فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز خانه اسپانیایی

کتاب راز خانه اسپانیایی

نسخه الکترونیک کتاب راز خانه اسپانیایی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز خانه اسپانیایی

مردی روی بالکن خانه، پوشیده در شنل بلندی که فقط در نمایش‌ها می‌پوشند، خفه شده است. تک‌تک اعضای خانه و میهمانان دلایلی کافی دارند که قاتل باشند. داستان به نمایشنامه شبیه است، اما این صحنه نمایش نیست،صحنه قتلی بسیار پیچیده است. سفر الری به کشف معمای قتل می‌انجامد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز خانه اسپانیایی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




افراد داستان

خانواده:
گادفری، والترونر........ساکن دماغه اسپانیایی
گادفری، استلاهیز.......همسر
گادفری، روزاثیر........دختر
کومر، دیوید...............برادر
میهمان ها:
کانستبل، لورا............ چاق، برآشفته، چهل ساله
کورت، ارل............. نامزد رُزا
مارکو، جان............. سلاحِ اهریمن
مان، سسیلیا............... اهل برادوی
مان، جوزف. ای.......... اهل آریزونا
رهگذران:
کید (سرکرده)....... فردی محلی
پنفیلد، لیوسی یس........... وکیل
استبینز، هریا........... صاحب ایستگاه پمپ بنزین
وئرینگ، هالیس........ همسایه غایب

خدمتکارها:

برلی........... خانه دار
جروم............ سرایدار
پیتس.......... خدمتکار استلا
تیلرهوز......... پیشخدمت مخصوص

و دیگران، کارآگاه ها:

قاضی مَکلین........... حقوقدانی در مرخصی
بازرس مولی....... بازرس محلی
الری کوئین........... تحلیل گر اصلاح ناپذیر

صحنه

دماغه اسپانیایی با هیبتی عجیب و ویژه بر کرانه اقیانوس اطلس شمالی ایستاده است. دماغه، صخره ای برآمده و پرتگاه مانند است با فضایی تقریباً چهارگوش که با زبانه باریک صخره ای به زمین اصلی مرتبط شده. اگرچه فقط چندصد متر از بزرگراه اصلی با سواحل استخرهای عمومی اطراف آن فاصله دارد، اما ملکی مطلقاً شخصی و در واقع خارج از دسترس است.

سرآغاز

در این پنج سال و خرده ای که از خواندن رمان های آقای کوئین لذت می بردیم، صدها نفر با ما تماس گرفته اند و درباره هویت آقای مرموزی که همواره سرآغاز کتاب های کوئین را می نویسد، توضیح خواسته اند. متاسفیم که نمی توانیم مکاتبه کنندگانمان را راضی کنیم. ما نیز او را نمی شناسیم.

