فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خورشید هنوز یک ستاره است

کتاب خورشید هنوز یک ستاره است

نسخه الکترونیک کتاب خورشید هنوز یک ستاره است به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خورشید هنوز یک ستاره است

نیکولا یون، نویسنده جامائیکایی است که رمان اولش، «همه‌چیز همه‌چیز»، نُه ماه جزو پرفروش‌های نیویورک تایمز بوده است. رمان دوم این نویسنده، «خورشید هنوز یک ستاره است» همچنان جزو پرفروش‌های نیویورک تایمز و نامزد نهایی جایزه ملی کتاب آمریکا در سال ۲۰۱۶ است. او در جامائیکا به دنیا آمده و هم اکنون با خانواده‌اش در آمریکا سکونت دارد. «خورشید هنوز یک ستاره است» رمانی‌ است که خواننده را به طرزی عجیب درگیر خود می‌کند. همیشه به نقش آدم‌ها در زندگی یکدیگر اعتقاد داشتم. اینکه چطور عملکرد یک نفر می‌تواند زندگی و آینده شما را تحت تاثیر قرار دهد بدون آنکه حتی بداند دارد چه می‌کند. و حالا با رمانی روبه‌روییم که در خط‌به‌خط آن می‌توانیم عمیقاً معنای زندگی، عشق، تقدیر، آینده و سرنوشت را احساس کنیم. درست است! «خورشید هنوز یک ستاره است» کتابی است که شاید مدت‌هاست دنبالش بودیم تا خودمان را در آن بیابیم.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خورشید هنوز یک ستاره است

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرآغاز

به گفته کارل سِیگِن(۱) اگر بخواهید از اولِ اول یک پای سیب را درست کنید، ابتدا باید کائنات را اختراع کنید. وقتی می گوید «از اولِ اول» یعنی از هیچ؛ یعنی، از زمانی که دنیا هم وجود نداشت. به هر حال، اگر شما بخواهید یک پای سیب را از هیچ درست کنید، باید اقدامتان را با انفجار بزرگ و گسترش کائنات، نوترون ها، یون ها، اتم ها، سیاه چاله ها، ستاره ها، ماه ها، جزرومدهای اقیانوسی، راه شیری، کره زمین، پیشرفت های بشری، دایناسورها، رویدادهای در حال انقراض، پلاتیپوس ها،(۲) هومو ارکتوس ها،(۳) انسان کرو ـ مگنون(۴) و... آغاز کنید. باید آتش را اختراع کنید؛ همچنین به آب و خاک حاصلخیز نیاز دارید. به گاوها و افرادی احتیاج دارید که از آن ها شیر بگیرند و باز هم به افراد بیشتری نیاز دارید که از شیر گاوها کره درست کنند. شما به گندم و نیشکر و درختان سیب نیاز دارید؛ همچنین به شیمی و زیست شناسی؛ حتی برای درست کردن یک پای سیب عالی به هنر نیاز دارید. بله، برای تهیه یک پای سیب که تا نسل های بعدی هم دوام بیاورد به دستگاه چاپ و انقلاب صنعتی و حتی شاید شعر نیاز داشته باشید!
برای درست کردن چیزی به سادگی یک پای سیب، باید همه این دنیای پهناور را از نو بیافرینید.

مقدمه

رمانی عاشقانه... مملو از هوشمندی، درک و امید
لس آنجلس تایمز

توصیف تکان دهنده و پر اضطراب از یک رابطه زودگذر
پابلیشرز ویکلی

پرمحتوا... عمیقاً تکان دهنده و عمیقاً رضایت بخش...
کرکس ریویو

نیکولا یون، نویسنده جامائیکایی است که رمان اولش، «همه چیز همه چیز»، نُه ماه جزو پرفروش های نیویورک تایمز بوده است. رمان دوم این نویسنده، «خورشید هنوز یک ستاره است» همچنان جزو پرفروش های نیویورک تایمز و نامزد نهایی جایزه ملی کتاب آمریکا در سال ۲۰۱۶ است. او در جامائیکا به دنیا آمده و هم اکنون با خانواده اش در آمریکا سکونت دارد.
«خورشید هنوز یک ستاره است» رمانی است که خواننده را به طرزی عجیب درگیر خود می کند. همیشه به نقش آدم ها در زندگی یکدیگر اعتقاد داشتم. اینکه چطور عملکرد یک نفر می تواند زندگی و آینده شما را تحت تاثیر قرار دهد بدون آنکه حتی بداند دارد چه می کند.
و حالا با رمانی روبه روییم که در خط به خط آن می توانیم عمیقاً معنای زندگی، عشق، تقدیر، آینده و سرنوشت را احساس کنیم. درست است! «خورشید هنوز یک ستاره است» کتابی است که شاید مدت هاست دنبالش بودیم تا خودمان را در آن بیابیم.

