فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کشتن

کتاب کشتن

نسخه الکترونیک کتاب کشتن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کشتن

ز پشت پنجره برگشت و تا کنار شومینه رفت جلو، آتش حالا گُر گرفته بود، صدای ترکیدن چوب‌ها می‌آمد، شعله‌ها زبانه می‌کشیدند، صندلی را جلوتر کشید و نشست، کف پاهایش را تکیه داد به بدنۀ کاهگلی دیوار، هُرم شعله‌ها ریخت روی صورت و گردنش، برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و سعی کرد همۀ فکرهایش را بگذارد کنار، بگذارد کنار و به چیز دیگری فکر کند، به یک دسته کبوتر در حال پرواز، یک جفت قناری زردرنگ و کز کرده گوشۀ قفس، چهرۀ زیبا و اصیل یک دختر دهاتی، نتوانست، نمی‌شد، سیل سرکش افکار وحشیانه هجوم می‌آوردند، دست­بردار نبودند، می‌آمدند تا بکشانندش به گذشته، به روزهای قبل، به ماه‌های قبل، به سال­های قبل. فکر کرد اگر برف دست نکشد از باریدن ممکن است مجبور شود بماند همین­جا، توی روزهای عادی هم ماشین را به زحمت در این کوچه­باغ‌های خاکی می‌راند، چه برسد به حالا: برف لعنتی، اگر مردم اصغرآباد از راه برسند چه؟ اگر یکی از رعیت‌ها به سرش بزند بیاید این­جا چه؟ نه، اصلاً کدام احمقی وسط این سوز می‌رود سر باغ. بیایند، همه‌شان بیایند، کی تخمش را دارد حرف بزند؟ سرش را پایین گرفت و زل زد به لکه‌های خون خشک‌شده روی شلوارش، شکل داشتند، نقش‌هایی که انگار از قبل روی پارچۀ سفید چاپ کرده باشند، اسب بودند، ماهی، خرس، گربه. حیوانی که سرش را گرفته باشد توی بغلش، گربه‌ای آرام، با چشم‌هایی تنگ شده، منتظر این‌که تکه گوشتی بیندازند جلویش.

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کشتن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

تا پُشت قاب پنجره رفت جلو، چاقوی شاخ گوزنی را گذاشت روی دسته صندلی، رد خونِ چسبیده به انگشت ها سرد می­شد و می­ماسید. ملحفه روی تخت را برداشت و کشید روی بخار شیشه. حالا باز می توانست بارش بی وقفه برف را ببیند، بارش برف در هوای شیری­رنگ شب، دانه های درشتی که سنگین می آمدند پایین، می آمدند پایین تا بنشینند روی درخت های استخوانی باغ، شاخه هایی نازک، تنه هایی خیس خورده. خون از جیب چپ کتش قطره قطره سرازیر می شد روی فرش، روی پاچه شلوار، گرما می داد به پوستش. پاکت سیگار را از لبه پنجره برداشت، فیلتر سیگار را کند و انداخت روی باقی فیلترهای توی زیرسیگاری. کبریت را که کشید نور زرد ریخت روی شیشه، تا آمد سیگار را بگیراند به تصویر خودش روی شیشه نگاه کرد، قطرات خون پخش شده بودند روی پهنای صورت، این­جا و آن­جا، بدون هیچ نظمی. روی کت و شلوار سفیدرنگش اما بیش­تر، لکه های کوچک و بزرگی بودند چسبیده به پارچه، انگار کسی شیشه مرکب را برداشته و پاشیده باشد طرفش، مرکب قرمز. بریدگی لب شکری اش دوباره افتاده بود به خارش، تمامی نداشت. از دیروز ظهر شروع شده بود و هنوز چیزی زیر پوستش وول می خورد، خارشی عصبی کننده، دستش را بالا آورد و بریدگی لب را گرفت بین انگشت ها، انگشت سبابه و شست، فشار داد، خارش زیر پوست بیش­تر آن­جا بود که گوشت اضافی آورده بود، فشار داد، فشار، درد کم­کم جای خارش را می گرفت، اول روی پوست، بعد گوشت، دست آخر عصب ها. سرش را جلوتر کشید و رد پاهای جا مانده اش روی برف را دنبال کرد، رد پاها از پشت در شروع می شدند، از میان درخت های انار می گذشتند، جلو می رفتند تا برسند به بدن لخت کمیل، بدن لخت و لاغر، درازکش میان حجم برف، با دنده های بیرون­زده، گردن باریک، دست و پاهایی طناب­پیچ، لرزش ناتمام اندام. و رد خونی که از بین ران هایش، از جای بیضه های بریده شُره می کرد روی پوست، بعد از آن راه باز می کرد روی سفیدی تلمبارشده برف.
