فیدیبو نماینده قانونی انتشارات جادوی قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من

کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من

نسخه الکترونیک کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۸,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من

کتابی که هم اکنون در دست شماست، ترجمان زندگی پرفراز و نشیب قهرمان به تمام معنای عرصۀ نبرد با سرطان یعنی «لانس آرمسترانگ» است؛ لانس آرمسترانگ در سال ۱۹۹۶ به سرطان بیضه (با گسترش شدید در ریه‌ و مغز) مبتلا گردید، و فقط ۴۰ درصد شانس زنده ماندن داشت. اما تسلیم نشد، و بیماری‌اش را به مبارزه طلبید؛ پس از یک سال نبرد مداوم، سرانجام پیروز شد، و در سال ۹۷ به تیم دوچرخه‌سواری آمریکا پیوست. او از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۵، برای هفت دوره­ی متوالی، قهرمان مسابقات توردوفرانس شد. (مسابقاتی که در طول ۳ هفته، طی چندین مرحله برگزار می‌گردد، و با ۲۲۹۰ مایل مسافت، جزء مهمترین وقایع ورزشی جهان محسوب می‌شود.) آرمسترانگ، رکورد پنج بار قهرمانی میگوئیل ایندوراین، بِرنارد هینالت، اِدی مِرکس و ژاک آنکتیل را پشت سر گذاشت، و به این ترتیب، برای همیشه به سوی تاریخ رکاب زد. لانس آرمسترانگ در سال ۲۰۱۳ در برنامه پر بیننده و معروف اپرا وینفری به استفاده از مواد نیروزا در حین مسابقات اعتراف کرد و در نتیجه تمامی عناوین قهرمانی از او پس گرفته شد ولی همچنان به عنوان یک بهبودیافته از سرطان، الهام بخش و مورد احترام بسیاری از مردم جهان است... افراد زیادی از جمله من در حین دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان، با مطالعه زندگینامه و همذات پنداری با او امید گرفته و به زندگی بازگشته­اند، که این پیامد مثبت همواره ما را در تجدید چاپ این کتاب ترغیب و تشویق کرده است.

ادامه...

بخشی از کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

کتابی که هم اکنون در دست شماست، ترجمان زندگی پرفراز و نشیب قهرمان به تمام معنای عرصه نبرد با سرطان یعنی «لانس آرمسترانگ» است؛ لانس آرمسترانگ در سال ۱۹۹۶ به سرطان بیضه (با گسترش شدید در ریه و مغز) مبتلا گردید، و فقط ۴۰ درصد شانس زنده ماندن داشت. اما تسلیم نشد، و بیماری اش را به مبارزه طلبید؛ پس از یک سال نبرد مداوم، سرانجام پیروز شد، و در سال ۹۷ به تیم دوچرخه سواری آمریکا پیوست. او از سال ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۵، برای هفت دوره­ی متوالی، قهرمان مسابقات توردوفرانس شد. (مسابقاتی که در طول ۳ هفته، طی چندین مرحله برگزار می گردد، و با ۲۲۹۰ مایل مسافت، جزء مهمترین وقایع ورزشی جهان محسوب می شود.) آرمسترانگ، رکورد پنج بار قهرمانی میگوئیل ایندوراین، بِرنارد هینالت، اِدی مِرکس و ژاک آنکتیل را پشت سر گذاشت، و به این ترتیب، برای همیشه به سوی تاریخ رکاب زد.
لانس آرمسترانگ در سال ۲۰۱۳ در برنامه پر بیننده و معروف اپرا وینفری به استفاده از مواد نیروزا در حین مسابقات اعتراف کرد و در نتیجه تمامی عناوین قهرمانی از او پس گرفته شد ولی همچنان به عنوان یک بهبودیافته از سرطان، الهام بخش و مورد احترام بسیاری از مردم جهان است... افراد زیادی از جمله من در حین دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان، با مطالعه زندگینامه و همذات پنداری با او امید گرفته و به زندگی بازگشته­اند، که این پیامد مثبت همواره ما را در تجدید چاپ این کتاب ترغیب و تشویق کرده است.
زمانی که به توصیه چند تن از دوستانم، برای اولین بار مطالبی پیرامون زندگی و شخصیت او خواندم، به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم، چرا که در آن هنگام خود نیز در حال طی کردن مراحل شیمی درمانی و پرتودرمانی بودم. پس از مطالعه زندگی نامه او، انقلاب عظیمی در دنیای درونم رخ داد و روحیه ام دگرگون شد؛ تا حدی که پس از گذشت چند سال، هنوز با ورق زدن و خواندن عبارات آن، سرشار از امید، نشاط، و انرژی مضاعف می شوم. به همین خاطر در دوران پایانی آخرین شیمی درمانی ام، تصمیم گرفتم با ترجمه زندگی نامه او و جمع آوری مطالبی دیگر در مجموعه ای تحت عنوان «سرطان، بهترین رویداد زندگی من»، به جامعه­ی بیماران مبتلا به سرطان، ورزشکاران، و تمامی افرادی که به نوعی با موضوع کتاب در ارتباط هستند، خدمتی ناچیز کنم.
