فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز کفش هلندی

کتاب راز کفش هلندی

نسخه الکترونیک کتاب راز کفش هلندی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز کفش هلندی

در باز شد و بیمار که بی حرکت روی تخت چرخدار خوابیده بود به اتاق آورده شد... اما مُرده! ابی گیل درون، میلیونر پیر، چند دقیقه پیش از جراحی درست جلوی چشمشان کشته شده بود. قتل!؟ و ... چه کسی...

  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز کفش هلندی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





بخش اول: داستان دو لنگه کفش

تنها دو کارآگاه هستند که من در مقام تعقیب کننده مجرمان، حس احترام عمیقی به آن ها دارم... کسانی که از خصیصه های نژادی شان فراتر می روند و مرز زمان و مکان را در هم می شکنند... این دو به شکلی شگفتی آور، تقابل غریب میان امر واقعی و امر خیالی و واهی را نمایان می سازند. یکی میان قفسه های کتاب به شهرت درخشانی رسیده و دیگری، خویشاوند پلیسی واقعی ست... شکی نیست که از آن دو شخصیتِ به یادماندنی سخن می گویم، شرلوک هلمز از خیابان بِیکر در لندن و آقای الری کوئین از خیابان هشتاد و هفتمِ غربی در نیویورک.»
۳۰ سال در تعقیب، دکتر مکس پِجچِر(۳۸)

