فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟

کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟

نسخه الکترونیک کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۹۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟

شخصیت‌های اصلی این داستان: قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داد، هر یک به نوعی در تلاشند تا لایه‌های پنهان و زوایای ناشناخته شخصیت بشر امروزی را بر ما آشکار سازند. از دیدگاه عقل‌گرایان، داستانی که شخصیت‌های اصلی آن قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داده باشند، چیزی جز خیال‌پردازی نیست و فاقد هرگونه اعتبار می‌باشد، اما از نگاه خیال‌گرایان داستانی که شخصیت‌های اصلی آن قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داده باشند، چیزی جز واقعیت نیست و خیلی هم اعتبار دارد. این دیگر به شما بستگی دارد که عقل‌گرایید یا خیال‌گرا.

ادامه...

بخشی از کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

وقتی «رضی صائب» از من خواست که پیشگفتار کتابش را بنویسم، می دانستم که هدفش استفاده از شهرت یک نویسنده معروف جهت فروش بیشتر اولین کتابش است، وگرنه چرا در این سال ها و قبل از اینکه کتابش آماده شود، هیچ خبری از من نمی گرفت؟ با این حال به دلیل مناعت طبع ذاتی که در من وجود دارد، این حرکت غیراخلاقی اش را نادیده گرفتم و پیشگفتارش را نوشتم. حالا اگر کتابش هم با اقبال عمومی مواجه شود، این را مدیون پیشگفتار من خواهد بود.
فارغ از ایرادهای بی شماری که به شخصیت نویسنده وارد است، اگر منصفانه به اثرش نگاه کنیم خواهیم دید که خیلی هم اثر بدی نیست. البته این کتاب فقط یک داستان نیست. یعنی داستان هست، اما نه آن طور که به نظر می آید. این داستان تصویری مبهم، اما آشکار از دنیایی است که در آن به سر می بریم. تصویری سه بعدی از گرفتاری ها و مشکلاتی است که هر روز با آنها دست به گریبانیم.
شخصیت های اصلی این داستان: قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داد، هر یک به نوعی در تلاشند تا لایه های پنهان و زوایای ناشناخته شخصیت بشر امروزی را بر ما آشکار سازند. از دیدگاه عقل گرایان، داستانی که شخصیت های اصلی آن قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داده باشند، چیزی جز خیال پردازی نیست و فاقد هرگونه اعتبار می باشد، اما از نگاه خیال گرایان داستانی که شخصیت های اصلی آن قورباغه، گوسفند و کسی که پنیر قورباغه را به گوسفند داده باشند، چیزی جز واقعیت نیست و خیلی هم اعتبار دارد. این دیگر به شما بستگی دارد که عقل گرایید یا خیال گرا.
کسانی که پنیر، این سرمایه ملی، این طلای سفید سوراخ دار شور را به خوبی می شناسند، می توانند رابطه نزدیک تری با هسته اصلی داستان برقرار کنند و این با توجه به اینکه پنیر یک خوراکی بی هسته است، اوج معناگرایی پنیری این اثر شور را به رخ مخاطب می کشاند. نگارنده این کتاب با بیان یک داستان بسیار ساده و پیش پا افتاده که شاید به طور روزمره برای همه اتفاق بیفتد، سعی دارد مفاهیم و تعاریف دنیای فلسفه، روان شناسی و بسیاری علوم دیگر را به شما تزریق کند. بی شک این کتاب هم مانند کتاب من، راهنمایی است برای کسانی که به دنبال کامیابی، سعادت و... (ترک اعتیاد، انتخاب همسر مورد علاقه، کسب وکار موفق و...) در زندگی هستند. خواندن این کتاب و البته کتاب خودم را که بسیار ارزشمندتر و پربارتر است به همه توصیه می کنم.

پروفسور «از الف تا ی»
نویسنده کتاب «پرورش موفقیت گلخانه ای»

تقدیم نامه
این اثر را در صحت و سلامت عقل و جسم و با کمال میل تقدیم می کنم به هر کس که آن را بخواند.