کتاب حاضر، شامل ده فصل و دو ضمیمه است، که در هر یک از آنها، بخشی از زندگی لانس آرمسترانگ، متبلور شده است؛ چند فصل اول کتاب را در دوران ۴۸ روزه عمل پیوند مغز استخوان، یا به عبارتی همان ایام چله نشینی عارفانه در بیمارستان دکتر شریعتی تهران، ترجمه کردم؛ چرا که می خواستم در همان حال و هوای روحانی، از ته دل و با خلوص کامل بنویسم تا لاجرم بر دل نشیند. فصول باقیمانده را نیز در دوران نقاهت پس از پیوند، با همکاری صمیمانه دوستان گران قدرم، تکمیل و همه را در این مجموعه گرد هم آوردم.
ادعایی نیست که این اثر، عاری از نقص باشد. پیشاپیش، همه کاستی های آن را می پذیرم و ضمن پوزش، انتقادات و پیشنهادات دلسوزانه تان را به دیده منت پذیرا هستم:

Bolhasani@gmail.com

سپاس و عرض ادب

نخست، پروردگار خویش را خاضعانه سپاس می گزارم که قلم را آفرید، و بندگان ناچیز خود را لایق آن ساخت. او را هزاران بار حمد و ستایش می کنم که به من همت و نیرویی بخشید تا قادر شوم در سخت ترین لحظات نیز تنها به محقق نمودن بخشی از رسالت بزرگی که بر دوشم است، بیندیشم و به نوشتن ادامه دهم.
از خانواده عزیزم، پدر و مادر دلسوز و دو خواهر مهربانم سپاسگزارم که همیشه مرا باور داشته و مورد حمایت و پشتیبانی خود قرار داده اند.
بی شک، عوامل بسیار زیادی در موفقیت یا شکست هر فرد یا مجموعه ای، تاثیرگذارند. پس از لطف خداوند، همواره بخش عظیمی از توفیق خود در مبارزه با بیماری ام و همچنین به ثمر رساندن این مجموعه را مدیون زحمات بی دریغ پزشکان و پرستارانی هستم که در طول این سال ها مرا یاری و مورد لطف و عنایت خود قرار دادند. در اینجا لازم است از آقای پروفسور اردشیر قوام زاده، دکتر بابک بهار، دکتر مسعود ایروانی، دکتر وحید معاضد، دکتر فریبرز مُکاریان، سرکار خانم دکتر اعلم صمیمی، تمامی پرستاران دلسوز، مهربان و زحمتکش بیمارستان های اُمید اصفهان و دکتر شریعتی تهران یاد کنم و مراتب سپاس و قدردانی خود را نسبت به ایشان اعلام نمایم.
از دوست و استاد فرزانه ام، آقای دکتر احسان ملکیان، سپاس فراوان دارم؛ سبک ترجمه، نگارش و تالیف ایشان، همیشه به عنوان تنها الگوی من در این کار بوده، هست و خواهد بود. جسارت قلم در دست گرفتن و نوشتن کتاب را نیز فقط و فقط مدیون آن استاد عالی مرتبه هستم.
همچنین از خانم ها مرضیه حاجی زرگرباشی و آزاده جلالی قدردانی می کنم که با تمام توان خود، مرا در ویرایش و بازبینی کلیه بخش های کتاب یاری کردند.
در خاتمه نیز از شما خواننده­ی عزیز سپاسگزارم، دست های تان را به عنوان دوستی جدید می فشارم و از عمق وجودم بدین دوستی، افتخار می کنم.

حمیدرضا بوالحسنی
پاییز ۹۳

۱. قبل و بعد



می خواهم در سن صد سالگی بمیرم؛ در حالی که پرچم کشورم بر روی دوشم، و ستاره تگزاس، نشان کلاهم باشد؛ سوار بر دوچرخه ام، فریادزنان، از فراز کوه های آلپ با سرعت ۷۵ مایل در ساعت بگذرم، و خط پایان را با شنیدن تشویق ها و غریوهای شادی همسر و فرزندانم طی کنم. سپس با غرور و سربلندی در دشتی از سبزه زارها وآفتابگردان های فرانسوی بیارامم، و درست در نقطه ای متضاد با همان مرگ تلخی که برایم پیش بینی شده بود، قرار بگیرم و برای همیشه با این جهان وداع کنم...
مرگ تدریجی برای من معنا ندارد؛ هیچ کاری را به تدریج و با آهستگی انجام نمی دهم، حتی نفس کشیدن! همه چیز را به سرعت انجام می دهم: سریع می خورم، سریع می خوابم،...؛ زمان رانندگی همسرم کریستین، بسیار عذاب می کشم، چون با مشاهده هر چراغ زردی، ترمز می کند، در حالی که من با هیجان بر روی صندلی خود بی تابی می کنم.