دنیل

نوجوان تقدیر را می پذیرد و با کلیشه دکتر شدن موافقت می کند.
تقصیر چارلی بود که تابستان من (البته الان که پاییز است) به تابستانی احمقانه و مسخره تبدیل شد. برادر بزرگ ترم، چارلز جائه وُن بائه، مشهور به چارلی، بچه بزرگ پدرم بود (که از قضا پدرم هم خودش بچه بزرگ خانواده اش بود). چارلی را با اُردنگی از دانشگاه هاروارد بیرون انداختند؛ دانشگاهی که به گفته مادرم، بهترین دانشگاه بود البته فقط زمانی که نامه پذیرش چارلی از راه رسید.
اخراج چارلی باعث تعجب پدر و مادرم و تمام دوستانشان و کل اجتماع خاله زنک کُره ای منطقه فلاشینگ نیویورک شد. حالا چارلی از بهترین دانشگاه اخراج شده بود و تمام تابستان سِگرمه های مادرم درهم بود؛ اخراجی که نه کاملاً باورش کرد و نه حتی توانست درکش کند!
ـ چرا این قدر نمره هات بد هستن؟ اخراجت کردن؟! چرا این کار رو کردن؟ چرا نگهت نداشتن تا بیشتر درس بخونی؟!
پدرم می گوید: «اخراجش نکردن. لازم بوده از اونجا بیاد بیرون. اینکه اسمش اخراج نیست.»
چارلی با غرولند می گوید: «موقتیه... فقط دو ترمه.»
تحت تاثیر این سیل وحشتناکِ تعجب و خجالت و نومیدی پدر و مادرم، حتی من هم تقریباً برای چارلی ناراحت هستم؛ البته تقریباً.