رضی صائب
زمستان ۱۳۹۴

خشت اول

مقدمه نویسنده

آیا از شغلی که دارید ناراضی هستید؟
آیا اصلاً شغلی ندارید، چه برسد به اینکه ناراضی باشید؟
آیا می خواهید با کسی که همه استانداردهای جهانی را دارد ازدواج کنید؟
آیا به دنبال ترک سیگار هستید؟
آیا سوء مصرف مواد مخدر دارید؟
آیا به دنبال ترک مشروبات الکلی هستید؟
آیا کلاً می خواهید یک چیزی را ترک کنید؟
آیا از ناتوانی های جسمی و روحی رنج می برید؟
آیا شما هم هر چقدر می دوید، به مقصد نمی رسید و هر چه می کوبید، دری باز نمی شود؟
آیا با گرانی و تورم مشکل دارید؟
آیا پوکی استخوان هم دارید؟
آیا از قد و وزنتان ناراضی هستید؟
آیا همه اینها به کنار، موهای زائد هم دارید؟
آیا از این دست سوال هایی که با «آیا» شروع می شود و همه بدبختی های تان را به رخ شما می کوباند، خسته شده اید؟
آیا شما تا این حد اوضاع وخیمی دارید؟ (این آخری را به کسانی گفتم که به همه سوالات بالا پاسخ مثبت داده اند.)

