فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گیرنده

کتاب گیرنده
سوسنگرد

نسخه الکترونیک کتاب گیرنده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گیرنده

برای سمیه از جبهه نامه‌ای از زرمنده‌ای به نام مصطفی می‌آید. این نامه در مدرسه ولوله‌ای به پا می‌کند و همه را هیجان‌زده می‌کند. اما پس از مدتی نامه‌ها قطع می‌شود. نامه‌های سمیرا بی‌جواب می‌ماند. سمیرا تصمیم می‌گیرد به مصطفی به جبهه برود و دچار ماجراهایی می‌شود... گیرنده: سوسنگرد رمانی است سرشار از عواطف و هیجانات نوجوانی و آینه‌ای است زا دوران ۸ سال دفاع مقدس.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گیرنده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



گیرنده: سوسنگرد

لیلا عباسعلی زاده





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل ۱

همه چیز از آن پاکت با حاشیه های قرمز و سبز شروع شد:
خانم خشنود چانه مقنعه اش را که تا روی لبش بالا آمده بود پایین کشید و گفت: «مردانپور بعد از مراسم صبحگاهی بیا دفتر کارِت دارم.»
این جمله بدترین جمله ای بود که می شد صبح اول صبح به یک دانش آموز درسخوان و سربه زیر کلاس اول راهنمایی گفت. دلم هُری ریخت پایین. تا بناگوش داغ شدم. با ترس و اضطراب گفتم: «چشم خانم.»
خانم خشنود که رد شد، مهدیه کوبید به پشتم و از پشت توی گوشم گفت: «چی شده سمیرا؟»
از ترس خانم خشنود سرم را برنگرداندم. فقط شانه بالا انداختم: « یعنی: چی می دانم؟» هنوز چشمم به خانم خشنود بود که مثل سرهنگی با آن قد کشیده در بین سربازانش قدم می زد؛ دست هایش را از پشت گره زده بود و به صف هر کلاسی که نزدیک می شد، بچه ها توی صف صاف و مرتب می ایستادند. حتی بعضی ها دستشان را روی شانه نفر جلویی می گذاشتند تا مطمئن شوند فاصله مناسب را رعایت کرده اند. دست بعضی ها هم می رفت به سمت مقنعه شان تا ببینند موهای شان از زیر مقنعه بیرون نزده باشد. دست بردم به طرف مقنعه ام که چانه دار نبود ولی قرص و محکم بود و فقط گِردی صورتم پیدا بود. به سر و وضعم نگاه کردم. همه چیز مرتب بود. روپوش سُرمه ای بلند و کفش های کتانیِ سیاه. خیالم از بابت سر و وضعم که راحت شد به مغزم فشار آوردم ببینم توی چند روز گذشته بی انضباطی و خطایی نکرده باشم. چیزی یادم نیامد. فکر کردم: "پس چی شده؟ چرا خانم خشنود گفت بعد از صف برم پیشش." مهدیه دوباره مشتش را مثل مته فرو کرد توی پشتم که بگویم چی شده که احضار شده ام. من که روحم خبر نداشت که چرا باید بروم دفتر، چی را باید به مهدیه توضیح می دادم؟ مهدیه دوباره انگشتش را مثل لوله تفنگ به پشتم فشار داد و هم زمان سرش را جلو کشید و گفت: «بگو دیگه؟»
دلم می خواست برگردم و با مشت بزنم توی صورت گِردش تا بیضی بشود ولی جلوی خودم را گرفتم و گفتم: «گفتم که نمیدونم.» و کلافگی ام را با کوبیدن پایم به زمین و یک اَه از ته حلق، نشان دادم. واکنش مهدیه هم این بود: «اصلاً به من چه. من که باهات قهرم.»
و دست از سرم برداشت ولی فکر این که خانم خشنود با من چه کار داشت؟ دست از سرم برنداشت.
این سوال همین جور توی مغزم چرخ می زد و اصلاً نفهمیدم مراسم صبحگاه کی تمام شد. بچه ها راه افتادند به طرف درِ سالن و به ستونِ یک از زیر نگاه موشکاف خانم خشنود رد شدند. به ترتیب، سوم-۱، سوم-۲، سوم-۳، دوم-۱، دوم-۲، دوم-۳، اول-۱، اول-۲... و من با این جمله دلداری دهنده مهدیه توی سالن از صف جدا شدم:
«خدا بهت رحم کنه!»
