیر من بود... مغزم فلج شده بود و کار نمی­کرد... از دکتر که با تعجب به من نگاه می­کرد، پرسیدم:
-گفتید شما دکتر بیهوشی هستید دیگه؟
-بله.
-شما مطمئنید دوز داروی بیهوشی بالا نبوده و به اندازه بهش تزریق کردید؟
با سوالم احساس کردم دکتر یه حالی شد و ترجیح داد دیگه اونجا نباشه و بلافاصله بدون حرفی از من دور شد.
بعد از رفتن دکتر منم با یه دنیا غم رفتم پیش بهرام و خواهرم... سپیده به هوش اومده بود و مدام یگانه رو صدا می­کرد...

نظرات کاربران درباره کتاب سپیده عشق

حالم به هم خورد اولین باره که نتونستم یه کتابو تموم کنم انگار نویسنده یه دختر بچه ی ۱۳ سالس به هیچ وجه توصیه نمیکنم
در 7 ماه پیش توسط h4l...h