فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن

کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن
برگرفته از شاهنامه فردوسی

نسخه الکترونیک کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن

آرام برمی‌گردم. به خانم نگاه می‌کنم که هنوز با چشم‌های بسته تکیه داده است. انگار هزار سال است که خوابیده. از جایم تکان نمی‌خورم. دلم می‌خواهد خانم بخوابد. هزار سال بخوابد. دلم می‌خواهد خودم هم خوابم ببرد. این مدت که تمرین می‌کردیم مدام خسته بود خانم. هر روز تمرین و تمرین و تمرین. هر روز باید خانم دستمال را از من بگیرد و گریه کند. خانم طوری خوابیده است انگار هرگز بیدار نمی‌شود تا باز گریه کند. گریه‌هایی که هر بار تن مرا می‌لرزاند. مو به تنم راست می‌کند. دلم می‌خواهد به خودم تکانی بدهم. دست‌های نازک و باریک خانم را بگیرم. روی رگ‌های آبی دست‌هایش دست بکشم. سرم را روی دامنش بگذارم. بگویم مادر، مادر جان، گریه نکن. آرام توی دلم می‌گویم: مادر جان؟ مادر جان؟ خانم جان؟ خانم انگار هزار سال است که نخوابیده...

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. میعاد در سبزه زار

گفت: اون دستمال رو بهم بده عزیزم.
دستمالش پایین صحنه افتاده بود. برداشتم. بوی خوبی می داد دستمال. گرفتم طرفش. از دستم می گیرد، صورتش را پاک می کند. خواستم بگویم گریه نکنید خانم. برمی گردد. به انتهای صحنه می رود. روی صندلی چوبی می نشیند که همیشه بوی خوبی می دهد.
همین طور می ایستم. نگاهش می کنم. دلم می خواهد چیزی بگوید. یعنی می تواند از من بخواهد بروم کنارش. متن را برمی دارم و می روم روی صحنه که بدهم دستش. آقای یزدانی گوشه صحنه نشسته است و دارد دیالوگ ها را آرام برای خودش می خواند.
بازیگران دیگر هم انتهای صحنه نشسته اند. همه منتظراند که یزدانی به عنوان کارگردان چیزی بگوید. علی عطایی پیرکوه با آن ریش بلند و صورت معصوم انتهای صحنه، روی صندلی دیگری نشسته. به خانم نگاه می کند. عطایی نقش بزرگسالیِ پسر خانم؛ فرود را بازی می کند. خانم هنوز دارد با دستمال چشمش را پاک می کند. متن را دست خانم می دهم. خانم می گوید: کسی هست یه استکان چای بهم بده. گلوم خشک شده.
برمی گردم. رحیم انتهای سالن نشسته است. با اشاره می گویم رحیم چای بیار. رحیم فورا چای می ریزد و می آورد سمت صحنه. چای را از دستش می گیرم و می برم پیش خانم. خانم چای را می گیرد. می گذاردش کنار پایه چوبی صندلی. خنجرش را برمی دارد که همیشه کنارش است. خنجر را محکم در دستش می گیرد و چند باری به چپ و راست می چرخاندش. متن را باز می کند. بعد می گوید: فرهاد جان؟ می گویم: بله خانم؟ می گوید: دستور صحنه ها را می خوانی؟ من باز مثل هر روز باید دستور صحنه ها را بخوانم. به متن نگاه می کنم. خانم می گوید: بخوان دیگه. این آخرین تمرینه. متن را باز می کنم و می خوانم:
«پس زن آتش بزرگی برپا می کند. همه گنج ها را درون آتش می ریزد. سپس خنجرش را برمی دارد، به اصطبل می رود. اسب ها را می بیند. به آن ها نگاه می کند. به یال شان دست می کشد. گویی از آن ها خداحافظی می کند. پس از اسب اول شروع می کند. خنجرش را بالا می برد و در تن اولین اسب فرو می کند. اسب شیهه می کشد. خون فواره می زند بیرون. زن دستی به تن خونی اسب می کشد.
خانم انگار برای لحظه ای دیالوگش را فراموش کرده باشد، مکثی می کند. متن را باز می کند. به کلمات نگاهی می کند. به وسط صحنه می آید، خنجرش را در مشت می فشارد و دیالوگش را می خواند:
زن: آرام عزیزان، آرام. باید نجات تان بدهم.
