فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عطر دارچین

کتاب عطر دارچین
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب عطر دارچین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۳,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عطر دارچین

عطر میریام در هوا موج می‌زد. جوزف نشئه و مست در ردیف حجره‌های بازرگانان می‌چرخید که اطلاعیه‌ای بر دیوار توجهش را جلب کرد. اعلان درباره‌ سانحه دریایی ماه پیش در آب‌های همین بندر بود. هیچ‌کدام از مسافران این حادثه جان سالم به در نبرده بودند. از سر عادت نگاه سریعی به لیست غرق شدگان انداخت. اندیشید تنها چیزی که اهمیت دارد این است که او و میریام زنده‌اند؛ تا این‌که چشمانش روی اسم او توقف کرد. ده دقیقه بعد درحالی‌که فریاد می‌زد و دست‌ها را تکان‌تکان می‌داد، مقابل پدر ویر ایستاده بود. کشیش درباره وضع هوا، طوفان‌های وحشتناک و این‌که چقدر طی ده روز گذشته اوضاع بدتر شده بود، با گروهی از زنان صحبت می‌کرد. جوزف به ردای کشیش چنگ زد اما دست سردش چیزی را لمس نکرد. گویی اصلاً آنجا حضور نداشت. تنها یک‌بار پدر روحانی چشمانش را به سمت او چرخاند و به خود لرزید؛ انگار که یک روح دیده باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب عطر دارچین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



عطر دارچین

خانم پاین عزیز،
جناب پدر ویر(۴۵) کشیش اقلیت انگلیسی زبان، سرکار عالی را به من معرفی کرده اند. من فرد رک گویی هستم، پس بدون مقدمه چینی به اصل مطلب می پردازم. پدر ویر گفتند شما به تازگی همسر خود را از دست داده اید و سرپرستی ندارید. ایشان فکر کردند که شاید شما به ازدواج با مردی که بتواند علاقه و امنیت مورد نظرتان را تامین کند تمایل داشته باشید. در ضمن ایشان تلویحاً خاطر نشان کردند که احتمالاً اینجانب می توانم برای این منظور فرد مناسبی باشم. بنده تمام و کمال به حسن قضاوت ایشان در این گونه موارد اطمینان دارم؛ خصوصاً این که پدر ویر شما را از زمان دوشیزگی می شناخته و بر هوش و متانت و فروتنی و شخصیت شما صحه می گذارند. باید خدمتتان عرض کنم که بنده مردی سی و هفت ساله هستم که نوزده سال از عمرم را به دور از کشور خود سپری کرده ام. صاحب مزرعه ای هستم که به راحتی می تواند یک روستا را در خود جای دهد. اینجانب از سلامت و تناسب اندام برخوردارم و اگر شما نیز متقابلاً به نظر پدر ویر اعتماد دارید، باید عرض کنم آن قدر از حسن ظاهر بهره مند هستم، که اجازه خواستگاری از شما را به خود بدهم. همراه نامه عکسی از خود و سگم جاسپر(۴۶) برایتان می فرستم و مشتاقانه در انتظار پاسختان هستم.

ارادتمند،
جوزف برودریک(۴۷)

برای لحظه ای به عکس نگریست که تصویر یک مرد، سگی با خال های قهوه ای و یک خانه را نشان می داد. با خود فکر کرد همین خوب است. سپس نامه را دور عکس تا زد و توی پاکت سراند. در حینی که نام زن را با دست خطی ظریف، خوانا و مورب می نوشت، زیر لب گفت: میریام پاین(۴۸). زیر اسم آدرس کرنوال(۴۹)، ناحیه ای را که هرگز ندیده بود اضافه کرد و این بار با صدایی مصمم تر گفت: میریام برودریک. بله همین خوب است.
شش هفته بعد، نامه کوتاهی در جواب رسید.

آقای برودریک عزیز،
از نامه و عکسی که فرستاده بودید تشکر می کنم. باید بگویم که هر دو فکر مرا سخت مشغول کرده اند. همچنین باید بدون حاشیه روی عرض کنم که حاضرم درباره پیشنهاد شما فکر کنم. قبلاً اجازه می خواهم من نیز صریح و بی پرده صحبت کنم. ممکن است سوال من نامربوط به نظر برسد، گرچه بنده نظر کاملاً متفاوتی در این باره دارم. آقای برودریک عزیز، مایلم بپرسم که آیا تا به حال عاشق شده اید؟
من هم عکسی را ضمیمه می کنم. همان طور که می بینید من سگ ندارم، در واقع مطمئن نیستم که سگ ها را دوست داشته باشم، یا آن ها از من خوششان بیاید.