از پشت پنجره برگشت و تا کنار شومینه رفت جلو، آتش حالا گُر گرفته بود، صدای ترکیدن چوب ها می آمد، شعله ها زبانه می کشیدند، صندلی را جلوتر کشید و نشست، کف پاهایش را تکیه داد به بدنه کاهگلی دیوار، هُرم شعله ها ریخت روی صورت و گردنش، برای لحظه ای چشم هایش را بست و سعی کرد همه فکرهایش را بگذارد کنار، بگذارد کنار و به چیز دیگری فکر کند، به یک دسته کبوتر در حال پرواز، یک جفت قناری زردرنگ و کز کرده گوشه قفس، چهره زیبا و اصیل یک دختر دهاتی، نتوانست، نمی شد، سیل سرکش افکار وحشیانه هجوم می آوردند، دست­بردار نبودند، می آمدند تا بکشانندش به گذشته، به روزهای قبل، به ماه های قبل، به سال­های قبل. فکر کرد اگر برف دست نکشد از باریدن ممکن است مجبور شود بماند همین­جا، توی روزهای عادی هم ماشین را به زحمت در این کوچه­باغ های خاکی می راند، چه برسد به حالا: برف لعنتی، اگر مردم اصغرآباد از راه برسند چه؟ اگر یکی از رعیت ها به سرش بزند بیاید این­جا چه؟ نه، اصلاً کدام احمقی وسط این سوز می رود سر باغ. بیایند، همه شان بیایند، کی تخمش را دارد حرف بزند؟
سرش را پایین گرفت و زل زد به لکه های خون خشک شده روی شلوارش، شکل داشتند، نقش هایی که انگار از قبل روی پارچه سفید چاپ کرده باشند، اسب بودند، ماهی، خرس، گربه. حیوانی که سرش را گرفته باشد توی بغلش، گربه ای آرام، با چشم هایی تنگ شده، منتظر این که تکه گوشتی بیندازند جلویش. سیگار دیگری بیرون کشید، فیلترش را کند و انداخت داخل آتش، چوب نیمه­سوزی را برداشت و تا جلو صورتش بالا گرفت. سیگار که روشن شد چوب را برگرداند میان شعله ها، زبانه کشید آتش، زبانه کشید و جرقه های زردرنگ برای لحظه ای پرت شدند طرفش. به خوابی که شب قبل دیده بود فکر کرد، توی خواب داشت میان باغ های اصغرآباد راه می رفت، سبز بودند درخت ها، تنومند، بوی میوه می دادند، بوی سیب سبز و ترش، گردو، گیلاس، خوشش آمده بود از نسیم خنکی که آرام می وزید، دراز کشیده بود روی علف های نورس، چشم بسته بود، نفس کشیدنی عمیق، بعد به یکباره احساس کرده بود دست هایش آتش گرفته اند، از جا بلند شده بود و میرزا را دیده بود، لاغر مردنی، مثل همیشه گم توی کت و شلوار گشادش، یک مشت استخوان، میرزا دستش را گاز گرفته بود، هنوز هم می خواست گاز بگیرد: میرزا چی شده؟ چرا این­طور می­کنی؟ میرزا چرا این­قدر لاغر شده ای؟ میرزا اما چیزی نمی گفت، فقط هجوم می آورد تا گاز بگیرد، دندان هایش درشت شده بودند، خواسته بود از دست میرزا فرار کند، دستپاچه، سراسیمه، فرار کند و برود روی یکی از درخت ها، جایی که دست میرزا بهش نرسد، درختی نبود اما، همه جا به یکباره بیابان شده بود، تاریک، خشک، سیاه. دست برد و بریدگی لب را دوباره گرفت بین انگشت­ها، خارش لعنتی گوشت بی خیال نمی شد. پُک عمیقی زد و دود را فوت کرد روی نوک سرخ­رنگ سیگار، لبش را کشید جلو، سیگار را بالا آورد و به یکباره چسباند زیر لب، جیلیز، بوی گوشت، بوی گوشت کباب­شده پیچید توی بینی اش. دندان هاش را فشار داد روی هم، درد ریخت روی لب ها و لثه، سیگار را کوبید به بدنه کاهگلی دیوار، دیگر خارشی نبود.