بچه ها وارد کلاس ها می شدند و من دمِ دفتر منتظر ماندم تا خانم خشنود بیاید و تا جایی که می توانستم دور از چند نفری ایستادم که آنها هم احضار شده بودند! دو سه نفرشان همان قیافه های همیشگی بودند که همه مدرسه به چشم بچه های شَرّ و بی انضباط نگاهشان می کردند. یکی همیشه موهایش از زیر مقنعه بیرون بود، یکی دست از پوشیدن کفش سفید برنمی داشت، یکی هم همیشه نیشش باز بود و توی صف با جلویی یا پشت سری اش وزوز می کرد و کرکر می خندید. یکی دو نفر دیگر هم نمی دانم به چه جُرمی! احضار شده بودند و با قیافه های پکر و خجالت زده گوشه ای ایستاده بودند و آماده بودند که با دیدن خانم خشنود شروع به گریه و زاری و التماس کنند.
از این که مثل بچه های بی انضباط دم دفتر ایستاده بودم ناراحت بودم. بچه ها یکی یکی رد می شدند و سر تا پای آدم را نگاه می کردند و لابد توی دلشان از این که جای من نیستند خوشحال بودند. سرم را به خواندن تابلوی اعلانات کنار دفتر گرم کردم تا خودم را از شر نگاهشان خلاص کنم. بالاخره خانم خشنود آمد. به من اشاره کرد که بروم توی دفتر و خودش درحالی که چانه مقنعه اش را پایین می کشید، راهش را به طرف بقیه کج کرد. با ترس و لرز وارد دفتر شدم و گوشه ای ایستادم. دبیرها از درِ دیگر اتاق وارد می شدند و با هم سلام و علیک و خوش و بش می کردند. سرم را پایین انداخته بودم که نبینم شان و توی دلم خداخدا می کردم که آنها هم مرا نبینند. دوست نداشتم مرا توی این وضعیت ببینند. از بین سروصداهای توی دفتر فقط صدای خانم نِعمانی مُقدّم؛ معلم علوم و صدای خانم جمشیدی؛ معلم ادبیاتمان را شناختم. از همه بیشتر دلم می خواست این دو نفر مرا نبینند. دبیرهای مورد علاقه ام! اگر وقت دیگری بود حتماً با اشتیاق سلام می کردم و لبخند می زدم و کلی خوشحال می شدم که جایی بیرون از کلاس، به آنها سلام کرده ام. همیشه دوست داشتم دبیرها را توی دفتر تماشا کنم که چه طوری چادرهای شان را تا می زنند. جلوی آینه می ایستند و مقنعه های بلندشان را مرتب می کنند. دوست داشتم بفهمم توی دفتر به هم چه می گویند و چه کار می کنند ولی توی آن موقعیت روی سلام کردن هم نداشتم. انگار چشمم را به زمین دوخته بودند. شنیدن صدای خانم خشنود و بچه های بیرون دفتر ترس و اضطرابم را بیشتر می کرد. آن قدر توی افکار خودم بودم که وقتی رضایی؛ مبصر کلاسمان، وارد دفتر شد اصلاً متوجه نشدم. وقتی به خودم آمدم که داشت می گفت: «کجایی مردانپور؟ این جا چی کار می کنی؟»
آمده بود گچ بردارد. دستش پر از گچ های رنگی بود. با بی حوصلگی گفتم: «خانم خشنود کارم داره؟»
- چی کارت داره؟
شانه هایم را بالا انداختم که یعنی نمی دانم. او هم راهش را کشید و رفت. تا آمدن خانم خشنود انگار برایم یک قرن گذشت. من هنوز سرم پایین بود. شلوار قهوه ای افتاده روی کفش های تخت مشکی اش را دیدم که آمد کنار میزش. صدای صندلی را شنیدم که کنار زد تا پشت میزش بنشیند. چشمم را تا روی دست های لاغر و کشیده اش بالا آوردم و باز یک قرن طول کشید تا خانم خشنود یادداشت هایش را توی دفتر بزرگش تمام کرد و دست هایش را توی هم قلاب کرد و گفت: «خُب. مردانپور بگو ببینم، از خونواده یا فاملیت کسی توی جبهه س؟»
با دهان باز و متعجب نگاهش کردم و هاج و واج جواب دادم: «نه خانم.»
خانم خشنود چانه مقنعه اش را پایین کشید و گفت: «مطمئنی مردانپور؟ به کسی آدرس مدرسه رو ندادی؟»
به مغزم فشار آوردم. تا جایی که می دانستم تا شعاع چند کیلومتری توی فک و فامیل ما کسی جبهه نرفته بود. فقط بابا یک بار از طرف بسیج محل تا پل اهواز رفته بود و چندتایی هم عکس یادگاری انداخته و برگشته بود. با شرمندگی از این که کسی را توی جبهه نداشتیم گفتم: «نه خانم. کسی رو توی جبهه نداریم.»
خانم خشنود شانه و ابرویی بالا انداخت. دوباره چانه مقنعه اش را پایین کشید و دستش را برد توی کشوی میزش و پاکتی را بیرون کشید و گفت: «در هر حال. برات یه نامه از جبهه اومده.» و پاکتی را به طرفم دراز کرد. با چشم های از حدقه درآمده، به پاکت توی دست خانم خشنود نگاه کردم. پاکتی با حاشیه های قرمز و سبز.