با احترام،
میریام پاین

تصویر زن در عکس از آنچه جوزف انتظار داشت جوان تر به نظر می رسید، موهای بلندش در یک طرف با گیره یا شانه ای به بالا جمع شده و در طرف دیگر روی شانه اش ریخته بود. درست نمی توانست رنگ موها را تشخیص دهد اما حدس زد که باید پرپشت و تیره باشد، شاید به رنگ قرمز تیره ی براق. ابروها و مژگانش هم تیره بودند. اگرچه صاحب عکس لبخند نمی زد و حتی جدی به نظر می رسید، اما از حالت دهانش این طور برمی آمد که می خواسته بخندد. دو چال کوچک نیز روی گونه ها داشت. دست های ظریف اما مصمم او روی سینه در هم قفل شده بودند و رخت عزایی که بر تن داشت او را مرموز و حتی باشکوه و وقار بیشتری جلوه می داد. جوزف چشمان خود را بست، ولی تصویر میریام چنان تاثیری بر روی او گذاشته بود که براحتی می توانست خود را در سوی دیگر جاسپر، کنار او و مقابل خانه ای که برای خود و همسر نادیده اش ساخته بود جای دهد. جوزف با تجسم این تصویر تپش تند قلب خود را احساس کرد؛ انگار که تمام کشتزار را به دنبال میش گریز پایی دویده باشد. همان روز پاسخ نامه را فرستاد.
خانم پاین عزیز، از بابت عکس و نامه که بسیار باعث آسودگی خیال شدند، سپاسگزارم. این که شما حاضرید درباره ی پیشنهاد بنده فکر کنید قلبم را سرشار از امید و اگر اجازه اقرار بدهید، از بیم لبریز می کند. درباره پرسش بسیار به جای سرکار باید بی هیچ شرمساری عرض کنم که هرگز این اقبال را نداشته ام تا عاشق کسی باشم، اما از داشتن چنین درک و توانی برای عشق ورزیدن مطمئن هستم.
نگران و چشم انتظار پاسخ شما می مانم.

