فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز ساعت قدیمی

کتاب راز ساعت قدیمی
نانسی دُرو ۱

نسخه الکترونیک کتاب راز ساعت قدیمی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز ساعت قدیمی

تمام اموال جوسایا کراولی به خانواده تامپ‌ها رسیده اما حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه است. چون جوسایا به دوستان و دیگر اقوامش قول داده بود بهشی از اموالش را برای آن‌ها به ارث بگذارد. شاید وصیت‌نامه دیگری در میان باشد. نانسی هم همینطور فکر می‌کند و در پی یافتن آن بر می‌آید تا حق را به حق‌دار برساند. شرکت در اردویی چند روزه. گیر افتادن وسط دریا، تعقیب دزدان، زندانی شدن توسط آن‌ها و فرار زیرکانه و چندین ماجرای هیجان‌انگیز دیگر به این دختر باهوش کمک می‌کند تا گرده این معما را بگشاید و به جرگه کاراگاهان بپیوندد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز ساعت قدیمی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. نجات

نانسی درو(۱)، دختری جوان و زیبا، در حومه شهر با کروکی آبی رنگش به سوی خانه می راند. همین چند دقیقه پیش مدارکی را برای پدرش به جایی تحویل داده بود و با خودش فکر می کرد: «بابا واقعاً مهربونه که همچین ماشینی برای تولدم خریده. کمک کردن تو کاراش چه کیفی می ده.»
پدرش، کارسن درو، وکیل شناخته شده شهر ریور هیتس(۲) بود. او همیشه درباره وجوه معماگونه پرونده ها با دختر هیجده ساله چشم آبی و موطلایی اش گفت و گو می کرد.
نانسی لبخند زد: «بابا روی حس ششم من حساب می کنه.»
ناگهان، از وحشت نفسش بند آمد. از لابلای چمن های خانه پیش روی او دخترکی پنج ، شش ساله وسط جاده پرید. اتومبیل ونی از راه ورودی خانه به سمت دخترک پیچید و در چند قدمی او، دستش را روی بوق گذاشت. دخترک که بیشتر گیج شده بود، جلوی ون دوید.
دخترک به طور معجزه آسایی به سلامت از خیابان گذشت و آن سو، خود را از دیواره پلی بالا کشید. اما چند لحظه بعد، وقتی ون با سرعت
دور می شد، تعادلش را از دست داد و از آن سوی دیوار پایین افتاد.
نانسی فریاد کشید: «یا خدا!» پایش را روی ترمز گذاشت. فکر کرد دخترک در آب افتاده و شاید سرش هم با صخره ای برخورد کرده و ضرب دیده است. از ماشین بیرون پرید و به سرعت به آن سوی جاده رفت. پایین دیوار دخترک مو فرفری بی حرکت افتاده بود.
همین طور که از سراشیبی پایین می آمد، با خود فکر کرد: «امیدوارم...» اما حتی فکرش هم آزاردهنده بود. جرات نداشت تمامش کند. وقتی به بچه رسید، نفس راحتی کشید. او نفس می کشید و آب داخل بینی و دهانش نشده بود. جایی اش هم نشکسته بود.
نانسی به آرامی او را بلند کرد و محکم در آغوش نگه داشت. به سختی بالا رفت، با عجله از جاده گذشت و از راه ورودی وارد خانه دخترک شد. ناگاه در خانه باز شد و پیرزنی دستپاچه بیرون دوید، او فریاد می زد: «جودی(۳)! جودی!»
نانسی فوری گفت: «حالش خوب می شه.»
زن با دیدن ماشین نانسی برآشفت: «تو زدی بهش؟»
«نه، نه. جودی از روی پل افتاد.» نانسی توضیح داد چه اتفاقی افتاده است. در این هنگام زنی دیگر، کمی جوان تر، سرآسیمه آمد و پرسید: «چه بلایی سر بچه اومده؟» دستش را دراز کرد تا بچه را بگیرد. نانسی با لحنی دلجویانه گفت: «جودی حالش خوب می شه. من می آرمش تو، می ذارمش روی کاناپه.»
یکی از زن ها در توری را باز کرد و دیگری راه را نشان داد: «از این طرف.»
نانسی با دخترک از هال گذشت و وارد اتاق پذیرایی ای کوچک و قدیمی شد. به محض این که او را روی کاناپه خواباند، جودی با بی قراری
