فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پلکان مخفی

کتاب پلکان مخفی
نانسی دُرو ۲

نسخه الکترونیک کتاب پلکان مخفی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پلکان مخفی

در پلکان مخفی، نانسی،کاراگاه جوان، همه شجاعت و قدرتش را جمع می‌کند تا معمای ماجراهای یک عمارت قدیمی را کشف کند. ساکنان خانه فکر می‌کنند که این خانه جن‌زده است و نانسی با کمک دوستش هلن تلاش می‌کند تا به صاحب خانه نگران آرامش بدهد و در این میان، پدر نانسی هم سعی می‌کند در حل این معما به دخترش کمک کند، اما خودش به دردسر بزرگی می‌افتد. آیا نانسی می‌تواند از راز صداهای مشکوکی که از در ودیوار این خانه به گوش می‌رسد، سر در بیاورد؟ بر سر پدر نانسی چه می‌آید؟

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پلکان مخفی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. خانه جن زده

نانسی درو(۱) همین طور که به سمت پله های ایوان و داخل سالن می دوید تا به تلفن جواب دهد، دستکش های باغبانی را از دستش درآورد. گوشی را برداشت و گفت: «سلام!»
- سلام نانسی، هلنم(۲).
هرچند هلن کورنینگ(۳) تقریباً سه سال از نانسی بزرگ تر بود، دو دختر دوستانی صمیمی بودند.
هلن پرسید: «پرونده ای تو دستت داری؟»
- نه، موضوع چیه؟ یه معما؟
- آره، یه خونه جن زده.
نانسی روی صندلی کنار تلفن نشست. کارآگاه هیجده ساله با هیجان درخواست کرد: «بیشتر بگو!»
هلن شروع کرد: «عمه رزماریِ(۴) منو که یادته. از وقتی بیوه شده با مادرش تو نارون های دوقلو(۵)؛ عمارت قدیمی خانواده، در کلیف وود(۶) زندگی می کنه. خوب، دیروز رفتم اونجا تا اونا رو ببینم. اونا گفتن که اخیراً اونجا خیلی چیزای عجیب و اسرارآمیزی اتفاق می فته. به اونا گفتم که تو در حل معماهای اسرارآمیز خیلی ماهری و اونا دوست دارن که تو به نارون ها دوقلو بری و بهشون کمک کنی.» هلن که نفسش بند آمده بود، مکثی کرد.
نانسی که چشمانش برق می زد، جواب داد: «خیلی جالب به نظر می رسه.»
- اگه کاری نداری، عمه رزماری و من حدود یه ساعته دیگه میایم خونه تون تا درباره ارواح باهات حرف بزنیم.
- بی صبرانه منتظرتونم.
نانسی بعد از اینکه گوشی را گذاشت، چند دقیقه ای در افکارش غرق شد. از وقتی راز ساعت قدیمی را حل کرده بود، آرزوی یک پرونده دیگر را داشت. این فرصت مناسبی برای او بود!
صدای زنگ در، نانسی جذاب و مو بلوند را از رویاهایش بیرون آورد. در همان لحظه هانا گرون(۷)، خدمتکار خانواده درو، از پلکان جلویی پایین آمد. او گفت: «من درو باز می کنم.» خانم گرون از وقتی که نانسی یک دختر بچه سه ساله بود با خانواده درو زندگی می کرد. در آن موقع خانم درو از دنیا رفته بود و هانا برای نانسی مثل مادر دوم شده بود. محبت عمیقی بین آن دو وجود داشت و نانسی همه اسرارش را با آن زن خدمتکار فهمیده در میان می گذاشت. خانم گرون در را باز کرد و بلافاصله مردی وارد سالن شد. او کوتاه، لاغر و کمی قوزی بود. نانسی حدس زد که باید چهل ساله باشد. مرد سریع پرسید: «آقای درو خونه هستن؟ من کامبرم(۸)، ناتان کامبر(۹).»
خدمتکار جواب داد، «نه، الان خونه نیستن.»