ارادتمند
جوزف برودریک

شش هفته دیگر گذشت. طی این مدت برودریک سعی کرد تا خانه ای را که با دستان خود ساخته بود از نگاه دیگری ببیند. از نگاه چشمان سیاه و گیرای زن توی عکس به آنچه قبلاً توجه نکرده بود، یا شاید برای زندگی تک نفره خود مناسب می دید نگریست: به سنگ ها و دیوارهای سفیدکاری شده، پنجره های لخت و بدون پرده. کف گلین اتاق ها که از فرط فرسودگی برق می زدند، درست به اندازه بقیه چیزهای زمخت و بی ظرافت دور و برش او را مضطرب و خجل می کردند. صندلی های پشت بلند ناگهان ناراحت و نامناسب به نظر می رسید. چطور یک خانم می تواند روی آن ها بنشیند؟ چگونه ممکن است بتواند در خانه ای این قدر مردانه، زمخت و ساده زندگی کند؟
باید از کسی می پرسید که چه تغییراتی برای منزل لازم است اما هیچ زن متاهلی را در همسایگی نمی شناخت تا این موضوع را با وی مطرح کند. هیچ فردی سلیقه مورد نظر را نداشت. زنانی که در آن اطراف می شناخت تحصیل کرده و آداب دان نبودند. به علاوه اگر میریام با او ازدواج نمی کرد مسخره همه می شد. یک مرد میانسال تنها میان خانه ای پر از تور، نوار و روبان ، می توانست با پدر ویر مشورت کند که در این موارد هم صاحب نظر بود.
با خود اندیشید: اگر میریام تصمیم بگیرد به این خانه نقل مکان کند چه چیزهایی را با خودش خواهد آورد؟ تابلوهای نقاشی و گلدوزی، شاید تعدادی پشتی و نازبالش و یا یک آلت موسیقی. شاید هم عاقلانه ترین تصمیم این باشد که صبر کند تا او به عنوان عروس، خانه را مطابق سلیقه خود تغییر دهد. بعد او را در کنار انبوه منظم بار و بنه و وسایل روی اسکله تصور کرد و ارابه اش را که زیر وزن یک دو جین چمدان و صندوقچه آهنی خم شده بود. گاهی اوقات تصویر زن چنان وضوحی می یافت که به نظرش می آمد میریام همین جا کنار اوست و چقدر غمگین می شد وقتی به خود می آمد و او را پیش خود نمی دید.
وقتی دومین نامه میریام رسید لرزشی بر اندام جوزف افتاد، جاسپر پارس کرد و به کمرش آویخت، برودریک گفت: «همه چی مرتبه. همه چی مرتبه.»
همین طور هم بود.
روزی که قرار بود میریام پاین با قایق حامل ادویه از راه برسد، جوزف برودریک بهترین اسبش را به ارابه بست و پیش از سپیده دم به راه افتاد. یقه سفید آهار خورده و کت پشمی قهوه ای رنگی به تن داشت، این کت را برای مراسم عزاداری اولین و تنها رفیقش خریده بود، مردی از اهالی ولز(۵۰) که دوازده سال پیش، قبل از آن که بر اثر ذات الریه بمیرد، به او در نرده کشی و تجهیز مزرعه کمک کرده بود. شش سال بعد برودریک نام دوست از دست رفته خود را روی سگش ، جاسپر گذاشت که حالا کنارش نشسته بود. ارابه هنگام عبور از شیارهای زمین مزرعه تکان تکان می خورد و آن ها را به سوی جاده ای می برد که به اسکله می رسید. کت بسیار گرم و دور کمر آن تنگ بود، چون جوزف پس از آن اتفاق به تدریج چاق شده بود. قبل از این که حتی خورشید کاملاً در آسمان بالا بیاید، جوزف خیس عرق شده بود. همان اول صبح جلیقه و بند شلوارش را درآورده و دکمه کمر آن را باز گذاشت. خنکای رطوبتی که روی سطح پوستش خشک می شد را احساس کرد و به یاد آورد که جاسپر پریس(۵۱) درست به همین خاطر ذات الریه گرفته و مرده بود. ارابه را کنار زد تا پیراهن و کُتش را دوباره بپوشد و کراوات را روی یقه سفید پیراهن به دقت گره بزند. همین طور که گرما به استخوان هایش نفوذ می کرد، اندیشید هر کسی به صورتی می میرد، یکی از آتش اشتیاق و سوز و گداز آن و دیگری از سرمای بی عشقی.