- ناشرین

می دانم که جای خیلی خوبی است. زمان های بی شماری از درون قایق موتوری کوچکم به آن نگریسته ام و حداقل سه بار از آسمان- هنگام پرواز-سطح صخره ای خشکش را که آب به سختی در آن نفوذ می کند، دیده ام. چون دماغه اسپانیایی روی ساحل اقیانوس اطلس لمیده و مستقیماً در مسیر خطوط هوایی شمال به جنوب است.
از دریا که به آن نگاه کنی، در تمام جهات تراشه ای غول پیکر است که از کوه آلپ بیرون زده. لبه های پایینش محکم قاچ خورده و در دل آب های ساحلی اطلس فرو رفته و هزاران مایل دورتر از زادگاه خود، در آن آب ها خیس می خورد. اگر به آن نزدیک شوی سنگ­های تیز ِ پایه اش، چونان اهریمنی محاصره ات می کنند و تبدیل به هیولایی عظیم در قلعه ای گرانیتی می شوند: غیرقابل تسخیر و قدرتمند، مثل جبل الطارق.
همان طور که به نظر می رسد، دماغه اسپانیایی از دریا، سرد و ترسناک است.
از آسمان اما، احساسی متفاوت و نسبتاً شاعرانه در شما برمی انگیزد. آن جا، آن پایین، دور از شما مانند زمردی به رنگ سبز تیره اسرارآمیزی متبلور در چین و شکن آبی دریا لمیده است. از آن فاصله، درختان و بوته ها، به شکل غباری غلیظ روی آن دیده می شوند. از آن بالا در هواپیما، تنها سه چیز دیده می شود که به خاطر نمای سنگی برجسته اشان بر رنگ سبز غالب شده است. یکی ساحل کوچکی از شن سفید است در آن خلیج کوچک و روی آن بهارخوابی به چشم می خورد که از سطح ساحل بالاتر است. گرچه این بهارخواب در مقابل صخره های اطراف که در آب فرورفته اند، ارتفاع اندکی دارد. دیگری خودِ خانه است، عمارتی گسترده با نمای نسبتاً خارق العاده . وقتی ارتفاع پرواز پایین باشد، شاهدِ ساختمانی باشکوه با نمای گچ­کاری و حیاط و ایوانی با سقف های کاشی کاری به سبکِ اسپانیایی خواهید بود. به هر ترتیب این عمارت نسبت به بناهای مدرنیست های آمریکا که وقتی به معماری شان نگاه می کنی، به جای ساختمان، گویی ایستگاهی ساخته اند، انباشته از چیزهای غیرضروری، زشت و بدنما نیست. سمت دیگر زمین، بزرگراهی عمومی به چشم می خورد.
و سومین چیز قابل مشاهده، جزءِکوچک چاقومانندی­ست، فرورفته در دل جاده ای که از عرضِ سبزفام دماغه می گذرد. زائده های بال مانندی از آن، مثل زوبینی هندی از پایین بزرگراه اصلی تا گردن باریک و بلند صخره ای که دماغه را به زمین اصلی متصل می کند، مستقیم پایین آمده و قلب دماغه را به سمت خلیج قطع نموده است. از آسمان، جاده نسبت به فضای اطراف گود و سفید دیده می شود و اگرچه من هیچ وقت روی آن پا نگذاشته ام، گمان می کنم از ساروج ساخته شده، چون شب هنگام نیز زیر نور ماه می درخشد.
به طور طبیعی و با شناختی که از این مکان دارم، می دانم این شکل صخره ای جالب توجه که در طول میلیون ها سال بر اثر سر به سنگ ساییدن های صبورانه دریا ایجاد شده، ملک والتر گادفری(۲) بود. کمتر کسی چیزی از این موضوع می دانست، چون گادفری همواره از امتیازات مخصوص ثروتمندان بهره می برد بی آن که با کسی حشر و نشر داشته باشد. او راه خودش را به دنیای بیرون بسته بود. من هیچ وقت با او ملاقاتی نداشتم که بتوانم حقیقتاً دماغه اسپانیایی، تنها مکان تابستانی گادفری، را ببینم تا زمانی که حوادث ناراحت کننده ای آن جا را به لرزه درآورد و صاحبانش را از انزوای سنتی شان خارج کرد و بعد البته، تنها کسی که می­بایست این سنت را بشکند، دوست خوب من الری کوئین(۳) بود! کسی که انگار گِل وجودش با کنجکاوی سرشته شده است.
علی رغم تلاشی که در نابود کردن خشونت به خرج می دهد، گویی ذات خشونت آمیز جنایات پیوسته الری را دنبال می کند، آن قدر که یک­بار دوستی با لحن تقریباً نیمه جدی به من خاطرنشان کرد: «هر وقت من از کوئین می خوام که بعدازظهر یا آخر هفته ای به منزلم بیاد، از ترس نفسم رو حبس می کنم. اون مثل بویی برای سگ شکاری، جنایتکاران رو جذب می کنه (امیدوارم به خاطر این حرف مرا ببخشد)، همون طوری که سگ، کک رو جذب می کند.»
و همین طور هم شد وقتی او به دماغه اسپانیایی رفت!
درباره مرد برهنه- اسمی که الری خودش به او داد- چیزهای مجذوب کننده زیادی وجود دارد، مواردی غیر عرفی و صرفاً هیجانی. در زندگی واقعی به ندرت پیش می­آید که در مهمانی ای باشکوه، جنایتی عجیب و خارق العاده رخ دهد. قتل جان مارکو(۴) طبق اشتباهی که مرد آدم ربا انجام داد، به علاوه اتفاق خارق العاده برهنگی مارکو، همه و همه دست به دست هم داد تا موقعیتی کوئینی خلق کند. موفقیت کوئین در استدلال کل به جزء است یا همان کشف رابطه علت و معلولی در مطالعه اولیه یک موقعیت.
طبق معمول به خود می گویم از خوش شانسی من است که خبرِ این تراژدی خطاهای خشونت بار را می دهم تا اگر دوست من فراموش کرد، با این کار دوباره در قدمش گُل ریخته باشم تا بارها و بارها این موفقیتش را به او یادآوری کنم، بلکه از این طریق بداند که به اتفاقی نادر و غیرقابل حل راه گشوده است.

