فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفرین بیوا

کتاب نفرین بیوا
پنج‌گانه پادشاهی جهان - جلد ۲

نسخه الکترونیک کتاب نفرین بیوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب نفرین بیوا

وقتی تاریکی و تباهی به تدریج جان خاکی را در می‌نوردد؛ وقتی نور امید تنها تک شعله‌ای می‌شود در جهان آدم‌ها؛ و وقتی پادشاهی جهان، تمام معادلات جهان را بر هم می‌ریزد... تنها امید انجمن پاترا به چهار جلودار برای مبارزه نهایی است. چهار مبارز از جنس چهار جادوی باستانی، باید انتخاب کنند و تصمیم بگیرند. این مبارزه به نفع کدام یک تمام خواهد شد؟ پادشاهی جهان یا انجمن پاترا؟

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفرین بیوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

«فانتزی منطقه­ای است که می توان با بی طرفی در آن از صحیح و غلط، خوبی و شرارت صحبت کرد. در ادبیات داستانی و حتی در داستانی پر رمز و راز، این مسائل به وضوحِ دو سوی سکه پدیدار می شود. هیچ اهمیت ندارد در کجای داستان قرار گرفته باشید.»

«رابرت جردن فقید، نویسنده مجموعه چرخ زمان»

شادمانم که این فرصت را یافتم تا بار دیگر در خدمت شما عزیزان باشم. از انتشار نخستین جلد از مجموعه پادشاهی جهان، مدتی سپری شده است. به همین خاطر، تمام تلاش نگارنده و مدیریت محترم انتشارات ویدا بر این بود که جلد دوم از پنج گانه پادشاهی جهان هر چه سریع تر آماده شده و در خدمت شما سروران قرار گیرد.

لازم می دانم برخی نکات را دوباره تکرار کنم که امیدوارم ملال آور نباشد. در پنج گانه پادشاهی جهان از نام های واقعی دنیای امروز به ویژه در عرصه سیاست جهانی استفاده شده است، اما اتفاقاتی که در فضای داستانی به نام این شخصیت ها رخ می دهد و نیز اقداماتی که آن ها انجام می دهند، هیچ ارتباطی با دنیای واقعی ندارد و تنها به عنوان بخشی از سوژه این پنج گانه مورد استفاده قرار گرفته­اند.
در استفاده از ایزدان باستان نیز سعی داشته ام از منابع موثق استفاده کنم. در مورد اساطیر ژاپن، اصلی ترین منابع، کتاب "اساطیر ژاپن"(۱) و دانشنامه ها و مقاله های متعدد انگلیسی زبان بوده است. سعی بر آن بوده که تا حد امکان از بیشتر ایزدان و افسانه های اساطیر ژاپن در این کتاب نام برده شود تا مخاطبان با این فرهنگ آشنایی بیشتری پیدا کنند. هر چند در یک مجلد، مجال به کارگیریِ تمامی افسانه ها و اساطیر غنی ژاپنی نیست.
و مورد بعد تاکید بر نکته ای است که در متن کتاب نیز به آن اشاره شده است. ایزدان نام برده شده در کتاب، در واقع انسان هایی با قدرت های خاص و فرابشری هستند و همه ما نیک می دانیم که تنها خالق و یگانه قادر متعادل، پروردگار یکتا و بی همتاست.

مروری کوتاه بر جلد اول مجموعه پادشاهی جهان. در کتاب نخست، «خیزش خاک»، مانی، نوجوانی در ایران امروز، با کمک ایزدان باستان به نبرد با یکی از اربابان پادشاهی جهان با نام «شماره یک» می پردازد و در نهایت، با ناپدید شدن «شماره یک» و به کما رفتن مانی داستان به پایان می رسد. اکنون شما را به خواندن ادامه ماجرا دعوت می کنم.
پیش از آن جا دارد که از دایی عزیزم، که هرگاه با او گفت وگویی هر چند کوتاه داشته ام، پیرامون نوشته هایم پرس وجو کرده و مشتاقانه منتظر چاپ کتاب هایم است...
و خانواده بزرگ افسانه ها، به ویژه دوستان عزیز و گران­بهایم در این خانواده که مجال نام بردن از تک تک شان نیست...
و همچنین از مهرداد پسندیده که پاسخگوی پرسش هایم پیرامون برخی مسائل این کتاب بود، قدردانی کنم.