۱. جراحی

بازرس ریچارد کوئین از قدیم تیزبین و عمل گرا بود، اما یک عادت نامعمول هم داشت؛ دادن نظرات بی نهایت معلم مآبانه و غیرعملی در مورد موضوعات کلی جرم شناسی. این نظرات تخصصی را از هم روی عادت خطاب به پسرش اِلری کوئین می گفت؛ کسی که در زمینه کشف جرم همکارش بود. آن هم وقت هایی که جلوی شومینه اتاقِ نشیمن شان در حال ورق زدن کتاب بودند و کسی همراهی شان نمی کرد جز سایه لغزنده و شبح وار جونا(۳۹)؛ جوانکی کولی که به امور خانه شان رسیدگی می کرد.
پیرمرد با جدیت می گفت: «پنج دقیقه اول از همه مهم تره، این رو یادت باشه.» این جمله محبوبش بود: «پنج دقیقه اول می تونه از یه عالمه دردسر نجاتت بده.» و الری که از بچگی با نصیحت های کارآگاهی بزرگ شده بود، اوهومی می گفت و به پیپش پُکی می زد. بعد همان طور که به آتش شومینه زل زده بود از خودش می پرسید که مگر چه قدر پیش می آید که کارآگاهی آن قدر خوش شانس باشد که سیصد ثانیه بعد از ارتکاب جرم به محل حادثه برسد. به این جا که می رسید تردیدش را به زبان می آورد و پیرمرد هم در تایید حرفش با ناراحتی سری تکان می داد: «بله، کم پیش می آد که کسی چنین شانسی پیدا کنه. وقتی بازرس به محل حادثه می رسه، آثار جرم اون تازگی اولیه رو ندارن. بعد دیگه آدم باید برای جبران این دیرکردِ سنگدلانه تقدیر هر کاری که از دستش برمی آد انجام بده. جونا، انفیه من رو بهم بده.»
الری کوئین آدم تقدیرگرایی نبود، همان طور که جبرگرا، عمل گرا و یا واقعیت گرا هم نبود. تنها جایی که با انبوه ایسم ها و مرام های فکری کنار می آمد، باور بی قید و شرطش به کتاب مقدسِ هوش و ذکاوت بود که در طول تاریخِ تفکر، بسیاری از اسم ها و تقدیرها را در خود جای داده. این جا بود که او از تخصص بنیادگرای بازرس کوئین جدا می شد. الری خبرچینان اداره پلیس را کوچک می شمرد، جوری که انگار اصلاً دور از شان تفکر اصیل باشند. روش های پلیس در بازرسی های شان با آن محدودیت های دست وپاگیر به نظرش مسخره می آمدند؛ محدودیت هایی که هر سیستم قانون زده ای دچارش بود. ترجیح می داد بگوید: «دستِ کم در این مورد با کانت هم عقیده ام که عقلِ محض پرارزش ترین داراییِ این وجود پر هرج و مرج انسانیه. چیزی که به ذهن یه نفر خطور کرده باشه، یه ذهن دیگه می تونه کشفش کنه.»
این فلسفه او در ساده ترین بیانش بود. در طول رسیدگی به پرونده قتل اَبی گیل دورْن چیزی نمانده بود که اعتقادش را به طور کامل کنار بگذارد. در طول فعالیت حرفه ایِ تمام و کمال و به شدت فکری اش شاید این اولین بار بود که تردید به او هجوم می آورد. منظور شک به فلسفه خودش نیست، که بارها و بارها درستی اش در پرونده های پیشین به او اثبات شده بود، بلکه شک به توانایی ذهنی ا ش بود برای پی بردن به آن چه که در ذهن کس دیگری گذشته. شکی نیست که آدم خودشیفته ای بود. عادت داشت خودش را در کنار دکارت و فیشته ببیند، اما برای یک بار در میان هزارتوی حوادثی که پرونده دورْن را احاطه کرده بود دست تقدیر را نادیده گرفت. این تقدیر دردسرساز که به حریم اراده آزاد آدمی تجاوز می کند.
***
در آن صبح دوشنبه سرد و دلگیرِ ژانویه هزار و نهصد و بیست و...، الری در خیابان آرامی در محله شصتم شرقی قدم می زد و جنایت را در ذهنش مرور می کرد. پالتوی سیاه و سنگینش را دور خودش پیچیده بود. کلاه نمدی لبه دارش که آن را تا روی پیشانی اش پایین کشیده بود روی برقِ سردِ عینک پنسی اش سایه می انداخت. عصایش روی پیاده روی یخ زده صدا می کرد. به طرف خیابان بعدی رفت که در آن ساختمان هایی کوتاه، چسبیده به هم قرار گرفته بودند.
مشکل آزاردهنده و نامعمولی بود. باید اتفاقی بین لحظه مردن و خشک شدنِ جسدْ پس از مرگ افتاده باشد... چشمانش آرام بودند اما پوست نرم و قهوه ای گونه اش کشیده شده بود و عصایش محکم روی سنگفرش ضربه می زد.
