فیدیبو نماینده قانونی نشر شمشاد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آخرین ضربه آرشه

کتاب آخرین ضربه آرشه

نسخه الکترونیک کتاب آخرین ضربه آرشه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۸۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب آخرین ضربه آرشه

آرتور کانن دویل که نام واقعی‌اش آرتور ایگناتیوس کانن دویل بود در سال ۱۸۵۹ در ادیمبورگ واقع در اسکاتلند متولد شد. نیاکانش کاتولیک‌هایی بودند که از فرانسه به آن جا کوچ کرده بودند و املای نام خانوادگی شان را تغییر داده بودند که رنگ انگلیسی بگیرد. نویسندۀ آتی نزد یسوعیان به تحصیل پرداخت و در سال ۱۸۸۱ وقتی موفق به دریافت مدرک دکترا در پزشکی شد، باعنوان پزشک کشتی به بسیاری دریاها و بندرها سرزد وکرانه‌های بسیاری دید را که در حرفۀ آتی اش خیلی به کار او آمدند. دویل، در نبردهای سودان و افریقای جنوبی و نیز در جنگ جهانی اول حضورداشت.هنگامی که هنوز کار پزشکی اش را دنبال می کرد، تحت تأثیر گابریو –نویسندۀ فرانسوی ونخستین پلیسی نویسی که بررسی جرم به شیوۀ علمی و براساس منطق را باب کرد – به نوشتن پرداخت.موفقیت نخستین اثرش موسوم به «اتود در قرمز لاکی» که در سال ۱۸۸۷ منتشر شد، هرچند برایش بیش از مبلغ ناچیزبیست و پنج لیرۀ استرلینگ به بار نیاورد، او را برانگیخت که به تدریج از حرفۀ اصلی خود دور شود و سرانجام نیز به طور کامل رهایش کند تا به فقط ادبیات بپردازد. او داستان‌ها و رمان‌های پلیسی بسیار دیگری نوشت، آثارتاریخی، افسانه‌های علمی و نمایشنامه هم عرضه کرد، ولی مجموعه ای که «ماجراهای شرلوک هولمز»، (شامل چهار رمان و پنجاه و شش داستان کوتاه) را پدید آورد و شهرت جهانی نصیب نویسنده اش کرد به سبب حضورشخصیت خارق العاده ای بود که او می آفرید. این شخصیت، یعنی شرلوک هولمز، به چنان شهرت ومحبوبیتی دست یافت که پایش به روی صحنۀ تآترهم باز شد. مشهوراست که وقتی دویل خواست به این مجموعه پایان دهد، درواپسین ماجرایی که برای این شخصیت ساخت، او را در پرتگاهی با یکی از خطرناک ترین دشمنانش که از هولمز ضرب شست‌های متعددی دیده بود رو به کرد و سقوط هر دو رقیب به ماجراهای شرلوک هولمز پایان داد. ولی اعتراض‌های بسیار – و روایتی نه چندان معتبر حاکی از شکسته شدن شیشه‌های خانۀ نویسنده به دست معترضان – سبب شد که دویل بازگشت هولمز را بنویسد و بازبرایش ماجراهایی بیافریند. آرتور کانن دویل که کارهایش سبب شده بود لقب «سر» بگیرد و ازعنوان اشرافی برخوردارشود درسال ۱۹۳۰که هفتاد و یک سال داشت، براثر سکتۀ قلبی درگذشت.

ادامه...
  • ناشر نشر شمشاد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آخرین ضربه آرشه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

آرتور کانن دویل که نام واقعی اش آرتور ایگناتیوس کانن دویل بود در سال ۱۸۵۹ در ادیمبورگ واقع در اسکاتلند متولد شد. نیاکانش کاتولیک هایی بودند که از فرانسه به آن جا کوچ کرده بودند و املای نام خانوادگی شان را تغییر داده بودند که رنگ انگلیسی بگیرد. نویسنده آتی نزد یسوعیان به تحصیل پرداخت و در سال ۱۸۸۱ وقتی موفق به دریافت مدرک دکترا در پزشکی شد، باعنوان پزشک کشتی به بسیاری دریاها و بندرها سرزد وکرانه های بسیاری دید را که در حرفه آتی اش خیلی به کار او آمدند.