سرش را این سو و آن سو چرخاند و زیر لب چیزهایی گفت.
نانسی گفت: «به نظرم چند دقیقه دیگه به هوش می آد.»
با وجودی که حواس دو زن به جودی بود، خود را معرفی کردند. آنها دو خاله بزرگ جودی، اِدنا(۴) و مری ترنر(۵) بودند. اِدنا، خواهر بزرگ تر، گفت: «جودی با ما زندگی می کنه. ما بزرگش کردیم.» نانسی باورش نمی شد این دو زن پیر این بچه کوچک را بزرگ کرده اند. داشت نام و محل زندگی اش را می گفت که جودی چشمانش را باز کرد و نگاهش را در اطراف چرخاند. با دیدن نانسی پرسید: «تو کی هستی؟»
«اسم من نانسیه. از دیدنت خوشحالم جودی.»
«وقتی افتادم، منو دیدی؟»
نانسی سرش را به نشانه تایید تکان داد. خاله بزرگ جودی، مری، گفت: «وقتی افتادی، اون تو رو نجات داد.»
جودی گریه اش گرفت. به خاله هایش گفت: «دیگه هیچ وقت، هیچ- وقت نمی پرم وسط جاده. قول می دم.»
نانسی گفت که مطمئن است جودی دیگر این کار را نمی کند. بعد او را نوازش کرد و دخترک هم به او لبخند زد. اگرچه نانسی حس می کرد حال جودی به زودی روبه راه می شود، تصمیم گرفت چند دقیقه ای بیشتر بماند تا شاید کمکی از دستش بر بیاید. خاله ها لباس های خیس دخترک را عوض کردند و رب دوشامبری به او پوشاندند.
مری ترنر به آشپزخانه رفت. «بهتره یه کم دوا و یه کمپرس سرد برای جودی بیارم. سرش ورم کرده. نانسی، با من می آی؟» جعبه کمک های اولیه روی دیوار آویزان بود.
«ببخشید که فکر کردم تو زدی به جودی. به گمانم ادنا و من زیادی هول کردیم. راستش، جودی واسه ما خیلی عزیزه. مادرش رو هم ما بزرگ کردیم. تک بچه بود. اون هم تو کوچیکی یتیم شد؛ مثل جودی. مادر و پدر جودی سه سال پیش تو انفجار یه قایق کشته شدن. دخترک بیچاره غیر از من و ادنا قوم و خویشی نداره.»
نانسی بلافاصله گفت: «جودی شاداب و سرزنده ست. مطمئنم اینجا رو خیلی دوست داره.»
گل از گل مری شکفت: «با اینکه درآمد کمی داریم، هر کاری ازمون برمیومده براش کردیم. اما خب، بعضی وقت ها کفایت نمی کنه. یه سری از اثاث قدیمی خونه رو به دوتا مرد فروختیم. همون مردایی که توی ون دیدیشون. نمی دونم اونا کی بودن اما قیمت هایی که پیشنهاد دادن خوب بود.»
افکار مری ترنر دوباره به سمت جودی چرخید. «الان خیلی بچه ست و من و ادنا می تونیم با این درآمد کم از پس مخارجش بربیایم. اما آینده ش چی؟ قبلاً خیاطی می کردیم ولی دیگه انگشت هامون مثل گذشته فرز نیست. راستش، وقتی پدر و مادر جودی کشته شدن نمی دونستیم می تونیم خوب ازش مراقبت کنیم یا نه. خب، خواستیم خودمون رو محک بزنیم. الان هم راضی نمی شیم اون رو با هیچ چیز توی دنیا عوض کنیم. حسابی دل ما رو برده.»
نانسی با شنیدن داستان متاثر شد. می دانست هر چه می گذرد، هزینه ای که در ذهن خواهران ترنر است، بالاتر می رود و به نسبت، درآمد آنها کمتر می شود.
مری ادامه داد: «حیف... پدر و مادر جودی پول زیادی باقی نذاشتن. اونا آدم های باهوشی بودن و جودی هم باید مثل اونا بشه. باید رقص و موسیقی یاد بگیره، بره دانشگاه. اما حیف... ما هیچ وقت نمی تونیم اینا رو براش مهیا کنیم.»
نانسی به او دلداری داد: «ممکنه جودی بتونه بورسیه بگیره... یا هر کمک هزینه دیگه ای.» مری که یک سنگ صبور پیدا کرده بود، ادامه داد: «قبلاً پسرعموی پدرم کمکمون می کرد. اسمش جوسایا کراولی(۶) بود. اما چند ماه پیش فوت کرد. خیلی وقت ها به دیدنمون میومد و خیلی هم دست و دل باز بود.» خانم ترنر آهی کشید. «همیشه می گفت وقت وصیت، ما رو یادش نمی ره. عاشق جودی بود. من و ادنا هم برای آینده جودی روی حرفش حساب کرده بودیم. اما اون به قولش وفا نکرد.»