آتش از تب و تاب دقایق اولیه افتاده بود، آرام می سوخت، نرم. بلند شد و تا پشت پنجره رفت جلو، با کف دست بخار شیشه را پس زد، سرما راه پیدا کرد روی پوست دست. تصویر آن­ور شیشه دوباره واضح شده بود، بارش برف رد پاهایش را کم رنگ کرده بود، تنها گودی ملایمی. خیره شد به بدن لخت کمیل میان برف، کمیل سعی می کرد خودش را جابجا کند، جلوتر بکشد، عقب تر، دست هایش را آزاد کند از میان گره های طناب، پاهایش را، حرکاتش اما آرام بود، نای زور زدن نداشت، روی صورتش لایه ای از گل، لب هاش تکان می خوردند، انگار ماهی ای باشد که به یکباره از رودخانه افتاده باشد بیرون، لب­زدنش، بدن سربی­رنگی که لحظه­لحظه تهی می شد از خون، لرزیدنش. به نظرش این­طور دست و پا زدن کمیل بی فایده بود، باید بیش­تر زور بزند، پاهایش را تکان بدهد، دست هایش را، شاید طناب ها کمی شل شوند و بتواند دست هایش را آزاد کند. پیشانی اش را چسباند به شیشه، حالا می توانست بهتر ببیندش، تقلا کردنش را میان برف، میان خون، میان گل. خواست داد بزند، با صدای بلند: حرامزاده جان بکن، حالا من مانده ام و تو، تن لَشت را تکان بده پدرسگ، دست های گُهت را از بین طناب دربیاور.
انگشتر طلایی توی انگشتش را آرام کشید بیرون، سطح طلایی انگشتر گم شده بود زیر لایه خون خشکیده، طلایی نبود دیگر، قرمز شده بود، یکدست قرمز، قرمز جگری. انگشتر دور تا دور انگشتش را زخم انداخته بود، سوزش عجیبی داشت، لذت­بخش، و در عین حال تحریک­کننده. کمیل داد کشیده بود: چه کار می کنی اردشیر؟ چه مرگت شده؟ سعی کرد بود جلویش را بگیرد، نتوانسته بود، زورش نرسیده بود به ساعد های محکم و عضلانی، تنها فرصت کرده بود دست بیندازد دور انگشت­ها، دست بیندازد و فشار بیاورد بلکه اردشیر پا پس بکشد، تقلایی از سر درماندگی، تلاشی بی فایده، اردشیر پا پس نکشیده بود. هر چه فلز انگشتر بیش­تر فرو رفته بود توی پوست و استخوان، انگار قدرت دست هایش چند برابر شده بود، نیروی بیش­تر، وسوسه بیش­تر. و حالا همان سوزش و درد دوباره داشت خودش را نشان می داد، رو آمده بود، وول می خورد میان رگ و پی اش، توی عضلات، میان عصب ها، موزی­وار، تحریک­کننده.