مهمان از بالای شانه هانا سرک کشید و به نانسی خیره شد. «شما نانسی درو هستین؟»
«بله. می تونم کمکی بهتون بکنم؟»
نگاه مرد از نانسی به سوی هانا برگشت. متکبرانه گفت: «از روی خیرخواهی اومدم این جا تا به شما و پدرتون هشدار بدم.»
نانسی سریع پرسید: «به ما هشدار بدی؟ درباره چی؟»
ناتان کامبر با غرور صاف ایستاد و گفت: «دوشیزه درو، پدرت تو خطر بزرگیه!» نفس نانسی و هانا گرون بند آمد. خانم خدمتکار پرسید: «منظورت همین الانه؟»
ـ همیشه! پاسخ عجیبی بود.
ـ دوشیزه درو می دونم که شما دختر خیلی باهوشی هستین، اون قدر که حتی معماهای اسرارآمیز رو حل می کنین. خوب، حالا بهتون نصیحت می کنم مواظب پدرتون باشین. برای یه دقیقه هم ترکش نکنین.
حالت هانا طوری بود که انگار الان از حال می رود. او پیشنهاد کرد که همگی به اتاق نشیمن بروند، بنشینند و درباره آن موضوع بیشتر حرف بزنند. وقتی نشستند، نانسی از ناتان کامبر خواست تا بیشتر توضیح بدهد. کامبر شروع کرد: «خلاصه داستان اینه، همون طور که می دونین پدرتون برای انجام کارای حقوقی راه آهن در زمینه خرید املاک برای ساخت پل جدید مشغول شده بود.»
وقتی نانسی سرش را به علامت تایید تکان داد، او ادامه داد: «خُب، خیلی از محلی ها که زمیناشون رو فروختن فکر می کنن که سرشون کلاه رفته.» صورت نانسی قرمز شد: «از پدرم شنیدم که به همه پول خوبی پرداخت شد.»
کامبر گفت: «این واقعیت نداره. به علاوه در حال حاضر راه آهن وضع نابسامانی داره. یکی از صاحبان املاک، که مسئولای راه آهن ادعا می کنن سند و امضاءش رو دارن، می گه هرگز قرارداد فروش رو امضاء نکرده.»
نانسی پرسید: «اسمش چیه؟»
- ویلی وارتون(۱۰).
نانسی هرگز این اسم را از پدرش نشنیده بود. او از کامبر خواست تا داستان را ادامه دهد. کامبر گفت: «من به عنوان نماینده ویلی وارتون و چند تا از صاحبان زمین که همسایه او بودند کار می کنم و اونا می تونن راه آهن رو تو فشار بذارن. هیچ کس شاهد امضای ویلی وارتون نبوده و گواهی هویت پیوست هم تایید نشده. این مدرک خوبیه که نشون می ده امضاء جعلی بوده. خُب، اگه راه آهن فکر می کنه می تونه قسر در بره، اشتباه می کنه!»
نانسی اخم کرد. چنین اقدامی از سوی صاحبان املاک به معنای دردسر برای پدرش بود! او با ملایمت گفت: «ولی تمام کاری که ویلی وارتون باید انجام بده اینه که در مقابل یک سردفتر اسناد رسمی قسم بخوره که قرارداد فروش رو امضاء کرده.»
کامبر خندید: «دوشیزه درو، به این سادگی ها هم نیست. ویلی وارتون در دسترس نیست. بعضی هامون خبر داریم که اون کجاست و به موقع اونو وارد ماجرا می کنیم. ولی وقتی این اتفاق می افته که راه آهن قول بده پول بیشتری به فروشنده ها می ده. بعد اون قرارداد رو امضاء می کنه. می بینین، ویلی مرد مهربونیه و می خواد به دوستاش تا اونجا که می تونه کمک کنه. الان اون یه فرصتی به دست آورده.»
نانسی از لحظه اولی که کامبر را دید، از او بدش آمده بود و حالا تنفرش چند برابر شده بود. او ویلی را از آن نوع آدم هایی می دانست که پایشان را از قانون فراتر نمی گذارند، ولی اخلاقیاتشان زیر سوال است. این در واقع به معنی یک مشکل جدی برای آقای درو بود! نانسی پرسید: «چه کسایی احتمال داره به پدرم آسیب بزنن؟»
ناتان کامبر با عصبانیت جواب داد: «نمی گم اونا کی هستن. به نظر نمی رسه خیلی از این که اومدم این جا تا بهتون هشدار بدم راضی باشی! تو چه جور دختر خوبی هستی؟ اهمیت نمی دی چه اتفاقی برای پدرت می فته!»