جی. جی. مک(۵)
نورثمتون(۶)

برای دخترهای دوست داشتنی آن سال، در آن شهر شمالی:
سایه، مونا، نگین، سمن گل، سارا و دیگران

۱. اشتباه بزرگ کاپیتان کید(KIDD)

با هر قصد و نیتی که به موضوع نگاه کنیم، اشتباهی بیمارگونه بود. بزهکاران معمولاً از پیش باخته­اند . درگیر نزدیک بینی ذهنی یا بی مبالاتی یا اعمال شتابزده هستند و همواره خیلی زود خود زیان می بینند. این موضوع را دیر درمی یابند، از لای میله های آهنی به اشتباهاتشان فکر می کنند و در دورنمایی از ملالِ سالیان پیش می روند. اما این اشتباهی برای نوشتن در کتاب ها بود.
شخصی بوالهوس به نام کاپیتان کید، چندان فضایلی نداشت که کیفیت درخشانش آشکار شود. او اوج ناباوری یک مرد بود، در عوض نعمتِ گنده بودن نصیبش شده بود؛ آن قدر گنده که تصور می شد علتِ خلقت عبوسش همین باشد. چیزی که با وجود مغز کوچکش، او را آزار می داد. کارش به نظر شسته رُفته می رسید. کاری که در اولین قدمِ اشتباهش برداشته بود، چیزی از جنس حماقت محض بود.
افسوس که اشتباهِ جنایی این بود که به نظر می رسید این کار برای فرد حقه بازی مثل او کار ساده ای است و برای همین اشتباه، او چندان فرد مرموزی به نظر نمی رسید؛ فرد گزافه گو و کودنی که تمام سرنخ ها را به سمت خود می کشاند با تمام نتایجی که مثل روز روشن بالای سر قربانی تلنبار شده بود.
حالا این که چرا تقدیر باید شخصی چنین افسانه ای مثل کاپیتان کید را برای قربانی کردن دیوید کومر(۷) بینوا انتخاب کند، همه- از جمله آقای الری کوئین- موافق اند که از سر ِتصادف بوده است. یکی از آن مسائل کیهانی که پاسخش در هاله ای از ابهام است. آن­ها تنها توانسته اند مایوسانه و در سکوت در برابر ناله و شیون های خواهرش استلا(۸) سر تکان بدهند: «اما دیوید همیشه پسر آرومی بود! من یادمه... یه بار وقتی که ما بچه بودیم یه زن کولی توی شهرمون کفِ دستشو خوند و گفت که سرنوشتی تیره و تار داره. اوه، دیوید!»
اما این داستانی سخت طولانی­ست و آقای الری کوئین با کلی کلنجار به این نتیجه رسید که موضوع اصلاً چیز دیگری­ست؛ یقیناً مثل زیست شناسی که در آزمایشگاه در جست­وجوی عارضه نادری در ذهن بشر می گردد. او در پایان توانست دلیلی پیدا کند تا از اشتباه عجیب و غریب کاپیتان کید سپاسگزار باشد. زیرا بعد از روشن شدن همه چیز، روزهای بعد از آن بِکر و شگفت انگیز به نظر می رسید. الری مثل هنرمندی قلم زن که خطوط تار تصویر را به وضوح می بیند، به روشنی دید که چطور راه حل او برای به اشتباه انداختن ملوان غول پیکر، درست و واقعی بود. در یک جمله، کل زیربنای فکر الری به این موضوع بستگی داشت ولی در شروع راه، صرفاً همه چیز مغشوش بود.
اشتباه بزرگ هرگز رخ نداد، احتمالاً به خاطر این که کومر در بین جمعیت، خیلی شبیه دیگر مردم بود. فردی بود که از یک طرف به جای این که به شکل بیمارگونه ای از چیزی بترسد، نسبت به آن چیز تنفر شخصی پیدا می کرد و از طرف دیگر مهر و علاقه بی حد وحصرش به رزا، خواهرزاده اش بود. هر دوی این موارد در شخصیت او بودند. کومر هرگز پروای کسی را نداشت. مردم یا موی دماغش می شدند یا او را خسته می کردند و او همچنان افراد خلوت گزین را می پسندید و حتی خودش همان طور بود.