فصل ۲

- مامان: این کولی رو هم با خودتون ببرین. من حریفش نیستم.
می خواستم بگویم: "کولی خودتی."
ولی دندان روی جگر گذاشتم و فقط مظلومانه به مامان نگاه کردم. مامان جوراب کلُفتش را کشید روی زیرشلواری نازکش و گفت:
- لازم نکرده. اون جا که جای بچه ها نیست. بعدشم بی بی هست دست تنها نیستی.
با اشاره و التماس من، مریم جواب داد: «بی بی که هوش و حواس درست و حسابی نداره. یکی باید مواظب بی بی باشه، تازه اونم تو این اوضاع و احوال.»
مامان روسری اش را روی سرش مرتب کرد و گفت: «با من بحث نکن. آقا مجید که داره می آد. سمانه رو هم می آره.»
مریم برای اولین بار در زندگی اش موافق میل من حرف زد و دوباره گفت: «سمانه که فقط باید مواظب بچه خودش باشه که حامد انگشتشو تو چشم متین نکنه و خَش نندازه توی صورتش.»
مامان که دیگر داشت عصبانی می شد گفت: «به جای این حرفا بیا کمکم کن برای تو راهمون وسیله بردارم.» و رفت توی آشپزخانه و من و مریم هم به دنبالش. مامان همان طور که آب جوش را توی فلاسک می ریخت، آخرین سفارش هایش را می گفت: «حواست به حامد باشه. شبا یادت نره، تشک پلاستیکی شو بندازی زیرش. مواظب باش جایی رو نجس نکنه.»
مریم گفت: «باشه.»
مامان ادامه داد: «نگذاری محبوبه و سمیرا بِرَن توی کوچه. غذا رو که سمانه درست می کنه. تو هم کمکش کن.»
تا مامان اسم مرا آورد دوباره پیش مریم گردن کج کردم که باز هم اصرار کند. مریم پشت چشمی برایم نازک کرد که یعنی: "خیلی خب دیگه."
بعضی وقت ها آدم باید به خاطر رسیدن به هدفش به بعضی ها التماس هم بکند و آن روز یکی از آن بعضی وقت ها بود. مریم همان طور که چند تا میوه توی پلاستیک می گذاشت گفت: «مامان تورو خدا این سمیرا رو هم ببرین. این جا که غیر از به هم ریختن و دعوا کردن با محبوبه و من کار دیگه ای نمی کنه. منم که باید حواسم به بی بی و محبوبه و حامد و متین باشه. این مُردنی رو هم که می شناسین وقتی بخواد لج بازی کنه هیچ کی حریفش نمی شه. اگه اومدین و دیدین خونه شده شهر شام به من هیچ ربطی نداره. به موش مُردگی ش نگاه نکنین شما که نباشین یه جونوری می شه که بیا و ببین.»
حیف که آن موقع کارم گیر همین حرف های مریم بود وگرنه دلم می خواست موهایش را بکشم و محکم نیشگونش بگیرم که دادَش برود هوا، مثل همان نیشگون هایی که خودش می گیرد. مامان این بار در جواب مریم حرفی نزد و تندتند کارهایش را انجام می داد. بابا رفته بود توی کوچه و قدم می زد تا آقا مجید برسد. خداخدا می کردم تا قبل از این که آقا مجید بیاید مامان اجازه اش را صادر کند. همان موقع بی بی که بعد از کلی گریه و زاری از حال رفته بود بیدار شد و آمد توی هال. با دیدن مامان که در حال آماده شدن بود پرسید: «کجا می خوای بری رُباب.»
با این سوال بی بی، فهمیدیم که باز بی بی حواس پرتی اش گُل کرده است. مامان غصه دار جواب داد: «تهران دیگه مادر. آقا مجید داره از اسفراین می آد دنبالمون تا من و باباشو ببره تهران.»