به او می گویم: «زود باش ادامه بده، نگران نباش.»
همسرم در جواب می گوید: «لانس! برو با یک مرد ازدواج کن.»
تمام دوران عمرم را به دوچرخه سواری پرداخته ام؛ از جاده های پشتی آستین، تگزاس(۱) گرفته تا خیابان های عریض شانزه لیزه(۲). و همیشه گفته ام، اگر من در اثر یک اتفاق ناگهانی و نابهنگام مُردم، شاید آن واقعه، چیزی به جز یورش گرگ های گله در مسیر جاده ها نباشد. باور کنید که اغراق نمی کنم؛ دوچرخه سواران، همواره در حال نبرد با کامیون های عظیم الجثه جاده هستند. تا کنون وسایل نقلیه زیادی با من اصابت کرده اند. به قدری این اتفاق برایم رخ داده، که شمار آن از عهده ام خارج است. به همین دلیل دیگر آموخته ام که چگونه خودم بخیه زخم هایم را بکشم؛ این کار فقط یک ناخن گیر، و یک دل نترس و با جرات می خواهد.
اگر اندام مرا که در زیر لباس های ورزشی ام پنهان است، مشاهده کنی، تازه متوجه می شوی چه می گویم. جای بخیه های بسیار، و زخم های عمیقی روی هر دو بازو، و همچنین پاهای من جلب توجه می کند. سعی می کردم همیشه پاهایم را تمیز نگه دارم، و موهای آن را با تیغ بتراشم؛ شاید به همین دلیل، رانندگان کامیون همواره سعی در زیر گرفتن من داشتند؛ آنها تصور می کردند من یک نوجوان لاابالی زن صفت هستم. اما دوچرخه سواران مجبور به تراشیدن موی پاهایشان هستند، چون به هنگام خراش برداشتن یا زخم شدن، راحت تر تمیز و آماده برای پانسمان می شود.
در یک لحظه، مشغول پدال زدن در طول بزرگراهی هستی، و در لحظه ای دیگر... بوم! با سر وارد منجلاب می شوی؛ جریانی از هوای داغ به تو حمله ور می شود. طعم تند، تلخ و چرب دود اگزوز کامیون ها را زیر لب احساس می کنی. در آن حالت تنها کاری که می توانی انجام دهی، اینست که در کورسوی چراغ عقب اتومبیل های در حال محو شدن، دستت را به نشان اعتراض مشت کنی، و به حرکت درآوری.
سرطان نیز چیزی شبیه همین ماجراهاست؛ مثل وقتی است که توسط یک کامیون به کنار جاده ای پرتاب شوی! جای زخم هایم، این گفته مرا ثابت می کند؛ جراحت کهنه ای در قسمت بالای قفسه سینه ام، درست بالای قلبم وجود دارد که یادآور دوران شیمی درمانی است؛ در آن قسمت، یک لوله باریک و انعطاف پذیر به نام کاتتر(۳) تعبیه کرده بودند، تا داروهای لازم، به آسانی در خون من جاری شود. ردپای بخیه های ممتد از سمت راست کشاله ران تا قسمت فوقانی رانم به چشم می خورد، که مربوط به عمل جراحی بیضه است. و از همه مهم تر، جای زخم های نیمه هلالی شکلی است که روی فرق سرم نقش بسته، و گویا بیانگر این است که چند بار در حین اسب سواری، با سر به زمین خورده باشم. در حالیکه آن اثرات، از عمل جراحی مغز، بر جای مانده است.
در سن ۲۵ سالگی، مبتلا به سرطان بیضه شدم، و تقریباً تا سرحد مرگ رفتم. فقط چهل درصد شانس زنده ماندن داشتم؛ صراحتاً بعضی از پزشکانم، همان احتمال کم را نیز با خوشحالی و خوشبینی به من گوشزد می کردند! صحبت از مرگ، سرطان و جراحی مغز یا مطالب دیگری که در ادامه می خوانید، یک شوخی ساده نیست؛ قصد من از نوشتن این کتاب نیز، ارائه یک سند ساختگی نیست؛ بلکه می خواهم حقیقت را بازگو کنم، و مطمئنم شما نیز مشتاقانه مایلید بدانید که چگونه لانس آرمسترانگ تبدیل به یک بزرگمرد آمریکایی و یک اسطوره برای همه ورزشکاران جهان، می شود؟ چگونه در مسابقات توردوفرانس(۴) که با ۲۲۹۰ مایل مسافت، خسته کننده ترین واقعه ورزشی جهان به حساب می آید، هفت بار پیاپی قهرمان می شود؟ شما خواهان شنیدن اسرار، حقایق و چگونگی بازگشت معجزه آسای من هستید؛ و اینکه چگونه رکورد گرگ لموند(۵) و میگوئل ایندوراین(۶) را در کتاب رکوردها ثبت می کنم. شما علاقمند شنیدن مطالبی پیرامون صعود رویایی من از کوهستان های آلپ و همچنین پیروزی قهرمانانه ام در پیرنه(۷) و احساسی که در آن هنگام داشتم، هستید. اما ماجرای این قهرمانی ها، کم اهمیت ترین مسائلی است که در طول داستان زندگیم به چشم می خورد.