وقاحت مرد، نانسی و خانم گرون را ناراحت کرد و هر دو با عصبانیت بلند شدند. خدمتکار به در جلویی اشاره کرد و گفت: «روز خوش، آقای کامبر!»
وقتی مهمان برخاست، شانه اش را بالا انداخت: «هر کاری دلتون می خواد بکنین، ولی نگین که بهتون هشدار ندادم!»
او به سمت در جلویی رفت. در را باز کرد و وقتی بیرون رفت، در را خیلی محکم بست. هانا با ناراحتی گفت: «خُب، از دست این آدمای بد دهن!»
نانسی با تکان دادن سرش تایید کرد: «ولی هانای عزیز، بدترین قسمتش این نبود. فکر می کنم چیزایی که کامبر می گفت بیشتر از یه هشداره. به نظرم یه جورایی تهدید بود و تقریباً منو متقاعد کرد که تا زمانی که بابا و سایر وکیل ها سرگرم حل و فصل این گرفتاری هستن باید نزدیکش باشم.» بعد گفت که این می تواند به معنای دست کشیدن از پرونده ای باشد که به خودش پیشنهاد شده و با عجله مهم ترین بخش های مکالمه اش با هلن را به هانا گفت.
- هلن و عمه اش به زودی میان این جا تا که کل داستان رو به ما بگن.
هانا با خوش بینی گفت: «اُه، شاید اون جوری هم که اون مرد وحشتناک تعریف کرد مشکلات پدرت جدی نباشن. اگه من جای تو بودم به جزییات پرونده خونه جن زده گوش می دادم و بعد تصمیم می گرفتم که چی کارکنم.»
کمی بعد یک ماشین اسپرت وارد مسیر پارکینگ خانه درو شد، مسیر پیچ در پیچ بود و سایبانی از درختان روی آن را می پوشاندند. خانه آجری بزرگ با کمی فاصله ته این مسیر ساخته شده بود. هلن رانندگی می کرد و دقیقاً مقابل در جلویی ایستاد. او به عمه اش کمک کرد تا از ماشین پیاده شود و آن ها با یکدیگر از پله ها بالا آمدند. خانم رزماری هیز(۱۱) قد بلند و لاغر بود و موهای جو گندمی داشت. صورتش حالت مهربانی داشت اما خسته به نظر می رسید. هلن عمه اش را به نانسی و هانا معرفی کرد و همگی با هم به اتاق نشیمن رفتند و نشستند. هانا پیشنهاد کرد چای آماده کند و از اتاق خارج شد. هلن گفت: «اُه، نانسی! امیدوارم بتونی پرونده عمه رزماری و دوشیزه فلورا(۱۲) رو قبول کنی.» او توضیح داد که دوشیزه فلورا مادر عمه اش بود. «در واقع عمه رزماری عمه باباست و دوشیزه فلورا مادرِ مادربزرگمه. از وقتی که یه دختر کوچولو بود همه اونو دوشیزه فلورا صدا می کردن.»
خانم هیز گفت: «هر کس برای اولین بار این اسم رو می شنوه ممکنه عجیب به نظرش برسه، اما همه ما به اون عادت کردیم و اصلاً بهش فکر نمی کنیم.»
نانسی با لبخند خواهش کرد:
«لطفاً کمی درباره خونتون به من بگین.»
خانم هیز جواب داد: «مادر و من به خاطر این ماجرا تقریباً بیماری عصبی گرفتیم. بهش اصرار کردم نارون های دوقلو رو ترک کنیم، ولی قبول نمی کنه. مادرم از وقتی با پدرم، اورت ترنبول(۱۳)، ازدواج کرده در اون جا زندگی کرده.» خانم هیز ادامه داد که طی چند هفته اخیر کلی حوادث عجیب و غریب اتفاق افتاده بود. آن ها صداهای موسیقی، تاپ تاپ و غژغژی می شنیدند که نمی توانستند منبعش را پیدا کنند و سایه های ترسناک غیرقابل وصف روی دیوارها دیده بودند.