دویل، در نبردهای سودان و افریقای جنوبی و نیز در جنگ جهانی اول حضورداشت.هنگامی که هنوز کار پزشکی اش را دنبال می کرد، تحت تاثیر گابریو –نویسنده فرانسوی ونخستین پلیسی نویسی که بررسی جرم به شیوه علمی و براساس منطق را باب کرد – به نوشتن پرداخت.موفقیت نخستین اثرش موسوم به «اتود در قرمز لاکی» که در سال ۱۸۸۷ منتشر شد، هرچند برایش بیش از مبلغ ناچیزبیست و پنج لیره استرلینگ به بار نیاورد، او را برانگیخت که به تدریج از حرفه اصلی خود دور شود و سرانجام نیز به طور کامل رهایش کند تا به فقط ادبیات بپردازد. او داستان ها و رمان های پلیسی بسیار دیگری نوشت، آثارتاریخی، افسانه های علمی و نمایشنامه هم عرضه کرد، ولی مجموعه ای که «ماجراهای شرلوک هولمز»، (شامل چهار رمان و پنجاه و شش داستان کوتاه) را پدید آورد و شهرت جهانی نصیب نویسنده اش کرد به سبب حضورشخصیت خارق العاده ای بود که او می آفرید. این شخصیت، یعنی شرلوک هولمز، به چنان شهرت ومحبوبیتی دست یافت که پایش به روی صحنه تآترهم باز شد. مشهوراست که وقتی دویل خواست به این مجموعه پایان دهد، درواپسین ماجرایی که برای این شخصیت ساخت، او را در پرتگاهی با یکی از خطرناک ترین دشمنانش که از هولمز ضرب شست های متعددی دیده بود رو به کرد و سقوط هر دو رقیب به ماجراهای شرلوک هولمز پایان داد. ولی اعتراض های بسیار – و روایتی نه چندان معتبر حاکی از شکسته شدن شیشه های خانه نویسنده به دست معترضان – سبب شد که دویل بازگشت هولمز را بنویسد و بازبرایش ماجراهایی بیافریند.
آرتور کانن دویل که کارهایش سبب شده بود لقب «سر» بگیرد و ازعنوان اشرافی برخوردارشود درسال ۱۹۳۰که هفتاد و یک سال داشت، براثر سکته قلبی درگذشت.
***
دفترحاضر که چند ماجرای هولمزرا دربر می گیرد شامل داستان هایی است که دویل درحد فاصل سال های ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳ نوشته. چاپ هایی که ازاین اثر به زبان اصلی وجود دارند یکسان نیستند. درچاپی شمارداستان ها هفت است، و چاپ دیگری نه داستان را در بر می گیرد.و اصولاً داستان «His Last Bow» که عنوان خود را به مجموعه بخشیده به این سال ها مربوط نمی شود و پس ازاتشار «دره ترس» چاپ شده ولی ناشر آن را به مجموعه اضافه کرده است. توضیحی هم باید در باره عنوان اثر داد: آخرین ضربه آرشه [او] درحقیقت ترجمه تحت اللفظی عنوان فرانسوی است و منظور ازآن کرنش یا سرفرودآوردنی است که از طرف هنرمندی (خواننده، بازیگر) که به دنبال کف زدن های مکرر تماشاگران به صحنه باز گشته، برای بار آخر به نشان تشکراز تشویق کنندگان انجام می گیرد. مترجم این اثر چون ترکیب «واپسین تعظیم»، «واپسین کرنش» و... را برای رساندن مفهوم اصلی کافی ندانسته، ترجمه تحت الفظی عنوان فرانسوی را ترجیح داده است. زیرا کلمه انگلیسی «Bow» هم به معنای حرکتی به نشان بدرود گفتن است، و هم به معنای «آرشه». و دوستداران هولمزکه با ماجراهای او آشنا هستند می دانند این کارآگاه خصوصی، ویولون نواز متبحری هم هست وهرگاه ماجرایی را به پایان می رساند، برای رفع خستگی دست به آرشه می برد، و آن وقت استفاده از عنوانی را که درآن کلمه «آرشه» به کاربرده باشد شاید بیش تر بپسندند

ماجرای ویستریالوج(۱)

۱- تجربه عجیب آقای جان اسکات الکز
در یادداشت هایم تاریخ را می یابم: اواخر مارس ۱۸۹۲. هوا سرد و آسمان سربی بود؛ باد می وزید. موقع صرف ناهار برای هولمز تلگرافی رسیده بود و او تندتند جوابی نوشته بود. در آن موقع هیچ توضیحی نداده بود، ولی موضوع، فکرش را به خود مشغول کرده بود، زیرا پیپ به دندان جلوی آتش ایستاد و نگاه تفکرآلودش نگاهی متوجه پیام می شد. ناگهان که آمیخته به شیطنت نگران کننده بود به من کرد و گفت:
- واتسون، فکر می کنم که می توانیم شما را آدمی اهل ادب بدانیم. کلمه «گروتسک» را چه معنی می کنید؟
جواب دادم:
- عجیب، خنده دار، قابل ملاحظه...
سر تکان داد: مطمئناً متضمن چیز دیگری هم هست: غم انگیز، حتی هولناک. اگر برخی از داستانهایی را که به جماعت کتابخوان اهل گذشت و اغماض تحمیل کرده اید به خاطر بیاورید تصدیق می کنید که این کلمه غالباً به امر جنایی مربوط می شود. مثلاً ماجرای کوچک موسرخ ها را در نظر بگیرید: ابتدا فقط غیر عادی به نظر می رسید ولی بعداً به اقدام موحش دستبرد از ناحیه دزدانی که آماده انجام هر کاری بودند تبدیل شد. یا آن قضیه خیلی خنده دار پنج هسته پرتغال(۲) که ما را به توطئه آدمکشی رساند. کلمه «گروتسک» همیشه به من هشدار می دهد.
پرسیدم:
- این کلمه را تازه جایی خوانده اید؟
تلگراف را برداشت.
«ماجرای کاملاً باور نکردنی و عجیبی برایم اتفاق افتاده. آیا می توانم با شما مشورت کنم؟ - اسکات الکز. پست رستانت(۳)، چارینگ کراس(۴).»