انگشتر را کشید روی پارچه پیراهنش، بعد از آن دوباره برگرداندش توی انگشت. دست برد طرف چاقوی شاخ گوزنی. در را که باز کرد دانه های برف خیز برداشتند توی صورتش، پیچ و تاب می خوردند، این­طرف و آن­طرف می شدند. دو پله ورودی ایوان باغ را رفت پایین، گام هایش را روی قدم های آمده اش تنظیم کرد، قدم هایی که کم کم در حال محو شدن بودند. با وسواس قدم برمی داشت، انگار دلش نمی آمد مخمل سفید پهن شده روی زمین بیش­تر از این به هم بریزد. کمیل تقلا می کرد تنش را از روی برف بسُراند طرف در چوبی باغ، خودش را از باغ بیندازد بیرون، نمی شد اما، با دست های طناب­پیچ نمی شد، با پاهای طناب­پیچ نمی شد، درجا می زد فقط. اردشیر پا عوض کرد، یکی دو گام کوتاه، دست آخر ایستاد بالای سر کمیل، بدن رنگ­پریده کمیل حالا فقط می لرزید، موهای کم­پشتش چسبیده به پیشانی، دور تا دورش خونبرف بود. با خودش حرف می زد، اردشیر گوش تیز کرد بفهمد چه می گوید، کمیل داشت گاگریو(۱) می خواند، ناله می کرد و گاگریو می خواند، همانی را می خواند که همیشه روی زبان میرزا بود، مثل میرزا نمی خواند، اما بریده بریده می خواند: دا بیا بالا سَرُم بینی جَمالُم... نیمی از صورتش محو بود میان گل. نیم دیگر، چشم دیگر، داشت اردشیر را نگاه می کرد، نگاه کردنی نه از سر التماس، بیش­تر اندوهگین، بیش­تر غم زده، بی رمق. اردشیر برای لحظه ای پلک هایش را گذاشت روی هم، چشم های آبی اش گم شد زیر پلک ها، دسته چاقو را بین انگشت هایش جابجا کرد، بریدگی لب شکری اش دوباره داشت به خارش می افتاد، چشم هایش را باز کرد و خیره شد به رد خونی که از بین پاهای کمیل آرام­تر از قبل بیرون می زد، نشست روی سینه کمیل، انگار قصابی باشد که باید زودتر گوسفند را قربانی کند، قربانی کند وگرنه حیوان تلف می شود، نشست روی سینه ای که تسلیم شده بود، چاقوی شاخ گوزنی را فرو کرد میان گوشت شکم، چشم های کمیل تا آن­جا که می توانست باز شد، رگه های خون توی سفیدی چشم موج گرفتند. چاقو را بیرون کشید و این­بار با تمام توان کوبید توی دنده ها، کوبید روی گردن، کوبید روی پهلو ها. از روی سینه کمیل که بلند شد خارش لب آرام گرفته بود.

فصل دوم

گاهی اوقات فکر می کنم اصلاً آن آدمی نیستم که بتواند تمام اصولی را که اعضای یک خانواده باید رعایت کنند، رعایت کنم. مثل تمام آدم های متاهلی که بین خودشان یکسری قوانینی تصویب می کنند و پایبند بودن به این قوانین را مهم ترین اصول رابطه شان می دانند. قانون گذاشتن سر این­که مثلاً آخر هفته ها بلند شوند و بروند جایی برای تفریح، یا صبح های زود را بگذارند برای کوه­نوردی، و بعدازظهرها را برای سینما رفتن، مهمانی گرفتن، و هزار جور کار دیگر. طوری که هم فرصت داشته باشند بیش­تر با هم وقت بگذرانند و هم علاقه شان به همدیگر را تثبیت کنند. نه این­که با کلیت موضوع مشکلی داشته باشم، نه، مسئله این­جاست که تعیین کردن و ضابطه مند کردن یک چیز به کلی اعصابم را به هم می ریزد. یعنی ترجیح می دهم هر کاری را با توجه به حس و حالی که همان لحظه دارم انجام بدهم، اگر دلم خواست بروم پیاده روی بی این­که از قبل برایش برنامه ای داشته باشم کفش هایم را بپوشم، لباس هایم را تن کنم و بزنم به خیابان. برایم ذره ای هم اهمیت نداشته باشد که مثلاً نیمه­شب است، یا صلات ظهر، یا هر زمان دیگری، یک جور مواجهه بی نظم با همه چیزهای اطرافم. فکر کنم مینو هم خیلی خوب از این حس وحال هام باخبر شده که مدام تلاش می کند به همه چیزم نظم بدهد، چون هفته ای دو سه بار صبح زود می آید تا از خواب بیدارم کند و صبحانه را با هم بخوریم، هر بار هم که می آید بدون هیچ مقدمه ای می رود سراغ دستگاه پخش و یکی از آن آهنگ های شش وهشتی را که عاشقشان است زیاد می کند و بلندگو را می چرخاند تا صدا مستقیم جلو بیاید و طوری بپاشد توی سوراخ گوش هام که اگر در حالت کما هم باشم ظرف چند ثانیه هشیاری ام را به طور کامل به دست بیاورم. یعنی دست آخر یک طوری از رختخواب می زنم بیرون که انگار از همان اول اصلاً خواب نبوده ام و خودم را زده ام به خواب.