وقتی چرخ عقب ارابه درون شیاری سرید و از حرکت باز ایستاد جوزف زیر لب دشنامی داد و دوباره کت را درآورد، تا زد و روی صندلی گذاشت. بند شلوار را شل کرد و روی جاده خاکی پایین جست. سرانجام پس از حدود نیم ساعت هل دادن ارابه به عقب و جلو و نهیب زدن به اسب، چرخ آزاد شد. سخت خسته از احساس ضعفی ناگهانی در حاشیه جاده، کنار ارابه زمین نشست، بازوی چپش منقبض شده و درد می کرد. لابد به خاطر کشیدن ارابه بود! چند لحظه بعد احساس ضعف شدیدتر شد. درد از مچ به سمت شانه تیر می کشید و بالا می رفت. حالا همان فشار و انقباض را روی قلبش حس می کرد. دستش را برای شل کردن یقه بالا برد تا بلکه راحت تر نفس بکشد.
وقتی چشم ها را باز کرد، جاسپر را جایی در دوردست جاده بی تاب و بی قرار دید. خورشید بالاتر آمده بود. احتمالا خوابش برده بود. به هر حال بعد از این استراحت حال بهتری داشت. اسب را هی کرد و به راه افتاد. جاسپر هم با فاصله در پی او می آمد. با نزدیک تر شدن به شهر جاده نیز هموارتر می شد. با خود اندیشید شاید آن قدرها هم که نگران بود دیر نرسد.
وقتی به لنگرگاه رسید، زن را در پیراهنی سفید و خاکستری با یک جفت چمدان قهوه ای رنگ بزرگ چرمی، کاملاً تنها روی اسکله ، که به شکلی غیرمعمول خالی به نظر می رسید، منتظر یافت. هیچ کس دیگری آنجا نبود، حتی قایق ادویه بعد از پیاده کردن او در آخرین ایستگاه خود، ساحل را به سوی بندرگاه دیگر ترک کرده بود. میریام با دیدن جوزف برایش دست تکان داد. دیگر ظهر شده بود، موهای زن از آنچه گمان می کرد، قرمزتر می زد. درست مثل یک چراغ دریایی در نور خورشید نیمروز. جوزف از ارابه پایین جست و تقریباً به سویش دوید. جاسپر بی وقفه در پشت سر پارس می کرد. وقتی نزدیک تر شد، با شرم دستی را که به سویش دراز شده بود فشرد. میریام در پاسخ لبخند زد و با حرکتی ملایم اما قاطع سر تکان داد ، حرکتی که جوزف را مطمئن کرد اوضاع رو به راه است. حالا زن آن قدر به او نزدیک بود که می توانست گرمای بدنش را روی پوست خود احساس کند؛ با این حال، تنها خام و خجولانه دست هایش را میان دست های خود نگاه داشت. میریام درست مثل یک بانوی فرانسوی روی گونه های جوزف را بوسید؛ با سری خمیده به یک سو او را برانداز کرد و گفت: «جوزف برودریک»
جوزف هم جواب داد: «میریام پاین!»
زن لبخند زد و گفت: جوزف صدایت می کنم.
ـ من هم تو را میریام صدا می زنم.
داشت می لرزید. از شدت تب بود یا هیجان، نمی دانست. بعد از این که چمدان ها را عقب ارابه جای داد، بازویش را در اختیار میریام گذاشت و چقدر قلبش از شوق لبریز شد وقتی زن آسوده بازو در بازویش انداخت؛ انگار که دیر زمانی زن و شوهر بوده باشند. دست های بدون پوشش میریام اثر آفتاب را بر خود داشتند. جوزف متوجه این موضوع شد و فکر کرد: زندگی در مزرعه را دوست خواهد داشت، او متعلق به همین جاست.
در این بین جاسپر ناخشنود به نظر می رسید. اول با یکی دو متر فاصله از آن ها بی حرکت ایستاده بود، بعد با زبانی آویخته و سری کج ناگهان روی کفل ها نشست. همین که سوار درشکه شدند، جوزف به سگ نهیب زد: «هی زود راه بیافت.» موهای حیوان روی ستون فقراتش سیخ ایستاده بودند. محتاطانه به سمت درشکه خزید و با زحمت خود را بالا کشید. بعد درحالی که پوزه اش را زیر دمش پنهان کرده بود، خود را در دورترین نقطه در عقب درشکه، کاملاً مچاله کرد.