در این زمان در اواخر دهه سی زندگی اش بود. مردی قوی و قد بلند که خوب مانده بود. زندگی بی بازگشتش را سپری می کرد و تقریباً همان قدر به خود متکی بود که به والتر گادفری، شوهرخواهر معروفش. چون کومر بیشتر سال را در خانه ای مرتفع و بدون عیال در ماری هیل(۹) می گذراند ولی تابستان ها به دماغه اسپانیایی و نزد خانواده گادفری اقامت می کرد. شوهرخواهرش کلبی مسلک گوشت تلخی بود که همیشه با بدگمانی فکر می کرد اگر خانه کومر نزدیک خواهر و خواهرزاده اش بود، یا خود آن خانه این ابهت عجیب را نداشت، کومر هر تابستان به دماغه راه نمی کشید. این فکر بدگمانی غیرمنصفانه ای بود. اما آن دو نفر چیزهای مشترکی داشتند. هر دو تنها، ساکت و روش هر دویشان به نحوی مجلل بود.
گاه و بیگاه، کومر پاشنه چکمه هایش را وَر می کشید و برای هفته ای گوشه ای می رفت. سوار یکی از کرجی های بادبانی گادفری و یا مسافر کشتی بزرگی کنار ساحل می شد و راه می افتاد. از مدت­ها پیش، بر ظرایف جهت های نُه سوراخِ گلف که در نیم کره غربی دماغه واقع بود، تسلط یافته بود. به ندرت بازی می کرد، به گلف می گفت: «بازی پیرمردها.» او ممکن بود برای چند سِت تنیس، به بازی تحریک شود اگر رقابتی به اندازه کافی تنگاتنگ وجود داشت. اما عموماً تفریحش این بود که از تنهایی لذت ببرد. طبیعتاً عایدی مستقلی داشت و اندکی می نوشت، به خصوص در هوای آزاد.
احساساتی نبود. به یقین زندگی به او درس سختی آموخته بود که دوست داشت بگوید اعتقاد راسخی به واقعیت ها دارد. مردی اهل عمل بود و پیوسته با واقعیت های زندگی سروکار داشت. مسائل جنسی در زندگی اش، چندان اهمیتی نداشت. به جز خواهرش استلا و خواهرزاده اش رزا(۱۰)، زن کمترین معنایی برای او نداشت. در محافل خانم گادفری این طور شایعه شده بود که او ماجرای عاشقانه ناراحت کننده ای در اوان بیست سالگی داشته است. هیچ یک از گادفری ها حرفش را نمی زدند و او البته همیشه ساکت بود.
بنابراین دیوید کومر- قربانی- مرد قدبلند، سبزه و تنومندی بود که با کار کاپیتان کید به فراموشی سپرده شده بود.
رزا گادفری از نظر ظاهری به کومرها شباهت داشت. با یک فاصله ارثی، دارای همان ابروهای مشکی، بینی گنده پخ، چشم­های ورقلمبیده و بدن خشک باریک بود. وقتی او و مادرش کنار هم راه می رفتند، گویی دو خواهر بودند و کومر برادر بزرگ­تر هر دو. اخلاقاً فرد ساکتی بود، مثل دایی اش. هیجان ها و بی قراری اجتماعی یا کم عمقی لاینفکِ استلا را نداشت. البته هیچ چیز بین رزا و دایی اش نبود، هیچ حس بدخواهانه ای. علاقه آن ها ناشی از محترم دانستن پیوند خونی بود.