نیما کهندانی
شامگاه یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۲ خورشیدی
بازبینی: بامداد ۳۱ خرداد ۱۳۹۳ خورشیدی

بخش اول: خلا

فصل صفر

در پیچاپیچ زمان
مکان: ناشناخته

ساعت­ها از آمدنش به آن­جا می­گذشت. در هیچ، گام برمی داشت. اطرافش همه چیز سپید بود، در حقیقت چیزی وجود نداشت. فقط او بود که در آن­جا قدم می­زد، بدون هیچ هدف و مقصدی. در ناکجای مکان و زمان به جلو می رفت. با هر قدم، انتظار داشت زروان را ببیند، اما خبری از او نبود.
تنها چیزی که او را وادار به حرکت به جلو می­کرد، غریزه­ای درونی بود. قدرت تفکر و تمرکزش را از دست داده بود. هیچ بویی حس نمی­کرد و هیچ صدایی نمی­شنید. گویی در خلا رها شده بود.
سفیدی محض ادامه داشت. قدم­هایش را منظم و با آهنگ یکسانی برمی­داشت.
کوریِ سپیدی وجودش را دربرگرفته بود.
کلافگی و آشفتگی وجودش را پُر کرده بود، اما از ابراز آن عاجز بود. قدرت بروز هیچ احساسی را نداشت. تنها کاری که غریزه اش به آن امر می کرد، جلو رفتن بود. باید جلو می رفت، درحالی که سپیدی مطلق پس و پیش را برایش بی معنا کرده بود.
همچنان پیش می رفت، اما تغییراتی را که رخ می داد، نمی دید یا می دید و به آن توجهی نداشت؛ تغییراتی که ناگهانی بروز کردند و نه به تدریج.
ناگهان شعاع های رنگی به درون سفیدی محض نفوذ کردند. حالا او هر چه جلوتر می­رفت، طیف های جدیدتری از رنگ­ها را می دید. تا آن که رنگ خاک را دید. آن گاه سفیدی به تدریج رنگ ­باخت و پیرامونش را رنگ تیره خاک پوشاند.
حیرت زده بر جایش ایستاد. کسی را دید که از مقابل می­آید. در همان حال احساس کرد ضربه محکمی بر سرش وارد شد. دستش را روی سرش گذاشت. سوزشی عمیق در شقیقه­هایش حس ­کرد، برای لحظه­ای چشمانش سیاهی رفت و تعادلش را از دست داد. با تلاش بسیار خود را سر پا نگاه داشت. بعد از زمانی نامعلوم، چشمانش را گشود.
کسی که از مقابل می­آمد، به او نزدیک­تر ­شد. ردایی مشکی بر تن داشت. با آن که صورتش ناپیدا بود، اما حسی غریب به او می­گفت آن شخص را می­شناسد. پرسش های بسیاری به فکرش هجوم آوردند، و بیش از همه این که در کجاست و در آن فضای ناشناخته با چه کسی مواجه است؟
لحظاتی بعد، سیاه پوش ناشناس در فاصله­ای نزدیک مقابلش قرار گرفت. به او خیره شد. در آن تنهایی، باید او را می شناخت.
ذهنش به ناگاه هوشیار شد. یک تلنگر، هوش و حواس و تمرکزش را بازگردانده بود.
او را ­شناخت... " شماره یک" بود!

