فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرنخ در دیوار ویران

کتاب سرنخ در دیوار ویران
نانسی درو ۴

نسخه الکترونیک کتاب سرنخ در دیوار ویران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سرنخ در دیوار ویران

بعد از این‌که افسر پلیس رفت، نانسی به آشپزخانه رفت و ماجرا را برای هانا تعریف کرد. زن میان‌سال مهربان با اشتیاق گفت: «می‌دونم که الان خوشحالی. یه شور جدید داری که امیدوارم خطرناک نباشه.» خانم گرون از زمانی که خانم درو فوت کرده بود، یعنی از سه سالگی نانسی، با آنان زندگی می‌کرد. این خانم خدمتکار مهربان، برای نانسی حکم مادر را داشت. نانسی از او پرسید: «راجع به قلعۀ هیث چی می‌دونی؟» - خیلی نمی‌دونم. ساختش برمی‌گرده به... نانسی که رو به پنجره ایستاده بود، هیجان‌زده حرف او را قطع کرد. «هانا! تو حیاط رو نیگا کن!» خانم خدمتکار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: «چی شده؟» و بعد فریاد کشید: «اوه، چه وحشتناک! بارون همۀ ختمی‌ها رو شکونده و سوسن‌ها رو پخش زمین کرده.» نانسی گفت: «منظورم اونا نیستن، به اون جایی که بوته‌های گل رز جدیدم بودن نیگا کن!» «یعنی چی؟ غیب شدن!» هانا این را گفت و به دو چاله‌ای که در زمین باران خورده به وجود آمده بود خیره شد. نانسی گفت: «یکی بوته‌ها رو کنده و دزدیده!» هانا گفت: «احتمالاً کار همون دزدیه که گل‌های بعضی از همسایه‌ها رو هم برده. این اواخر کلی از این دزدی‌ها اتفاق افتاده.» نانسی گفت: «بعدازظهر که به ادارۀ پلیس رفتم ماجرا رو گزارش می‌دم.» نانسی مشغول چیدن میز و گرم کردن سوپ شد و‌ هانا هم ساندویچ‌ها را آماده کرد. وقتی هر دو ناهارشان را خوردند، زمین دیگر کمی خشک شده بود و خورشید در آسمان می‌درخشید. آنان بلافاصله بعد از ناهار به حیاط رفتند تا ببینند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. به جز بوته‌های رز، باقی گل و گیاه‌ها سر جایشان بودند. نانسی نتوانست هیچ سرنخی از دزد پیدا کند و او و هانا مشغول تمیز کردن حیاط باران‌خورده شدند. ناگهان صدای آواز یکی از دوره‌گردهای معروف در ریورهیتس به گوششان خورد. «دوست قدیمی من، نمکی، داره می‎آد!» نانسی این را گفت و خندید و حس بدی که داشت از او دور شد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سرنخ در دیوار ویران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. درخواست فوری

هانا گرون(۱) با نگرانی گفت: «عجله کن نانسی(۲)!» خانم خانه داری که به امور خانواده درو(۳) رسیدگی می کرد، در خانه را باز کرد و در همان لحظه برقی آسمان را شکافت. نانسی به سرعت به طرف در دوید و موهای بلوند مایل به سرخش در باد پریشان شد. نفس زنان رسید تو و خندید و گفت: «موفق شدم!» و در همان لحظه دانه های درشت باران بر زمین ریخت.
دختر زیبای هجده ساله، داشت وارد سالن می شد که ناگهان حیرت زده ایستاد. پشت سر هانا یک خانم جوان باریک اندام با یونیفرم سرمه ای پلیس ایستاده بود.
هانا گفت: «ایشون افسر مسترز(۴) هستن عزیزم. درست وقتی با ماشین پیچیدی جلوی در، رسیدن.»
افسر پلیس گفت: «من نمی تونم زیاد بمونم نانسی، برای همین یهسره می رم سر اصل مطلب. می شه تو حل یه معما کمکم کنی؟» چشمان تیره زن روی چهره نانسی ثابت مانده بود: «من مطمئنم که از پس این کار برمی آی.»