ناتاشا

مادرم می گوید دیگر وقتش رسیده که از کارهایم دست بردارم؛ چون بی فایده هستند. او نگران است، صدایش گرفته تر از حالت عادی به نظر می رسد و پشت هر حرفش یک سوال وجود دارد.
ـ ناتاشا، فکر نمی کنی دیگه وقتشه دست برداری؟ فکر نمی کنی بی فایده است؟
سیلاب اولِ بی فایده را با تاکید و کشیدگی بیشتری بیان می کند. پدرم حرفی نمی زند. او از روی عصبانیت یا حتی ناتوانی ساکت است. هرچند مطمئن نیستم که کدام حالت بیشتر درباره او صادق است. اخم های او طوری درهم است که حتی نمی توان چهره اش را با حسی دیگر تصور کرد. اگر فقط چند ماه پیش بود، از دیدنش عصبانی می شدم؛ اما حالا دیگر اهمیتی ندارد. در هر حال، تقصیر اوست که همه در این مخمصه گرفتار شده ایم.
برادر نُه ساله ام پیتر، تنها کسی است که در این اوضاعِ به هم ریخته خوشحال است. دقیقاً همین الان دارد چمدانش را می بندد و آهنگ نه زن، نه گریه باب مارلی(۵) را گوش می کند. او به این آهنگ می گوید: «آهنگ بسته بندی اولد اسکول»(۶).
پیتر اینجا در آمریکا به دنیا آمده است. با وجود این می گوید که می خواهد در جامائیکا زندگی کند. او همیشه خجالتی بوده و پیدا کردن دوست برایش کار سختی است. به گمانم، پیتر تصور می کند جامائیکا بهشت است و آنجا همه چیز یک جورهایی برایش بهتر خواهد بود.
هر چهار نفر ما در اتاق نشیمن آپارتمان یک خوابه مان هستیم. اتاق نشیمن خودش یک اتاق خواب به حساب می آید که من و پیتر با هم از آن استفاده می کنیم. دو کاناپه تختخواب شوی کوچک داریم که شب ها بازش می کنیم و پرده آبی روشنی که آن را وسط اتاق کشیده ایم تا هر کدام فضای خصوصی خودمان را داشته باشیم. الان پرده کنار است و شما می توانید هم زمان هر دو نیمه اتاق را ببینید.
حدس زدن درباره اینکه کدام یک از ما می خواهد برود و کدام یک می خواهد بماند چندان سخت نیست. طرف من زندگی همچنان جریان دارد. کتاب هایم روی قفسه کوچک ایکیایم قرار دارند و عکس مورد علاقه ام، که تصویر من و بهترین دوستم بِو است، همچنان روی میزم جا خوش کرده است. ما در این عکس در آزمایشگاه فیزیک هستیم و با عینک ایمنی و لب های غنچه شده جلوی دوربین ژست گرفته ایم. عینک ایمنی فکر من بود؛ اما غنچه کردنِ لب فکر بِو؛ حتی هنوز یک تکه لباس هم از کمدم برنداشتم؛ حتی پوستر نقشه ستاره ناسا را هم از دیوار نکندم. این پوسترِ خیلی بزرگ در واقع هشت پوستر است و من آن ها را به یکدیگر چسبانده ام که تمام ستارگان اصلی، صورت های فلکی و اجزای راه شیری نیمکره شمالی را نشان می دهند. این نقشه دستورالعمل پیدا کردن ستاره قطبی را هم دارد و اگر گم شوید، شما را با کمک ستارگان هدایت می کند. لوله های پوستری که برای بسته بندی خریده بودم نیز همان طور باز نشده به دیوار تکیه داده اند.
اما طرف پیتر تقریباً تمام سطوح خالی هستند. او قبلاً بیشتر خرت وپرت هایش را در جعبه ها و چمدان ها جمع وجور کرده است.
حق با مادرم است، کارهای من بی فایده اند. من همچنان دودستی به هدفونم، کتاب فیزیکم و چند تا کتاب قصه مُصور چسبیده ام. اگر وقت داشتم، شاید می توانستم تکالیفم را هم انجام دهم و کتابم را بخوانم.
پیتر سرش را تکان می دهد و می گوید: «چرا اون رو با خودت میاری؟» منظورش کتاب فیزیک است.
ـ ما داریم می ریم تاشا. دیگه نمی خواد تکالیفت رو تحویل بدی.
پیتر تازه قدرت شگرف گوشه وکنایه زدن را کشف کرده است و در هر فرصتی، از آن استفاده می کند.
زحمت جواب دادن به پیتر را به خودم نمی دهم؛ فقط هدفونم را می گذارم و به طرف در می روم و به مادر می گویم: «زود برمی گردم.»
مادرم زیر لب غر می زند و رویش را برمی گرداند. به خودم می گویم: «مادرم که از دست من ناراحت نیست؛ چون این روزها فقط بهم می گوید: “تاشا، می دونی این تو نیستی که من از دستش ناراحتم.”» به ساختمان خدمات مهاجرت و شهروندی ایالات متحده در مرکز منهتن می روم تا ببینم آیا کسی پیدا می شود به من کمک کند یا نه. ما مهاجران غیر قانونی هستیم و باید امشب از اینجا برویم.
امروز آخرین فرصت من است تا تمام تلاشم را به کار بگیرم و کسی یا حتی تقدیرم را متقاعد کنم که برای باقی ماندن در آمریکا کمکم کنند تا راهی پیدا کنم.
بگذارید یک چیزی را روشن کنم: «من به تقدیر اعتقاد ندارم؛ اما مستاصل شده ام.»

دنیل

دلایلی که باعث می شوند فکر کنم چالز جائه وُن بائه، مشهور به چارلی، آدمی عوضی است: (این موارد به ترتیب نامشخصی هستند.)
پیش از این شکست حماسی و تماشایی (و کاملاً جذابِ) هاروارد، چارلی در هیچ حیطه ای خوب نبود. البته قرار نیست همه در همه چیز خوب باشند؛ هم ریاضی و هم زبان انگلیسی و هم زیست شناسی و هم شیمی و تاریخ و ورزش! اینکه در تمام موارد خوب باشی خیلی هم معقول نیست. حداکثر سه یا چهار مورد کفایت می کند تا تو را به سمت بهترین ها هُل بدهد.
چارلی همیشه با مردان می گردد؛ یعنی، او بیشتر وقت ها یک عوضی است... نه، اغلب مواقع... نه، همیشه!
چارلی قد بلند است و گونه های خوش ترکیب و تراشیده ای دارد و البته هر صفتی که تا به حال در داستان های عاشقانه برای توصیف گونه ها استفاده شده درباره چارلی هم صدق می کند. دخترها (همه دخترها، نه فقط دخترهای کُره ای که کتاب مقدس می خوانند) می گویند لب های چارلی هوس انگیزند.
بی شک تمام این موارد خوب اند و همه گنجینه ای از خصوصیات بی نظیری هستند که به انسان ارزانی شده اند تا برای تعالی از آن ها استفاده کند. کاش این خصوصیات باعث تعالی چارلی می شد؛ اما خب نشد. چارلز جائه وُن بائه مهربان نیست. او از خودراضی و از همه بدتر قُلدری به تمام معناست. او آدمی عوضی است؛ یک عوضی تمام عیار.
او مرا دوست ندارد و سال هاست که دوست نداشته است.

