فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ده روز شگفت‌انگیز

کتاب ده روز شگفت‌انگیز

نسخه الکترونیک کتاب ده روز شگفت‌انگیز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب ده روز شگفت‌انگیز

آه...آن‌ها عاشق هم‌اند.... صدای فریاد هائورد روی دریاچه پیچید. پرنده‌ها وحشت‌زده پر کشیدند، سرگردان، چرخی زدند و گریختند. الری حس کرد الان است که فاجعه‌ای رخ دهد.

  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ده روز شگفت‌انگیز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

روز اول

اول شکلی نداشت؛ یک جور سیاهی بود که مثل رقصنده ها مدام جابه جا می شد. چیزی شبیه به موسیقی، شادی آور، گیج کننده و محدود. یک باره، مرزها را در هم می شکست، به تو هجوم می آورد، اوج می گرفت و در فضا غرقت می کرد. هم چون خسی در طوفان تو را با خود می برد و بعد، دوباره همان موسیقی محدود و همان سیاهی ناآرام.
همه چیز تکان می خورد. احساس می کرد دریا زده شده.
گویی آن شب، بر فراز اقیانوس اطلس، دریای آسمان بود و ابرها چون امواجی کف آلود در پی ستاره هایی لرزان. شاید در کابینی موسیقی می نواختند و شاید هم صدای تلاطم امواج تیره دریا بود که به گوش می رسید.
تنها مطمئن بود که این ها خیال و رویا نیست، چون وقتی چشمانش را می بست ابرها و ستاره ها ناپدید می شد، اما تکان ها و موسیقی ادامه داشت. به­علاوه، بوی ماهی و طعم چیزی مثل عسل ترشیده را هم حس می کرد.
این که هر چیز جلوه، بو، طعم و صدایی داشت جالب بود و البته نگرانش می کرد. حس می کرد که همه چیزها اهمیت پیدا می کنند، درحالی که قبلاً انگار اصلاً وجود نداشتند. مثل این بود که دارد متولد می شود. مثل این بود که در کشتی متولد می شود. در کشتی دراز کشیده است و کشتی حرکت می کند. پس او هم حرکت می کند، در شبی که ساکن نیست، و در این حال به بالا، به سقف آسمان خیره شده است.
ممکن بود در این بی زمانی خوشایند همیشه روان بماند؛ اگر همه چیز به همین شکل باقی می ماند که نمی ماند. آسمان نزدیک می شد و ستاره ها پایین می آمدند. این هم معمای دیگری بود. چون، به جای آن که بزرگ شوند، کوچک می شدند. حالت حرکت نیز تغییر کرد؛ در آن یک نوع نیروی جسمانی حس می شد، طوری که ناگهان فکر کرد: «شاید این منم که در حرکتم، نه کشتی!»
چشمانش را باز کرد.
روی چیزی سخت چمباتمه زده بود و مدام جلو و عقب می رفت.
کسی گفت: «به هیچ وجه، این یک کشتی نیست.» شوکه شد؛ آن صدا به نظرش آشنا می آمد، اما در تمام عمرش نتوانسته بود صاحب صدا را به یاد آورد.
تند و تیز نگاهش را در اطراف چرخاند.
هیچ کس در اتاق نبود.
اتاق.
آن جا یک اتاق بود.
این کشف مثل آبی بود که توی صورتش پاشیدند.
دست هایش را باز کرد؛ کف دست هایش روی چیزی گرم و لزج قرار گرفت. چندشش شد. دستانش را به سمت صورتش عقب کشید. این بار ریش هایش آزارش داد. فکر کرد: «من در اتاقم و باید صورتم را اصلاح کنم. اما اصلاح کردن دیگر چیست؟» یادش آمد که اصلاح کردن چیست و خندید. چطور ممکن بود یادش برود اصلاح کردن چیست. دست هایش را دوباره پایین آورد و دوباره همان چیز چندش آور را لمس کرد و دید آن چیز، یک جور پتوست. همان لحظه متوجه شد مدتی که غرق در فکر بوده، تاریکی محو شده است.
گره ای به ابروهایش انداخت. اصلاً تا به حال آن جا بوده است؟
بلافاصله فهمید که نبوده است. بلافاصله فهمید آسمان هم نبوده است. سگرمه هایش را درهم کشید، فقط سقف بود؛ سقفی پوسته پوسته و درب و داغان. ستاره های قلابی هم در واقع رگه هایی از نور خورشید بودند که از شکاف های کرکره رنگ و رو رفته اتاق دزدکی می تابیدند. کسی با صدای بلند می خواند: «زمانی چشم های ایرلندی لبخند می زنند.» صدای آب هم می آمد، و بوی ماهی، ماهی­ای که در چربی خوک سرخ می شد. طعم ترشیدگی هم در واقع یک جور بوی گند بود. این گندیدگی با هوایی که تنفس می کرد، آمیخته بود. احساس کرد دارد بالا می آورد. هوا متعفن بود، مثل پنیری که مدت­ها در جوراب مانده باشد. نیشش باز شد. من کجا هستم؟