نانسی پرسید: «به پلیس خبر دادین؟»
خانم هیز پاسخ داد: «اُه، بله. ولی بعد از حرف زدن با مادرم، اونا به این نتیجه رسیدن که بیشتر چیزایی که اون دیده یا شنیده، ممکنه دلایل طبیعی داشته باشه. اونا گفتن بقیه چیزا هم احتمالاً تصورات خودشه. می دونین، اون بیشتر از هشتاد سال شه. من می دونم ذهنش سالم و هوشیاره، ولی می ترسم که پلیس این طوری فکر نکنه.» خانم هیز بعد از وقفه کوتاهی ادامه داد: «در واقع داشتم خودم رو راضی می کردم که این سر و صداهای ترسناک می تونه دلایل طبیعی داشته باشه که اتفاق دیگه ای افتاد.»
نانسی سوال کرد: «چه اتفاقی؟»
- از ما سرقت شد! تو یه شب چند تا قطعه از جواهرات قدیمی دزدیده شدن. به پلیس تلفن زدم و اونا اومدن که توضیحاتی راجع به جواهرات بگیرن. اما هنوز قبول نکردن که شبح اونا رو برداشته باشه.»
نانسی پیش از آنکه چیزی بگوید، برای چند ثانیه به فکر فرو رفت. سپس گفت: «پلیسا مظنونی برای سرقت داشتن؟»
عمه رزماری سرش را تکان داد: «نه. و من می ترسم که باز هم از ما دزدی بشه.» افکار زیادی به ذهن نانسی هجوم آوردند. یکی این بود که ظاهراً دزد تنها انگیزه اش دزدی بوده و قصد نداشته به کسی صدمه بزند. آیا دزد کسی بوده که خانه را «تسخیر کرده» یا نه؟ یا همان طور که پلیس عنوان کرده بود دلایل طبیعی علت این اتفاقات عجیب و غریب بود؟
در همین لحظه هانا با یک سینی نقره بزرگ با سرویس چایخوری و تعدادی ساندویچ خوشمزه برگشت. او سینی را روی میز قرار داد و از نانسی خواست تا چای بریزد. نانسی هم فنجان های چای و ساندویچ ها را به مهمانان داد. وقتی چای و ساندویچشان را خوردند، هلن گفت: «عمه رزماری نصف حوادثی را که اتفاق افتاده بود به شما نگفته. یه بار دوشیزه فلورا فکر کرده کسی رو دیده که در نیمه شب از شومینه پایین می اومده و یه بار دیگه وقتی پشتش به صندلی ها بوده، یه صندلی از یه طرف اتاق به طرف دیگر حرکت کرده، اما کسی اون جا نبوده!»
هانا گرون با تعجب گفت: «چه قدر عجیب! بارها درباره این چیزا خوندم، اما هرگز فکر نمی کردم کسی رو ببینم که در یه خونه جن زده زندگی بکنه.» هلن به سمت نانسی برگشت و ملتمسانه به دوستش نگاه کرد. «می بینی چه قدر در نارون های دوقلو به تو احتیاج دارن؟ نمی خوای با من بیای اون جا و راز این شبح رو حل کنی؟»

۲. بدبیاری اسرارآمیز

در حالی که هلن کورنینگ و عمه اش، چایشان را جرعه جرعه می نوشیدند، منتظر بودند تا نانسی تصمیم بگیرد. برای کارآگاه جوان انتخاب سختی بود. او می خواست همان لحظه اسرار «روح» نارون های دوقلو را حل کند؛ اما هشدار ناتان کامبر هنوز در گوش هایش زنگ می زد و احساس می کرد که اولین وظیفه اش این است که در کنار پدرش بماند.
سرانجام به حرف آمد: «خانم هیز...»