این طور که معلوم است شما خیلی گرفتارید و زندگی تان پر از مشکلات حل نشدنی است، اما...
دیگر نگران نباشید. دیگر غصه نخورید. شاید این مشکلات حل نشوند، ولی تنها شما درگیر این مشکلات نیستید. تمام مردم دنیا گرفتارند، ولی...
اصلاً نگران نباشید. دنیا یک بازه زمانی بی نهایت است. البته بی نهایت کوتاه که زودتر از آنچه فکرش را کنید تمام می شود. البته گاهی این بازه کوتاه خیلی کش دار و طولانی به نظر می رسد، ولی بالاخره تمام می شود. احتمالاً پیش خودتان فکر می کنید دیگر هیچ راهی برای سعادت شما وجود ندارد و تنها راه خلاصی شما از این زندگی اسف بار، شنیدن سوت پایان است، اما...
جداً نگران نباشید. این کتاب همان چیزی است که می خواهید. راهنمای کامل موفقیت، شادابی، سعادت و حتی الکی خوش بودن. باور نمی کنید؟ از بس از این دست تبلیغات دیده اید و شنیده اید و خوانده اید، دیگر هیچ چیزی باورتان نمی شود؟
خوب حق دارید!
شاید در این روزگار و در این مقطع زمانی، هیچ چیز برای انسان شیرین تر و جذاب تر از موفقیت نباشد. منظورم خود کلمه «موفقیت» است. این کلمه آن قدر شیرین و پرانرژی دار (بسیار بسیار پر انرژی) است که حدی برایش قابل تصور نیستیم. ربطی هم ندارد که در کجای کره زمین زندگی می کنید. هر کجا که باشید خودتان را یکی، دو قدم و گاهی صدها قدم - تعداد قدم ها به اینکه کجای زمین زندگی می کنید ربط دارد - عقب تر از دنیا، تکنولوژی و... می بینید و این یعنی دور بودن از موفقیت.
ضمن اینکه این کلمه و کلمات هم خانواده آن مثل سعادت، خوشبختی، کامیابی و... می توانند معانی بسیاری در ذهن تولید کنند، هر کدام از ما می توانیم صدها تعریف از موفقیت و خوشبختی داشته باشیم. تعاریفی که در حقیقت نیاز های ما هستند. طبق قانون سوم علم «اکونومولوژی گرافی» هر جا نیازی باشد بازاری هم برای رفع آن خواهد بود و از آنجا که برطرف کردن نیازهای مرتبط با روح و روان دغدغه بشر امروزی است، بازارهای بسیار پر رونقی در این زمینه شکل گرفته است. نگاهی بیندازید به انبوه کتاب ها، مجلات، سمینارها و... که برای موفقیت شما تولید می شود. البته این طور نیست که این تولیدات ابداً موجب پیشرفت و موفقیت کسی نشود. انسان های زیادی هستند که از طریق این محصولات روحی-روانی به موفقیت های بسیاری رسیده اند. برای مثال می توانم از تولیدکنندگان این محصولات نام ببرم که به موفقیت های چشمگیر مالی رسیده اند.
این کتاب نقد زحمات این دوستان نیست و ابداً قصد ندارد بگوید موفقیتی وجود ندارد و آنچه این دوستان می گویند و می نویسند خیالات است. هدف این کتاب چیز دیگری است. چه چیزی؟ خوب اگر هدف را همین جا بگویم که دیگر شما این کتاب را تا آخرش نمی خوانید. شاید همین حالا هم به زور در حال خواندنش باشید، چه برسد به اینکه پایان کتاب را هم همین جا لو بدهم.
از آنجا که این کتاب سراسر رمز و راز است و نیاز به مکاشفات دارد، بد ندیدم آن را در قالب یک داستان ساده بنویسم. البته این نه به آن معناست که اگر به طور مستقیم به بیان تکنیک هایی برای موفقیت می پرداختم، شما از درک آن عاجز بودید. تجربه نشان داده بیان مسائلی از این دست در قالب داستان، اثر بهتری دارد و قدرت جذب مطلب را بالا می کشد. تمریناتی هم در کتاب گنجانده شده است که گاه از اصل داستان مهم ترند.