- تلگراف از طرف یک مرد است یا یک زن؟
- اوه! قطعاً از طرف یک مرد! اگر زن بود هرگز تلگرافی که پول جوابش را هم قبول کرده باشد نمی فرستاد: بلکه خودش می آمد.
- او را می پذیرید؟
- واتسون عزیز من، خودتان می دانید که از موقعی که به دست های سرهنگ کاروترز(۵) دستبند زده ایم چقدر حوصله ام از بیکاری سرمی رود. دهن من به موتور کورسی شباهت دارد که وقتی کارهای برجسته ای را که برای آنها ساخته شده است انجام ندهد خراب می شود. زندگی مبتذل است، در روزنامه ها چیزی پیدا نمی شود؛ به نظر می رسد که تهور و ماجرا برای همیشه دنیای جنایت را ترک کرده اند. در چنین شرایطی آیا می توانید بپرسید که آیا آماده ام به نخستین مسئله ای که پیش بیاید، ولو خیلی ناچیز باشد، توجه پیدا کنم؟ ولی اگر اشتباه نکنم مشتری مان رسید.
- به راستی هم صدای پای موزونی در پلکان شنیده شده و آدمی خیلی محترم، بلند بالا، قوی، با ریش پهن بناگوشی فلفل نمکی وارد شد. قیافه متین و رفتار بی نقص او از نحوه ی زندگی اش حکایت می کرد. از کت گرفته تا عینک دسته طلایی اش نشان می داد که آدمی محافظه کار، اهل مذهب، شهروندی صمیمی و کاملاً متعصب و سنت گراست. اما موهای سیخ سیخش، گونه هایش را که از فرط هیجان برافروخته بودند و تمام انقلاب خاطرش حاکی از این بود که قهرمان ماجرای حیرت آوری شده است. فوراً به قسمت حاد موضوع پرداخت و گفت:
- آقای هولمز، اتفاق بسیار عجیب و بسیار ناگواری برایم افتاده است. هرگز دچار چنین وضعی نشده بودم. وضعی دشوار... کاملاً ناشایست. به توضیحی نیاز دارم...
در عالم عصبانیتی که داشت باد به گلو می انداخت و نفس نفس می زد. هولمز کوشید که او را آرام کند.
- آقای اسکات الکز، نمی خواهید بنشینید؟ ضمناً آیا قبل از هر چیز می توانم بپرسم چرا به سراغ من آمده اید؟
- آقا، برای این که به نظر من این قضیه اصلاً به پلیس مربوط نمی شود. ولی وقتی که از موضوع باخبر شدید می فهمید که نمی توانستم دست روی دست بگذارم.
کارآگاه های خصوصی شخصیت هایی هستند که نسبت به آنها هیچ علاقه ای در خود نمی یابم؛ با این همه چون وصف شما را شنیده بودم...
- بسیار خوب! حالا سوال دوم: چرا بلافاصله نیامدید؟
- منظورتان چیست؟
هولمز به ساعتش نگاه کرد:
- ساعت دو و ربع است. تلگراف شما ساعت یک فرستاده شده. اما کافی است نگاه مختصری به سر و وضع شما بیندازم تا حدس بزنم که ناراحتی های شما به موقعی که بیدار شده اید مربوط می شود.
مشتری ما دستی به موهای ژولیده اش کشید، بعد چانه اش را که بر اثر ریشی کاملاً به کبودی می زد لمس کرد.
- حق با شماست آقای هولمز. قطعاً به سر و وضعم نرسیده ام. خیلی خوشوقت بودم که از چنان خانه ای بیرون بیایم. اما پیش از اینکه به شما مراجعه کنم به مقداری تحقیق دست زدم. به بنگاه معاملات ملکی رفتنم و در آن جا به من گفتند که اجاره ی خانه آقای گارسیا پرداخت شده است و در ویستریالوج همه چیز رو به راه است.
هولمز خنده کنان گفت:
- خوب، خوب! آقا شما مثل دوستم دکتر واتسون هستید که این عادت نفرت انگیز را دارد که داستانهایش را از آخر تعریف کند. خواهش می کنم به فکرتان نظم بدهید و رویدادهایی را که باعث شده تا بدون شانه کردن مو و شستن دست و رو، با دمپایی و کتی که دکمه هایش بالا و پایین بسته شده است برای مشورت و کمک گرفتن، از خانه بیرون آمده اید به ترتیب برایم تعریف کنید.
مشتری ما با اخم به لباسش که از آن غافل مانده بود نگاهی انداخت.
- آقای هولمز، باید در شما تاثیر خیلی بدی گذاشته باشم. به یاد ندارم که تاکنون با چنین سر و وضعی جلوی کسی ظاهر شده باشم. اما الان تمام این ماجرای خارق العاده را برایتان تعریف می کنم، و وقتی حرف هایم تمام شد قبول خواهید کرد که بی دلیل منقلب نشده ام.