مهمان خواهش کرد: «لطفاً منو عمه رزماری صدا کنین. تمام دوستای هلن این جوری منو صدا می زنن.» نانسی لبخندی زد: «منم دوست دارم شما رو عمه صدا بزنم. عمه رزماری، می تونم امشب یا فردا بهتون خبر بدم؟ واقعاً باید درباره این موضوع با پدرم صحبت کنم و دیگه این که دقیقاً بعد از ظهر امروز اتفاقی افتاد که ممکنه باعث شه حداقل یه مدتی تو خونه بمونم.»
خانم هیز در حالی که تلاش می کرد ناامیدی اش را پنهان کند، پاسخ داد: «می فهمم.» هلن کورنینگ حرف نانسی را به آرامی رد کرد: «اُه، نانسی، تو باید فقط بیای. مطمئنم که بابات هم می خواد تو به ما کمک کنی. نمی تونی تا برگشتنت چیزای دیگه رو عقب بندازی؟»
نانسی گفت: «متاسفم، نمی شه. نمی تونم تمام جزییات رو بهت بگم، اما بابا تهدید شده و احساس می کنم که باید کنارش بمونم.» هانا گرون ترس و وحشتش را نشان داد و گفت: «فقط خدا می دونه اونا ممکنه چه بلایی سر آقای درو بیارن. یکی ممکنه پیدا بشه و به سر او ضربه بزنه، یا غذاش رو تو رستوران مسموم کنن، یا...»
هلن و عمه اش نفسشان بند آمد. هلن با چشمان حیرت زده، پرسید: «به این بدیه؟» نانسی توضیح داد وقتی پدرش به خانه برگردد با او حرف خواهد زد. او گفت: «دوست ندارم ناامیدتون بکنم ولی می بینین که چه قدر سردرگمم.»
خانم هیز دلسوزانه گفت: «دختر بیچاره. حالا نمی خواد نگران ما باشی.» نانسی لبخندی زد و گفت: «بیام یا نیام، نگران شما هستم. به هر حال، امشب با بابام حرف می زنم.» مهمانان کمی بعد رفتند. وقتی در پشت سر آن ها بسته شد، هانا نانسی را بغل کرد. او گفت: «مطمئنم که همه چیز رو به راه می شه. متاسفم درباره چیزای وحشتناکی که ممکنه برای پدرت اتفاق بیفته حرف زدم. من می ذارم تا تخیلاتم منو با خودش ببره، درست همان طور که اونا درباره دوشیزه فلورا گفتن.»
نانسی گفت: «هانای عزیز، تو مایه دلگرمی من هستی. اگه بخوام راست بگم، من خودمم یه عالمه فکرای وحشتناک کردم.» شروع کرد به قدم زدن و گفت: «امیدوارم بابا بیاد خونه.»
در یک ساعت بعد او بارها به سمت پنجره رفت. امیدوار بود ماشین پدرش را زودتر ببیند. ساعت شش بود که صدای قرچ قرچ چرخ های ماشین را جلوی خانه شنید و ماشین آقای درو را دید که وارد گاراژ شد. نانسی فریادزنان خبر آمدن پدرش را به هانا داد که داشت سیب- زمینی های توی فر را این رو و آن رو می کرد.
بعد مثل برق از در پشتی بیرون رفت و دوید تا پدرش را ببیند. فریاد زد: «اُه، بابا، خیلی خوشحالم که می بینمت!» پدرش را بغل کرد و بوسید. پدر هم با مهربانی او را بغل کرد، اما کمی خندید. به شوخی گفت: «چی کار کردم که شایسته چنین توجهی شدم؟» و با چشمکی افزود: «می دونم. قرار امشبت به هم خورده و تو از من می خوای جای دوستت رو بگیرم.»
نانسی جواب داد: «اُه، بابا. قرارم به هم نخورده. اما می خوام به همش بزنم.»
آقای درو پرسید، «چرا؟ درک(۱۴) از فهرست دوستات حذف شده؟»
نانسی جواب داد: «نه مشکل این نیست. بابا، قضیه اینه که شما تو خطر وحشتناکی هستی. به من هشدار دادن که تنهات نذارم.»
وکیل به جای این که بترسد، زد زیر خنده: «چه خطر وحشتناکی؟ نکنه تو می خوای به کیف پولم حمله کنی؟»
- بابا، جدی باش! منظورم دقیقاً اون چیزیه که گفتم. ناتان کامبر این جا بود و به من گفت که شما تو خطر بزرگی هستی و بهتره کنارت بمونم.»