روی تختی نشسته بود که روزی میله های زینتی سفید داشته، اما حالا رنگ سفیدش پرپری می زد. اتاق هم مسخره بود؛ کوچک با دیوارهای موزی رنگ. فکر کرد و دوباره نیشش باز شد. موز دارد پوست می اندازد.
فکر کرد: سه بار خندیدم. لابد بامزه ام. اما کدام جهنمی هستم؟
در اتاق چیزهایی دید: یک صندلی شاهانه کنده کاری شده با تکیه گاه بیضی­شکل و نشیمن برآمده سبز، از جنس موی اسب، که پایه های خوش ساختش با سیم های ضربدری به هم محکم شده بود، عکس مردی با موی بلند که انگار مرده بود و از تقویم یک وری روی دیوار به او زل زل نگاه می کرد، یک تکه جالباسی چینی پشت در با شکل و شمایلی که انگار به او اشاره می کرد، اشاره ای به سمت یک معما، اما پاسخ چه بود؟ هیچ چیز روی جالباسی نبود. هیچ چیز روی صندلی نبود و مرد روی تقویم به نظر آشنا می آمد؛ به اندازه همان صدایی که گفته بود این یک کشتی نیست. اما هر دوی آن ها، هم صدا و هم مرد، فقط آشنا بودند.
مرد روی تخت فقط یک ولگرد کثیف بود. ولگردی کثیف با صورتی درب و داغان و لباس های گند گرفته. حتی به خودش زحمت نداده بود لباس هایش را عوض کند. کثافت از سر و رویش می بارید. همان جا نشسته بود، انگار خوشش می آمد، و همین دردناک بود.
چون، من همان مرد روی تختم. چطور ممکن است مرد روی تخت باشم در حالی که تا به حال این ولگرد کثیف را ندیده ام؟
گیج کننده بود؛ گیج کننده بود وقتی نه می دانست کجاست و نه می دانست کیست.
دوباره خندید.
فکر کرد: «روی این، مثلاً تشک ولو می شوم و می خوابم. این کاری ئه که می کنم.» و پس از آن هائورد(۱) تنها می دانست که دوباره یک کشتی شده، زیر آسمانی پرستاره.
***
وقتی هائورد برای دومین بار بیدار شد، همه چیز فرق می کرد. نه تولد تدریجی، نه کشتی توهمی، هیچ یک از این چرندیات وجود نداشت، اما به محض این که چشم باز کرد آن اتاق داغان را شناخت با همان عکس مسیح روی تقویم و همان آینه شکسته. بیرون از تختش بود و با آشفتگی و عصبانیت به تصویرش نگاه می کرد؛ تصویری که دیگر آن را می­شناخت!
تقریباً همه چیز در ذهنش سر جای خود بازگشت: چه کسی بود، از کجا آمده بود، حتی این که چرا به نیویورک آمده بود.
یادش افتاد با گالری ترازی(۲) تماس گرفته و ساعت شروع نمایشگاه آثار دی جرنز(۳) را پرسیده و صدایی آزاردهنده با لهجه اروپایی پاسخ داده بود: «نمایشگاه آثار جرنز دیروز تمام شده.»
بیدار شدنش را در این آشغال دانی به یاد آورد، اما میان صدا و اتاق یک­جور ابهام حس می شد. به تنش لرزه افتاد. می دانست این طور می شود اما نه با این شدت. سعی کرد خودش را کنترل کند. اما بدتر، عضلاتش سفت شدند. به طرف دری رفت که قلاب چینی لب پرشده ای به آن وصل بود.
انگار خیلی وقت است نخوابیده ام. هنوز صدای چلپ چلپ آب می آید.
در را باز کرد.
هال بوی گند پاهایی را می داد که از آن جا رد شده بودند.
پیرمرد، زمین شور را در آب فشار داد و نگاهش کرد.
«هی! من کجام؟»
پیرمرد به زمین شور تکیه داد. صورت او در نظر هائورد با یک چشم ظاهر شد. پیرمرد گفت: «من هم یک وقتی، تو جوونی، رفتم به غرب، رفیق. اون موقع اون جا یه بیابان بی سر و ته بود و یه جاده. تا کیلومترها هیچ چیز دیده نمی شد؛ فقط یه سرخ پوست وحشی بود و یه آلونک قدیمی و کوه پُشتش. به گمانم کانزاس بود.»
هائورد که به دیوار تکیه داده بود، گفت: «بیشتر می خوره اوکلاهاما یا نیو-مکزیکو باشه.» آن ماهی را حتماً خورده بودند، اما بوی نعشش آدم را به هوس می انداخت. او هم باید چیزی می خورد، خیلی زود، همیشه همین طور بود. «این خراب شده کجاست؟ باید از این جا برم بیرون.»
«یه سرخ پوست وحشی به یه آلونک تکیه داده بود... فهمیدی؟»
یک باره چشم پیرمرد وسط پیشانی اش رفت و هائورد گفت: «پلیفموس(۴).»