بخش دوم: گذشته

فصل یکم

تاریخ: ۵ مهر ۱۳۹۲ خورشیدی
زمان: نیمه شب
مکان: رُم، پایتخت ایتالیا

وولکان به حالت کما رفته بود. چند پزشک متخصص او را تحت نظر و به خانه­اش رفت و آمد داشتند. چهار پرستار نیز شیفتی از او مراقبت می­کردند. همسرش گاه ساعت­ها به شوهر بی­هوشش خیره می شد و در خلوت اتاق می­گریست.
درست پس از فهمیدن ناپدید شدن «شماره یک»، وولکان نیز بی­هوش شده بود. نبرد با «شماره یک» و دیوهای باستانی به هیچ وجه کار ساده ای نبود. او جراحت­های زیادی برداشته و تعدادی از استخوان­هایش شکسته بود.
قرار بود مدیر کل انجمن، آن شب، برای عیادت وولکان بیاید.
پی­یِترا(۲)، همسر وولکان، تنها به صورت کلی در جریان کار شوهرش قرار داشت، اما هیچ­گاه در مورد جزئیاتش­ با هم صحبت نمی­کردند. این، قانونی نانوشته در خانه­شان بود. مسائل خانوادگی و شخصی کاملاً جدا از مسائل کاری محسوب می­شد و به همین خاطر، پی­یترا در کار شوهرش دخالت نمی کرد. کنار آمدن با چنین شرایطی برای هر زنی آسان نیست، اما پی­یترا با آن کنار آمده بود. در نبود فرزندانی که بتوانند گرمابخش زندگی آن ها باشند، وولکان تنها کسی بود که می توانست به زندگی همسرش معنا ببخشد، و البته وولکان نیز این موضوع را درک می کرد و همیشه حامی و پشتیبان پی­یترا بود.
و حالا که قرار بود با مافوق همسرش روبه رو شود، برایش مشکل بزرگی به حساب نمی­آمد، چون به هر حال اطلاعات زیادی از کار وولکان نداشت و می­توانست اگر سوالی از او پرسیده می­شود، با خیال راحت پاسخ دهد، چون به هر حال چیز محرمانه­ای از کارهای وولکان نمی­دانست.
***
دقایقی مانده به نیمه­شب، ثور از راه رسید. سردسته محافظانش درِ مرسدسبنز مشکی را باز کرد و ثور پیاده شد. کفش­های مشکی­اش کاملاً واکس­خورده بود و برق می­زد، مردی با کت و شلوار سورمه­ای، کراوات قرمز طرح­دار، که موهای روشن بلندش را پشت سرش بسته و صورتش را کاملاً اصلاح کرده بود.
ثور با زبان انگلیسی به اِدوین(۳)، سردسته محافظانش گفت: «همین­جا منتظر بمونین تا برگردم.»
- اما قربان... خطرناکه.
- خطری وجود نداره. این­جا خونه وولکانه، محافظین خودش رو داره. نگران من نباش.
- اطاعت می شه، قربان.
دو تن از محافظین وولکان به استقبال ثور آمدند. سرشان را به نشانه احترام خم کردند، اما حرفی نزدند. ثور نیز سرش را تکان داد و دنبال آن­ها راه افتاد.