به اسب ها نزدیک می شود. پس هر بار خنجر را بالا می برد و بر تن اسبی فرو می کند. صدای شیهه و ضجه و هانفسِ اسب ها توی اصطبل می پیچد. سپس زن روی زمین می نشیند. اسب ها روی زمین افتاده اند. دست و پای شان را تکان می دهند. شیهه می کشند و پاهای شان از رعشه می لرزد. خون مثل یک نهر از زیر پای زن راه می افتد. زن دست بر خونی می زند که از کنار پایش روان است. سپس با صدای غمگینی دیالوگش گفت:
زن: آه ای حیوان عزیز، آزادی و نجات بهای گرانی دارد، بهایی خونین.
سپس کمی خود را جلو می کشد. بلند می شود. به اتاق پسرش برمی گردد. خانمی مکثی کرد. در این جا باید «سهراب منصوری» در صحنه می بود که نقش کودکی پسرش؛ فرود را بازی می کند. خانم به روی تخت خالی نگاه می کند. امروز هم سهراب سر تمرین نیامده است. خانم برمی گردد و مرا نگاه می کند. اشاره می کند که بروم و به جای سهراب منصوری، نقش کودکی پسرش را بازی کنم. متن را گوشه می گذارم. جلوتر می روم. نزدیک تخت می رسم. درست مثل جنازه پسرش- فرود- به تخت تکیه می دهم. خانم به طرفم می آید. حالا درست جای پسرش دراز کشیده ام. خانم به تیرک کنار تخت تکیه می دهد. جنازه باید چشم هایش باز باشد. چشم هایم را باز می کنم. انگار به اسب ها نگاه می کنم. خانم کنارم زانو می زند. به صورتم نگاه می کند. صورتم باید زخمی باشد. اگر گریم شده بودم حالا باید خون از کنار شقیقه هایم رو به پایین راه افتاده باشد. خیال می کنم صورتم خونی است. خانم به صورت زخمی من دست می کشد. کنارم می نشیند. دهانش را نزدیک گوشم می آورد. انگار می خواهد به صدای قلبم گوش دهد. صدایی نیست حتما. مرا نوازش می کند. خانم آن دیالوگ های آخرش را در گوشم زمزمه می کند. آن قدر از ته دل می خواند که دلم می خواهد گریه کنم:
زن: همیشه از همین می ترسیدم پسرم. بخواب پسرم، بخواب. سرنوشت با من سر جنگ دارد، جانِ مادر. بخواب. یک روزی هر دو در دنیای دیگری باز به دنیا می آییم و همدیگر را خواهیم دید. در آن روز شاید تو زودتر از من به دنیا بیایی. در آن روزِ موعود، اگر باز به دنیا آمدی، به یال این اسب ها دست بکش. به شیهه آن ها گوش بده. آن روز شاید من نباشم. در آن روز که من نیستم، بر این اسب سرکش سوار شو. اسب را هی کُن پسرم. بگذار تو را به سبزه زاری دور ببرد. در آن روز که من نیستم، اگر توی دشت ها تاختی، اگر به چشمه ای رسیدی، از اسبت پیاده شو. به سطح روشن آب دست بکش. سردی و خنکی آب را حس کن و به یادِ من بیفت. به یادِ من که مادرِ توام. به یادِ من که هنوز عاشقتم. به یادِ من که لحظه لحظه تو را در آغوشم گرفتم تا بزرگ شوی. تا برسی به همین سبزه زار و به این چشمه روشنِ آب. تو تشنه ای پسرم. منم تشنه ام. حالا از آن چشمه جرعه ای آب بنوش جانِ مادر. بنوش و به یادِ لب های تشنه پدرت بیفت. به یادِ لب های تشنه من که هنوز از تو سیراب نشدند. پس مشتی آب به خاک بریز. مشتی آب که در دل خاک برود. بعد بنشین و به رنگ خاکستری خاک نگاه کن. به خاکی که کم کم از دلش سبزه ای بیرون می آید. به آن سبزه خیره شو. دوباره مشتی آب بریز و بگذار آن سبزه قد بکشد. بگذار از بطن خاک بیرون بیاید. سبزه را بو بکش جانِ مادر. به جای من با تمام ریه هایت بوی سبزه را به نفس بکش. بگذار بوی این سبزه توی رگ و خونت بریزد. حالا من هم در آن جایم. پدرت هم در آن جاست. توی خون و رگ تو. تو همه ما را در آن سبزه زار پیدا می کنی. بی هیچ باد و ترسی. بی هیچ تلواسه و مرگی. عزیزم، جانِ مادر، دنیای بدی شده، دنیای خیلی بدی شده. در آن روز که من نیستم، قَد بکش. بلندِ بلند و سربلند. بگذار بوی این سبزه زار توی دنیا بپیچد. بگذار بوی این سبزه زار توی مشامِ دیوانه این دنیا بپیچد، شاید روزهای خوبش را به یاد بیاورد. شاید مرا و پدرت و تو را به یاد بیاورد. جانِ مادر، حالا آرام چشم هایت را ببند. ساقه ای گندم میان دندان هایت بگذار و به آسمان آبی نگاه کن. به آن جایی که من ایستاده ام و باز دلم می خواهد تو را در آغوش بگیرم.