از خیابان رد شد و با سرعت به سمت ورودی اصلی بزرگ­ترین ساختمان رفت. روبه رویش پلکان منحنی بسیار بزرگی از گرانیت قرمز قرار داشت که پله هایش از دو سمتِ مجزا بالا می رفتند و در سکویی سنگی به هم می رسیدند. بالای درِ دو لته بزرگی با قفل آهنی عبارت «بیمارستان یادبود هلندی ها» روی سنگ کنده کاری شده بود.
از پله ها با سرعت بالا رفت و درحالی که کمی به نفس نفس افتاده بود، یک لته در را به زحمت باز کرد. روبرویش دالان ساکتی با سقفی بلند پدیدار شد. کف از مرمر سفید بود و دیوار ها سراسر با لعابی گرفته رنگ پوشانده شده بودند. سمت چپش درِ بازی قرار داشت که می شد علامت «دفتر» را بر لوحه سفید روی آن دید. در سمت راستش دری هم شکل با علامت «اتاق انتظار» قرار داشت. روبه رویش در انتهای راهرو می توانست در شیشه ای لولاداری را ببیند که به دو سو باز می شد و از پشت آن پنجره های مشبک آسانسوری بزرگ پیدا بود. جلوی ورودی آن پیرمردی با لباس هایی یک دست سفید نشسته بود.
همین که الری برای لحظه ای ایستاد تا به دور و برش نگاهی بیندازد، مردی تنومند با صورت سرخ و استخوانی که او هم کت و شلواری سفید به تن داشت و البته کلاه آفتاب گیر سیاهی نیز به سر گذاشته بود، از دفتر بیمارستان بیرون آمد. مرد با لحن تندی گفت: «ساعت ملاقات از دو تا سه ست. تا اون موقع هیچ کسی رو نمی تونی ببینی آقای محترم.» الری گفت: «جداً؟» و دست های دستکش پوشش را عمیق تر توی جیب هایش فرو برد: «من باید هرچه سریع تر دکتر مینچن رو ببینم، همین حالا.» نگهبان دندان هایش را روی هم کشید و گفت: «دکتر مینچن؟ باهاشون وقت ملاقات دارین؟»
الری گفت: «من رو می پذیرن. خواهش می کنم. گفتم که باید هرچه سریع تر ببینمشون.» بعد جیبش را گشت و سکه ای بیرون آورد: «حالا اگه ممکنه بیارشون این جا. من خیلی عجله دارم.»
نگهبان با تاسف گفت: «نمی تونیم انعام قبول کنیم قربان. به دکتر بگم کی باهاشون کار داره؟»
الری سکه را توی جیبش گذاشت، بعد پلکی زد و با لبخند گفت: «الری کوئین. پس انعام قبول نمی کنی، نه؟ اسمت چیه؟ شارون(۴۰)؟» مرد به نظر مردد می آمد. به پلاک فلزی روی کتش اشاره کرد و گفت: «نه قربان. اسمم آیزاک کُوباست، قربان. دربان» بعد رفت.
الری وارد اتاقِ انتظار شد و روی صندلی نشست. کسی توی اتاق نبود. بی اختیار بینی اش را جمع کرد. بوی ملایمی از ضدعفونی کننده پرده حساس بینی اش را سوزاند. کف عصایش را با حالتی عصبی روی کاشی کف اتاق می زد.
مرد تنومند و قدبلندی با لباس های سفید ناگهان وارد اتاق شد.
«الری کوئین. چه عجب!» الری بلافاصله از جایش بلند شد و به گرمی با مرد دست داد.
مرد گفت: «چی کشونده ت این جا؟ هنوز هم توی کار این و اون سرک می کشی؟»
الری با ناخشنودی زیرلب گفت: «همون مورد قبلیه، قضیه جان اِی. هنوز هم از فضای بیماستان ها خوشم نمی آد. حالم رو بد می کنن. اما به یه سری اطلاعات نیاز دارم.»
دکتر مینچن گفت: «خوشحال می شم اگه کمکی از دستم بربیاد.» قاطع و محکم حرف می زد. چشمان آبی اش برق می زدند و لبخندی سرزنده داشت. بازوی الری را گرفت و او را به سمت بیرون هدایت کرد: «این جا که نمی تونیم حرف بزنیم دوست قدیمی. بیا بریم توی دفترم. من همیشه برای گپ و گفت با تو وقت دارم. فکر کنم چند ماهی می شه که ندیدمت...»
از جلوی در شیشه ای به سمت چپ پیچیدند و وارد راهرویی طولانی و کم نور شدند که دو طرفش درهای بسته ای به ردیف قرار گرفته بود. بوی ماده ضدعفونی کننده بیشتر شده بود. الری نفسش را تو داد و گفت: «آدم یاد اسکلاپیوس(۴۱) می افته. این بوی وحشتناک اصلاً روی تو تاثیری نداره؟ من که فکر می کنم آدم بعد از یه روز این جا موندن حتماً خفه می شه از این بو.»
دکتر مینچن خندید. از انتهای راهرو به سمت راهروی دیگری در سمت راست پیچیدند: «به بوش عادت می کنی. فکر هم کنم بهتر باشه آدم بوی بد لیزول و کلرید جیوه و الکل رو بده تو تا این باکتری های موذی ای رو که توی فضا شناورن...حالِ بازرس چه طوره؟»
الری گفت: «بد نیست.» و ناگهان توی فکر فرو رفت: «فقط مونده یه مورد کوچیک که حل شدنی نیست... همه چیز رو دارم به جز یه تیکه کوچیک... اگه همون چیزی باشه که فکر می کنم...»