درواقع در حق هر دوی آن ها به نوعی بی عدالتی شده بود؛ از طرفی حدوداً بیست سالی با یکدیگر اختلاف سنی داشتند. با این حال هر وقت رزا مشکلی داشت، نه مادرش خود را برای او به زمین و هوا می زد و نه پدرش که بزرگ­ترین لطفش این بود، که او را تنها بگذارد، بلکه کومر بود که به دادش می رسید. این مربوط به زمانی است که هنوز موهایش را گیس می بافت. هر پدر دیگری غیر از والتر گادفری بود از این که کسی این طور دخترش را از نظر ذهنی تصاحب کرده است، خشمگین می شد. اما خانواده به همان اندازه برای والتر گادفری مبهم بود که هیاهوی بع بع گوسفندان وقتی که پشم آن­ها را می چید و بر ثروت خود می افزود.
***
خانه مملو از جمعیت بود، حداقل به نظر کومر این طور می­رسید. علاقه وافر خواهرش استلا به اجتماعی بودن، نتیجه داده بود. با تلخی یادآوری می کرد که سکوت شوهرخواهرش در عصر شنبه، ناشی از لجن مالی بخصوص جمعی از مهمانان بوده است. فصل به پایان خود نزدیک می­شد؛ عبورِ آن با خود دیدو-بازدیدی همراه با آزرده خاطری غیرقابل وصفی به همراه داشت. البته مارکو برای چند هفته آن جا بود و با رعایت آداب دانی، بی تفاوت، ناظر تیرگی روابط مرد میزبانش بود. در حقیقت مارکو برای همان آن جا بود. او جنبه کمتر شادمانه استلا گادفری بود، درحالی­که شوهرش در فرصت های نادری که پیش می آمد، زیر لب چیزهایی غرولند می کرد؛ جان مارکوی خوش قیافه! که یک دوست مذکر توی دنیا ندارد، مردی نیست که برای تشریفاتِ کوچک بماند، ناگهانی دعوت شده. پای ثابت محفل بوده، به قول کومر: «با سماجت آرام یک شپش شش پا.» مارکو بهترین بخش تابستان را برای والترگادفری کاملاً ضایع کرده بود. گادفری به طور معمول با لباس های کثیف عتیقه و بی اعتنا نسبت به موجوداتی که همسرش در خانه به ارمغان آورده بود، بدو بدو می رفت سراغ باغ هایش در اطراف صخره. دیگران آن چه را که از فصل باقی مانده بود خراب کردند، مثلاً لورا کانستبل(۱۱) چاق و برآشفته چهل ساله! توصیفی که رزا با خنده از او داشت. مان ها- زن و شوهر- می شد گفت از کسانی اند که بهره ای از تمدن نبرده اند و ارل کورت(۱۲) موطلایی، مرد جوان ناراحتی که همیشه آخر هفته ها به دماغه اسپانیایی می آمد تا با چشم­هایی خمار در پی رزا باشد. تعدادشان زیاد نبود اما- به استثنای کورت که تا اندازه ای به شکل تحقیرآمیز رزا را دوست داشت- برای کومر آن­ها یک گُردان واقعی بودند.
بعد از شام شنبه شب بود که مرد رزا را از گرمای خانه عظیم اسپانیایی به درون باغ کشاند. در تالار سنگفرش داخلی، استلا با مهمانانش صحبت می کرد درحالی که کورت، در تله بزرگ خانم مان گیر افتاده بود و فقط می توانست دیوانه وار نگاه های آرزومندانه ای به دایی و خواهرزاده بیندازد. نزدیک­های غروب بود و سمتی از چهره مارکو که به سمت آسمان بود به شکلی واقعاً فوق العاده تاریک شده بود. او با وقار روی دسته صندلی خانم کانستیبل نشسته بود؛ احتمالاً ژستش برای نمایش به تمام خانم­های در تیررسش بود. اما او همیشه ژست می­گرفت بنابراین نکته قابل توجهی در آن نبود. زیر نفوذ حضور مارکو، کورت تهی بود. مطلقاً بدون تشخیص، مثل قدقد مرغ.