خانم همه این دیالوگ ها با صدای بلند در گوشم زمزمه کرد. گریه ام گرفته بود. با چشم های باز به سقف سالن نگاه کردم و دیدم که سقف سالن کنار رفت و آسمان با تمام پاکی و رنگ آبیش بالای سرم است. صدای هانفس های خانم را می شنیدم. چه بوی خوبی می داد خانم!! چه بوی خوبی می داد لباسِ خانم!! چه بوی خوبی می داد سبزه زارِ خانم!!
خانم به خودش تکانی می دهد. پیشانی سردم را بو می کند و می بوسد. سپس بلند می شود. به تیغه خنجرش را نگاه می کند. خنجر را بالا می برد و توی شکم خودش فرو می آورد. حالا باید خون از زیر لباس سفید خانم بیرون بزند. دستی به پهلوی خود می گیرد. خودش را به تیرکِ کنارِ من می رساند. بویش را حس می کنم. سپس آرام چشم هایش را می بندد. حالا باید خانم به روزهای پیش از این فکر کند. خانم با چشم های بسته دیالوگش را می گوید:
زن: آه، ای روزهای روشن، روزهایِ خوش گذشته. از همین می ترسیدم. اینک تنها نیستم. در این سبزه زار، کنار پسرم دراز کشیده ام. کنار پسرم که خونش گرم است هنوز.
آرام برمی گردم. به خانم نگاه می کنم که هنوز با چشم های بسته تکیه داده است. انگار هزار سال است که خوابیده. از جایم تکان نمی خورم. دلم می خواهد خانم بخوابد. هزار سال بخوابد. دلم می خواهد خودم هم خوابم ببرد. این مدت که تمرین می کردیم مدام خسته بود خانم. هر روز تمرین و تمرین و تمرین. هر روز باید خانم دستمال را از من بگیرد و گریه کند. خانم طوری خوابیده است انگار هرگز بیدار نمی شود تا باز گریه کند. گریه هایی که هر بار تن مرا می لرزاند. مو به تنم راست می کند. دلم می خواهد به خودم تکانی بدهم. دست های نازک و باریک خانم را بگیرم. روی رگ های آبی دست هایش دست بکشم. سرم را روی دامنش بگذارم. بگویم مادر، مادر جان، گریه نکن.
آرام توی دلم می گویم: مادر جان؟ مادر جان؟ خانم جان؟
خانم انگار هزار سال است که نخوابیده.
من هر روز باید دستور صحنه ها را می خواندم. هر بار که می خواندم، خانم روی پای چپش می چرخید و خنجرش را توی هوا می چرخاند. خنجرش هوا را می شکافت و از بالای سرم می گذشت. می گفتم: خانم مواظب باش.
سالن ساکت است. منتطرم تا یزدانی کف بزند یا تمرین را قطع کند. اما صدایی نیست. خانم خودش بلند می شود. به من نگاه می کند. سنگین است تنش. دوباره می نشیند روی صندلی. چای سردش را برمی دارد و سر می کشد. پیشانی اش عرق کرده است. خانم می خندد. دستی برایم تکان می دهد و می گوید: خوب بازی می کنی فرهاد.