جوزف کمی به سمت میریام چرخید و گفت: باید کلاه بپوشی، تو به آفتاب داغ اینجا عادت نداری. در واقع حتی موقع گفتن این جمله فکر این که میریام سرش را بپوشاند ناراحتش می کرد. خیال می کرد هنوز بوی ادویه های توی قایق را از لباس ها و موهایش می شنود؛ بوی میخک و دارچین. میریام جواب داد: «اوه نه! من عاشق آفتابم، فکر نمی کنم نور خورشید برایم ضرری داشته باشد.»
حالا مطمئن بود که نیاراستن خانه، فرش ها و پرده ها عیبی ندارد. او جوزف را همان گونه که بود می پذیرفت؛ همین طور پنجره های لخت و کف ساییده شده ی خانه را.
در واپسین ساعات عصر به مزرعه رسیدند، جوزف حدس زده بود که کلی با هم گفتگو خواهند کرد، اما میریام همین طور خاموش در کنارش نشسته وکاملاً راضی به نظر می رسید. تنها گاه گاهی دستش را روی بازوی جوزف می گذاشت و با دست دیگر موهایی را که نسیم روی صورتش می ریخت، کنار می زد. زن هیچ زر و زیوری به خود نیاویخته بود؛ این موضوع برودریک را خوشحال تر کرد. وقتی از او آب خواست، جوزف قمقمه را از عقب درشکه به او داد و به گلویش در حین نوشیدن خیره شد. بعد از این که میریام قمقمه را برگرداند، بدون پاک کردن دهانه آن با ولع آب نوشید و همزمان جوشش خون را در وجود خود احساس کرد. میریام با فرزی دلپذیری چوب پنبه ای را که از جوزف گرفته بود روی قمقمه گذاشت، آن را بست و سرجایش پشت صندلی برگرداند، انگار که بارها و بارها این کار را انجام داده باشد. جوزف با خود فکر کرد: میریام برودریک. با هم در سکوت، بی خستگی راه سپردند تا این که منظره خانه در افق پدیدار شد. هیچ تمایلی برای شکستن این سکوت خوشایند نداشت، اما باید به او می گفت. دستش را بالا برد و اشاره کرد: «اینجا جایی است که من زندگی می کنم.»
میریام جمله اش را اصلاح کرد: «جایی که ما زندگی می کنیم.»
بعد دستش را به جوزف داد و گذاشت تا بازویش را دور کمرش حلقه کند و از ارابه پایین بیاورد. چقدر سبک بود! فکر کرد حتما میریام منتظر خواهد ماند تا او ارابه را از وسایل خالی کند، اما میریام صبر نکرد، مستقیم به سمت خانه رفت و همچنان که امواج سرخ و سنگین موها را از روی گردنش بالا می برد، در را گشود. زن زیر نور آفتاب و در برابر دیوار دوغاب خورده ی خانه بیشتر به یک شعله شباهت داشت تا آدمی زنده. میریام لحظه ای مکث کرد، بعد قدم به درون تاریکی خانه گذاشت. جوزف چمدان ها را پایین آورد و کنار ارابه زمین گذاشت. سپس اسب را باز کرد تا به سمت آبشخور هدایتش کند: اول حیوان، بعد ما، ولی اسب رم کرد. جاسپر از درشکه پایین پریده بود و اریب به سویش می آمد. تقریبا روی شکم می خزید، انگار که کتک خورده و ترسیده باشد. جوزف خم شد و سرش را میان دست ها گرفت اما وقتی حیوان دندان ها را نشانش داد، وحشت زده عقب کشید. داشت وقت کشی می کرد، خودش خوب می دانست که از اضطراب لحظه ی خلوت شان در خانه و این که چه پیش خواهد آمد، دارد وقت می کشد.
ولی جوزف بیهوده نگران بود. به محض آن که وارد اتاق شد میریام به سویش آمد. دست هایش را میان دست های خود گرفت، به چشمانش خیره شد و گفت : «از این لحظه به بعد ما زن و شوهر هستیم. من و تو، میریام و جوزف».
جوزف با صدایی چنان آرام که نمی دانست شنیده می شود یا نه، گفت: «میریام!»
میریام بوسه ای روی دهانش نشاند و گفت: «من هدیه خداوندم برای تو، این معنای اسم من است. می دانستی؟ هدیه ی خداوند.»
جوزف جواب داد: «من به خدا عقیده ندارم.»