پس از ورود به خانه، ثور به سمت سالن هدایت شد. روی یکی از مبل­های سلطنتی نشست. سالن، بزرگ و مستطیل­شکل بود. سه لوستر بزرگ و سلطنتی روشنایی آن را تامین می­کردند. پارکت­های طرح­دار کف را می­پوشاندند در رنگی هماهنگ با دیوارها.
پی­یترا قبل از ورود به سالن به محافظ همراهش گفت که همان­جا منتظر بماند.
- Rimanere qui.
- Sì la mia signora.(۴)
پی­یترا لباس مشکی بلندی به تن داشت. شالی از پر کلاغ روی شانه­هایش انداخته و کفش­های پاشنه بلندی پوشیده بود. آرایش زیادی بر پوست سفیدش دیده نمی­شد.
- Welcome Sir.(۵)
ثور از جایش بلند شد، تعظیم بلندی رو به او کرد و پاسخش را به زبان ایتالیایی داد: «(۶)Saluto My Lady.». آثار شگفتی آشکارا در چهره پی یترا دیده می شد.
همسر مرد رمی، روی مبلی کنار ثور نشست. اندکی به جلو خم شد تا رو در روی مرد دانمارکی قرار گیرد. تمامی مکالمات به زبان ایتالیایی صورت می­گرفت.
- حال آگوستوس چطوره؟
- پزشکانش که می­گن بهتره، اما همچنان بی­هوشه.
- خوشحالم که می­شنوم بهتره. امیدوارم خیلی زود به هوش بیاد.
- ممنون، جناب ثور.
- اما قبل از این­که به اتاقش برم و ببینمش، لازمه که صحبتی با شما داشته باشم.
پی­یترا ابروهایش را در هم کشید و با چشمان آبی­اش صورت ثور را کاوید.
- همون­طور که می­دونید آگوستوس عضو انجمن جهانی پاتراست، انجمنی که پاسدار صلح و امنیت جهانیه.
ثور در انتظار پاسخی از پی­یترا ماند، اما آن زن فقط سرش را به نشانه تایید تکان داد و منتظر ادامه صحبت او شد. مرد دانمارکی ادامه داد: «طی روزهای اخیر، بعد از اتفاقاتی که آگوستوس در اون مجروح شد، جلساتی برگزار و تغییراتی در مناصب انجمن داده شد.
تا مدتی پیش، آگوستوس نائب مدیرکل انجمن، یعنی قائم مقام من بود، اما به دلایلی از این منصب کنار گذاشته شد. تا این­که دیروز، بعد از صحبت­های نهایی قرار بر این شد که به سِمَت خودش برگرده. خواستم این رو به شما اطلاع بدم تا به­محضی که به هوش اومد، اونو در جریان قرار بدین. خودش به­خوبی از اهمیت این سمت اطلاع داره.»
اما پی­یترا تنها به چند جمله کوتاه اکتفا کرد: «باعث خوشحالیه. حتماً وولکان رو مطلع می کنم. از شما هم ممنونم.»
ثور لبخندی زد. چیزی را که می­خواست، فهمیده بود. همسر معاونش کاملاً از دنیای کاری او جدا بود.
- از شما ممنونم. حالا بهتره بریم سری به آگوستوس عزیز بزنیم.