یک باره یزدانی از ته سالن داد زد: خوب بود و کف می زند. باز می گوید: خُب تمرین ها رو از نو شروع می کنیم. آماده این؟
همه بازیگران از انتهای صحنه بلند می شوند. یزدانی می گوید: تا همه آماده بشن. من چند نکته دیگر را یادداشت می کنم. سپس باز متن را باز می کند. می خواند و با مداد یادداشت می کند. همه بازیگران آماده اند که باز تمرین کنیم. این تمرین آخر است. فردا روز اجراست. باید هر چه زودتر آخرین تمرین را تمام کنیم و برویم خانه.
از روی صحنه پایین می روم. به انتهای سالن می روم. روی یک نیمکت می نشینم. نمی دانم چرا خوابم می آید. دراز می کشم. یاد مادر می افتم.
به مادر قول داده بودم امروز زودتر به خانه بروم. دو ساعت دیگر وقت داشتم، بعد از تمرین باید زود بروم. ولی انگار تمرین امروز خیلی طول می کشد. دست می کنم توی جیبم. صدف را از توی جیبم بیرون می آورم. می گذارمش روی گوشم. صدای دریا می ریزد توی تنم. انگار تنم گرم شده باشد. دیرم شده است. خدا کند مادر زنگ نزند. چشم هایم را می بندم.
مادر هر روز کارش این است که لباس همسایه ها را می گیرد. بعد می نشیند پشت چرخ خیاطی اش و مدام با آن چرخ خیاطیش تا صبح کار می کند. همه توی کوچه می شناسندش. تمام همسایه ها لباس های شان را می آورند پیش مادر. تمام تابستان فریبا هم کمکش می کند.
تا پارسال، هر تابستان می رفتم سر کاری. اما امسال یکی از دوستان پدر به مادر زنگ زده بود. گفته بود می توانم سر تمرین تئاترشان بروم. قرار بود که به عنوان مدیر صحنه آن جا کار کنم. تا به حال چنین کاری نکرده بودم. یزدانی کارگردان بود و دوست پدر. مادر گفت: برو فرهاد. یزدانی را می شناسم.
وقتی بابا زنده بود هر سال یکی دوبار همین آقای یزدانی دوستانه دعوت مان می کرد و می رفتیم کار تئاترش را می دیدیم. در طول سال قبل از این که پدر از دنیا برود همیشه چند باری همدیگر را می دیدند.
بابا و یزدانی توی مدرسه همکلاسی هم بودند. بعدها پدر می رود و جنگلبانی می خواند. یزدانی هم می رود سراغ تئاتر. پدر که درسش تمام می شود پدر می رود شمال.
توی شمال پدر نمی تواند زیاد بماند. هر سال با همه دعوا می کرد که زود برگردد تهران. پدر می گفت می توانم توی تهران کار بهتری بکنم. توی شهرستان امکانات نیست. هر بار هزار طرح پیشنهاد می داد و به نتیجه نمی رسید. برای همین هر بار می آمد، خانه و عصبانی بود. آن وقت پدر سعی می کند انتقالی بگیرد. هر سال فرم انتقالی را پُر می کرد و هر سال هم اداره مخالفت می کردند. تا این که همین دو سال پیش به پدر قول مساعد دادند. وقتی پدر خبر موافقت را آورد، توی خانه میهمانی داد. عمو و دایی و چند نفر از دوستانش را دعوت کرد خانه. خوشحال بود. برای رفتنش برنامه داشت. هر روز من و فریبا و مادر را برمی داشت و می برد کنار دریا. بعد کنار دریا می چرخید و صدف ها را جمع می کرد. صدف ها را می آورد. یکی که قشنگ تر بود، انتخاب می کرد، به من می داد و می گفت بگذار روی گوشت فرهاد جان. صدف را روی گوشم می گذاشتم. بعد انگار روی دریا باشم صدای امواج دریا می ریخت توی گوش و تنم.
پدر از این که به زودی باید برود تهران خوشحال بود. چند ماه زودتر آمد تهران و خانه های گرفت. با دایی اسباب و اثاثیه را توی یک ماشین باری گذاشتند و آوردند تهران. من و فریبا و مادر هم با ماشین آمدیم تهران. مادر دو روز بعد ما را توی مدرسه تازه ای ثبت نام کرد. مدرسه تازه ما خوب بود. اما هر چقدر می گذشت از آمدن پدر خبری نبود و مدام خبرهای بد می آمد. آخر سال دوباره با انتقال پدر مخالفت کردند. تبصره تازه ای آمد بود و همه انتقال ها لغو شده بود. پدر مجبور بود که یک سال دیگر شمال بماند. قرار بود که سال بعد پیش ما بیاید. بعد از مدتی که گذشت هر بار توی هفته یک بار تهران می آمد و به ما سر می زد. تا این که یک روز خبر رسید که پدر توی بیمارستان است.