صبح روز بعد جاسپر رفته بود. تا میریام لباس می پوشید، جوزف اطراف و سپس پشت خانه را جستجو کرد و سگش را به نام صدا زد. البته نگرانی موردی نداشت؛ جاسپر اغلب برای یک، دو یا حتی چند روز ناپدید می شد. اصلاً نباید به خاطر حیوان خود را ناراحت می کرد؛ به خصوص حالا که سرمست بود از بوسه ها. این همه رویا نبود؛ چون هنوز عطر زن را روی دست ها و موهایش احساس می کرد. اما در این میان چیزی سخت آشنا و غریب، مشغولش می داشت. طعم بوسه زن در دهانش آنچنان شیرین و گس، یادآور طعم عجیبی بود؛ یادآور ادویه نگهدارنده ای که بوی مرگ را می پوشاند. از آن طرف رفتار عجیب و غریب روز گذشته سگ نگرانش می کرد. اصلاً از انقباض غیرعادی ماهیچه های حیوان، دندان قروچه کردنش و آن موهای سیخ شده بالای دم خوشش نیامده بود. جوزف به صدا کردن سگ ادامه داد و آخر هم بی نتیجه به خانه بازگشت. توی آشپزخانه میریام مشغول چیدن میز برای هر دویشان بود.
جوزف گفت: «سگ ها حسودند، خودش برمی گردد.»
میریام جواب داد: «گفتم که سگ ها از من خوششان نمی آید.»
آن روز صبح جوزف تمام مزرعه را با شور و هیجانی که در خود سراغ نداشت به زن نشان داد؛ از آغل گرفته تا محل پشم چینی دام ها. انگار که یک بار مرده و حالا در دنیایی فارغ از هر رنج و تنهایی دوباره متولد شده بود؛ این بار در جایی که حضورش برای کسی مهم بود. میریام چندین بار با گذاشتن انگشت اشاره روی دهان او و بعد لب های خود، پرگوییش را قطع کرد. در پناه دیوار یکی از ساختمان ها روی زمین نشستند. زن دست ها را پشت سر جوزف قلاب کرد. آرام و عاشقانه در گوش او نجوا کرد و بعد با موها روی دست و دهانش را پوشاند.
روز اول و دوم با این احوال گذشت، اما هنوز خبری از جاسپر نبود. در پایان هفته جوزف بدون این که به جاسپر اشاره کند گفت که باید به شهر سری بزند و ببیند اوضاع از چه قرار است. هر دو بیرون خانه، زیر سایبانی که جوزف از چوب ساخته و میریام با ملحفه های لطیف پوشانده بود، نشسته بودند. گاه گاه نسیم ملایمی می وزید و ملافه ها را جمع می کرد.
میریام گفت: «لازم نیست نگران جاسپر باشی.»
جوزف مکثی کرد و جواب داد: «باید درباره ازدوجمان هم با پدر ویر صحبت کنم.»
«اوه، دیر نمی شود.»
بعد از گفتن این جمله، میریام به پشتی صندلی خود تکیه کرد و بازوانش را بالا برد، آستین های روپوش راحت و گشاد زن عقب رفت و پوست نرم و رنگ پریده بازوانش نمایان شد، جوزف زانو زد و چهره اش را در آغوش میریام مخفی کرد.