اما داستانش پیش از آن که مقدمه اش شروع شود متوقف شد. از بیرون سرو و صدایی شنیدیم و خانم هودسون(۶) در را گشود و دو نفر آدم تنومند را که خیلی شبیه افراد پلیس بودند که لباس شخصی پوشیده باشند وارد اتاق کرد. یکی از آن دو نفر برایمان ناشناس نبود: او مفتش گرگسون(۷) از اسکاتلندیارد بود، کارمندی با حرارت، شجاع و اگر از حد و حدود خودش تجاوز نمی کرد، آدمی لایق بود. اول به ما دست داد و بعد همراهش را معرفی کرد: مفتش بینز(۸)، مامور پلیس ساری(۹).
- آقای هولمز، هر دومان به دنبال یک شکار هستیم و ردّی که دنبال می کردیم ما را به این مسیر کشاند...
نگاهی اخم آلود به مهمان ما افکند و گفت:
-... آیا شما آقای اسکات الکز ساکن پوفام هوس لی(۱۰) هستید؟
- بلی.
- از صبح به دنبال شما می گردیم.
هولمز پرسید:
- حتماً به کمک تلگرام ردش را یافته اید، نه؟
- دقیقاً همین طور است، آقای هولمز. در دفتر پست چارینگ کراس بو کشیدیم و به این جا آمدیم.
- ولی برای چه به دنبال می می گردید؟ چه می خواهید؟
- آقای اسکات الکز، می خواهیم حرف های شما را درباره اوضاع پیش از مرگ آقای آهوئیزیوس گارسیا(۱۱) ساکن ویستریالوج واقع در نزدیکی اشر(۱۲) بشنویم.
- مشتری ما از جا پرید، چشم هایش گرد شده و رنگش مثل گچ سفید شده بود.
- مرگ؟ چطور! او مرده؟
بلی آقا او مرده.
- ولی چطور؟ حادثه ای روی داده؟
- اگر بخواهیم کلمه درست را به کار ببریم باید از کلمه قتل استفاده کنیم.
- خدای من! وحشتناک است! منظورتان این نیست که... شما مدعی این نیستید که امکان دارد به من سوء ظن برده شود؟
- در جیب قربانی نامه ای از شما پیدا شده است و ما از طریق این نامه باخبر شدیم که شما قصد داشته اید شب گذشته را در خانه او بگذارنید.
- بلی، درست است! من همین کار را هم کردم.
- اوه! شما شب را در آن جا گذرانده اید؟
دفترچه های رسمی از جیب ها بیرون آمد.
شرلوک هولمز به مداخله پرداخت:
- گرگسون یک دقیقه صبر کنید! فکر می کنم چیزی که مورد علاقه شماست یک شهادت کامل است؟
- و وظیفه من ایجاب می کند به آقای اسکات الکز خبر دهم که این شهادت ممکن است علیه خودش مورد استفاده قرار گیرد.
- آقای اسکات الکز می خواست همه چیز را برایم تعریف کند که شما وارد شدید. واتسون، فکر می کنم که کمی کنیاک با سودا برایش بد نباشد... آقا، حالا از شما خواهش می کنم این شنوندگان اضافی را ندیده بگیرید و باز خواهش می کنم مطالبتان را چنان بیان کنید که گویی اصلاً حرفتان قطع نشده است.
او برای ما شروع به صحبت کرد:
«- من مجرد و آدمی اجتماعی هستم. بنابراین دوستان بسیاری دارم. از جمله با خانواده آبجوسازی به نام ملویل(۱۳) دوستی صمیمانه ای دارم و این خانواده در آلبمارل مانسیون(۱۴) واقع در کنزینگتون(۱۵) اقامت دارد. در آنجا و سر میز این خانواده بود که چند هفته پیش با جوانی به نام گارسیا آشنا شدم. به طوری که فهمیدم او اسپانیایی بود و کم و بیش با سفارت ارتباط داشت. خیلی خوب به زبان انگلیسی صحبت می کرد و رفتار بسیار دلنشینی داشت و روی من خیلی تاثیر گذاشت.
«من و این جوان با هم دوست شدیم. فکر می کنم که او بلافاصله از من خوشش آمد؛ دو روز بعد از نخستین دیدارمان، برای دیدن من به لی آمد. بلافاصله هم از من دعوت کرد که چند روزی را در خانه او در ویستریالوج بین اشر و آکسشوت(۱۶) بگذارنم. همانطور که قرار گذاشته بودیم دیشب به اشر رسیدم.
«او با من از اهل خانه اش حرف زده بود. به اتفاق خدمتکاری فداکار که او هم اسپانیایی بود و صلاحیت انجام هر کاری را داشته زندگی می کرد. این خدمتکار به زبان انگلیسی صحبت می کرد و به امور خانه او می رسید. گارسیا به یک آشپز فوق العاده هم، آدم دورگه ای که او را از سفرهایش آورده بود، می بالید و این آشپز قادر بود شامی عالی تهیه کند. هنوز هم صدایش در گوشم می پیچد که می گفت که در ساری چنین خادمی به راحتی یافت نمی شود و من هم تائید کردم؛ ولی معلوم شد که او خیلی بیش از آنچه حدس می زدم فوق العاده است.