نکته دیگر اینکه من نه روان شناسم و نه روان پژوه و نه محقق و نه اندیشمند و نه منتقد و نه خیلی چیزهای دیگر. اصلاً من چیزی نیستم. اگر هم باشم خاک پای شما هستم. می دانم که تحت تاثیر تواضع من قرار نخواهید گرفت. به هر حال صادقانه ترین چیزی که بخواهم بگویم این است که در برابر میلیاردها نفر از ساکنین سیاره ام احساس مسئولیت کردم و این کتاب را نوشتم. بارها چشمان ملتمس مردمی را دیدم که در ناکجا آباد به دنبال موفقیت می گشتند. من هم نمی توانستم نسبت به این نیاز مردم بی تفاوت باشم. برای همین بدون هیچ چشم داشت مادی شروع به نگارش دستورالعمل موفقیت کردم.
قصد ندارم مقدمه ای طولانی و کسالت آور برای این کتاب بنویسم. خودم از جمله کسانی هستم که حوصله مقدمه های طولانی را ندارند و وقتی کتابی را می خوانم، ترجیح می دهم مقدمه کوتاهی داشته باشد، یا اصلاً نداشته باشد و یا اگر قرار است مقدمه ای طولانی داشته باشد، نویسنده محترم حوصله و هنر به خرج دهد و مقدمه را به چند بخش تقسیم کند و در قسمت های مختلف کتاب بگنجاند. مثلاً چند صفحه از مقدمه را در فصل اول بیاورد، چند صفحه از آن را در فصل دوم و الی آخر. حُسن این کار در این است که خواننده کتاب از مطالعه مقدمه ای طولانی خسته نمی شود و در هر فصل با بخش هایی از آن روبه رو می شود. همچنین هر بار و در ابتدای هر فصل اهداف نویسنده را که در مقدمه به آنها اشاره شده پیش خود مرور می کند. خیلی هم معنای لغوی آن مهم نیست که چون «مقدمه» است باید اول کتاب باشد. نتایج تحقیقات بسیاری از مقدمه شناسان نشان داده، مقدمه ای که در اواسط و یا در پایان کتاب باشد، تاثیر بهتری بر زندگی خوانندگان دارد. حرف برای گفتن بسیار است، اما برای پرهیز از زیاده گویی از بیان آنها صرف نظر می کنم. در آخر اینکه:
شباهت کاملاً اتفاقی عنوان این کتاب با بعضی آثار مشابه و پرفروش به احتمال تقریبی زیاد، شاید غیر عمدی باشد.
و در آخرتر اینکه:
خیلی ها با خواندن مقدمه یک کتاب می فهمند که باید آن را تا آخر بخوانند یا نه. به آن دسته از عزیزانی که تا اینجای کار فهمیده اند چه باید بکنند تبریک عرض می کنم.
تمرین
تعجب نکنید. شما از همین ابتدای کتاب باید تمرین را شروع کنید. بهانه نیاورید. اگر می خواهید به اهدافتان برسید از همین حالا بشتابید که غفلت و تنبلی موجب خیلی چیزهاست. حتماً این را هم به یاد داشته باشید که تا تمرین هر قسمت را انجام نداده اید سراغ ادامه کتاب نروید. یک دفترچه هم جهت مکتوب کردن تمرین ها تهیه کنید. به عنوان اولین تمرین، فهرست چیزهایی که ندارید و می خواهید داشته باشید را بنویسید. این شامل آرزوهای محال و آرزوهایی که قرار است به گور ببرید هم می شود. مهم نیست از نوشتن آنها خجالت می کشید و یا اینکه بعضی چیزهایی که می خواهید خارج از عرف است. قرار نیست بروید آرزوهای تان را منتشر کنید که نگران باشید. شما فقط بنویسید. قرار نیست کسی جز شما آروزهای تان را بداند.
بعد از اینکه این تمرین با موفقیت سپری شد، تمرین دوم را انجام دهید. این بار فهرست چیزهایی که دارید و نمی خواهید داشته باشید را بنویسید. نکته اینجاست که اگر چیز خوب و قابل توجهی داشتید که این کتاب را برای رسیدن به موفقیت نمی خریدید، اما قطعاً خیلی از چیزها هستند که نمی خواهید داشته باشید. به احتمال قوی این فهرست فقط شامل خصوصیات افتضاح اخلاقی شما می شود که دلتان می خواهد از شر آنها خلاص شوید.
برای اینکه از این تمرین نتیجه بهتری بگیرید، از پیشگفتار تا اینجای کتاب را سه بار دیگر به صورت عمیق مطالعه کنید.