تقریباً یک ماه بعد جوزف راهی شهر شد. به میریام التماس کرد همراهی اش کند، اما او به بهانه رسیدگی به انبوه کارهایی که باید در خانه انجام می داد، از رفتن سر باز زده بود. به نظر میریام سفر به شهر اصلاً ضرورتی نداشت، در واقع هم همین طور بود. اما احساس بی قراری و دل شوره موذیانه ای که به جان جوزف افتاده بود، او را وادار به رفتن می کرد. عجیب آن که به نظر می آمد کارهای مزرعه دیگر هیچ وقتی از او نمی گیرد. هر روز ظهر هوا گرم و آفتابی و هر صبح به قدر روز گذشته خنک و دلپذیر بود. گرچه تمام اوقات جوزف با میریام سپری می شد، اما در گردش عصرگاهی شان در حوالی خانه و کشتزارها، هیچ نشانی از غفلت و بی توجهی به اوضاع نمی دید؛ حصارها احتیاج به تعمیر نداشت و هیچ حیوانی نیازمند رسیدگی و مراقبت نبود. با خود فکر می کرد لابد همه این کارها را در خواب انجام داده است.
بالاخره میریام فهرستی شامل نخ ابریشم، دکمه، کش و چیزهایی که برای خیاطی و دوخت و دوز نیاز داشت به او داد و گفت که این چند ساعت دوری برای هر دوی آن ها خوب خواهد بود. حالا جوزف مجبور بود به مغازه هایی سر بزند که در تمام عمر پا در آن ها نگذاشته بود. گرچه خودش هم نمی فهمید دلیل این شرم چیست، اما خواندن از روی فهرست خرید برای فروشنده ها به نظرش سخت دشوار می آمد؛ پس فهرست را به ایشان نشان خواهد داد و بعد خدمت عالیجناب ویر خواهد رفت. پدر ویر حتماً تا آن وقت از آمدن میریام باخبر شده و از غیبت آن ها تعجب کرده بود.
جوزف از هنگام ورود میریام، سوار اسب نشده بود. همین که با زین در دست به حیوان نزدیک شد، اسب خره کشید و جفتک انداخت؛ به طوری که تنها با مهار حیوان کنار پرچین توانست زین را روی پشتش بگذارد.
در مسافت سه یا چهار مایلی از مزرعه ناگهان جوزف، جاسپر را درحال بو کشیدن و پرسه زدن در اطراف چرخ شکسته گاری یافت، که به حال خود رها شده بود. در نگاه اول سگ را به جا نیاورد اما حیوان صاحب خود را شناخته بود، چون ابتدا بهت زده به سمت جوی عقب نشست، به جوزف خیره ماند و سپس کاملاً فاصله گرفت. کفل و دنده های سگ از زیر پوست گرد گرفته اش که بیشتر شبیه به لباس فرمی خاکستری ـ قهوه ای و آلوده به خاک و خاشاک می مانست بیرون زده بود. یکی از گوش های جاسپر پاره شده و خون می آمد. مگس ها روی زخم را پوشانده بودند. سرانجام درحالی که کمی تلوتلو می خورد و از گرما له له می زد، در حاشیه جاده و در همان جهت که اسب حرکت می کرد، دور شد. جوزف حیوان را صدا زد، اما از فرط استیصال صدایش در گلو شکست. سگ هم اعتنایی نکرد، تنها وقتی خود را به او رساند و در فاصله یک یاردی از زین پایین پرید، حیوان روی شکم نشست، پاهای جلوی خود را دراز کرد و دندان هایش را نشان داد. هر چه جوزف نزدیک تر می شد، غرش خفیف و کشدار سگ اوج می گرفت و به صورت زوزه ای زجرآلوده از ته گلویش بیرون می آمد. مرد دست لرزانش را دراز کرد و کوشید حیوان را به سمت خود بخواند: «جاسپر، جاسپر.» سگ همچنان که شکم را روی زمین می کشید، ریزریز عقب نشست و با صدایی شبیه به گردش کند یک چرخ دنده، زوزه کشید. سر را که تکان داد، دسته مگس ها به پرواز درآمدند و دوباره گوش حیوان و زخم روی آن را پوشاندند. جوزف بلند شد، سری تکان داد و دور شدن سگ را تماشا کرد. یک بار دیگر از فاصله ی ده، دوازده یاردی، جاسپر را صدا کرد. اما حیوان با شنیدن صدای صاحبش تنها برگشت و دوباره به او خیره ماند. سرانجام جوزف با دلی سنگین، ناامید و غم زده برگشت و با زحمت روی زین حیوان بی قرار نشست. نگاهی به ارابه شکسته پشت سرش انداخت که داشت زنگ می زد و می پوسید. فکر کرد ارابه خود او هم همین حوالی در شیاره جاده گیر کرده بود؛ بعد روی قلبش دست کشید.
بندرگاه به اندازه روز ورود میریام خلوت به نظر می رسید. هوا از عطر دارچین، میخک و زنجبیل سنگین بود. نگاه جوزف در جستجوی قایق ادویه از این سو به آن سوی آب را کاوید. اما تصویر میریام دیدگانش را ابری کرد. جز او و خیال انگشتانش میان موهای او و دست هایی که دور اندامش حلقه کرده بود، هیچ نمی دید. عطر میریام در هوا موج می زد. جوزف نشئه و مست در ردیف حجره های بازرگانان می چرخید که اطلاعیه ای بر دیوار توجهش را جلب کرد. اعلان درباره سانحه دریایی ماه پیش در آب های همین بندر بود. هیچ کدام از مسافران این حادثه جان سالم به در نبرده بودند. از سر عادت نگاه سریعی به لیست غرق شدگان انداخت. اندیشید تنها چیزی که اهمیت دارد این است که او و میریام زنده اند؛ تا این که چشمانش روی اسم او توقف کرد. ده دقیقه بعد درحالی که فریاد می زد و دست ها را تکان تکان می داد، مقابل پدر ویر ایستاده بود. کشیش درباره وضع هوا، طوفان های وحشتناک و این که چقدر طی ده روز گذشته اوضاع بدتر شده بود، با گروهی از زنان صحبت می کرد. جوزف به ردای کشیش چنگ زد اما دست سردش چیزی را لمس نکرد. گویی اصلاً آنجا حضور نداشت. تنها یک بار پدر روحانی چشمانش را به سمت او چرخاند و به خود لرزید؛ انگار که یک روح دیده باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب عطر دارچین