«راه را با کالسکه طی کردم: در سه کیلومتری جنوب اشر بود. خانه ای نسبتاً بزرگ، دور افتاده و در انتهای خیابانی بود که دو طرفش را درختچه های سبز و بلند گرفته بودند. خانه به نظرم قدیمی، مشرف به زوال و در نهایت خرابی بود. وقتی کالسکه جلوی دری که عوامل جوی بر آن نشان گذاشته بودند توقف کرد من درباره ی عقل و فراست خودم دچار تردید شدم و با خود فکر کردم که آیا درست است چند روزی را در خانه کسی بگذارنم که او را این قدر کم می شناسم. خودش در را به رویم گشود و با صمیمیت فراوان از من استقبال کرد. سپس من را به دست خدمتکار سپرد که آدم ریزنقش و سبزه و اندوهگینی بود، و این خدمتکار چمدانم را برداشت و من را به اتاقم هدایت کرد. در آن خانه همه چیز کسل کننده بود. دو نفری به اتفاق شام خوردیم، با آن که میزبان نهایت سعی خود را به کار می برد تا باعث سرگرمی و تفریح من شود، دائماً به نظر می رسید که فکرش جای دیگری است؛ به قدری مبهم و با چنان لحن نامانوسی حرف می زد که به زحمت می توانستم متوجه منظورش بشوم. با انگشت روی میز ضرب می گرفت، ناخن هایش را می جوید، نشانه های بسیاری از عصبی بودن در او دیده می شد. غذا همان قدر خوب پخته شده بود که خدمت سر میز خوب بود. حضور خدمتکار خاموش و اندوهگین هم نمی توانست شادی آور باشد. به شما اطمینان می دهم که در خلال آن شب، چند بار خواستم عذری بتراشم و به خانه ام برگردم.
«یک موضوع به خاطرم می آید: شاید این موضوع به قضیه ای مربوط باشد که، آقایان، شما برای همان به دنبال من می گشتید. در آن لحظه هیچ اهمیتی به آن ندادم. در حدود آخرهای شام، خدمتکار نامه ای به میزبانم داد. او وقتی نامه را خواند به نظرم پریشان حواس تر و عجیب تر از قبل رسید. از این که در صحبت نقش اصلی را ایفا کند صرف نظر کرد و نشست و سیگار پشت سر سیگار کشید. خود را به دست افکارش سپرد ولی هیچ اشاره ای به محتوای نامه نکرد. در حدود ساعت یازده از این که می رفتم بخوابم خوشوقت بودم. کمی بعد گارسیا لای در اتاقم را باز کرد؛ اتاق غرق در تاریکی بود؛ از من پرسید که آیا من زنگ زده ام. جواب دادم که نه، من زنگ نزده ام. از این که در آن وقت شب مزاحم شده معذرت خواست؛ برایم تصریح کرد که نزدیک ساعت یک بعد از نصف شب است. بعد از این فاصله به خواب سنگینی فرو رفتم.
«حالا به قسمت خارق العاده سرگذشتم می رسم. وقتی بیدار شدم هوا کاملاً روشن شده بود. به ساعتم نگاه کردم: ساعت نه را نشان می داد. چون اصرار ورزیده بودم که برای ساعت هشت بیدارم کنند از این که فراموشم کرده اند دچار حیرت شدم. بلند شدم و زنگ زدم. جوابی نیامد به این نتیجه رسیدم که زنگ کار نمی کند. با شتاب لباس پوشیدم و با کج خلقی پایین رفتم که بگویم برایم آب گرم بیاورند. می توانید حدس بزنید که وقتی پی بردم در پایین هیچ کس نیست چقدر حیرت کردم. به راهرو رفتم و صدا زدم. جوابی نیامد. اتاق به اتاق دویدم. همه اتاق ها خالی بودند. شب قبل میزبانم اتاقی را که در آن می خوابید نشانم داده بود. در اتاقش را کوبیدم. فایده نداشت. دستگیره را چرخاندم و وارد شدم. کسی نبود. تخت به هم نخورده بود. گارسیا به اتفاق دیگران رفته بود. میزبان خارجی ام، خدمتکار خارجی، آشپز خارجی، همگی در دل شب ناپدید شده بودند. به این ترتیب، اقامت من در ویستریالوج به پایان رسید.»