ناتاشا

پیش از رد شدن از وسط دستگاه فلزیاب، گوشی، هدفون و کوله پشتی ام را در محفظه خاکستری می گذارم. نگهبان، که برچسب روی لباسش نشان می دهد اسمش ایرن است، از حرکت جعبه من به طرف تسمه نقاله جلوگیری می کند؛ کاری که هر روز انجام می دهد!
با حالتی کاملاً خشک به او نگاه می کنم.
از بالا نگاهی به داخل محفظه می اندازد. بعد ضربه ای آهسته به گوشی ام می زند و به جلد آن خیره می شود؛ کاری که هر روز انجام می دهد!
جلد گوشی ام تصویر آلبوم موسیقی بی خیال از گروه نیرواناست. انگشتان نگهبان هر روز بچه روی جلد گوشی ام را لمس می کنند و من هر روز از این کارش بدم می آید. خواننده گروه نیروانا «کرت کوبین» بود. صدای کوبین، همان خشی که در صدایش است، سبکی ای که می توانی با آن تمام احساسات او را احساس کنی، کشیدگی صدایش تا آنجا که نازک می شود و هر لحظه فکر می کنی الان است که بشکند و قطع شود، اما نمی شود، تنها چیزی است که از زمان ورود این کابوس به زندگی ام مرا سرِ پا نگه داشته است.
نگهبان خیلی لفتش می دهد و من نمی توانم این قرار ملاقات را از دست بدهم. باید چیزی بگویم؛ اما نمی خواهم او را عصبانی کنم. احتمالاً از شغلش متنفر است. در هر حال، نمی خواهم بهانه ای دستش بدهم تا بیشتر از این معطلم کند. دوباره نگاهی به من می کند؛ این هفته آخر هر روز اینجا بوده ام؛ اما از طرز نگاه کردنش معلوم است که مرا نشناخته. به نظر او، من فقط یک آدم معمولی دیگر، متقاضی دیگر یا کس دیگری هستم که از آمریکا چیزی می خواهد!