بعضی از اینها، به راحتی قابل بیان نیست، و یا به سادگی قابل درک نیستند.. همین حالا، از همین ابتدا، از شما خواهش می کنم تصورات خود را در مورد قهرمانان و معجزات کنار بگذارید، چون ماجرای زندگی من، قصه، داستان و یا رمان تخیلی نیست. در دیزنی لند یا هالیوود هم ساخته نشده است. من یک نمونه و مثال واقعی در اختیار شما می گذارم. در مورد خودم خوانده ام که از دامنه کوه ها و قله های فرانسه پرواز می کنم، اما حقیقت امر این است که حتی از بالای یک تپه هم، نمی توان پرواز کرد؛ بلکه باید با سختی و مشقت زیاد، بالا رفت. در آن صورت، ممکن است با تمرین و ممارست، بتوان به جایگاهی بالاتر از سایرین نائل شد.
سرطان هم اینگونه است؛ فقط افراد خوب، شایسته و قدرتمند دچار سرطان می شوند. آنها تمامی تلاش خود را برای حمله و غلبه بر آن به کار می گیرند، اما متاسفانه بازهم شماری از آنان با این دنیا وداع می کنند. این یک حقیقت بنیادی است که شما باید آن را فرا بگیرید: انسان ها می میرند. هنگامی که این حقیقت را آموختید، همه مسائل دیگر، بی ارزش خواهند شد، و خیلی ناچیز به نظر می رسند.
من نمی دانم چرا هنوز زنده ام؟ فقط می توانم حدس بزنم. من دارای یک بنیه قوی هستم. حرفه ام به من آموخت که چگونه با سختی ها و ناملایمات مبارزه کنم، و موانع عظیم را از سر راهم بردارم. دوست دارم مدام تمرین کنم، و در مسابقات طاقت فرسا شرکت نمایم. و این همان چیزی است که به من کمک کرد. این علاقه، عامل مهمی بود، اما تنها دلیل غلبه من بر سرطان هم نبود.
وقتی که شانزده سال سن داشتم، برای انجام یک آزمایش به بیمارستانی با نام کوپر(۸) در شهر دالاس(۹) دعوت شدم که یکی از آزمایشگاه های تحقیقاتی معتبر و همچنین محل ایجاد تمرین های ورزشی هوازی(۱۰) بود. یکی از پزشکان آنجا، حداکثر میزان توانایی من در گرفتن اکسیژن (VO2 MAX) را اندازه گرفت. او گفت نتیجه حاصل، بالاترین مقداری است که در طول انجام آزمایشات با آن مواجه شده اند. بدن من، همچنین اسید لاکتیک کمتری نسبت به اکثریت افراد، تولید می کرد. اسید لاکتیک، یک ماده شیمیایی است که بدن در هنگام درد و خستگی تولید می کند. این همان چیزی است که باعث ایجاد گرما در ریه ها، و احساس درد در پاها می شود.
به طور کلی، توان تحمل فشار جسمانی بیشتری نسبت به سایر مردم دارم، و به اندازه آنها احساس خستگی نمی کنم. بنابراین حدس می زنم شاید این عوامل هم در نجات من موثر بوده اند. من خوش شانس بودم، با ظرفیت تنفسی مازادی به دنیا آمدم، اما با این حال، زمان زیادی درهوای مه آلود بیماری به سر بردم!
بیماری من نهفته بود، به یکباره ظاهر گشت و باعث شد زندگی را به گونه ای دیگر ببینم و طرز فکر جدیدی پیدا کنم. باید از خودم می پرسیدم حالا که زنده ام، چه هدف و مقصدی دارم؟ می خواهم به کجا برسم؟ به این نتیجه رسیدم که کارهای خیلی زیادی باید انجام دهم تا رشدکنم و بزرگ شوم..
قصد شوخی کردن ندارم، اما به نظر من، لانس آرمسترانگ یک شخصیت نیست، بلکه دو شخصیت جداگانه است: یکی قبل از سرطان و دیگری بعد از آن. سوال مورد علاقه همه این است که: «سرطان، چقدر تو را تغییر داد؟» اما پرسش واقعی این است که چطور این بیماری مرا تغییر نداد؟! روز دوم اکتبر سال ۱۹۹۶، منزلم را ترک کردم، در طول ماجراهای زندگی تبدیل به فرد دیگری شدم، کاملاً تغییر کردم، و دوباره به خانه بازگشتم، اما به عنوان فردی دیگر.. من یک ورزشکار مطرح بین المللی بودم، عمارتی زیبا وگسترده در ساحل رودخانه داشتم. یک اتومبیل پورشه(۱۱) و حساب بانکی بسیار خوبی از آن من بود. یکی از دوچرخه سواران رده بالای جهانی بودم و زندگیم روی ارابه بی نظیر موفقیت های بزرگ جریان و حرکت داشت. حقیقتاً من به فرد دیگری مبدل شدم؛ به عبارت دیگر، آرمسترانگ قبلی درگذشت و به من، یک زندگی تازه دیگر اعطاء شد. حتی جسم من نیز آن جسم قبلی نبود! چون در طی دوران شیمی درمانی، تمامی عضلاتی را که در طول سال ها تلاش، ساخته و پرداخته بودم، از دست دادم، به طوری که هیچ وقت، حتی پس از بهبودی کامل نیز به حالت اولیه برنگشتند.