- اعتراض دارم جناب قاضی!
- اعتراض وارد نیست آقای قورباغه!
- اما جناب گوسفند سعی در ایجاد انحراف در روند کار دادگاه را دارند.
- اجازه بدهید در مورد تشخیص اینکه کسی در روند کار دادگاه ایجاد انحراف می کند یا نه، من تصمیم بگیرم. لطفاً ادامه بدهید آقای گوسفند.
- ممنون جناب قاضی. تا حالا چه کسی دیده یک گوسفند اقدام به خوردن پنیر کند؟ اصلاً گوسفند را چه به اقدام؟ من به خاطر گوسفند بودنم محکوم به رفتارها و تصمیمات گوسفندی هستم. چیزی را می خورم که طی قرن ها همه گوسفندان دنیا خورده اند.
- اعتراض دارم جناب قاضی! ایشان سعی دارند با مظلوم نمایی و توسل به شرایط گوسفندی...
- اعتراض وارد نیست. ادامه بدهید.
- همه می دانند که گوسفندان گیاه خوارند. علف می خورند. سیستم گوارشی آنها طوری نیست که بخواهند پنیر یا محصولات لبنی بخورند. اصلاً میلی به خوردن لبنیات ندارند.
- اما محصولات لبنی از شیر شما تولید می شود، این طور نیست؟
- البته. اما دلیل نمی شود چون از شیر گوسفند پنیر می سازند، پس گوسفندها پنیر دزد شوند. اگر آنها می خواستند پنیر بخورند خودشان از شیر، پنیر می ساختند و می خوردند. کاملاً خودکفا و بدون نیاز به کسی. احتیاجی نیست که دزدی کنند.
- حرف دیگری دارید؟
- فقط یک نکته عرض می کنم و بیشتر از این وقت دادگاه را نمی گیرم. آقای قورباغه بر این ادعا هستند پنیر پیدا شده در خانه من متعلق به ایشان است. من نمی خواهم به این نکته اشاره کنم که قورباغه ها پنیر نمی خورند و داشتن پنیر برای یک قورباغه خیلی چیز عجیب و مشکوکی است که البته عرض کردم این موضوع به من مربوط نیست و به آن اشاره نخواهم کرد، اما تهمتی که به من زده شده بسیار بزرگ است. به شرف و حیثیت یک گوسفند توهین شده است. نه تنها به من، بلکه به همه گوسفندان دنیا اهانت شده است. بنابراین تا بی گناهی اینجانب اثبات نشود و تا کسانی که به ناحق به من تهمت زده اند در حضور همه از جامعه جهانی گوسفندان عذرخواهی نکنند، سکوت نخواهم کرد. حرف دیگری ندارم جناب قاضی.
- آقای قورباغه! با توجه به وقت کمی که از این جلسه باقی مانده، آیا حرف دیگری دارید؟
- بله. عرایض کوتاهی دارم. اینکه یک قورباغه این حق را دارد پنیر بخورد یا نه، بحثی نیست که در حوصله این دادگاه باشد، اما به اختصار عرض کنم که قورباغه ها هم مثل هر موجود زنده دیگری این اختیار را دارند که برای زندگی خودشان و برای خوراکشان تصمیم بگیرند. حق انتخاب نوع غذا، می تواند کمترین آزادی برای یک قورباغه باشد. حال اینکه چرا در طی قرن های متوالی همه قورباغه ها فقط رژیم حشره ای داشته اند، یک بحث تاریخی و زمان بر است. اگر اجداد من پشه، مگس یا حشرات دیگری را می خوردند، به این دلیل بود که در دوران آنها چیز دیگری برای خوردن وجود نداشت. آنها چیزی را می خوردند که در دسترس بود. شاید اگر در آن دوران پنیر وجود داشت، دیگر میلی به حشرات نشان نمی دادند و پنیر می خوردند. نکته دیگر اینکه فرض کنیم یک قورباغه اجازه خوردن پنیر را نداشته باشد و یا مزاجش با پنیر سازگار نباشد و یا هر چه. حمل و نگهداری پنیر که جرم نیست، هست؟ اینکه من یک حریم خصوصی داشته باشم با وسایل و مایحتاج و علایق خصوصی خودم که جرم محسوب نمی شود.
- آقای قورباغه! لطفاً به گذشت زمان دادگاه توجه کنید.
- بله جناب قاضی. کلام آخر اینکه پنیر شخصی اینجانب با مشخصات خاص خودش در منزل یک گوسفند!!! پیدا شده است.
- اعتراض دارم آقای قاضی! ایشان با لحن خاصی کلمه گوسفند را ادا می کنند و به نوعی سعی دارند مرا مسخره کنند.
- اعتراض وارد است. آقای قورباغه! لطفاً احترام متهم را نگه دارید.
- در هر صورت جناب قاضی و هیئت منصفه محترم! همه مدارک دال بر این است که پنیر من در خانه آقای گوسفند پیدا شده و حتی اثر انگشت ایشان هم روی پنیر موجود بوده است. (احتمالاً منظور، همان اثر سُم است.) از دادگاه محترم تقاضا دارم به این جرم، که در حقیقت ورود به حریم خصوصی یک شهروند است رسیدگی کامل کند و مجازاتی عبرت آموز را برای متهم در نظر بگیرد. حرف دیگری ندارم.
- ختم دادگاه را اعلام می کنم. زمان برگزاری جلسه بعدی به اطلاع طرفین و هیئت منصفه خواهد رسید.
تمرین
برای این تمرین لازم است که در یک دادگاه حاضر شوید. پس کاری کنید که شما را به عنوان متهم یا شاکی به دادگاه ببرند. با قاضی بحث کنید. به سخنان طرف مقابل اعتراض کنید. اگر مانند گوسفند در جایگاه متهم هستید اصلاً نترسید. حرفتان را بزنید. جو را بشناسید و سریع از آن استفاده کنید. اگر موج مثبتی ایجاد شد، حتماً موج سواری کنید. فراموش نکنید متهم همان مجرم نیست. پس طوری حرف نزنید که دیگران فکر کنند دارید به زور تلاش می کنید که جرم تان اثبات نشود. بگذارید دیگران فکر کنند شما خودتان شاکی هستید، نه متهم. مظلومیت در چهره تان موج بزند. مظلومیتی که نشان دهد با آبروی شما بازی شده است و به شما تهمت زده اند.
اما اگر در دادگاه به عنوان قورباغه حاضر شدید، قبل از هر چیز بدانید که شما شاکی هستید. دیگران به صورت ناخودآگاه شما را صاحب حق می دانند. از این فضای موجود استفاده و اگر امکانش بود با رعایت اخلاق، کمی هم سوء استفاده کنید. عصبانی نباشید. سعی کنید یک حالت مظلومیت را در چهره داشته باشید. این مظلومیت با مظلومیت گوسفندی بالا کمی فرق دارد. شما باید نوعی از مظلومیت را ارائه کنید که شخصی که حقش را خورده اند از خود نشان می دهد، نه آن مدل مظلومیتی که متهم نشان می دهد. فراموش نکنید این یک تمرین است. نشود کاری کنید که مدت زیادی در دادگاه رفت وآمد داشته باشید و در نهایت کارتان به زندان بکشد. دنبال دردسر نگردید. خوب است که تمرین را جدی بگیرید، اما نه آن قدر که موجب گرفتاری شود.