پدر جنگلبان خوبی بود. توی شمال، پژوهشکده ای درست کرده بودند که پدر مسئول آن جا بود. راجع به درخت ها و محیط سبز آن جا کار و تحقیق می کردند.
اول زنگ زدند خانه. از مادر خواستند برود شمال. مادر می خواست زود تنها برود آن جا. به همه جا زنگ زد. هر چقدر سعی کرد خبر تازه تری بگیرد کسی جواب نمی داد. من با مادر رفتم. فرییا را خانه خاله گذاشتیم و رفتیم. وقتی رسیدیم آن جا، گفتند که پدر توی بیمارستان بستری است. ولی وقتی آن جا هم رسیدیم، آن جا هم نبود. یکی از کارکنان جنگلبانی که از دوستان پدر بود ما را به پزشک قانونی برد. توی راه مادر مدام گریه می کرد و می گفت: یوسف من کجاست؟ کسی جواب نمی داد. قبل از آن که برسیم پزشک قانونی مادر مثل ابر بهار گریه می کرد. همه اش ناله می کرد و به سر و سینه اش می زد. می گفت تو نیا داخل فرهاد جان. وقتی رسیدیم مرا کنار اتاق نگهبانی گذاشت و خودش همراه دوست بابا توی اتاق رفت. بعد از بیست دقیقه در اتاق باز شد. مادر از اتاق بیرون آمد. چشم هایش قرمز بود. دوست بابا آرام می گفت: فرنگیس خانم خدا صبرت بده. به طرف مادر رفتم. داد زدم: چی شده؟ مادر کنار در زانو زد. نشست. آرام شده بود. چیزی نمی گفت. به من نگاه می کرد. جلو رفتم. دست هایش را جلو آورد. صورت مرا میان دست هایش گرفت. بعد یک باره انگار تمام نیرویش را توی درونش نگه داشته باشد، دهانش را باز کرد و فریاد کشید. آن قدر بلند فریاد زد که تمام کارکنان بیمارستان به سمت ما آمدند. کنار مادر نشستم. نمی دانم چرا یک چیزی به من می گفت که دیگر پدر را نمی بینم. اشک هایم یک باره سرازیر شد. نمی دانم چقدر گریه کرده بودم. نمی دانم چطور گذشت. توی تمام طول راه مادر کلمه ای حرف نزد. فقط از پنجره ماشین بیرون را نگاه می کرد و اشک می ریخت. باورم نمی شد.
وقتی که توی گورستان، پدر را خاک کردیم، تازه فهمیدم که پدر را برای همیشه از دست داده ام. فهمیدم که دیگر پدر برنمی گردد. حالا وقتی گریه می کردم می فهمیدم چرا گریه می کنم و مدام یاد پدر می افتادم. یاد وقت هایی که با هم توی جنگل می رفتیم و درخت ها را یکی یکی به من نشان می داد. بعضی از درخت ها زبان گنجشک اند. بعضی سپیدار، بعضی گردو و سیب و آلبالو. بعضی از درخت ها برگ های نازکی دارند و بعضی برگ های پهن. درست مثل دست های پدر، وقتی مرا می گرفت، توی بغلش می گذاشت و بالا می انداخت و به هوا پرتاب می کرد. توی هوا می ترسیدم و باز با اطمینان از این که او مرا می گیرد می خندیدم. بعد پدر مرا پشت موتورش سوار می کرد. توی جنگل می گرداند و بوی درخت ها و سبزه ها را بو می کشیدم. چقدر سرد و قشنگ بودند جنگل و درخت ها و خنده پدر.
بعد ها وقتی توی دادگاه رفتیم، گفتند چند شب قبل پدر با چند نفر از دوستان شان برای تحقیقی به جنگل می روند. همان جا می بینند که چند نفر از قاچاقچیان چوب توی جنگل اند. آن ها نزدیک تر می شوند. داد می زنند تا کسی را خبر کنند. با آن ها درگیر می شوند. یکی از آن ها قبل از فرار با اسلحه تیری به پدر می زند. بقیه هم فرار می کنند که سه روز بعد همه آن ها دستگیر می شوند. پدر را زود به بیمارستان می رسانند، اما سه ساعت، بیشتر زنده نمی ماند.