تا آمدیم و صبحانه بخوریم، حرف زدنمان از هزار راه و بی راه رفت تا برسد به همان موضوع همیشگی که مینو با شنیدنش جوری سر ذوق می آید که همه ش فکر می کنم هیچ چیز در زندگی به این اندازه نمی تواند باعث سرخوشی اش شود. حرف زدن در باره مراسم عقد و عروسی و بیش­تر از همه مسافرت بعد از آن. مسافرتی که مینو هر بار تصمیم جدیدی در باره اش می گیرد و تصمیم های قبلی را به طور کامل از یاد می برد. یک بار می گوید می رویم بوشهر دیدن نخلستان ها و دریا که عکسش را مثلاً در مجله ای دیده، روز بعد می گوید نه باید برویم شمال، و بعد سر درمی آوریم از شیراز و تخت جمشید، و همین­طور یک دور کامل توی شهر های مختلف می زنیم بی آن­که دست آخر تصمیمی قاطعانه گرفته باشد. پشت میز که نشسته بودیم مینو از سفر احتمالیمان حرف می زد و بیش­تر حواسم به حرکت دست هاش بود که عادت دارد موقع حرف زدن مدام تکانشان بدهد تا مفهوم کلماتش را بهتر به مخاطب برساند، و حواسم به پیراهن گلدار بنفشش بود که می داند چقدر خوشم می آید ازش و رفته چنتایی شان را خریده تا هر بار که می آید یکیشان را بپوشد تا آن­طوری به نظر بیایید که من دوست دارم ببینمش. در تمام مدتی که زل زده بودم به خطوط بازوها و ساعد های سفیدش که از زیر بنفشی پیراهن آستین­کوتاهش زده بود بیرون، داشتم به این فکر می کردم که زندگی ام با مینو چه شکلی می شود. می دیدم که کنار هم توی رختخواب دراز کشیده ایم، روزهای جمعه بارانی، بعدازظهرهای دلگیر پاییزی، صبح های زود، نیمه­شب ها، خنده هایمان را می دیدم و بغل کردن هایمان را و پیر شدن هایمان را.
بعد از دو سه ماه فکر کردن بالاخره دیشب توانستم طرح رمانی را که مدت هاست توی سرم وول می خورد بیاورم روی کاغذ. نه این­که تمام داستان توی ذهنم باشد و فقط حالا باید بنشینم و بنویسمش، نه. عادتم شده هر بار که چیزی به ذهنم می رسد بدون وقفه یادداشتش کنم و بعد که کمی شکل گرفت به عنوان طرح بیاورمش روی کاغذ، دست آخر و موقع نوشتن هم بگذارم داستان به هر سمتی که می خواهد حرکت کند. ماجرای داستان در باره شخصی به اسم کیوان نصر است که بعد از سال­ها برگشته ایران تا کار مهمی انجام بدهد. برگشته و آمده توی خانه پدری اش که بعد رفتن او و مادرش از ایران تبدیل شده به خانه ای متروکه. از آن خانه های قدیمی که شکل و شمایل دهه سی چهلشان را حفظ کرده اند و هنوز هم اصفهان پُر است از این­جور بناهای خشت وگلی و فرسوده. یعنی آدم توی هر خیابانی که پا بگذارد، می تواند حداقل چند تایشان را ببیند که با آن دیوار های کهنه و درهای چوبی آدم را وادار می کنند تا برای چند ثانیه هم که شده سر جایش بایستد و نگاهشان کند. یکی از مزیت های اصفهان برای هر آدمی واقعاً همین است که توی شهری زندگی کند که معماری سنتی اش هنوز قافیه را نباخته به معماری مدرن. یعنی این­طور نیست که سراسر شهر پر شده باشد از آپارتمان هایی که همه شان شبیه همند، و توی هر خیابانش که پا بگذاری یک مشت ساختمان می بینی که تلمبار شده اند روی هم که انگار همه شان را از روی هم کپی کرده اند. و معمارهای بی سلیقه شان نکرده اند حداقل در ظاهر زمختشان نو آوری ای چیزی بکنند تا آدم وقتی دارد از میانشان می گذرد این­قدر احساس خفگی نکند.