واقعیت این است که سرطان، بهترین رویدادی است که در طول زندگیم با آن مواجه شدم. من نمی دانم چرا به این بیماری مبتلا شدم.. اما این بیماری، کارهای شگفت انگیزی برای من کرد، و هرگز از صحبت پیرامون آن اجتناب نخواهم کرد، بلکه همیشه با افتخار از آن یاد می کنم. چه دلیلی دارد که بخواهم ماجرای بیماریم، مهم ترین و سرنوشت سازترین واقعه زندگیم، را تحریف کنم؟
انسان ها از دنیا می روند.. این حقیقت تلخی است که بسیاری از مواقع، حتی تحمل به زبان آوردنش را ندارم. شاید سوال کنید پس چرا به زندگی ادامه می دهیم؟! چرا همه متوقف نشویم، و همان جایی که هستیم، دراز نکشیم؟ چون حقیقت دیگری نیز وجود دارد... آری، زندگی! این یک حقیقت هم مرتبه، اما متضاد حقیقت قبلی است. انسان ها زندگی می کنند، آن هم در بهترین و عالی ترین شرایط. در ایام بیماری، موفقیت و پیروزی بیشتری را نسبت به دوران مسابقات احساس می کردم. لحظات ناب انسانی را تجربه می نمودم. با مردی ساده و بی آلایش آشنا شدم؛ اغلب اوقات، گرم کن ورزشی به تن داشت.. بعدها فهمیدم او یکی از جراحان برجسته شهر تگزاس است. با یک پرستار بازنشسته دلسوز به نام لاتریس(۱۲) دوست شدم که شبیه یک مادر، با من همدردی می کرد، نسبت به من توجه داشت و از من مراقبت می کرد.
کودکانی را دیدم که ابرو یا مژه در صورت نداشتند، و انجام شیمی درمانی باعث ریختن تمام موهای آنها شده بود، اما باز هم با اراده ای آهنین و پشتکاری توصیف ناپذیر می جنگیدند.
من هنوز از ادراک آن عاجزم...
تنها کاری که می توانم انجام دهم، فقط بازگو کردن وقایع برای شماست.

یقین داشتم که همه چیز در من کاملاً طبیعی و مثل همیشه نیست.. اما ورزشکاران به خصوص دوچرخه سواران عادت به انکار دارند؛ باید تمام دردها و رنج ها را تکذیب کنی، چون مجبوری مسابقه را به پایان برسانی. این یک نوع ریاضت در عالم ورزش است. در طول یک روز کامل، شش یا هفت ساعت، در شرایط آب و هوایی گوناگون، روی قلوه سنگ ها، ریگ ها، گل و لای، باد و باران، سوار بر دوچرخه رکاب می زنی، موانع را پشت سر می گذاری و نباید در مقابل درد تسلیم شوی. همه قسمت های بدن درد می گیرد: پشت، ران، پاها، دست ها، گردن و طبیعتاً نشیمنگاه.
بر اساس همین عادت انکار، به این احساس درونیم که در آن هنگام(سال ۱۹۹۶) حال مساعدی ندارم، اهمیت چندانی ندادم. فصل زمستان بود.. وقتی متوجه تورم اندک بیضه سمت راستم شدم، با خود گفتم: مهم نیست، نباید آن را جدی بگیرم... باید به زندگی عادی ادامه بدهم. زیرا تصور می کردم علت آن شاید ناشی از حرکاتی باشد که بر روی دوچرخه انجام می دهم، یا اینکه مربوط به بعضی از مسائل فیزیولوژیک مردانه باشد. مثل همیشه، با حداکثر توانم به دوچرخه سواری ادامه دادم و هیچ دلیلی برای توقف نمی دیدم.