دوباره پیچیدند و وارد راهرویی شدند که موازی با اولین راهرویی بود که از آن آمده بودند. سمت راستشان، در تمام مسیر، دیوارِ خالی بود و فقط در یک جای آن دری به ظاهر سفت و سخت قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: آمفی تئاتر. از سمت چپ، به ترتیب از جلوی چند در رد شدند. روی در اول نوشته شده بود: دکتر لوسیوس دانینگ؛ سرپرست امراض داخلی. کمی جلوتر درِ اتاق انتظار بود و درِ سوم هم دری بود که همراه الِری با لبخند جلوی آن ایستاد. روی در نوشته شده بود: دکتر جان مینچن؛ مدیر بخش درمان.
اتاقی بزرگ بود با مبلمانی اندک و یک میزِ کاری که مشرف به آن ها قرار گرفته بود. تعدادی کمد هم کنار دیوار قرار داشت که تجهیزات فلزیِ روی قفسه های شیشه ای آن ها از تمیزی برق می زد. چهار صندلی آن جا بود، به علاوه یک کتابخانه کوتاه و عریض، پر از کتاب های سنگین چندجلدی، و چندتایی هم جاپرونده ای فلزی.
مینچن گفت: «خب کتت رو دربیار و بشین تا شروع کنیم.» بعد خودش را انداخت روی صندلیِ گردان پشت میز، به عقب یله داد و دستانش را با آن انگشتان مستطیلی شکل و زمخت پشت سرش گذاشت.
الری پالتویش را روی یکی از صندلی ها انداخت و همین طور که اتاق را بالا و پایین می رفت با صدایی آهسته گفت: «فقط یه سوال دارم.» بعد دست هایش را روی میز تکیه داد، به جلو خم شد و همین طور که با جدیت به مینچن خیره شده بود پرسید: «امکانش هست که تحت شرایطی خاص مدت زمان بین لحظه مرگ و سفت شدن جسد طولانی تر بشه؟»
- بله. علت مرگ چی بوده؟
- اصابت گلوله.
- سن؟
- می شه گفت دور و بر چهل و پنج.
- پاتولوژی؟ منظورم اینه که بیماری خاصی داشته؟ مثل دیابت.
- تا اون جایی که من می دونم نه.
مینچن به آرامی روی صندلی اش جابه جا شد. الری عقب رفت و نشست و در جیبش به دنبال سیگار گشت.
مینچن گفت: «بیا، از مالِ من بردار... خب الری باید بهت بگم که نظر دادن در مورد همچین موضوعی به این راحتی ها نیست و در چنین شرایطی قبل از این که بخوام تصمیمی بگیرم معمولاً ترجیح می دم نگاهی به جسد بندازم. به طور خاص در مورد دیابت پرسیدم چون در آدم بالای چهل سالی که قند خون بالایی داشته باشه در بیشتر مواقع بعد از یه مرگ ناگهانی، ناگزیر حدوداً ده دقیقه ای طول می کشه تا جسد سفت بشه.»
الری گفت: «ده دقیقه؟ خدای من!» و همین طور که سیگارش از بین لب های سفت و باریکش آویزان شده بود، خیره شد به مینچن و دوباره آرام با خودش گفت: «ده دقیقه... دیابت... جان، می تونم از تلفنت استفاده کنم.» مینچن توی هوا دستی تکان داد و گفت: «راحت باش.» بعد لم داد روی صندلی اش.
اِلری بلافاصله شماره ای گرفت و بعد از صحبت کردن با دو نفر به دفتر ممتحن پزشکی قانونی وصل شد: «پروتی؟ الری کوئین ام... کالبدشکافی از جیمی نز اثری از قند خون نشون داده؟... چی؟ وضعیت دیابتی حاد؟ همه چی جور شد.»
الری آرام گوشی را سر جایش گذاشت. بعد نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد. کشیدگی های روی صورتش رفته رفته محو شدند: «داستان باید آخرش خوش باشه جان. امروز خیلی بهم کمک کردی، فقط یه تماس دیگه و بعد کارم تموم می شه.» و به مرکز پلیس تلفن کرد: «وصل کنید به بازرس کوئین... پدر؟ کارِ اُروکه... مطمئنم. پای شکسته... بله... بعد از مرگ شکسته شده اما تو فاصله ده دقیقه پس از مرگ... درسته!... من هم همین طور.»

نظرات کاربران درباره کتاب راز کفش هلندی

به نظرم نویسنده بی جهت با تعدد شخصیت ها خودش و سردرگم کرده اما روند پر کششی داره کتاب
در 5 ماه پیش توسط var...pub
عالی! فوق العاده جذاب! همه اطلاعات را در اختیار خواننده گذاشته بود ولی من که نتوانستم معما را حل کنم. حتی یک حدس کوچک هم نزدم. محشر! خیلی وقته بخاطر خواندن یک کتاب پلیسی اینقدر هیجان زده نشده بودم:)
در 4 ماه پیش توسط آناهیتا
با اینکه ژانر جنایی رو دوست دارم ولی این کتاب اصلا برام جذاب نبود.صدوچهل صفحشو خوندم و بعد گذاشتمش کنار
در 11 ماه پیش توسط غزاله