فصل دوم

(۱)

تاریخ: ۷ مهر ۱۳۹۲ خورشیدی
زمان: بعدازظهر
مکان: ژاپن، توکیو

پایتخت کشور ژاپن واقع در جزیره هونشو(۷)، محل زندگی دومین مبارز مورد نظر انجمن پاترا بود. این دختر نیز هم چون مانی و لوسیا هفده­ ساله بود؛ درست مطابق پیش­گویی­ها و نتایجی که انجمن از متون گذشتگانش به آن رسیده بود. زمانی که پادشاهی جهان طمع قدرتش فزونی یافت، دست به اقدامی جهت جذب نیروهای فرابشری زد و درست همان­ زمان بود که نیروی عناصر چهارگانه وارد نطفه چهار جنین در چهار نقطه کره خاکی شد.
دختری لاغر اندام، روی صندلی مترو نشسته و مشغول مطالعه کتابی داستانی بود. موهای بلند سیاهش روی شانه­هایش ریخته بود. بینی قلمی و لبان سُرخ و کوچکش با رنگ روشن پوستش در هماهنگی کامل بود.
پیراهن سفید و ساده­ای با دوردوزی­های سیاه دور یقه و سر آستین­هایش به تن داشت.
آن روز تعطیل بود و آمایا(۸) مدرسه نداشت. قرار بود برای دیدن کنسرتی با دوستانش به نیپون بودوکان(۹) بروند.
هر چند وضعیت مالی خانواده آمایا متوسط رو به بالا محسوب می شد، اما زندگی در شهر شلوغ توکیو، که پرجمعیت­ترین شهر دنیا به حساب می­آید، آسان نبود. به هر حال توکیو همراه با نیویورک و لندن، سه مرکز فرماندهی امور مالی جهان به حساب می­آید.
هنوز چند ایستگاه به مقصد مورد نظرش مانده بود. آمایا غرق در مطالعه بود که زنگ گوشی­اش به صدا درآمد. آن را از جیبش بیرون آورد و به صفحه­اش نگاهی انداخت؛ یکی از دوستانش بود.
با لهجه غلیظ ژاپنی از او پرسید که کجاست؟ آمایا خیلی سریع در مورد ایستگاهی که رد کرده بودند، از نفر کناری­اش پرسید و به دوستش پاسخ داد. بعد خداحافظی و گوشی را قطع کرد.
چند ثانیه از گذاشتن گوشی در جیبش­ نگذشته بودکه دوباره صدای آن بلند شد، که این­بار آهنگ مربوط به ارسال پیامک­ بود. گوشی را درآورد. از طرف همان دوستش بود. از او خواسته بود که ایستگاه بعدی پیاده شود، تغییر برنامه! فرصت نشد که با او تماس بگیرد، چرا که قطار همان لحظه وارد ایستگاه شد و توقف کرد.
سریع از جایش بلند شد و کوله­اش را پشتش انداخت. با گفتن "ببخشید"، "ببخشید" راهش را از میان جمعیت باز کرد و از واگن پیاده و از ایستگاه مترو خارج شد. در نزدیکی پارک یادبود شووا بود، بزرگ­ترین پارک توکیو.
گوشی­اش را درآورد، تا با دوستش تماس بگیرد. اما پیش از آن­که موفق شود، سوزشی در بازویش احساس کرد. سرنگ خیلی سریع عمل کرده بود و تنها چند ثانیه طول کشید تا بی­هوش شود.
توجه عده زیادی به آن نقطه جلب شد. زنی که درست در چند قدمی آمایا بود، ناگهان با صدایی بلند با زبان ژاپنی گفت: «اوه دخترم! عزیزم، چی شد؟»
بعد با کمک یکی دو نفر از مردم او را به ماشینش رساند. بعد از تشکر از آن­ها سوار ماشین شد. پیش از آن­که حرکت کند، گوشی­اش را بیرون آورد و با یکی تماس گرفت.
- Done!(۱۰)

(۲)

تاریخ: تابستان ۱۳۹۲ خورشیدی
زمان: شب
مکان: پایگاه زیرزمینی پادشاه جهان، توکیو

- همه چیز آماده ست؟
- بله، قربان. به­محضی که اونا کوچک ترین ردی از مبارز پیدا کنن، خبردار می شیم.
- خوبه.
مَرد، بلندقد و ورزیده بود. موهای سیاهش را به یک طرف شانه زده بود و چشمان قهوه ای تیره داشت. با متانت تمام قدم می زد و به هیچ وجه تشویش درونی اش را بروز نمی داد؛ به خونسردی شهره بود، اما هیچ کس نمی دانست که در چنین زمان هایی چه غوغایی درونش به پاست!
- قربان، تحرکاتی دیده می شه.
- ردیاب فعال شده؟
- بله، قربان. بیش از بیست نفر دارن از مقر پاترا خارج می شن. ردیاب همگی حرکت رو نشون می ده.
- بدون شک دارن می رن به سمت سوژه. حالا چه نیازیه که این همه رو با هم بفرستن؟
- نمی دونم قربان.
- خوشحالم که سیستم ردیابی این قدر خوب عمل می کنه.
- عملیات سخت و پیچیده ای بود. نفوذ به قرارگاه های پاترا واقعاً دشواره، به خصوص قرارگاه اصلی.
- همین طوره. معلومه خیلی زحمت کشیدین.
- باید از تیم کامپیوتر قدردانی کرد، چون آماده سازی ردیاب ها کار اوناست.
- به هر حال یه کار گروهی بوده.
سپس اشاره ای به مانیتور روبه رویشان کرد و گفت: «بهتره فعلاً روی اونا متمرکز بشیم.»
کارگذاری ردیاب در دوربین اسلحه تک تیراندازها بهترین راه حل ممکن محسوب می شد. هر اقدامی که قرار بود انجمن پاترا برای یافتن مبارز انجام دهد، بی شک بدون حضور تک تیراندازهای حرفه ای آن ها صورت نمی گرفت.