نانسی با لبخندی نشان داد حرف او را می فهمد اما چیزی نگفت. در این فکر بود که چه چیز نظر آقای کراولی را تغییر داده است.
«جوسایا رفت و با عموزاده های دیگه م زندگی کرد. بعد از اون همه چیز عوض شد. خیلی کم میومد دیدن ما. فوریه گذشته اینجا بود. دوباره گفت که من و ادنا از ارثش سهم می بریم. همیشه به ما کمک می کرد. عجیب بود که یکهو قطعش کرد.»
مری ترنر به نانسی نگاه کرد. «شاید عموزاده م رو بشناسی. همونی که جوسایا پیششون موند. اون هم توی ریورهیتس زندگی می کنه. ریچارد تاپم (۷).»
نانسی پرسید: «اسم دخترهاش آدا(۸) و ایزابله(۹) ؟ اگه همونا باشن، می شناسمشون.»
مری پاسخ داد: «آره. همونا.»
نانسی متوجه نشانه هایی از آزردگی در صدای زن شد. خانم ترنر پرسید: «از اون دخترها خوشت میاد؟» نانسی اول جواب نداد. هرگز بدگویی نمی کرد. در نهایت با زیرکی پاسخ داد: «توی دبیرستان با هم هم کلاس بودیم اما اونا هیچ وقت دوستای صمیمی من نبودن. با هم توافق نظر نداشتیم.»
مری چیزهایی از جعبه کمک های اولیه انتخاب کرده بود. سمت یخچال رفت تا چند تکه یخ بردارد. آن ها را در سینی می گذاشت که گفت: «وقتی پسرعمو جوسایا فوت کرد، ریچارد تاپم مدرکی رو کرد که نشون می داد خودش، همسرش و دو تا دختراش تنها ورثه کراولی ان.»
نانسی گفت: «بله، توی روزنامه خوندم. اموالش زیاد بود؟»
مری ترنر جواب داد: «این طور که فهمیدم پول زیادی در میون بوده. بعضی از قوم و خویش های جوسایا می گفتن، همون چیزایی که به ما گفته به اونام گفته. برای همین دارن برنامه می ریزن که برن دادگاه.» زن شانه ای بالا انداخت: «به نظر من که این کارها نتیجه ای نداره. من و ادنا هم حس می کنیم یه وصیت نامه دیگه هست، هرچند هنوز کسی نتونسته اون رو پیدا کنه.»
نانسی به دنبال خانم ترنر دوباره به اتاق پذیرایی برگشت. کمپرس سرد شدت ورم سر جودی را کم کرد. نانسی مطمئن شد که حال دخترک خوب است و گفت که باید برود.
جودی با صدای بلند گفت: «بازم زود زود اینجا بیا. نانسی، من تو رو دوست دارم. تو جون منو نجات دادی.»
نانسی جواب داد: «حتماً. منم دوستت دارم. تو دختر شجاعی هستی.»
خاله بزرگ های دخترک بارها و بارها از نانسی برای نجات جودی تشکر کردند. نانسی نزدیک در بود. یکباره ادنا گفت: «قوری نقره مون کجاست؟»
- چه طور مگه؟ همون جا روی میزه. اوه، نه. نیست!
ادنا سریع به اتاق ناهارخوری رفت. «شمعدون های نقره هم نیست.»
نانسی یکه خورد. پرسید: «منظورتون اینه که اون ها رو دزدیدن؟»
مری پاسخ داد: «لابد!»
از دلهره و نگرانی رنگ به رخ نداشت. «همون مردهایی که اثاثیه مون رو خریدن!»
نانسی به مردهای داخل ون فکر کرد. پرسید: «اونا کی بودن؟»
ادنا ناله کرد: «آخه ما چه قدر ساده ایم؟ نمی دونستیم اون مردا کی اند، از کجا اومدن. همین طوری در زدن و گفتن اگه اثاث قدیمی داریم خریدارن. ما هم... دیگه نمی تونیم نقره ها رو پس بگیریم.»
نانسی گفت: «شاید هم بتونین. من به پلیس زنگ می زنم.»
مری با تاسف گفت: «تلفن ما خرابه.»
نانسی تصمیمش را گرفت: «پس من خودم رو بهشون می رسونم. چه شکلی بودن؟»
«قدکوتاه و چهارشونه. یکی شون موهاش روشن بود، یکی شون تیره. بینی های بزرگی هم داشتن. همین یادمه.»
ادنا گفت: «من هم همین طور.»
نانسی شتابان خداحافظی کرد؛ از خانه بیرون زد و به طرف ماشینش رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب راز ساعت قدیمی

عالی فقط یکی بگه چطوری متن کاملشو بازکنم😳😳😳😳😳😳😰😟
در 1 سال پیش توسط far...833
عالی
در 9 ماه پیش توسط pae...004
عالییییی
در 1 ماه پیش توسط sey...gom
دو ستاره
در 2 سال پیش توسط saa...300