دوچرخه سواری ورزشی است که قهرمانان به تمام معنا می سازد. این ورزش نیازمند قدرت بدنی مناسب و تحمل بالاست که در طول سال ها تمرین، حاصل می شود. همچنین یک ذهن آماده می خواهد تا راهبردهایی که فقط با کسب تجربه زیاد به آن می رسد، را بپروراند. در سال ۱۹۹۶ احساس کردم بالاخره زمان اوج من فرا رسیده است. فصل بهار، در رقابت های خسته کننده ای تحت عنوان فلشی-والونه(۱۳)، پیروز شدم. تا آن موقع هیچ آمریکایی درآن مسابقات پیروز نشده بود. در لیگ باستون(۱۴)، یک مسابقه کلاسیک ۱۶۷ مایلی، مقام دوم را کسب کردم و سپس در مسابقات توردوپونت(۱۵)، با طی مسافت ۱۲۲۵ مایل در طول ۱۲ روز از میان قله های کارولینا(۱۶)، عنوان قهرمانی را به دست آوردم. رکورد نهایی را پنج ثانیه ارتقاء دادم و برای اولین بار در طول دوران حرفه ای ورزشم، داشتم جزء پنج مقام اول قهرمانی جهان قرار می گرفتم.
اما زمانی که در مسابقات توردوپونت برنده شدم، طرفداران ورزش دوچرخه سواری به نکته جالبی اشاره کردند: معمولاً زمانی که در یک مسابقه پیروز می شدم، هنگام عبور از خط پایان، مشت هایم را محکم گره می کردم و در هوا، بالا و پایین می بردم، اما آن روز برای ابراز شادی و هیجان روی دوچرخه، بسیار خسته بودم، چشمانم قرمز و چهره ام متورم شده بود.
طبیعتاً با آن پیروزی های برجسته در فصل بهار، باید دلگرم و سرشار از انرژی می شدم، اما برعکس، فقط و فقط احساس خستگی می کردم. نوک سینه هایم می سوخت. اگرآن موقع آگاهی و اطلاعات بیشتری داشتم، متوجه می شدم که این نشانه یک بیماری است. این علامت، به معنای آن بود که مقدار زیادی از هورمون اچ.سی.جی(۱۷)- هورمونی که به صورت طبیعی در بانوان باردار تولید می شود- در بدنم ترشح می شود. این هورمون به میزان بسیار کمی در مردان وجود دارد، مگر اینکه عملکرد بیضه آنها غیر طبیعی باشد.
قدرت بدنیم تحلیل رفته بود، فکر می کردم دیگر انرژی کافی برای ادامه دادن ندارم. به خودم گفتم: دیگر هیچ وقت این عبارت شوم را بر زبان نیاور.. تو نباید به خستگی تن در دهی. دو مسابقه بسیار مهم و حیاتی فصل در پیش رویم بود: توردوفرانس و بازی های المپیک در آتلانتا؛ زمان زیادی را برای تمرین های آمادگی این مسابقات صرف کرده بودم و تمام هدفم، موفقیت در آنها بود.
پس از گذشت فقط پنج روز، از عرصه رقابت های توردوفرانس حذف شدم. در طول مدت مسابقه، وزش باد و بارش باران، شدت داشت، و به همین خاطر گرفتار سرماخوردگی و گلو درد سختی شدم. مدام سرفه می کردم و درد عجیبی در کمرم داشتم، به گونه ای که نمی توانستم به راحتی بر روی دوچرخه بنشینم. در مورد عدم توفیقم در مسابقات، به خبرنگاران گفتم: «نمی توانستم نفس بکشم.»
در آتلانتا، دوباره بدنم دچار مشکل شد. در مسابقات رکوردگیری (تایم تِرِیل(۱۸))، مقام ششم و در مسافت، عنوان دوازدهم را کسب کردم. در کل نتیجه مطلوبی به نظر می رسید، اما نسبت به آنچه از خودم انتظار داشتم، واقعاً ناامید کننده بود.
به منزل بازگشتم. با خود گفتم چیزی به جز یک آنفولانزا نیست. بی حال بودم و بیش از حد معمول می خوابیدم.. کمی نیز احساس کوفتگی داشتم، اما نسبت به آن بی اهمیت بودم و آن را به حساب تمرینات سخت و طولانی فصل می گذاشتم.
روز هجدهم سپتامبر، بیست و پنجمین سالگرد تولدم را جشن گرفتم، و چند شب بعد، تمامی دوستانم را برای برگزاری ضیافت و رفتن به کنسرت جیمی بافِت، به منزلم دعوت کردم. به یاد دارم که برای آن شب، یک دستگاه مارگاریتا(۱۹) جهت تولید نوشیدنی های خنک کرایه کردیم. مادرم لیندا برای حضور در این ضیافت، از شهر پلانو(۲۰) به خانه ام آمده بود. در میان مراسم جشن و مهمانی، به او نگاه کردم و گفتم: «من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم.» مادرم را عاشقانه دوست می داشتم. من درآن دوران، با یکی از دختران زیبای دانشگاه تگزاس با نام لیزا شیلز(۲۱)، رابطه دوستانه ای داشتم، و به تازگی، یک قرارداد جدید دو ساله به مبلغ ۵ /۲ میلیون دلار با یکی از معتبرترین تیم های فرانسوی به نام کوفیدیس(۲۲)، امضا کرده بودم. یک خانه نوساز بسیار بزرگ داشتم که چندین ماه به ساختن آن مشغول بودم، به گونه ای که تمام جزئیات معماری و طراحی داخلی آن، دقیقاً منطبق بر خواسته ها و سلایق من بود؛ خانه ای بود به سبک مدیترانه ای، واقع بر ساحل دریاچه آستین، دارای پنجره های شیشه ای بلند با نمایی رو به یک استخر و یک حیاط میدان مانند، که به یک حوضچه ختم می شد. جت اسکی و قایق موتوری من نیز در آن قرار داشت.