هنوز به صدای صدف گوش می دهم. صدای امواج مرا به جاهای دوری می برد. تنم سست شده است. خوابم می آید. ناگهان آقای یزدانی صدایم می زند. بلند می شوم. همه گروه آماده اند تا تمرین را شروع کنند.
بازیگران روی صحنه اند. همه به من نگاه می کنند. انگار خیلی وقت است که مرا صدا کرده اند و صدای شان را نمی شنیدم. چند مدت خواب بودم؟ نمی دانم. صدف را توی جیبم می گذارم. به سمت صحنه می روم. کنار آوانسن می ایستم. بازیگران مرا نگاه می کنند. رحیم بروشور نمایش را آماده کرده است. نسخه ای از بروشور را دستم می دهد. بازش می کنم. می خوانم:
بازیگران به ترتیب نقش:

علی عطایی پیرکوه... در نقش بزرگسالیِ «فرود»
سهراب منصوری در نقش کودکی «فرود»
علی جولایی در نقش «تخوار»
مسعود میرطاهری در نقش «بهرام»
امین عظیمی در نقش «گودرز»
حمید مرادویسی در نقش «بیژن»
رضا صمدپور در نقش «رهام»
مهرداد کورش نیا در نقش «گیو»
فرزانه قوامی در نقش «جریره»
شهرام زرگر در نقش «طوس»
مهدی کوشکی در نقش «کیخسرو»
پوریا رحیمی در نقش «زراسب»
نوید محمدزاده در نقش «ریونیز»
کارگردان: رسول یزدانی
مدیر صحنه: فرهاد باقری

بروشور را کناری می گذارم تا فردا از روی آن ها کپی بگیرم و آماده اجرا کنم. باید بازیگران تمرین را شروع کنند. همه آماده اند. یزدانی روی صندلی اش می نشیند. رو به من می گوید: فرهاد، چیزی کم و کسر نیست؟ به صحنه نگاه می کنم. همه چیز هست. دکور صحنه، نورها، لباس ها و بازیگران. ولی سهراب منصوری هنوز نیامده است. به یزدانی نمی گویم. شاید سهراب خودش را تا آخر تمرین برساند. بازیگران، همه لباس های شان را پوشیده اند. می گویم: همه چیز آماده است آقای یزدانی. رحیم، نور سالن را خاموش می کند. همه جا ساکت می شود. رحیم آرام آرام نور را روشن می کند. من همه متن و داستان را خوانده ام. باید لحظه لحظه کار را به خاطر بسپارم. اگر کسی چیزی یادش رفت باید به او برسانم. هم مدیر صحنه ام هم منشی صحنه. یزدانی از من می خواهد بروم گوشه صحنه بایستم. می روم. متن را باز می کنم. باید از روی متن روایت ها را بخوانم. فردا، روز اجرا، روایت ها را یک راوی می خواند. همه را ضبط کرده ایم و برای فردا آماده است. صدای راوی به صورت ضبط شده توی اجراها شنیده می شود. یزدانی نگاهم می کنم. باید روایت ها را بخوانم.
صدایم را کمی آرام می کنم. نفسی می کشم تا سینه ام صاف شود. مانند یک راوی کهن، روایت ها را می خوانم:
راوی:

بگویم یکی پیش تو داستان
کنون بشنو از گفته باستان

حالا باید روایت اصلی را بخوانم. به یزدانی نگاه می کنم. یزدانی با دست اشاره می کند که ادامه بدهم. می خوانم:
کاووس، شاه ایران، برای جانشینی خودش شرطی گذاشته بود. این که هر کس که می خواهد جانشین من باشد باید دژ بهمن را تصرف کند. یعنی هر کس که دژ بهمن را بگیرد، او شاه خواهد شد. از میان سرداران کاووس، طوس به همراه فریبرز به سمت دژ بهمن می روند. آن ها چندین روز می جنگند تا بتوانند دژ بهمن را بگیرند، اما ناتوان و سرافکنده باز می گردند.