پیشنهاد خانه را مینو داد، طرح را که خواند رفت طرف پنجره و بعد از این­که پرده ها را کشید کنار و انگشت سبابه اش را چسباند به شیشه، گفت: «بیا ببین، باید بیاد همین­جا.» خودم را که گذاشتم پشت پنجره، مینو آن­قدر به شیشه فشار آورده بود که پوست بند اول انگشتش صورتی رنگ شده بود. خیلی پیش می آید که با دیدن چیزی یا اتفاقی به کل از خودم ناامید می شوم. یعنی فکر می کنم یک چهارم چیزهای مهمی را که اطرافم بوده اند و باید می دیدم یا می شنیدمشان را اصلاً متوجهش نبوده ام. به خصوص اگر آن مورد خاص دقیقاً روبروی خانه ات بوده و حداقل روزی پنج شش بار پیش آمده تا از فاصله ای نزدیک بایستی و چند دقیقه ای نگاهش کنی. با این­که سراسر این کوچه خلوت پر شده از خانه های نوسازی که عمرشان به زحمت به ده پانزده سال می رسد، ولی خوشم می آید که گاهی لیوان چایم را بردارم و بروم توی تراس تا هم سیگاری کشیده باشم و هم نگاهی انداخته باشم به ساختمان های آن دست کوچه. ساختمان هایی که موازی دیوار هایشان یک ردیف درخت چنار بالا آمده اند که سر کج کرده اند روی خانه ها، و با یک حالت غم­زده ای شاخه هایشان رفته اند توی هم. خانه ای که مینو با انگشت صورتی­رنگش داشت بهش اشاره می کرد دقیقاً روبروی خانه خودم است و تا یادم می آید ندیده ام که کسی برای یک بار هم که شده برود داخلش یا بیاید بیرون. خانه ای با یک حوض بزرگ وسط حیاط و دو باغچه کوچک در دو طرف حوض، و با این­که هیچ درخت یا گلی گیاهی چیزی تویشان نیست ولی اگر نباشند انگار تصویر زیبای حیاط را می ریزند به هم.
مینو گفت: «خوبه نه؟ دیواراش خیلی قشنگن.»
البته دیوارهایش آن­طور که به نظر مینو قشنگ می آمدند هم نیستند. ردیف آجرهای خشت و گلی خیلی جاها به هم ریخته و یک ترکیب نامنظم را شکل داده. در عوض پله هایش که دایره وار از انتهای حیاط شروع می شوند و بالا می روند خیلی نظرم را به خودش جلب کرد. و با این­که موزاییک های سطح حیاط و ایوانش کاملاً شکسته، ولی پله ها صحیح و سالم مانده اند و بجز قسمت هایی که از سقف بالای ایوان ریخته رویشان، باقیش کاملاً دست­نخورده مانده، جوری که انگار از پس این همه سال که ساختمان در معرض باد و باران بوده یکی می آمده و به خاطر اهمیتی که پله ها داشته اند، آب و جارویشان می کرده. به خصوص که در دو طرف حیاط و بالای ایوان ردیف اتاق ها چیده شده اند کنار هم و اهمیت پله ها را بیش­تر نشان می دهد. دلیلش هم این است که معمار با سلیقه اش برنداشته برای هر قسمت یک ردیف پله بسازد تا از هر کجا که دلت خواست بتوانی بروی بالا. تنها یک ردیف پله دارد که پلی است که حیاط و اتاق ها را خیلی ظریف متصل می کند به هم.
مینو گفت: «فقط باید تعمیر بشه، به خصوص سقفش، ممکنه بریزه پایین.»
«تعمیر نمی خواد. همین طوری بهتره، اگه گرد و غبار رو دیوارا و حیاطش بره کنار عالی می­شه.»