تنها یک اتفاق ناخواسته، آن شب زیبا را خراب کرد: لحظه ای در بین کنسرت احساس سردرد کردم. به آرامی شروع شد.. چند آسپیرین خوردم، بی فایده بود. قرص ایبوپروفن را هم امتحان کردم، اما تاثیری نداشت و فقط شدت درد بیشتر و بیشتر می شد. حدس زدم شاید به علت خوردن زیاد نوشیدنی های خنک در مهمانی باشد. از این رو، تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت، حتی یک جرعه از آنها ننوشم. بیل استاپلتون(۲۳) که وکیل، دوست و همراه همیشگی ام بود، مقداری از داروهای میگرن همسرش-لورا- را به من داد. سه تا خوردم، اما موثر واقع نشد. از آن لحظه، سردردم شبیه آنچه در فیلم های سینمایی می بینید، شده بود: زانوهای به هم گره خورده، کاسه سر در انحصار دو دست و مغز در حال متلاشی شدن!
بالاخره تسلیم شدم، و به خانه برگشتم. تمام چراغ ها را خاموش، و روی یک مبل راحتی، کاملاً بی حرکت دراز کشیدم.. درد، مرا یک لحظه هم رها نمی کرد و آرام نمی گذاشت. از آن به ستوه آمده بودم، اما با همه این تفاسیر، سرانجام به خواب فرو رفتم..
صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، دیگر اثری از سردرد وجود نداشت. هنگامی که به طرف آشپزخانه رفتم تا کمی قهوه درست کنم، متوجه شدم که به وضوح نمی توانم ببینم و لبه اجسام، به درستی برایم قابل تشخیص نیست. به فکر فرو رفتم، شاید دارم پیر می شوم، شاید به عینک نیاز دارم...
برای هر چیز، بهانه ای داشتم...
چند روز بعد، در اتاق نشیمن مشغول مکالمه تلفنی با بیل استاپلتون بودم که ناگهان یورش سرفه های مکرر، مانع از ادامه صحبت کردنم شد.. با دست جلوی دهانم را گرفتم، مزه شور بدی در پس گلویم احساس کردم. به بیل گفتم: «یک دقیقه گوشی را نگه دار. اینجا اتفاقای عجیبی داره میفته..» به حمام هجوم بردم، و در سینک سرفه کردم. ترشحات خون به همراه سرفه هایم بیرون می آمد، مجدداً سرفه کردم، باز هم مقدار زیادی خون از دهانم خارج شد. نمی توانستم باور کنم که چنین حجم زیادی از خون و لخته، درحال بیرون آمدن از بدن من است.
ترسیده بودم، به اتاق برگشتم، تلفن را برداشتم، و به بیل گفتم: «خودم بات تماس می گیرم.» بلافاصله با همسایه ام، دکتر ریک پارکر(۲۴)، دوست خوب و پزشک شخصیم، تماس گرفتم.
گفتم: «می تونی بیای اینجا؟ ترشحات خونی از حلقم خارج می شه..»
تا موقع رسیدن ریک، دوباره به حمام برگشتم و باقیمانده های خون را در سینک دیدم. بی اختیار شیر آب را باز کردم. قصد داشتم آنها را با آب بشویم. بعضی مواقع کارهایی می کنم که حقیقتاً انگیزه خودم را از انجام آنها نمی دانم. نمی خواستم ریک آنها را مشاهده کند؛ چون با دیدن آن صحنه، مرا هل می کرد، و دستپاچه می شدم. دلم نمی خواست این مسئله، زیاد شاخ و برگ پیدا کند.
ریک وارد شد، حلق و بینی مرا دید. با یک چراغ کوچک، گلوی مرا نیز معاینه کرد، و از من خواست تا ترشحات خونی را به او نشان دهم. من مقدار اندکی که در سینک باقیمانده بود را نشان دادم. به فکر فرو رفتم... خدای من! من قادر نیستم به او بگویم چه حجمی از خون را در اینجا پاک کردم، بسیار منزجر کننده بود. آنچه باقی مانده بود، زیاد به نظر نمی رسید.
ریک، قبلاً شکوه های من از سینوزیت و حساسیت های دیگر بدنم را بارها شنیده بود. شهر آستین، مملو از گرده گیاهان بود، و به همین علت مرا بسیار می آزرد. از طرفی به دلیل محدودیت های قانون دوپینگ، قادر به استفاده از داروهای ضد حساسیت نیز نبودم. به هر حال مجبور بودم آن زجر را تحمل کنم.