نانسی حیرت کرده بود، اما فقط گفت: «دوست دارم ماجرا رو بشنوم. می شه بیاین تو و بنشینین؟» افسر را به اتاق نشیمن هدایت کرد. اشتیاق نانسی به حل معماها چیزی بود که از پدرش کارسون(۵) درو؛ که وکیل مشهوری بود، به ارث برده بود. او برای کمک به پدر، اولین پرونده اش یعنی راز ساعت قدیمی را حل کرده بود و از آن زمان به بعد توانست پاسخ معماهای بسیاری را پیدا کند که آخرینشان راز خانه ویلایی بود. حالا دیگر نانسی برای خودش شهرتی به هم زده بود و حتی پلیس ها هم او را به عنوان یک کاراگاه آماتور می شناختند.
افسر مسترز گفت: «رییس پلیس مک گینیس(۶) بهم توصیه کردن که از شما کمک بخوام...» و همان طور که روی مبل می نشست ادامه داد: «ایشون گفتن که شما خیلی خوب آدم ها رو می شناسید.» افسر پلیسِ زیبا و آراسته تعریف کرد که به تازگی به نیروی پلیس ریورهیتس(۷) ملحق شده است: «این موضوع به یکی از پرونده های من مربوط می شه. من مسئول تخلفات نوجوانانم.»
- پس معماتون به یه بچه مربوطه؟
- بله، یه دختر کوچولوی هشت ساله خوشگل به اسم جوان فنیمور(۸). اون دچار یه سری مشکلات قانونی شده و متاسفانه اگه نتونیم خاله اش رو پیدا کنیم، مشکلاتش ادامه پیدا می کنه. نانسی، راجع به جولیانا جانسون(۹) چیزی شنیدی؟»
نانسی پرسید: «بازیگر بود، درسته؟»
- بله، ده سال پیش، وقتی تو اوج کارش بود غیب شد.
- اون خاله این جوانه؟
- بله، جولیانا باید تو سه هفته آینده پیدا بشه، در غیر این صورت ارثی رو که نامزدش براش به جا گذاشته از دست می ده. اگه بتونیم پیداش کنیم، اونم مطمئناً به جوان و مادرش کمک می کنه که زندگیشون رو دوباره بسازن.
نانسی تکرار کرد: «سه هفته؟ یعنی این که حتی یه لحظه رو هم نباید از دست داد!»
چهره گرفته افسر با لبخندی باز شد و گفت: «پس پرونده رو قبول می کنی؟ من واقعاً خوشحالم.» بعد نگاهی به ساعتش انداخت و سریع از جا بلند شد: «من باید برم. بارون هم حتماً بند اومده. پستم تو همین محله بود و تصمیم گرفتم که بیام ببینم شما خونه هستی یا نه. می تونی امروز ساعت سه بعدازظهر بیای دفتر پلیس تا همدیگه رو ببینیم؟»
نانسی جواب داد: «حتماً می آم.»
- خیلی خوبه، پس اونوقت برات ماجرا رو تعریف می کنم، بعد با هم می ریم و جوان و مادرش رو می بینیم.
افسر وقتی به در رسید گفت: «راستی؛ تو قلعه هیث(۱۰) رو می شناسی؟ یه ملک بزرگه تو چند کیلومتری شهر.»
نانسی جواب داد: «بله می شناسم. از کنار رودخونه دیدمش. ظاهرش که با اون برج های سنگی و دیوارای بلندی که داره خیلی ترسناک به نظر می آد.»
افسر مسترز گفت: «هر چی می تونی راجع به این مکان اطلاعات جمع کن. ازت ممنونم ناسی. این ارثیه به جولیانا می رسه و جوان کوچولو هم واقعاً به کمکت نیاز داره.»
بعد از این که افسر پلیس رفت، نانسی به آشپزخانه رفت و ماجرا را برای هانا تعریف کرد.
زن میان سال مهربان با اشتیاق گفت: «می دونم که الان خوشحالی. یه شور جدید داری که امیدوارم خطرناک نباشه.» خانم گرون از زمانی که خانم درو فوت کرده بود، یعنی از سه سالگی نانسی، با آنان زندگی می کرد. این خانم خدمتکار مهربان، برای نانسی حکم مادر را داشت.