بعضی چیز ها واقعاً همان­طور که ساخته شده اند قشنگند. یعنی اگر درب و داغان هم شده باشند نباید برداری و دستکاری اش کنی تا مثلاً مثل اولش بشود. زیباییشان به همین است که متعلقند به زمانی که ساخته شده اند و در تک تک اجزایش هم باید دیده شود که مال چه زمانی است و کسی که ساخته شان چطور فکر می کرده. همین خانه روبرویی یکی از آن نمونه هایی ا ست که اصلا دلم نمی خواهد کسی بردارد و مثلاً دیوار هایش را رنگ بزند یا موزاییک­ها را عوض کند و هزار کار دیگر. اصلاً حُسنش به همین است که از بافت فرسوده اش می شود فهمید که سال­های زیادی است کسی در آن زندگی نمی کند و اگر ظاهرش به این ریخت افتاده به این خاطر است که هیچ آدمی نبوده که گاهی حیاط را آب بزند یا با دستمال شیشه های چند رنگش را پاک کند یا روغنی چیزی بزند به این چهارچوب های هلالی شکل اتاق ها که حداقل چوبشان نپوسد. به خاطر همین برای مینو توضیح دادم که فقط کافی است گرد و غبار روی دیوار ها و ایوان و حیاط را کنار بزنیم و بگذاریم همه چیز همان­طور که هست باقی بماند.
مینو سری تکان داد و از پشت پنجره برگشت تا باز برود سروقت کاغذ هایی که طرح رمان را رویشان نوشته بودم، ده دقیقه ای طول کشید تا خواندنش تمام شود و بعد با چهره ای دو به شک نگاهم کند و بپرسد:
«چرا در باره شخصیت ها توضیح ندادی؟»
«یه چیزایی در موردشون نوشتم، چسبوندم بالای میز، رو دیوار.»
لیوان چایش را که سرد هم شده بود برداشت و بعد از این­که جرعه کوتاهی پایین داد گرفت طرفم و مجبورم کرد بروم آشپزخانه و چای داغ برایش بیاورم. تا آمدم برگردم و فنجان چای عوض­شده را بیاورم، مینو رفته بود و نشسته بود پشت میز و به کاغذ (A4) که رویش مشخصات و عادت­های رفتاری کیوان را نوشته بودم نگاه می کرد. آرنجش را گذاشته بود روی سطح میز و کف دستش را طوری ستون کرده بود زیر چانه اش که انگار سرگرم دیدن فیلم سینمایی عاشقانه ای باشد که نصف بیش­ترش را دیده و حالا رسیده به نقطه بحرانی اش که همه مدت منتظرش بوده.
یکی از آن تصاویری که هیچ وقت از دیدنشان سیر نمی شوم این است که مینو در زاویه ای قرار بگیرد که نیمرخ سمت چپ صورتش طرفم باشد. جوری که خودش هم اصلاً حواسش نباشد که ایستاده ام و بِر و بِر نگاه می کنم به شش خال کوچک روی گونه اش که انگار یک کپی از دب اصغر گرفته اند و چسبانده اند روی صورتش. یعنی اگر کسی بیاید و بپرسد در رابطه ام با مینو چه چیزی برایم اولویت دارد، بدون شک می گویم همین شش خال ریز و سیاه­رنگ، شش خالی که به نحوی قاطعانه از باقی زن ها متمایزش می کند و آدم مطمئن است که نمی تواند زن دیگری را پیدا کند که یک دست از این نشان های منحصر به فرد داشته باشد برای خودش.
لحظه ای بعد مینو از پشت میز بلند شد و بی توجه به من آمد و نشست روی کاناپه. صفحاتی را که طرح داستان رویشان نوشته شده بود برداشت و از نو مشغول خواندن شد. آن­طور که مینو داشت به نوشته ها نگاه می کرد پیش خودم فکر کردم حتماً ایرادی چیزی پیدا کرده که دارد از نو دنبالش می گردد تا نشانم بدهدش.
فنجان چایش را تا لبه میز جلو بردم و خیلی آرام بهش گفتم:
«این­بار سرد بشه خودت باید بری بریزی.»
سر تکان داد که یعنی: باشه، و بی آن­که نگاهش را از روی صفحات کاغذ بردارد، چشم هایش را تنگ کرد و با دقت بیش­تری مشغول خواندن شد. طوری هم این کار را کرد که تا به حال هیچ وقت شبیه اش را ندیده بودم، با یک نوع بی تفاوتی نسبت به حرفم که آدم وقتی می رود پیش یک مدیر رده بالا و ازش چیزی می خواهد، می تواند شبیه اش را ببیند. جوری که آقا یا خانم مدیر خیلی که برایت ارزش قائل باشد از پشت عینک و با چشم های ریز و متهاجمش نگاهی بهت می اندازد و دست­آخر با کلی اهن و اوهون، یک امضای عجیب و غریب می اندازد پایین صفحه و کاغذ را از روی میز هُل می دهد طرفت. بعد هم زل می زند توی صورتت که یعنی خیلی در حقت لطف کردم و حالا کلی مدیونم شده ای بابت همین امضا. مینو هنوز دو سه صفحه بیش­تر نخوانده بود که سرش را بالا گرفت و شروع کرد به تکان دادن کاغذ ها.