دادگاه به همان شکلی برگزار شد که انتظارش می رفت. خسته کننده، کسالت آور و پر از حرف های تکراری. قورباغه فکر می کرد که این دادگاه هیچ وقت تمام نمی شود. اصلاً انگار قرار نیست این پرونده بسته شود. دیگر شده بود یک برنامه هفتگی که متهم، شاکی، قاضی و... دور هم جمع شوند و حرف بزنند و بعد بروند پی کارشان تا هفته ای دیگر و جلسه ای دیگر. گاهی فکر می کرد نکند واقعاً گوسفند بی گناه باشد. دنیا پر از پنیر است، چه لزومی دارد او بیاید و پنیر او را بدزد. («او» اول اشاره به گوسفند و «او» دوم اشاره به قورباغه دارد.)
«- اما اثر سُم گوسفند روی پنیر بود!
- خوب ممکن است اتفاقی باشد، یا اینکه کسی می خواهد گوسفند را بدنام کند. شاید کسی می خواهد بین من و گوسفند تفرقه بیندازد!
- کدام بدنامی؟ چه تفرقه ای؟ معلوم است چه می گویی؟ چه کسی بیکار است که بیاید بین شما دو تا تفرقه بیندازد؟ بگو ببینم سابقاً چه رابطه خوبی داشتید که کسی حسادت کند یا قصد سوء استفاده داشته باشد و بخواهد آن را خراب کند؟ توهمات را کنار بگذار. می دانم خسته شدی، اما صبور باش. بالاخره این دادگاه تمام می شود و تو پیروز میدان می شوی.»
قورباغه خیلی از این دیالوگ ها با قورباغه درونش داشت. البته باید اعتراف کنم هنوز نمی دانم کدام یک از جملات بالا متعلق به قورباغه و کدام یک متعلق به قورباغه درونش است. خیلی هم نمی توانست به قورباغه درونش اعتماد کند، چون اصلاً ثبات شخصیت نداشت و دمدمی مزاج بود. این قورباغه درون، گاهی منطقی بود و گاهی احساسی. گاهی خونسرد و گاهی عصبی. به همین دلیل، حسی که بر قورباغه غالب بود نوعی بی رمقی توام با نا امیدی بود (این بیماری مرحله پیشرفته تری از «ناامیدی توام با بی رمقی» است).
او که بعد از مدت ها موفقیت و سعادت، حالا از این اتفاق وحشتناک - دزدیده شدن پنیر - و پیرو آن، مسائل دادگاه و روند فرسایشی جلساتش، بدجوری احساس سرخوردگی و شکست می کرد، با همان حال دمق رفت کنار برکه تا کمی حال و هوایش عوض شود. خیلی دلش می خواست آوازی در «قور ماژور» بخواند، اما نتوانست نت شروع آواز را به خاطر آورد. بعد تلاش کرد در «قور مینور» بخواند، اما باز هم نشد. اول از همه فکر کرد شاید به علت بارش کم باران و کم آب بودن برکه و دغدغه ای که در قبال محیط زیست دارد، نمی تواند بخواند، اما دوم از همه به یاد آورد که بحران کم آبی هرگز برایش مهم نبوده است. پس چرا نمی توانست چیزی بخواند؟ اینجا بود که اندیشه ای هولناک سر تا پایش را فرا گرفت. (بعضی از فکرها هستند که به علت حجیم بودن، از مغز بیرون می زنند و سر تا پای آدم ها و حتی قورباغه ها را فرا می گیرند.)
با خودش گفت: «نکند به دوران قبل از موفقیت برگردم؟ نکند باز دوران سختی و فلاکت شروع شود؟ دوباره تنهایی و بی کسی و بدبختی.» نگاهی به پوستش انداخت. زیر لب گفت: «انگار رنگ سبز پوستم کمرنگ شده است.» می دانست حرف احمقانه ای زده است، اما از همین حرف احمقانه هم بسیار ترسید. او نمی خواست به گذشته برگردد. نمی خواست باز هم یک قورباغه آس و پاس باشد. کسی که هیچ هدف و انگیزه ای در زندگی نداشت.