شرلوک هولمز دست ها را به هم مالید و خنده کوتاهی کرد: او آماده می شد که این واقعه «غیر عادی» را به مجموعه داستان های عجیب خود اضافه کند. به صدای بلند گفت:
- تا جایی که من می دانم این ماجرا نظیر ندارد! آیا می توانم از شما بپرسم که بعداً چه کردید؟
- عصبانی بودم. اولین فکرم این بود که قربانی مسخره بازی پوچی شده ام. چمدانم را بستم، در را پشت سرم به هم زدم و چمدان به دست به سوی اشر راه افتادم. در دهکده، در آلن برادرز(۱۷)، بنگاه معاملات ملکی اصلی دهکده توقف کردم و باخبر شدم که همین بنگاه، ویلا را اجاره داده است. فکر می کردم که این صحنه را فقط برای آن سرهم کرده اند که مرا مسخره کنند، ولی بیشتر برای این که بدون پرداخت اجاره، نقل مکان کنند. متوجه هستید که، اواخر مارس است و موقع پرداخت اجاره بها نزدیک می شود. معلوم شد که این فرض نادرست است. مامور بنگاه تشکر کرد که لطف کرده ام و خبر داده ام، ولی اضافه کرد که اجاره بها پیش پیش پرداخت شده است. بعد از آن به پایتخت برگشتم و به سفارت اسپانیا رفتم. این جوان را در آن جا نمی شناختند. بعد پیش ملویل رفتم که گارسیا را به من معرفی کرده بود: ملویل کمتر از من درباره او اطلاع داشت. بالاخره وقتی جوابی را که شما به تلگراف من داده بودید دریافت کردم با عجله پیش شما آمدم، چون فکر می کنم که شما برای ماجراهای دشوار، مشاور خوبی هستید. اما آقای مفتش، از حرفی که موقع ورود به این جا زدید نتیجه می گیرم که ماجرا به همین جا ختم نمی شود و واقعه غم انگیزی روی داده است. به هرحال به شما اطمینان می دهم که تمام حقیقت را به شما گفته ام و غیر از این، مطلقاً چیزی درباره آنچه به سر این مرد آمده است نمی دانم. تنها میلی که دارم این است که از هر راهی که بتوانم به قانون کمک کنم.
مفتش گرگسون با لحنی بسیار مودبانه گفت:
- آقای اسکات الکز، از این بابت کاملاً اطمینان دارم! گفته های شما با واقعیت به گونه ای که ما از آن ها آگاهی پیدا کرده ایم تطبیق می کند. مثلاً، نامه ای که موقع شام رسید. آیا تصادفاً مشاهده کردید که آقای گارسیا با آن چه کرد؟
- بلی. گارسیا آن را گلوله کرد و به داخل آتش انداخت.
- آقای بینز، شما در این مورد چه فکر می کنید؟
کارآگاه محلی، بلندقامت، پف کرده، سرخ رو بود؛ او اگر چشم هایی کاملاً روشن و تقریباً پنهان شده در میان چین های سنگین گونه ها و پیشانی نداشت، صاحب صورتی بسیار مبتذل می بود. او برای این که لبخند بزند کوششی به کار برد و از جیب خود یک تکه کاغذ تا شده رنگ باخته بیرون آورد.
- آقای هولمز، نرده جلوی آتش دارای حائل است؛ گارسیا وقتی می خواسته کاغذ گلوله شده را به داخل آتش پرت کند آن را خیلی بالاتر انداخته. آن را سالم پشت نرده پیدا کردم.
هولمز لبخندی که از خبرگی حکایت می کرد زد و گفت:
- باید خانه را با نهایت دقت گشته باشید که توانسته باشید این کاغذ گلوله شده را پیدا کنید.
- آقای هولمز، به هر حال پیدایش کردم. من اینم. آقای گرگسون می توانم نامه را بخوانم؟
کارآگاه لندنی با حرکت سر پاسخ مثبت داد.
- نامه روی کاغذ کرمی رنگ معمولی و فاقد نقش پنهان نوشته شده است. روی کاغذ یک چهارم ورق. کاغذ دو بار با قیچی تیغه کوتاه بریده شده. سه بار تا شده، لاک سرخ با عجله پخش شده، با یک شیء صاف و بیضی شکل روی آن فشار آورده شده. نامه برای آقای گارسیا، ویستریالوج، ارسال شده. نامه شامل این سطور است: «رنگ های ما، سبز و سفید. سبز باز، سفید بسته. پلکان بزرگ، نخستین راهرو، هفتم از دست راست، در ضخیم و توپر. به امید شانس. د.» خط، زنانه است؛ این زن از قلمی که خوب تراشیده شده استفاده کرده است ولی نشانی با قلم دیگری یا به دست شخص دیگری نوشته شده است: خط کلفت تر است، پرتر است، خودتان هم می بینید.
هولمز که به نامه نگاه می کرد گفت:
- پیام خیلی جالبی است! آقای بینز، بابت دقتی که در بررسی آن به کار برده اید به شما تبریک می گویم. چند نکته کوچک و ناچیز دیگر می تواند مکمل تذکرهای شما باشد. مُهر بیضی شکل بدون شک دگمه یک سرآستین است: چه شیء دیگری می تواند این شکل را داشته باشد؟ قیچی مخصوص گرفتن ناخن بوده، تیغه های خمیده داشته. برش های قیچی هر قدر کوتاه هم باشد باز هم می توانید اثر همان خمیدگی را در هر کدام از برش ها مشاهده کنید.
کارآگاه ساری خنده کوتاهی کرد و گفت:
- مرا باش که فکر می کردم عصاره مطلب را کشیده ام! اما اعتراف می کنم که این نامه چیزی را برایم روشن نمی کند، مگر این که کاری در جریان وقوع بوده و تصادفاً زنی هم عامل محرک آن بوده است.
در خلال این گفت و گو آقای اسکات الکز در روی صندلی اش تکان خورد و گفت:
- خوشوقتم که این نامه را پیدا کرده اید، زیرا گفته های مرا تایید می کند. ولی به خود اجازه می دهم که برای شما خاطر نشان کنم که نمی دانم به سر آقای گارسیا چه آمده و خدمتکارانش چه شده اند.