(۳)

تاریخ: ۷ مهر ۱۳۹۲ خورشیدی
زمان: بعدازظهر
مکان: ایران، اصفهان

- چطور چنین چیزی ممکنه؟ هر چه سریع­تر اقدامات لازم رو انجام بدید!
پژدو برافروخته شد. گوشی را محکم سر جایش کوبید. مانی هنوز در کما بود و اتفاقی بدتر از آن هم رخ داده بود.
سیگار برگی روشن کرد. پُکِ عمیقی به آن زد. کم پیش می­آمد سراغ سیگار برود و به­ندرت از سیگار برگ استفاده می کرد.
از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد؛ روزنه ای کوچک به جهان بیرون که اکثر اوقات پرده کرکره آن را پوشانده بود. این اتاق، یکی از دفترهای کارش بود. در شرایط بحرانی مجبور بودند از مکان­های مختلف برای کارشان استفاده کنند.
لامپ صد وات کوچکی از سقف آویزان بود که پژدو به­ندرت آن را روشن می کرد. او اغلب اوقات از چراغ مطالعه­اش بهره می برد. قفسه کتاب هایش نزدیک پنجره بود و در کنار آن میز کارش قرار داشت، پر از کاغذ، کتاب و دفتر.
طی جلساتی که بعد از رویارویی نخست با پادشاهی جهان برگزار شد، ثور به او پیشنهاد جانشینی مدیرکل را داد، اما او رد کرد. حتی اصرار داشت که از سِمَت معاونت کل نیز کنار برود، اما ثور اجازه نداد. پژدو ترجیح می­داد روی محافظت از چهار مبارز تمرکز کند تا این­که سِمَتی در انجمن داشته باشد.
چند پُک به سیگارش زد و آن را خاموش کرد. کمی آرام­تر شده بود.
گوشی را برداشت و شماره­ای را وارد کرد. صدای زنی از آن­طرف به گوش رسید.
پرسید: «وضعیت ایکس؟»
- بدون پیشرفت.
تلفن را گذاشت. این روزها تلاش می کردند با احتیاط کامل عمل کنند. پیش از این، خیلی از اطلاعات­شان نزد پادشاهی جهان لو رفته بود. علی­رغم شناسایی تجهیزات و تشکیلات جاسوسی دشمن قدرتمندشان، هنوز هم یک سری شکاف وجود داشت.
مبارز ایرانی، مانی، تحت نظارت بهترین پزشکان ایرانی در خانه­ای ویلایی در شمال ایران بستری بود.
بعد از رویارویی اش با "شماره یک"، او همچنان در کما به سر می­برد. از سوی دیگر ردیابی­ها برای پیدا کردن "شماره یک" نیز به هیچ­جا نرسیده بود. از این همه دغدغه سرش درد­ گرفته بود. تلفن دفتر زنگ خورد. به­سرعت گوشی را برداشت...
به زبان انگلیسی پرسید و به همان زبان نیز جواب گرفت. گوشی تلفن از دستش افتاد. خبر صحت داشت: پادشاهی جهان آمایا را دزدیده بود.
پژدو به­خوبی می­دانست که پیدا کردن آن دختر در شهری مثل توکیو و آن هم با توجه به امکاناتی که پادشاهی جهان در اختیار داشت، هم چون یافتن سوزنی در انبار کاه خواهد بود.
به نظرش رسید که با خواهر آمایا تماس بگیرد. خواهر آمایا، با اطلاع والدینش به عضویت انجمن پاترا درآمده بود. وقتی او از نگرانی­های شدید پدر و مادرش بابت مفقود شدن آمایا سخن گفت، آشفتگی پژدو دوچندان شد.
خواهر آمایا از اعضای رده پایین انجمن محسوب می شد و عضو دسته دوم فرعی انجمن بود. دسته­های فرعی برخلاف دسته­های اصلی، فاقد سازمان­دهی مشخصی بودند و براساس سن افراد، به سه دسته تقسیم شده بودند. دسته اول، شامل افرادی با سن بالای شصت سال، دسته دوم شامل افرادی با رده سنی سی و پنج تا شصت سال و در نهایت دسته سوم فرعی شامل افرادی با رده سنی بیست و پنج تا سی و چهار سال می­شد. خواهر آمایا همچنین گزارش ماموریت­هایی را که معاون کل از او و چند همتای دیگرش در توکیو خواسته بود، در اختیارش قرار داد. به صورت کلی نتیجه این ماموریت­ها تنها یک چیز بود: هیچ سرنخی به­دست نیامده و هیچ پیشرفتی حاصل نشده بود.