ایرن

تاریخچه

ناتاشا در مورد ایرن اشتباه می کند. ایرن عاشق شغلش است. البته بیشتر از آنکه عاشقش باشد به آن نیاز دارد. او با روح انسان ها سروکار دارد. این تنها چیزی است که او را از تنهایی محض و ناامیدکننده اش دور نگه می دارد.
هر تعاملی که با متقاضیان دارد فقط کمی حال وهوایش را عوض می کند. در ابتدا، آن ها به زحمت به ایرن نگاه می کنند. در حقیقت، فقط وسایلشان را در محفظه روی هم می اندازند و زمانی که این وسایل از وسط دستگاه فلزیاب رد می شوند به دقت نگاهشان می کنند. اغلب این افراد به ایرن مشکوک اند که مبادا پول خُرد، خودکار، کلید یا هر چیز دیگری را در جیبش بگذارد. به همین دلیل، معمولاً به او نگاه نمی کنند؛ اما ایرن کاری می کند که آن ها نگاهش کنند. این تنها نقطه ارتباطی او با این دنیاست.
او جلوی هر محفظه را با دستی که دستکش دارد می گیرد و آنقدر معطل می کند که افراد مجبور شوند نگاهش کنند و در چشمانش زُل بزنند تا ببینند واقعاً چه کسی روبه روی آن ها ایستاده است. بعضی از آن ها با بی میلی و به طرزی نامفهوم «صبح به خیر» می گویند و این باعث می شود سرعت کار کمی بیشتر شود. بعضی ها هم با حالتی اعتراض آمیز می گویند: «چرا این قدر معطل می کنی؟!» این جور وقت ها ایرن کمی بیشتر کارش را کش می دهد.
ایرن هرگز جواب آن ها را نمی دهد. در عوض، داخل محفظه را نگاه می کند؛ هر چیز مشکوکی را به دقت بازرسی می کند و حتی برای پیداکردن پاره ای اطلاعات آن ها را کنار می گذارد تا بعد دوباره وارسی شان کند.
او بیشتر از هر چیز دیگری آرزو دارد که ای کاش می توانست دستکش هایش را دربیاورد و کلیدها، کیف پول ها و پولِ خُردها را بدون دستکش لمس کند. او آرزو دارد ای کاش می توانست انگشتانش را روی سطوح بکشد و با تمام وجود، آن ها را به خاطر بسپارد تا احساسات موجود در ساخته های دستِ دیگران در وجودش رخنه کنند؛ اما او نمی تواند صف متقاضیان را بیش از اندازه معطل کند. برای همین، دست آخر محفظه را هُل می دهد و صاحبش آن را تحویل می گیرد و از او دور می شود.
شب گذشته، شب بسیار بدی برای ایرن بود؛ انگار تنهایی باورنکردنی اش داشت قورتش می داد. برای همین هم امروز صبح به دنبال ارتباط یا ملاقاتی بود که او را از آن حال وهوا دربیاورد.
چشمانش را از محفظه ای که عقب افتاده برمی دارد و سراغ متقاضی بعدی می رود. این همان دختری است که این هفته هر روز به اینجا آمده است. بیشتر از هفده سال ندارد و مثل بقیه او هم از محفظه چشم برنمی دارد. طوری چشمانش را به آن دوخته که انگار نمی تواند دوری هدفون صورتی دخترانه و گوشی اش را تحمل کند. ایرن دست پوشیده در دستکشش را یک طرف محفظه می گذارد و از سُر خوردن آن به طرف تسمه نقاله جلوگیری می کند.
دختر نگاهی به دستان او می اندازد و ایرن موقعیت را بزرگ جلوه می دهد. دختر آنقدر ناامیدانه به این صحنه نگاه می کند که ایرن می فهمد و به زحمت به دخترک لبخند می زند. البته او در ذهنش به دختر لبخند می زند.
او در ذهنش می گوید: «دوباره برگشتی، خوش اومدی. از دیدنت خوشحالم.»
در واقع، او تا به حال داشته به جلد گوشی دختر نگاه می کرده. روی جلد گوشی دختر تصویر پسر بچه ای سفید و تپل دیده می شود که در آبِ آبی و زلالی کاملاً غوطه ور شده، بچه مثل عقابی است که بال هایش را باز کرده و بیشتر شبیه آن است که پرواز می کند تا شنا. دهان و چشمانش باز هستند و اسکناسی یک دلاری مقابل او روی قلاب ماهیگیری آویزان است. تصویر دلپذیری نیست و ایرن هروقت به آن نگاه می کند طوری نفس تازه می کند که انگار خودش تازه از زیر آب بیرون آمده است.
ایرن می خواهد دلیلی برای مصادره گوشی پیدا کند؛ اما نمی تواند.

نظرات کاربران درباره کتاب خورشید هنوز یک ستاره است

لطفا اینو هم رایگان کنین براى یک روز
در 2 سال پیش توسط N
کتاب همه چیز همه چیز رو ندارین؟
در 1 سال پیش توسط آرزو عبدالله
میشه همه چیز همه چیز رو هم بیارین
در 1 سال پیش توسط نیلز
خیلی دوستش داشتم یکی از جذابیت های داستان اینه که کل داستان در یک روز اتفاق میافته... تمام شخصیت ها و اتفاقات با جزییات کامل توصیف میشه
در 2 سال پیش توسط zoro92
خوبه
در 1 سال پیش توسط ary
کتاب فوق العاده ای بود لذت بردم.
در 2 سال پیش توسط nazanin fth
من زبان کتاب رو دوست داشتم، و همچنین موضوعی که داستان باهاش شروع شده. ارزش خوندن داره !
در 2 سال پیش توسط سارا شهيدي
کتاب جالبی بود.سبک نوشتنشو دوست داشتم.
در 1 سال پیش توسط حمیده هاشمی
من که خیلی دوسش داشتم شخصیت دنیل به شدت دوست داشتنی بود و ناتاشا دور رویاهاش حضار منطق کشیده بود تا دیگه طرفش نره بعضی از دیالوگاش خیلی قشنگ بود به من که خیلی چسبید.
در 10 ماه پیش توسط hobbita
کتاب همه چیز همه چیز رو هم موجود کنید..تو رو خدا
در 7 ماه پیش توسط محمد علی برادران