نانسی از او پرسید: «راجع به قلعه هیث چی می دونی؟»
- خیلی نمی دونم. ساختش برمی گرده به...
نانسی که رو به پنجره ایستاده بود، هیجان زده حرف او را قطع کرد. «هانا! تو حیاط رو نیگا کن!»
خانم خدمتکار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: «چی شده؟» و بعد فریاد کشید: «اوه، چه وحشتناک! بارون همه ختمی ها رو شکونده و سوسن ها رو پخش زمین کرده.»
نانسی گفت: «منظورم اونا نیستن، به اون جایی که بوته های گل رز جدیدم بودن نیگا کن!»
«یعنی چی؟ غیب شدن!» هانا این را گفت و به دو چاله ای که در زمین باران خورده به وجود آمده بود خیره شد.
نانسی گفت: «یکی بوته ها رو کنده و دزدیده!»
هانا گفت: «احتمالاً کار همون دزدیه که گل های بعضی از همسایه ها رو هم برده. این اواخر کلی از این دزدی ها اتفاق افتاده.»
نانسی گفت: «بعدازظهر که به اداره پلیس رفتم ماجرا رو گزارش می دم.»
نانسی مشغول چیدن میز و گرم کردن سوپ شد و هانا هم ساندویچ ها را آماده کرد. وقتی هر دو ناهارشان را خوردند، زمین دیگر کمی خشک شده بود و خورشید در آسمان می درخشید.
آنان بلافاصله بعد از ناهار به حیاط رفتند تا ببینند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. به جز بوته های رز، باقی گل و گیاه ها سر جایشان بودند. نانسی نتوانست هیچ سرنخی از دزد پیدا کند و او و هانا مشغول تمیز کردن حیاط باران خورده شدند. ناگهان صدای آواز یکی از دوره گردهای معروف در ریورهیتس به گوششان خورد.
«دوست قدیمی من، نمکی، داره می‎آد!» نانسی این را گفت و خندید و حس بدی که داشت از او دور شد.
نانسی مرد مسن و مهربانی را که زمانی ملوان بود، از بچگی به همین نام صدا می کرد. او خود را به نام بوتسوین بوتسویک بامپلتون(۱۱) به آنان معرفی کرده و گفته بود: «بامپلتون کسیه که تو دریاهای پر از نمک زندگی کرده».
نانسی بچه که بود سعی کرده بود نام مرد را تکرار کند، اما هر بار اسم را قاطی می کرد. یک بار او را بامپل بوت صدا کرد و یک بار دیگر هامپی دامپی بامپلتون و هر بار موجب خنده مرد شد و در نهایت اسم نمکی را برای مرد انتخاب کرد و این اسم روی او ماند.
زنگوله ای که به چرخ دستی مرد آویزان بود، شادمانه صدا می کرد. چند ثانیه بعد ملوان باران خورده چرخ دستی اش را کنار خیابان نگه داشت و همین طور که به نانسی و هانا نگاه می کرد دوباره زد زیر آواز:

- صدف خوراکی / صدف خوردنی / صدف خوشمزه / صدف دیدنی.

خانم گرون جواب داد: «امروز ما صدف نمی خوایم نمکی.»
نمکی لبخندی زد و گفت: «باهام کنار بیا. نمی تونی که بگی صدفام بدن. خیلی مغذین، خیلی خوشمزه ن، خیلی لذیذن، خیلی دوست داشتنین! واقعیت اینه که شاید اصلاً تو یکی شون مروارید هم پیدا کنی!»
نانسی رو کرد به هانا و با چشمکی از او پرسید: «فکر نمی کنی چند تا مروارید به دردمون بخوره؟»
خانم خدمتکار تسلیم شد. «خوب، ده تا بده. نانسی لطفاً کیفمو بیار.»
نانسی به سرعت رفت و خیلی زود با کیف پول و سبدی برای صدف ها برگشت. بعد از این که ملوان مسن دور شد، او و هانا صدف ها را به آشپزخانه بردند و نانسی با یک چاقوی تیز شروع کرد به باز کردن آن ها. چیزی نگذشت که کپه ای از صدف های باز شده داشت، اما خبری از مروارید نبود.