توی خانه ما رسم بود که مامان هر وقت می خواست درباره بابا با کسی حرف بزند می گفت: "باباش". یعنی بابای ما. و بابا هر وقت می خواست در مورد مامان با کسی حرف بزند می گفت: "مادر بچه ها" و آن موقع "مادر بچه ها" داشت با "باباش" می رفت تهران پیش پسرشان محمود و بی بی تازه یادش آمد که قضیه از چه قرار بوده است. دوباره شروع کرد به گریه و زاری و دَم گرفتن برای محمود: «آی شاخ شمشادم، رفتی و کردی دشمن شادم. وای به زمین گرم بشینی صدام که زدی بچه دسته گلمو پرپر کردی.»
بی بی می گفت و مامان هم گریه می کرد و شانه ها و شکم بزرگش از زور گریه بالا و پایین می رفت و وسط گریه درحالی که بینی اش را بالا می کشید گفت: «آخه مادر. محمود که چیزیش نشده. فقط زخمی شده. داریم می ریم تهران ببینیمش.»
بی بی به روی مامان توپید که: «دروغ می گی. دیدی آخرش بچه مو به کشتن دادین»
مامان کلافه جواب داد: «چی می گی مادر؟ به کشتن دادین چیه؟ می گم محمود زنده س.»
و مثل بابا یک لااله الااللّه غلیظ گفت. بی بی یک دفعه رفت سراغ چادرش و گفت: «پس منم با شما می آم. منم می خوام محمود رو ببینم.»
- آخه مادر یه قدم دو قدم که نیست. تا صبح توی راهیم. شما که نمی تونی این همه راه بیای.
- مگه می خوام پیاده بیام. خب با ماشین می ریم دیگه.
- سیزده چهارده ساعت راهه تا اون جا. نمی تونی.
و یواشکی به مریم اشاره کرد که برود قرص های بی بی را بیاورد. مریم دوید طرف آشپزخانه تا قرص های بی بی را از روی یخچال بیاورد و مامان و بی بی هی با هم یکی به دو می کردند. مریم قرص های بی بی را داد دست مامان. مامان که حسابی از دست اصرارهای بی بی کلافه شده بود داد زد: «پس لیوان آب کو؟ با چی بخوره این قرص ها رو؟ آخ از دست این دختر. خیر سرم دختر بزرگ کردم.»
مریم با قیافه درهم دوباره دوید توی آشپزخانه و با یک لیوان آب برگشت. مامان اشک هایش را با گوشه روسری اش پاک کرد و قرص ها را به خورد بی بی داد. بی بی قرص ها را با یک قلپ آب قورت داد و دوباره شروع کرد: «مگه نمی گی محمود چیزیش نشده، پس چرا خودت گریه می کنی؟»
مامان شانه های بی بی را گرفت و او را به طرف اتاق برد و گفت: «آخه شما که این جوری گریه و زاری می کنی جگر آدم کباب می شه و اشکش درمی آد. به خدا مادر، محمود فقط زخمی شده. رفیقش که زنگ زد گفت حالش خوبه. گفت محمود خودش زنگ نزده چون نمی خواسته ما رو نگران کنه. رفیقش گفت. خودش شماره رو از کیف محمود برداشته و زنگ زده.»
صدای بی بی از توی اتاق آمد که باز گفت: «خدا کنه همین جوری که می گی باشه.»
ولی باز دلش راضی نشد و شروع کرد به گریه و زاری.
- وای محمودجان کجایی؟ چه بلایی به سرت اومده... خدا لعنت کنه صدّامو. الهی مادرش به عزاش بشینه... وای... گلی گم کرده ام می جویم او را. به هر گل می رسم می بویم او را.
و همین طور بی بی این بیت را تکرار کرد تا این که صدایش تبدیل به زمزمه شد و بالاخره آرام شد. مامان از اتاق بیرون آمد و به مریم نگاه کرد. مریم معنی نگاه مامان را فهمید و گفت: «تا برگردین همین آش و همین کاسه س.»
مامان ایستاد وسط هال و به قیافه مظلوم و ملتمس من نگاه کرد و گفت: «خیله خب. زود برو روپوشت رو بپوش اگه می خوای با ما بیای. بدو که آقا مجید وقتی اومد معطل تو نشیم.»
باورم نمی شد. می خواستم از خوشحالی بپرم صورت مریم را ماچ کنم ولی خودم را کنترل کردم و با خوشحالی دویدم توی اتاق تا آماده شوم.