قورباغه خیلی دستپاچه شد، اما سعی کرد خودش را جمع وجور کند و از تکنیک هایی که برای تولید آرامش بلد بود استفاده کرد تا کمی آرام شود. البته نه از آن تکنیک هایی که در کتاب هایش نوشته بود و یا در سمینارهایش می گفت. آنها را که فقط برای مخاطبانش می گفت که چیزی گفته باشد. بعد از اینکه کمی آرام شد تصمیم گرفت همه چیز را مرور کند. از شروع موفقیت تا به امروز. حتی خیلی قبل تر از آن و خیلی بعدتر از این. باید بررسی می کرد کجا قدمی اشتباه برداشته که باعث شده چنین ترس از شکست وجودش را پر کند.
تمرین
همه چیز را مرور کنید. از ابتدا تا همین جایی که هستید. خیلی دلم می خواهد در این مرورتان موفقیت هایی را هم به یاد بیاورید منتهی بعید می دانم از این دست خاطراتی که مرورشان شما را به وجد بیاورد داشته باشید. قصدم تحقیر شما نیست. من هیچ دشمنی با شما ندارم. مخاطب آزاری مزمن هم ندارم. آدم بدی هم نیستم که به شما که پول داده اید و کتابم را خریده اید، توهین کنم. اگر به ندرت در خلال نوشته هایم، عیب و ایرادهای شما را به رخ مبارکتان می کشم، هدفم تحقیر تان نیست. این روشی است در علم روز که به آن «روان شناسی دنده معکوس» می گویند. (شاید روزی یک کتاب جامع در مورد این علم بنویسم.) من مجبورم مثل یک دوست واقعی که اهل تعارف و چاپلوسی نیست حقایق زندگی تان را بگویم. قطعاً شما هم اگر می خواستید به به و چه چه بشنوید سراغ این کتاب نمی آمدید. می رفتید در جمع دوستان همیشگی و همان حرف های همیشگی را می گفتید و می شنیدید. شما اینجا هستید تا متحول شوید. یادتان باشد برای تغییر و تحول لازم است بدبختی ها و مشکلات، مثل یک تابلو بزرگ، همیشه پیش روی تان باشد تا دائماً به آن نگاه کنید و همه چیز آن را با دقت مرور کنید.
توجه کنید که باید از مرور خاطرات و گذشته خود هدفی داشته باشید. همین جوری الکی ننشینید و مرور نکنید. مرور کردن آداب و رسومی دارد که از همه اصلی تر و مهم تر، داشتن اهداف مرورگری است. یک مرورگر خوب در ابتدای مرورگری، هدفش را با خود در میان می گذارد. شخصی را تصور کنید که صبح زود با غم، بی حالی و کوله باری از افسردگی بیدار می شود و حوصله ندارد از جایش برخیزد. برای تغییر فضا و بهتر شدن حالش تصمیم می گیرد گذشته اش را مرور کند و حال و هوایی عوض کند. در اینجا هدف از مرور، تغییر فاز و حس و حال نامبرده است. البته با شناختی که از این شخص داریم و انبوه مشکلاتی که دارد، مرورگری به ضررش تمام می شود، چون هر چه گرفتاری و بدبختی دارد به یادش می آید.
خوب، نتیجه می گیرم وقتی می خواهید به عنوان یک افسرده دل آزرده شروع به مرور کنید، نباید هدفتان تغییر حس و حال باشد، چون فقط اوضاع را بی ریخت تر می کنید. می شود هدف گذاری را سریع تغییر داد تا اثر بدتری نداشته باشد. ببینیم اگر هدف از مرورگری فقط وقت کشی باشد، خوب است یا بد؟

نظرات کاربران درباره کتاب چه کسی پنیر قورباغه را به گوسفند داد؟