- فکر کنم به جز گوشت صدف هیچ چی دیگه گیرمون نیومد! خوب، این هم آخریش.
نانسی صدف را باز کرد و می خواست که پوسته رنگین کمانی زیبا را کنار بیندازد که چیز کوچکی توجهش را جلب کرد.
جیغ کشید: «یه مروارید!» مروارید را بالا گرفت که خانم گرون آن را ببیند.
هانا به جسم سفید کوچک خیره شد و گفت: «باید بگم که واقعاً یه مرواریده و احتمالاً باارزش هم هست!»
نانسی ذوق زده گفت: «می برمش پیش سم ودربای(۱۲).»
او مروارید را درآورد و شست و بعد با ماشین به طرف مغازه آقای ودربای راه افتاد. کار صاحب این مغازه فروش جواهرات و عتیقه بود.
نانسی به مغازه که رسید یک ربعی معطل شد، چون مرد کج خلقی داشت بر سر فروش یک تکه جواهر چک و چانه می زد. مرد می خواست زنجیر ساعت قدیمی اش را که آویز طلای زیبایی داشت، بفروشد. بالاخره مرد پیشنهاد صاحب مغازه را پذیرفت و پولی را که آقای ودربای به او داد گرفت، در جیب گذاشت و همین طور که برمی گشت برود، گفت: «حس می کنم اونو بهت بخشیدم.»
بعد از این که مرد رفت، آقای ودربای به نانسی گفت: «اون دنیل هکتور(۱۳) بود. دوست داره بحث کنه! اگه همه مشتریام مث اون بودن مجبور می شدم مغازه رو ببندم. خوب، چی کار می تونم برات بکنم نانسی؟»
نانسی مروارید را از کیفش بیرون آورد و از جواهرفروش خواست که قیمتش را بگوید.
مرد درحالی که با دقت مروارید را بررسی می کرد گفت: «خوب، خوب، مروارید خوشگلیه اما مروارید های رودخونه ارزش زیادی ندارن.» بعد حرفش را این طور تمام کرد که: «اگه صدفی که این مروارید توش بوده رو برام بیاری می خرمش، دوست دارم مروارید رو با صدف تو ویترین بذارم.»
نانسی قول داد که صدف را فردا بیاورد. مروارید را در کیفش گذاشت و از مغازه بیرون آمد. بعد پیاده راه افتاد به سمت دفتر پلیس که چند خیابان دور تر بود. در مسیر جلوی ویترین فروشگاهی ایستاد و درست در همان لحظه پسری به او نزدیک شد. پسر ناگهان کیف او را قاپید و پا به فرار گذاشت.

۲. قلعه هیث

لحظه ای طول کشید تا نانسی از شوک دربیاید. وقتی برگشت، کیف قاپ به انتهای خیابان رسیده بود و همچنان داشت می دوید. نانسی دنبالش دوید، اما سعی می کرد به کسانی که در پیاده رو بودند، تنه نزند.
مردی که سر راه او بود، سریع قدمی عقب گذاشت که به هم نخورند و در همان لحظه پرسید: «چی شده؟»
- کیفم...
مرد هم در تعقیب پسر به نانسی پیوست.
باقی مردم هم جریان را فهمیدند و برخی همراه با نانسی شروع به دویدن کردند؛ اما پسر سریع می دوید. وقتی داشت به سرعت به کوچه ای باریک میان دو ساختمان می پیچید، نانسی لحظه ای او را دید. با ناراحتی با خودش فکر کرد: «خوب، مرواریدم از دست رفت!»
به جز مروارید، گواهی رانندگی، کارت ماشین، چند کارت اعتباری، کمی پول و لوازم آرایش نانسی هم در کیف بود.
نانسی غمگین با خودش گفت: «فکر کنم باید خوشحال باشم که چیز دیگه ای رو از دست ندادم.» از غریبه هایی که سعی کرده بودند کمکش کنند تشکر کرد و با عجله به دفتر پلیس رفت و به اتاق افسر مسترز راهنمایی شد.
نانسی بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «می خوام دو تا دزدی رو گزارش کنم.» و اول ماجرای پسری که کیفش را قاپیده بود تعریف کرد.