وکیل فوراً خودش را جمع و جور کرد، جدی شد و با تعجب گفت: «اون مصیبت! بعضی وقت ها دوست دارم اون مرد رو اون قدر کتک بزنم تا طلب بخشش بکنه!» آقای درو پیشنهاد کرد تا بعد از خوردن شام بحث شان را درباره ناتان کامبر عقب بیندازند. تا او واقعیت هایی را درباره آن موضوع به دخترش بگوید.
بعد از این که شام خوردند، هانا گفت تنهایی میز را جمع می کند تا پدر و دختر حرف بزنند.
آقای درو شروع کرد: «قبول می کنم که در جریان کار پل راه آهن کمی آشفتگی وجود داره. جریان این بوده وکیلی که رفت تا از ویلی وارتون امضاء بگیره، در اون زمان خیلی مریض بود. متاسفانه فراموش کرد که موقع گرفتن امضاء باید شاهدی اون جا باشه یا برگه هویت رسمی رو پیوست کنه. وکیل بیچاره چند ساعت بعد از دنیا رفت.»
نانسی پرسید: «و وکیل های دیگه راه آهن متوجه نشدن که کسی شاهد امضاء نبوده یا گواهی هویت ثبت نشده؟»
- نه همون موقع. این موضوع مشخص نشد تا این که بیوه مرد کیف دستی اش رو به راه آهن برگردوند. سند قدیمی ملک وارتون اون جا بود، وکیل ها تصور کردن که امضای قرارداد اصلیه. قرارداد پل راه آهن اعطا شد و کار شروع شد. بعد یهو ناتان کامبر اومد و مدعی شد که نماینده ویلی وارتون و افراد دیگه ایه که املاک اون طرف رودخانه موسکاکا(۱۵) به اونا تعلق داشت و راه آهن زمیناشون رو خریده...» آقای درو گفت: «داستان همینه. من فکر می کنم این نقشه باید زیر سر کامبر باشه. اگه افراد بیشتری برای گرفتن پول پیدا کنه، کمیسیونش هم بیشتر می شه.»
نانسی با تعجب گفت: «عجب افتضاحی! چی کار می شه کرد؟»
- واقعیت اینه که تا وقتی ویلی وارتون پیدا نشه، کسی نمی تونه کاری بکنه. البته، کامبر اینو می دونه و احتمالاً به وارتون توصیه کرده تو مخفی گاه بمونه تا راه آهن موافقت کنه که به همه پول بیشتری بده.
نانسی با دقت به پدرش نگاه می کرد. حالا او شور و اشتیاقی را در چهره پدرش می دید. پدر در صندلی به طرف جلو خم شد و گفت: «اما فکر می کنم بتونم به آقای ناتان کامبر کلک بزنم. به من خبر دادن که ویلی وارتون تو شیکاگوست و منم صبح دوشنبه دارم می رم ببینم جریان چیه.»
آقای درو ادامه داد: «فکر می کنم که وارتون قرارداد فروش رو که شرکت راه آهن داره، امضاء کنه و با کمال میل موافقت کنه که گواهی هویت در دفتر ثبت بشه. البته، بعدش راه آهن به او یا بقیه صاحبان زمین دیگه یه سنت هم پرداخت نمی کنه.»
نانسی به او یادآوری کرد: «اما، بابا هنوز منو متقاعد نکردی که تو خطر نیستی.»
باباش جواب داد: «نانسی عزیزم، فکر نمی کنم که تو خطر باشم. کامبر یه خالی بنده. شک دارم که اون، ویلی وارتون یا سایر صاحبان زمین برای جلوگیری از کار من روی این پرونده به زور متوسل شن. اون فقط داره تلاش می کنه منو بترسونه که من راه آهن رو متقاعد کنم تسلیم خواسته های اون بشه.»
نانسی مشکوک به نظر می رسید: «اما بابا فراموش نکن که می خوای به شیکاگو بری و همون مردی رو که کامبر و سایر صاحبان زمین نمی خوان این جا باشه، از مخفی گاه بیرون بیاری.»