ریک به من گفت: «خونریزیت احتمالاً از ناحیه سینوس ها بوده.»
به او گفتم: «چه خوب، پس مسئله مهمی نیست..»
وقتی که در اولین حرف و نگاه ریک فهمیدم مشکل خاصی ندارم، از صمیم قلب مسرور و از خوشحالی، بالا و پایین می پریدم.. او وسایلش را جمع کرد. تا درب منزل بدرقه اش کردم. هنگام خداحافظی، مرا به صرف شام با او و همسرش جِنی(۲۵)، برای هفته آینده دعوت کرد.
«چند شب بعد، سوار موتور مخصوصم شدم تا به منزل ریک پارکر بروم. گذراندن وقت با آن موتور، یکی از سرگرمی های مورد علاقه من بود. اما آن شب، درد بسیار شدیدی در بیضه سمت راستم داشتم، به گونه ای که هنگام نشستن روی موتور، می خواستم بمیرم! سر میز شام هم اصلاً راحت نبودم، مجبور بودم بدنم را به طرفی متمایل کنم که درد کاهش یابد، و از جایم تکان نخورم. واقعاً دردناک و سخت بود.»
قبلاً راجع به این درد با ریک صحبت کرده بودم، اما کلاً خیلی خجالتی و کمرو بودم، و نمی خواستم درباره این مسئله هم مثل قضیه سرفه های خونی برای او زحمت و دردسر ایجاد کنم. از طرف دیگر، مشکلات من هم موضوعاتی نبودند که بتوانم سر میز شام، به راحتی در موردشان صحبت کنم.. فکر کردم، اگر این درد را نیز مطرح کنم، اوبا خود می گوید: این مرد، دائم در حال ناله کردن و غر زدن است. بنابراین درد را تحمل کردم و از ابراز آن چشم پوشیدم.
صبح روز بعد، وقتی از خواب برخواستم، بیضه ام به طرز مهیبی متورم، و تقریباً به اندازه یک پرتقال شده بود. لباس هایم را به تن کردم، سوار بر دوچرخه شدم، و تمرین روزانه را آغاز نمودم. اما احساس کردم حتی روی صندلی هم نمی توانم بنشینم. تمام مسیر را به صورت ایستاده رکاب زدم. بعد از ظهر، وقتی به خانه برگشتم، برخلاف میل باطنیم، دوباره با پارکر تماس گرفتم.
به او گفتم: «ریک، من یک حالت غیر عادی در بیضه م مشاهده می کنم.. به قدری متورم شده که مجبورم ایستاده دوچرخه سواری کنم.»
ریک در واکنش به حرف من با جدیت گفت: «تو فوراً باید معاینه شوی و مورد بررسی کامل قرار بگیری.»
او اصرار کرد که بعد از ظهر مرا به مطب یک متخصص ببرد. پس از پایان مکالمه، ریک با دکتر جیم ریوز(۲۶)، یکی از متخصصان برجسته ارولوژی(۲۷) در آستین، تماس گرفت. به محض اینکه علائم و شرح حال مرا برای او توصیف کرد، دکتر ریوز گفت باید به سرعت به آنجا بروم. او یک وقت خالی برای من خواهد گذاشت. ریک به من گفت ریوز احتمال می دهد که من صرفاً دچار یک پیچش و انقباض بیضه شده ام، اما باید به مطب می رفتم تا کاملاً مورد معاینه قرار بگیرم. اگر سهل انگاری کنم، ممکن است بیضه ام را از دست بدهم.
به حمام رفتم، لباس هایم را عوض کردم، کلیدها را برداشتم و سوار پورشه ام شدم. عجیب و شاید خنده دار به نظر می رسد، اما دقیقاً به خاطر دارم چه پوشیده بودم: شلوار خاکی رنگ و یک بلوز سبز. مطب ریوز واقع در مرکز تجاری شهر، نزدیک فضای باز دانشگاه تگزاس، داخل یک ساختمان پزشکی بزرگ با آجرهای قهوه ای بود.
ریوز، یک پیرمرد متشخص بود. صدایی ضعیف و لرزان داشت، به گونه ای که گویا از ته چاه به گوش می رسید. مانند همه پزشکان، سعی می کرد با آرامش خاصی رفتار کند، و همه چیز را طبیعی جلوه دهد. با این وجود در حین معاینه و بررسی بدن من، به شدت هراسان و نگران شده بود.
اندازه بیضه ام به سه برابر اندازه طبیعی خود رسیده بود، و در هنگام لمس، بسیار سفت و دردناک بود. ریوز، یافته هایش را بر روی کاغذ نوشت، و به من گفت: «کمی مشکوک به نظر می رسه. فقط برای اطمینان خاطر، من شما را به آزمایشگاه آن طرف خیابان، برای انجام سونوگرافی می فرستم.»

نظرات کاربران درباره کتاب سرطان بهترین رویداد زندگی من