(۴)

تاریخ: ۹ مهر ۱۳۹۲ خورشیدی
زمان: شب
مکان: شمال ایران

تمام امکانات لازم در آن ویلای بزرگ و مجلل ساحلی فراهم آمده بود. تیم پزشکی متشکل از بهترین پزشکان ایرانی با تجهیزاتی پیشرفته، مانی را تحت نظر داشتند. در طول شبانه­روز، سه گروه پرستار نیز از مبارز نخست مراقبت می کردند.
محل اقامت مانی تحت محافظت شدید نیروهای انجمن بود. آن ها با تجهیزات الکترونیکی و سگ­های نگهبان مراقب اوضاع بودند.
سرپرست محافظان و نیروهای نظامی انجمن پاترا، مرد آمریکایی­تباری بود که در دبی اقامت داشت. جوناتان(۱۱)، فنون مختلف رزمی را تحت نظر اساتید چینی و ژاپنی آموخته بود، از کاراته و کُنگ فو گرفته تا فنون کندو(۱۲). او هم چنین در استفاده از سلاح­­های سرد و گرم بسیاری نیز مهارت داشت.
آن شب قرار بود ثور برای دیدن شرایط مانی به آن­­جا بیاید. پژدو نیز او را همراهی می­کرد تا در کنار بازدید از مانی، جلسه ای حضوری هم در مورد مسائلی مهم داشته باشند. جوناتان نیز از ظهر به آن­جا آمده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نفرین بیوا

به خاطر این که نویسندش ایرانیه خوندم ولی جدا ضعیفه
در 8 ماه پیش توسط nim....ng
لطفا تمام جلدها رو قرار بدید تا خواننده به خرید، ترغیب بشه. اینجوری که نمیشه مجموعه رو خرید، چون تکلیف بقیه جلدها معلوم نیست.
در 2 ماه پیش توسط Mana
این مجموعه رو عاشقشم بینظیره
در 11 ماه پیش توسط ssy...ngi
حرف نداره...منتظر جلد های بعدی هستیم.
در 2 سال پیش توسط m.m...379
بد نبود اما جلدای دیگه کی میزارید
در 3 ماه پیش توسط saeed mirzaee
من تا فصل ۱۲هن خوندم خیلی خوب بود ولی جلد سوم طوفان ابدی هر چی میزنم نمیاد
در 2 ماه پیش توسط طوبی ریاحی دهنویی
دو جلدش رو دوست داشتم از نظر نویسندگی،کارکتر پردازیه عالیه بویژه اینکه داستان همیشه یه چیزی برای شوکه کردن داره ولی غمگین هم بود،اگر میشه جلد سوم و چهارم توی فیدیبو قرار بدید.ممنونم:)
در 5 ماه پیش توسط whi...f76
فوق فوق العاده! جز کتاب هایی هست که دنبالش میکنم!
در 5 ماه پیش توسط ali...205