آقای درو با سر تایید کرد: «می دونم. اما هنوز شک دارم کسی بخواد منو مجبور کنه از رفتن منصرف بشم.» وکیل با خنده افزود: «بنابراین، نانسی به تو به عنوان یه محافظ شخصی نیاز ندارم.»
دخترش آهی از سر تسلیم کشید: «باشه بابا، خودت بهتر می دونی.» بعد او به پدرش درباره معمای نارون های دوقلو گفت که از او خواسته شده برای حلش به آن جا برود: «اگه شما موافق باشین، دوست دارم با هلن به اون جا برم.»
آقای درو با علاقه زیاد گوش داد. بعد از چند لحظه فکر کردن، زد زیر خنده: «نانسی، هر جور شده برو. اون طور که فهمیدم آروم و قرار نداری و می خوای روی یه موضوع جدید کار کنی. این یه مبارزه واقعی به نظر می رسه؛ اما لطفاً مواظب باش.»
نانسی که صورتش از خوشحالی می درخشید، قول داد: «اُه، حتماً بابا! خیلی ممنونم.» از روی صندلی اش پرید، پدرش را بوسید، بعد رفت تا به هلن تلفن بزند و خبر خوب را به او بدهد. قرار شد دخترها صبح دوشنبه به نارون های دوقلو بروند.
نانسی به اتاق نشیمن برگشت. مشتاق بود تا درباره معما بیشتر با پدرش بحث کند. اما پدر به ساعت مچی اش نگاهی کرد: «می گم، خانم جوان بهتره شما برین برای قرارتون لباستون رو عوض کنین.» او چشمکی زد: «می دونم که دِرِک دوست نداره منتظر بمونه.»
«مخصوصاً وقتی پای معمای جدیدی وسط باشه!» نانسی خندید و با عجله به طبقه بالا رفت تا لباس رقصش را بپوشد. نیم ساعت بعد درک جکسون(۱۶) رسید. نانسی و قهرمان مو قرمز سابق تنیس دبیرستان با ماشین رفتند تا دو دوست دیگر را بردارند و در نمایش و رقص آماتوری که گروه تئاتر کوچک(۱۷) محلی ترتیب داده بودند، شرکت کنند. نانسی خیلی از نمایش لذت برد و از تمام شدنش غمگین شد. وقتی برگشتند نانسی قول داد که به محض بازگشت از نارون های دوقلو درک را ببیند و از جلوی در برای درک که داشت می رفت، دست تکان داد و خداحافظی کرد. وقتی او برای خواب آماده می شد، به نمایش و ارکستر عالی فکر کرد، چه قدر خوش شانس بود که می توانست با دوستانش به نمایش برود و این همه لذت ببرد. اما بعد افکارش به هلن کورنیگ و بستگانش در نارون های دوقلو؛ خانه جن زده، منحرف شد. وقتی خوابش می برد با خودش زمزمه کرد: «به سختی می تونم صبر کنم تا دوشنبه بیاد.» صبح روز بعد او و پدرش با یکدیگر به کلیسا رفتند. هانا گفت که بعد از ظهر قصد دارد مراسم خاصی برگزار کند و برای همین صبح را در خانه می ماند.
وقتی خانواده درو می رفتند، او بلند گفت: «با یه شام خوب منتظرتونم.»
بعد از پایان یافتن مراسم کلیسا، آقای درو گفت دوست دارد به سمت ساحل برود و میزان پیشرفت کار پل جدید را ببیند.
او به نانسی گفت: «راه آهن با ساخت راه در آن سوی رودخانه ادامه پیدا می کنه.»
نانسی پرسید: «زمین وارتون این طرفه؟»
- بله. باید این وضعیت آشفته رو درست کنم، بعدش کار در این طرف رو هم می تونیم آغاز کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب پلکان مخفی

به نظر من این کتاب از همه قشنگ تر است.
در 8 ماه پیش توسط ali...ari
این کتاب از مجموعه نانسی درو خیلی قشنگ و جالبه پیشنهاد میکنم بخونینش😊
در 1 سال پیش توسط ساغر گرشاسبی