پیرمرد گفت: «نه، اسمش رو نمی دونستم. فقط، درست بالای سر اون سرخ- پوست یه تابلو بود که روش با حروف درشت قرمز چیزی نوشته بود. فکر می کنی چی بود؟»
«چی؟»
پیرمرد بادی به غبغب انداخت و گفت: «هتل والدورف(۵)!»
هائورد تشکر کرد: «این واقعاً سرحالم آورد. حالا می گی کدوم گوری­ام؟»
پیرمرد دندان قروچه کرد: «می خواستی کدوم گوری باشی؟ توی مسافرخونه ای رفیق! یه مسافرخونه توی بوئری(۶)، که برای استیو برادی(۷) و تیم سلیوان(۸) به اندازه کافی خوب بود، اما از سر امثال تو زیاده، ولگرد آشغال!»
سطل آب مثل پرنده ای پرواز کرد. کمی بعد آن طرف تر، شلپ، فرود آمد. پیرمرد لرزید، گویی هائورد به او لگد زده نه به سطل! می خواست زیر کف های خاکستری­رنگ گریه کند. هائورد گفت: «زمین شورت رو بده. من این جاها رو تمیز می کنم.»
«تو یه ولگرد آشغالی!»
هائورد به اتاقش برگشت.
***
روی تخت نشست و دستش را جلوی بینی و دهانش کاسه کرد. محکم نفسش را بیرون داد. خیلی امیدوار بود که مست باشد، اما نبود. دست هایش افتاد. هر دو آغشته به خون بودند؛ دست های او آغشته به خون بود!
بلافاصله به لباس هایش حمله برد؛ کت حنایی پاره پوره اش از کثیفی شکننده شده بود و خودش هم بوی گند طویله های مزارع جورکینگ(۹)، بعد از تپه های توئین(۱۰)، را می داد. دوران بچگی همیشه راهش را دور می کرد و از اسلوکم تاون شیپ(۱۱) می رفت تا آن بوی گند به مشامش نخورد. اما الان فرقی نمی کرد؛ حتی دل چسب بود؛ چون پی چیز دیگری می گشت. سر تا پایش را جُست؛ مثل میمونی که شپش گذاشته باشد.
پیدایش کرد. یک لخته خون بزرگ که به سیاهی می زد. هم روی یقه کتش بود، هم روی پیراهنش. لخته خون، پیراهنش را به کت چسبانده بود. با عصبانیت آن ها را کشید. لبه های لخته خون رشته رشته بودند. از تخت بیرون جست و فوری به سمت تکه آینه رفت. چشم راستش گود افتاده بود. بین ابروهایش چاک خورده بود. لب پایینش مثل آدامس بادکنکی ورم کرده بود. گوش چپش کبود بود.
حتماً دعوا کرده بود.
دعوا کرده بود؟
و خورده بود.
یا زده بود؟
یا خورده بود و زده بود!
دست های لرزانش را جلوی چشم سالمش نگه داشت و به آن ها زل زد. بند بند انگشتانش ورم داشت و پر از خراش و بریدگی بود. خون در موهای بورش خشک شده بود.
اما این خون خودم است.
دست هایش را رها کرد، کف دست هایش را دید، و نفس راحتی کشید. کف دست هایش خونی نبود.
شاید کسی را نکشتم. با این حال، خوشحال شد. اما یک باره خوشحالی از سرش پرید. به هر حال، خون وجود داشت، روی کت و پیراهنش. شاید خون او نبود. شاید مال کس دیگری بود. شاید این بار واقعاً روی داده باشد.
فکر کرد: حتماً زمین گیر می شوم. اگر مدام به آن فکر کنم، خدا می داند که زمین گیر می شوم.
دست هایش درد می کرد؛ آهسته آهسته جیب هایش را گشت. وقتی خانه را ترک می کرد، بیشتر از دویست دلار داشت. همین طور سرسری می گشت. چندان امید نداشت چیزی پیدا کند؛ البته، ناامید هم نبود. نه پول هایش بود نه ساعت جیبی اش؛ همان ساعتی که چکش طلایی مجسمه سازی رویش کنده کاری شده بود و پیش از سفر به فرانسه از پدر هدیه گرفته بود؛ و نه خودنویس طلایی که سلی(۱۲) در تولد سال پیشش به او هدیه کرده بود. چرخی زد. شاید وقتی در آن شیره کش خانه اتاق گرفته بود... درست است؛ بدون پرداخت پول که به او اتاقی نمی دادند.
هائورد تلاش کرد تا منشی را به خاطر بیاورد.
محوطه ورودی
مسافرخانه بوئری.
دیشب این ها چه شکلی بودند؟
دیشب یا پریشب... یا دو هفته پیش. آخرین بار شش روز طول کشیده بود. یک- بار هم، فقط یکی دوساعت طول کشیده بود. همیشه بعدش می فهمید؛ مثل چوب پوسیده ای که خرد می شود و از شرایط چیزی که باقی مانده، حدس می زنند چه بوده است.
هائورد خسته و افسرده دوباره به سمت در رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب ده روز شگفت‌انگیز

این اولین کتاب الری کویین که من خوندم و به نظرم جالب بود شاید بشه گفت تا حدودی شبیه نوشته های اگاتا کریستی بود.
در 4 ماه پیش توسط tim...a01