همان طور که دایی و خواهرزاده آرام و قدم زنان از پله ها پایین می آمدند، کومر آه کشید: «ای خدا، یه چیزی بهت بگم رزا که نمی تونم تو خودم نگه دارم. مادر مقدست زیبنده یه چیزه. با این حشراتی که آورده این جا، یقیناً عدم حضورت تهدیدی برای جمع محسوب نمی شه. نمی دونم والتر چطور اون جا وایساده. توی اون آدما که مث میمون جیغ جیغ می کنن!» بعد پیش خود خندید و بازوی او را گرفت: «عزیزم، تو امشب خیلی دلربا شدی.»
رزا لباس سفید خنک و چین داری پوشیده بود که دنباله اش بر سنگفرش کشیده می شد: «متشکرم قربان. این لباس واقعاً خیلی ساده است.» با لبخندی ادامه داد: «ترکیبی از هنر سیاه و ارگاندی خانم ویتیکر(۱۳). تو ساده ترین موجودی دیوید و همین طور غیراجتماعی ترین. اما ملتفت تفاوتش شدی، به نسبت بیشترِ...» با لبخند محوی اضافه کرد «به نسبت بیشتر آدما.»
کومر پیپش را روشن کرد و سپاسگزارانه پک زد. به لکه های صورتی آسمان نگاه کرد: «بیشتر آدما؟»
رزا کمی لبش را جمع کرد؛ آن­ها به پایین پله ها رسیدند. به آرامی در سکوت و با طیب خاطر، به طرف بهارخواب ساحلی قدم زدند. در این ساعت از آن بالا، از خانه، هیچ صدایی نمی آمد. آن­جا جای راحتی بود، زیبا در تاریک روشن غروب. برگ­های رنگارنگ زیر پا بودند و ستون های عمارت بالای سر، به شکل طاقی گسترده بودند. پله هایی از بهارخواب به گردشگاه ساحلی پایین می رفت و ماه، بالای بهارخواب تقریباً پایین بود. رزا با کج خلقی توی صندلی حصیری زیر چتر ساحلی بزرگی نشست و دست­هایش را به هم قلاب کرد و به حاشیه ساحل کوچک و رفت و آمد امواج در خلیج کوچک چشم دوخت. از میان مَصب تنگِ خلیج می شد قایق های بادبانی سفید را دید که از آن­جا بیرون می رفتند و در پهنای بی کران آبی دور می شدند.
کومر در سکوت به او نگاه کرد. به پیپش پک زد: «چه چیزی باعث رنجش تو شده، سطحی نگری ها؟»
نگاه کرد: «باعث رنجش من؟ رنجش من؟ چرا، از کجا این فکرو می کنی؟»
کومر خندید: «از رفتارت معلومه، مثل شنا کردنت استادانه اس. ترسم از اینه که توی هیچ کدوم از این دو تا موفق نباشی. اگه هملت جوان تو، ارل...»
بینی اش را بالا کشید. «ارل! مثل این که اون می تونه. انگار اون می تونه منو برنجونه. من نمی تونم تصور کنم که چرا مادر می ذاره اون با آزادی توی خونه رفت و آمد کنه. مادر باید اینو از ذهنش بیرون کنه. پلکیدنش این دور وبر... من اونو نمی خوام. قطعاً ما این موضوع رو حل می کنیم، خودت می دونی دیوید. اوه، من... به نظرم یه زمانی خیلی احمق بودم، یه دفه نسبت به اون، آخه ما اون زمان نامزد کرده بودیم.»
کومر موقرانه پرسید: «بار چندم بود؟ اوه، بله! هشتم به نظرم. هفت بار اول به گمانم تو فقط خاله بازی می کردی! کوچولوی عزیزم. تو هنوز یه بچه به شدت احساسی هستی.»
ریشخندکنان گفت: «متشکرم بابابزرگ.»
- در عین حال این جوون، شیفته بداخلاقی توئه. من قویاً به شباهت های ذهنی در هم گره خورده باور دارم. چون به نظر اون... اِم... چیزِ خوبیه. می دونی که می تونی بدتر از کورت باشی رزا، برای همه رنج و غصه هاش به خاطر اوضاع جهان.