فصل ۳

پشت پاکت را نگاه کردم. بالا نوشته بود:
گیرنده: نیشابور، مدرسه راهنمایی دخترانه بعثت، برسد به دست خانم سمیرا مردانپور.
و پایین نوشته بود:
فرستنده: جبهه حق علیه باطل، کد ۶۴۸۱۵- ۱۲۲، کد فرعی ۲۵، برسد به دست رزمنده مصطفی ابراهیمی.
مصطفی ابراهیمی... هر چه به مغزم فشار آوردم همچین کسی را نمی شناختم که نمی شناختم. نه توی فامیل های دور و نزدیک مادری و پدری، نه توی در و همسایه تا چند تا کوچه آن ورتر و این ورتر همچین اسم و فامیلی نداشتیم. به در کلاس رسیدم. نمی خواستم که بچه ها از قضیه نامه بویی ببرند. نامه ای که هنوز خودم هم نمی دانستم از طرف کیست و توی آن چی نوشته است. در کلاس را باز کردم و از شلوغی کلاس استفاده کردم و زود و تند خودم را به نیمکتم رساندم. مهدیه منتظرم بود. نامه را طوری گرفتم که نبیند تا در یک فرصت مناسب بگذارمش لای دفترم یا توی کیفم. سعی کردم کاملاً خونسرد باشم.
انگار نه انگار که از پیش خانم خشنود آمده ام. سرم را به دفتر و کتابم گرم کردم.
از گوشه چشم می دیدم که مهدیه زل زده بود به من و وقتی بی توجهی مرا دید بالاخره طاقت نیاورد.
- خُب... تعریف کن دیگه، چه خبر از اون طرف مرز؟

نظرات کاربران درباره کتاب گیرنده

عالی بود
در 1 سال پیش توسط gma...h29