گرگسون گفت:
- در مورد گارسیا جواب ساده است. او صبح امروز در چمن خالصه جات آکسشوت واقع در یکهزار و پانصد متری خانه اش به قتل رسیده. سرش به ضرب کیسه پر شن یا چیزی شبیه آن شکافته شده است: له شده است. آن جا محل دور افتاده ای است: حداقل تا چهارصد متری آن جا هیچ خانه ای دیده نمی شود. ظاهراً ابتدا از پشت به او حمله شده؛ اما فرد مهاجم، مدت ها بعد از مرگ او، به وارد آوردن ضربه ها ادامه داده است. حمله وحشیانه ای بوده است. هیچ رد پایی، هیچ نشانه ای که اجازه بدهد هویت جنایتکاران فاش شود وجود ندارد.
- آیا جیب های قربانی خالی شده؟
- نه؛ ابداً قصد سرقتی در بین نبوده.
آقای اسکات الکز با صدایی لرزان گفت:
- خیلی سخت است... خیلی سخت و هولناک! اما برای من هم بی نهایت دشوار است. بین من و گردش میزبانم، این گردش شبانه و پایان این چنین هولناکش چه ارتباطی می تواند وجود داشته باشد؟ چطور می توان مرا وارد چنین ماجرایی کرد؟
مفتش بینز جواب داد:
- خیلی راحت، برای این که تنها کاغذی که در جیب متوفی پیدا شده نامه شما است که حکایت از این دارد که شما دقیقاً در شبی که او کشته شده مهمان او بوده اید. پاکت این نامه بود که به ما اجازه داد به هویت جسد پی ببریم. بعد از ساعت نه به خانه او رسیدیم؛ هیچ کس آن جا نبود. من به آقای گرگسون تلگراف کردم که در همان حال که من در ویستریالوج مشغول تفحص هستم او در لندن به دنبال شما بگردد. بعد به لندن آمدم و آقای گرگسون را دیدم و حالا هم اینجاییم.
گرگسون بلند شد و گفت:
- فکر می کنم که بهتر است حالا به موضوع شکل رسمی بدهیم. آقای اسکات اکلز، شما باید همراه ما به کلانتری بیایید و ما شهادت شما را کتباً ثبت خواهیم کرد.
- قطعاً. همین الان برویم. اما آقای هولمز، من خواهان خدمت شما هستم. میل دارم که برای کشف حقیقت اصلاً ملاحظه پول و زحمت را نکنید.
دوست من به کارآگاه ساری رو کرد و گفت:
- آقای بینز، حدس می زنم برایتان خوشایند نباشد که با شما همکاری کنم؟
- مطمئناً آقا، خیلی هم افتخار می کنم.
- به نظر می رسد که در تمام کارهایی که کرده اید خیلی سرعت عمل به خرج داده اید و کارتان نتیجه بخش هم بوده است. اگر به خودم اجازه بدهم و سوال بکنم آیا می توانید بگویید که درباره ساعت دقیق وقوع قتل چه حدس زده می شود؟
- او از ساعت یک بعد از نیمه شب آنجا بوده. باران هم تقریباً اندکی بعد شروع شده و او پیش از شروع باران به قتل رسیده است.
مشتری ما با صدایی که در میان هزار صدا قابل تشخیص بود بانگ برداشت.
- آقای بینز، ولی این غیرممکن است. من حاضرم قسم بخورم که خود او بود که در ساعت یک در اتاق خوابم با من حرف زد.
هولمز که لبخند می زد نجواکنان گفت:
- تقارن قابل ملاحظه ای است ولی ابداً غیرممکن نیست!
گرگسون گفت:
- آیا قرینه ای در دست دارید؟
- در نظر اول ماجرا خیلی پیچیده نیست، هر چند که ویژگی های جالبی ارائه می کند. ولی پیش از آن که اظهارنظر قطعی و نهایی کنم باید درباره ماجرا بررسی عمیق تری به عمل بیاورم. خوب، آقای بینز وقتی خانه را تفتیش می کردید به هیچ چیز جالب توجه دیگری برنخوردید؟
کارآگاه به نحو خاصی به دوستم نگاه کرد و جواب داد:
- دو سه چیز کوچک جالب توجه وجود داشت. چطور است وقتی کارم در کلانتری تمام شد با من بیایید و درباره این جزئیات عقیده تان را بیان کنید؟
شرلوک هولمز ضمن این که زنگ می زد گفت:
- من کاملاً در اختیار شما هستم. خانم هودسون، لطفاً راه را به این آقایان نشان بدهید و بگویید که خدمتکار این تلگراف را هم ببرد؛ پول یک جواب شش شیلینگی را هم بدهد.
وقتی مهمان هایمان خارج شدند ساکت ماندیم. هولمز فکر می کرد و پیپ می کشید؛ ابروانش را پایین آورده و سرش را جلو برده بود و یکی از آن حالت های مخصوص خودش را داشت. سپس ناگهان رو به من کرد و گفت:
- خوب، واتسون، درباره این اتفاق ها چه می گویید؟
- نمی توانم به معنای بازی مسخره ای که سر اسکات اکلز در آورده اند پی ببرم.