- من می خوام بدونم کجا ایستاده­م! بچه که نیستم. اون... اون تحمل ناپذیره. تصور کن یه مرد گنده که تحت­تاثیر زرق و برق لباساست و کاسه لیسی می کنه، نپخته، تقلید ناپخته ای از یه دختر توی یه گروه کم ارزش همسرایان کُر.»
کومر خندید: «تا حدودی درسته. گربه صفت بودن بهتر از اینه که اصلاً خوب نباشی. سطحی نگرها! فرزندم این منطقیه. اگه قرار به کاسه لیسی باشه، مطمئنم زبون قشنگ خانم مان این کارو می کنه نه ارل. یه لحظه پیش مثل یه گوساله مراقبت بود. بیا، بیا رزا تو داری سرپوش می ذاری.»
رزا گفت: «نمی دونم منظورت چیه.» خیره به دریا بود. دریا حالا آن پایین چندان آبی نبود، بلکه بنفش می زد. رگه های صورتی رنگ آسمان در مشایعت موج بزرگ پرهیاهویی که در ساحل شکست، محو شد.
کومر زیر لب گفت: «من باور دارم تو داری کاری می کنی. باور دارم روی لبه باریکی ایستادی و کاری رو انجام می دی که نهایت جنونه. رزا عزیزم! بهت اطمینان می دم که این دیوانه گیه. اگه اون مرد هر کسی جز مارکو باشه، بنابراین من باید قبول کنم که فکرم درست کار نمی کنه. اما با این شرایط...»
زبانش بند آمد ولی نه چندان که آدم متقاعد شود واقعاً حیرت کرده. «مارکو؟»
چشمان آبی رنگِ بدگمان کومر، اندک لبخندی زدند. حتی در آن حجم تاریکی، رزا آن لبخند را دید و چشم های آبی خود را به زیر انداخت: «به نظرم یه بار قبلاً بهت هشدار دادم عزیزم. اما فکر نمی کنم اثری داشته...»
- چه هشداری؟
«رزا!» لحن ملامت آمیز او ذره ای رزا را شرمنده ساخت.
رزا با صدای خفه ای گفت: «من... من فکر کردم که آقای... آقای مارکو بیشتر به... خب، به خانم مان و خانم کانستیبل توجه داره و... بله، به مادر، وسیله امرار معاش... بیشتر از من، دیوید.»
مرد تنومند درحالی که می خندید، گفت: «این باز حرف دیگه ایه. در این لحظه ما داریم از زن جوون­تر حرف می زنیم، البته شاید نه احمق تر از زن.» همان طور که روی او خم شده بود چشمانش را تنگ کرد: «آدم های سطحی نگر! من بهت می گم این برای آدم غیرممکنه، یه ماجراجویی بی ارزش. هیچ فایده ای هم نداره. با چیزایی که من شنیده­م، دنبال یه جور شهرت طلبی حقیرانه اس. من چیزایی راجع به این یارو فهمیدم، نمی دونی چقدر ناراحت شدم. اوه! به خاطر فریبندگی ظاهریشه که من می تونم تو رو ببخشم.»
رزا کینه توزانه و نفس بریده گفت: «ازت متشکرم. دیوید عزیزم! بیا منصفانه نگاه کنیم، تو نمی دونی که اون چقدر از نظر قیافه شبیه خودته؟ شاید این جبران جنسی همه جور...»
- رزا، وقیح نشو! این موضوع برای من اصلاً شوخی بردار نیست. تو و مادرت تنها زنانی هستین توی دنیا که من ازشون با احترام حرف می زنم. من به تو می گم...

نظرات کاربران درباره کتاب راز خانه اسپانیایی

تعریفی نداشت. نمی دانم اشکال از کتاب بود یا از ترجمه. خسته کننده بود
در 4 ماه پیش توسط آناهیتا
یه کتاب خوب قدیمی. یادآور محیط ۶۰ سال قبل آمریکا
در 1 سال پیش توسط روزبه احمدزاده