خانم پلیس پرسید: «می تونی قیافه ش رو توصیف کنی؟»
نانسی گفت: «نتونستم چهره ش رو ببینم، اما فکر کنم حدود ده یا دوازده ساله بود. بدن پُری داشت با موهای ژولیده بلوند. یه جین آبی و تی شرت پوشیده بود.»
افسر مسترز گفت: «خیلی پسرها با این توصیفات کلی تو جور درمی آن. ما سعیمون رو می کنیم، اما شک دارم که کیف و محتویاتش بهت برگرده.» بعد اخمی کرد و ادامه داد: «تو گفتی دو تا دزدی، درست شنیدم؟»
نانسی گفت: «بله.» و ماجرای بوته های رز گمشده را تعریف کرد.
برقی در چشمان افسر درخشید. گفت: «فکر کنم جواب دومی رو بتونم همین الان بهت بدم. متهم این پرونده احتمالاً جوان فنیمور کوچولوئه.»
نانسی با ناراحتی گفت: «اوه، نه!»
افسر جواب داد: «چرا، بهت گفته بودم که یه سری مشکلات قانونی پیدا کرده؛ اما پیش از این که بیام سراغ تو داشتم راجع به گزارشای دزدی تو محله شما تحقیق می کردم. یکی از زن های خونه دار بچه ای رو دیده بود و مشخصاتش رو برامون گفت.»
افسر مسترز ادامه داد: «جوان عشق عجیبی به گل ها داره و همین طور اطلاعات حیرت انگیزی راجع بهشون داره. من ترتیبی دادم که تو موزه به کلاس طبیعت شناسی بره، اما متاسفانه گویا برنامه من نتیجه معکوس داده. اون تازگیا از خونه های مردم گل و گیاه می دزده.»
نانسی گفت: «چه ناراحت کننده!»
افسر پلیس حرفش را ادامه داد: «پدر جوان زنده نیست. مادر بیوه ش هم مریضه و خیلی هم فقیر.»
نانسی با دلسوزی به صحبت های افسر گوش می داد.
- کاری می کنم که جوان بوته ها رو به باغچه تون برگردونه. به هر-حال، مطمئناً خانم فنیمور هم همین رو می خواد. اون خیلی از رفتارهای زشت بچه ش ناراحته.
افسر مسترز بلند شد و ایستاد. گفت: «بیا بریم. می ریم اونجا و ماجرا رو از زبون خودشون می شنوی.»
خیابانی که خانه فنیمورها در آن بود، در بخش فقیرنشین شهر قرار داشت. حیاط کوچک خانه پر بود از گل های رنگارنگ و یک اصله درخت مو که نیمی از بالکن نقاشی نشده را پوشانده بود.
وقتی نانسی و افسر به ورودی سنگفرش خانه رسیدند، افسر پلیس نظر نانسی را به دو بوته رز تازه کاشته شده جلب کرد و پرسید: «اینا رزهای شمان؟»
نانسی گفت: «شبیه به اونایی هستن که تو حیاط ما بودن، اما...» نانسی حرفش را قطع کرد چون دختر کوچکی با لباس صورتی رنگ و رو رفته از پشت دیوار خانه سرک کشید. وقتی دختر چشمش به پلیس افتاد، بی حرکت ماند و بعد فوری دور زد و پا به فرار گذاشت.
افسر با مهربانی گفت: «نترس عزیزم.»
جوان ایستاد و پرسید: «اومدین منو ببرین؟»
- اصلاً برای همچین کاری نیومدیم. اما اگه تو نخوای بچه خوبی بشی، اون وقت باید بری به یه مدرسه شبانه روزی.
جوان درحالی که موهای بلوند مجعدش را دور انگشتش می پیچاند، جواب داد: «من بچه خوبی هستم. می تونی از مامانم بپرسی!»
- خیلی جاها تو بچه خیلی خوبی هستی، می دونم که حسابی سعی می کنی مراقب مامانت باشی، اما چرا گل و بوته هایی رو که مال تو نیستن از باغچه های دیگه می کنی؟
نگاه جوان به طرف گل رز ها رفت. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. خانم پلیس ادامه داد: «مطمئنم که نمی خواستی شیطونی کنی. چرا گل ها روکندی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب سرنخ در دیوار ویران