- اما در مورد جنایت؟
- خوب، اگر ناپدید شدن همراهان گارسیا را به جنایت نزدیک کنیم به نظرم آن ها در جنایت دست داشته اند و برای گریز از عدالت فرار کرده اند.
- این فرض قطعاً پذیرفتنی است. اما از طرفی خودتان هم خوب قبول می کنید که عجیب به نظر می رسد که دو خدمتکار توطئه ای علیه او ترتیب داده باشند و درست شبی دست به کار شوند که او مهمان داشته باشد. هر شب دیگر هفته او در اختیار آنان بوده است.
- خوب، پس چرا فرار کرده اند؟
- درست است! چرا فرار کرده اند؟ موضوع مهمی است. یک موضوع مهم دیگر ماجرای مشتری ما اسکات اکلز است که خیلی جنبه عادی ندارد. واتسون عزیز، با توجه به این امر، آیا توقع بیش از حدی از هوش انسانی است اگر بخواهیم توضیحی بیابیم که پاسخگوی این دو موضوع باشد؟ اگر توضیحی وجود داشت که از پیام مرموزی که دارای آن جمله بندی خیلی غیرعادی بود خبر می داد می توانستیم آن را چون فرضیه ای موقتی بپذیریم. چیزهای تازه ای که به زودی در اختیارمان قرار می گیرد هر قدر کم هم که با آن تطبیق کنند، آن وقت فرضیه مذکور می تواند راه حلی باشد.
- اما این فرضیه کدام است؟
هولمز به صندلی اش تکیه داد و چشمها را تا نیمه بست.
- واتسون عزیز، خودتان هم قبول دارید که موضوع مسخره بازی اصلاً نمی تواند مطرح باشد. همان طور که دنباله ماجرا نشان داد، حوادث مهمی تدارک دیده می شده و دعوت اسکات اکلز به ویستریالوج با این حوادث ارتباط داشته است.
- چطور؟
- حلقه های زنجیر را یکی بعد از دیگری در نظر بگیریم. در نگاه اول من در این دوستی ناگهانی و عجیب که بین جوان اسپانیایی و اسکات اکلز ایجاد شده، چیز غیرعادی تشخیص می دهم. مایه و منشاء آن مرد اسپانیایی بوده است. او دو روز بعد از آشنایی اش به خانه او واقع در آن سوی لندن رفته است و دائماً با او ملاقت می کرده تا این که از او قول می گیرد که به اشر برود. او از اکلز چه می خواسته؟ اکلز به چه کارش می آمده؟ در مشتری مان هیچ جاذبه خاصی نمی بینم. به خصوص آدم باهوشی نیست؛ هیچ یک از امتیازهایی را که مطابق طبع مردم کشورهای لاتین باشد ندارد. پس چرا از میان تمام کسانی که گارسیا با آنان رابطه داشته، او انتخاب شده است؟ و برای چه امتیازی؟ برای این که او کاملاً معرف تیپ قراردادی فرد انگلیسی قابل احترام است؛ او شاهدی ایده آل است برای این که بر انگلیسی دیگری تاثیر بگذارد. خودتان دیدید که هیچ یک از دو مفتش به فکر نیفتادند در مورد شهادت او، هر چند نسبتاً غیرعادی هم بود، شک کنند.
- خوب، او باید شاهد چه چیزی می بوده؟
- با توجه به وضعی که قضایا پیدا کرده اند، شاهد هیچ چیز؛ اما اگر ماجرا به صورت دیگری اتفاق می افتاد، آن وقت شاهد اصل ماجرا می بود. من قضیه را این طور درک می کنم.
- روی هم رفته، او می توانسته به عنوان شاهد عدم حضور فرد خاصی در محل وقوع جنایت به کار آید.
- واتسون عزیز، دقیقاً همین طور است. به خاطر علاقه ای که به استدلال داریم فرض کنیم که خدمتکاران ویستریالوج هم در اقدامی که از ماهیت آن بی خبرم باید با او همدستی می کرده اند. این اقدام هرچه که بوده باید پیش از ساعت یک بعد از نیمه شب صورت می گرفته. خیلی امکان دارد که به دنبال دستکاری در ساعت ها، از اسکات اکلز خیلی زودتر از وقتی که تصور می کرده، دعوت شده باشد که به اتاقش برود؛ چیزی که واقعی به نظر می رسد این است که وقتی گارسیا رفته که به او بگوید ساعت یک بعد از نیمه شب است در واقع خیلی از نیمه شب نگذشته بوده است. اگر گارسیا می توانست نقشه اش را اجرا کند و در ساعتی که گفته بود برمی گشت، آن وقت قادر بود با نهایت قدرت به هر اتهامی پاسخ بدهد. این انگلیسی ملامت ناپذیر در مقابل هر دادگاهی قسم یاد می کرد که متهم از خانه اش بیرون نرفته. این تضمینی در قبال وضع ناگوار بوده.
- بسیار خوب. این را درک می کنم. اما ناپدید شدن دیگران؟

نظرات کاربران درباره کتاب آخرین ضربه آرشه

خیلی خوبه ولی اکثر جاها به جای نوشته
در 1 سال پیش توسط dav...mir