گفت: «یه کپی ازش بگیر با خودمم ببرم خونه.»
گفتم: «همین رو ببر، تو فایل هام ازش دارم.»
فنجان چایش را برداشت و همان­طور که به داخلش نگاه می کرد، جرعه ای کوتاه مزه مزه کرد. منتظر مانده بودم حرفی بزند یا پیشنهادی بدهد که مثلاً فلان جایش باید فلان­طور باشد یا دست کم یک ایراد درست حسابی را که توی متن پیدا کرده با صدای بلند برایم بخواند، در عوض از روی کاناپه بلند شد و همان­طور که دسته فنجانش را انداخته بود دور انگشت سبابه اش رفت طرف پنجره.
گفتم: «خب؟»
«چی خب؟»
«خب نظرت چیه؟ پیشنهادی، چیزی...»
دستگیره پنجره را کشید بالا و تا آخر بازش کرد. وزش ملایم باد شروع کرد به تکان دادن پرده ها و هوای صبح خزید داخل. فنجان را گذاشت روی دسته مبل و آرنج دست هاش را ستون کرد لبه پنجره. پاها و باسنش را کمی عقب داد تا تکیه­گاهش روی زمین تنظیم شود.
«باید دوباره بخونمش.»
و دسته ای از موهاش را که نرمه باد در حال وزش تکانشان می داد جمع کرد و انداخت پشت گوش راستش که همیشه گوشواره ای با یک نگین قرمز براق ازش دلنگان است و فقط هم یکی ا ست ، یعنی توی گوش چپش چیزی نیست و مدام فکر می کنم لابد هر بار که می رود گوشواره هایش را آویزان کند، لنگه سمت چپ از یادش می رود، و با این­که تا حالا ده بار خواسته ام ازش بپرسم پس آن یکی اش کو، اما هیچ وقت پیش نیامده. یعنی پیش خودم گفته ام این چه سوال احمقانه ای است دیگر، یک طوری شده حتماً، جوابش به چه دردم می خورد. هنوز داشتم به تک­گوشواره توی گوش راستش نگاه می کردم که پرسید:
«به نظرت کیوان می ره تو کدوم اتاق؟»
بلند شدم و تا پشت سرش رفتم جلو، زل زده بود به خانه و هنوز داشت با خودش فکر می کرد.
گفت: «به نظرم باید بره تو یکی از اتاق­ها که براش اهمیت داره.»
گفتم: «خب تو بودی کدومش رو انتخاب می کردی؟»
و به اتاق هایی که دو طرف حیاط و بالای ایوان ردیف شده بودند نگاه کردم. فکر کردم اگر دست من بود مستقیم می رفتم سراغ اتاق سمت راست ایوان. اتاقی که هر بار می خواهی بروی داخلش باید تا آن سر حیاط جلو بروی و بعد از بالا رفتن پله ها، تمام ایوان را برگردی تا برسی روبرویش.
مینو گفت: «به نظرم باید یکیشون باشه که یه جوری به موضوع ربط پیدا می کنه.»
و با انگشت به سومین اتاق که در وسط ایوان بود اشاره کرد.
«من اون رو انتخاب می کردم.»
آن­طور که مینو گفت کدام را انتخاب می کرده خنده ام گرفت، مثل بچه هایی حرفش را زده بود که برای اولین بار با پدر و مادر هاشان می روند برای دیدن خانه جدید و بعد کلی سروصدا راه می افتد که کی برود توی کدام اتاق و کی توی آن یکی دیگر. دست هام را حلقه کردم دور شکمش و همان­طور که داشت در جواب خنده بلند من لبخند می زد و می خواست بداند به چی خنده ام گرفته، سرم را کشیدم جلو و آرام شروع کردم به بوسیدن تک تک خال های روی گونه اش که هر بار می بوسمشان مینو چشم هایش را می بندد و لبخند کمرنگی می نشیند روی لب هایش.

نظرات کاربران درباره کتاب کشتن