بعد از او کیخسرو؛ پسر سیاوش؛ از کاووس اجازه می خواهد به سمت دژ بهمن برود. او همراه خود گودرز را نیز می برد. بعد از چند روز جنگ تن به تن، پیروز به نزد شاه برمی گردند. آن ها دژ را تصرف می کنند. کاووس نیز بر اساس قولی که داده است کیخسرو را به شاهی برمی گزیند. کیخسرو به مدت شصت سال پادشاه می شود.
کیخسرو؛ فرزند سیاوش و فرنگیس بود. او وقتی به شاهی رسید. در سراسر کشور جشنی برگزار کرد. او همه دشمنان کشور را تارومار کرد. بیگانگان را از کشور بیرون راند. سپس با خود عهد کرد که در کشور عدالت برپا کند. هنوز چند مدتی از شاهی کیخسرو نگذشته بود که خبر رسید که میهمانانی در راه دارد. میهمانان او رستم و زال بودند.
کیخسرو با شنیدن این خبر از همه خواست وسایل پذیرایی را برای آن ها فراهم کنند. پس گیو، گودرز و طوس را برای استقبال از رستم و همراهانش رهسپار کرد. رستم و زال وقتی با لشکر بزرگ کیخسرو روبه رو شدند، از آن همه هیبت یکه خوردند. سردارانِ کیخسرو، رستم و زال را نزد کیخسرو بردند.
کیخسرو در کاخ منتظر میهمانانش بود. پیک خبر آورد که آن ها رسیدند. رستم و زال به همراه چند نفر دیگر وارد کاخ شدند. کیخسرو وقتی آن ها را دید، از روی تخت بلند شد. به سمت رستم رفت. در آغوشش گرفت. نمی دانست چرا یک باره گریه اش گرفته است. گریه می کرد و می گفت: ای رستم بزرگ، می دانم استاد و راهنمای پدرم، سیاوش بودی.
رستم وقتی کیخسرو را در بغل گرفته بود بوی سیاوش را از او می شنید. کیخسرو به سمت زال رفت. با او روبوسی کرد. رستم هر بار که به کیخسرو نگاه می کرد، گویی به چهره سیاوش نگاه می کند. مدام سیاوش را می دید که در جنگ با تورانیان، سعی می کرد تا جنگ تمام شود. رستم و زال آمده بودند تا پادشاهی کیخسرو را به او تبریک بگویند.
روز بعد تمام بزرگان ایران زمین نزد کیخسرو آمدند. طوس، گودرز، گیو، گرگین، رهام، گُستهم، فرهاد، بیژن، فریبرز و زنگنه توی کاخ جمع شدند. کیخسرو به همه آن ها نگاه کرد. رستم و زال را به همه نشان داد. سپس وقتی جشن به پایان رسید. بزرگان ایران هم چنان در کاخ ماندند. کیخسرو رو به آن ها کرد و گفت: می خواهم همه سرزمین ایران را بگردم.
روز بعد کیخسرو همراه رستم به شکار رفتند. آن ها هر بار که از ایرانشهر می گذشتند، خرابی های زیادی را می دیدند. فقر و رنج بسیاری مملکت را فرا گرفته بود. کیخسرو در هر شهری می ایستاد، تختش را همان جا قرار می داد. دستور می داد در شهر جار بزنند که اگر کسی بیدادی بر او رفته است به آن جا بیاید. اگر ظلمی بر او شده است به دادخواهی بیاید. مردم دسته دسته می آمدند و کنار او زانو می زدند. دردهای شان را بازگو می کردند.
سپس از آن جا به آذربادگان رسیدند. از آن جا به آذرگشاسب رفتند و در آتشکده آن جا نیایش کردند. کیخسرو با دیدن آن همه فقر و خرابی دستور داد که آن خرابی ها را آباد کنند و گرسنگان را سیر کنند.
سپس هر دو نزد کاووس رفتند. کاووس با دیدن کیخسرو که کنار رستم ایستاده بود، دلش گرفت. روزی را به یاد آورد که سیاوش، فرزند کوچکی بود و او می خواست فرزندش را به کسی بسپارد. پس رستم از راه رسید و او سیاوش را به رستم سپرد تا همه چیز را به سیاوش یاد دهد. حالا انگار درست همان روزی بود که سیاوش از نزد رستم بازگشته بود و همه او را تحسین می کردند.
کاووس کیخسرو را نزد خود خواند. کنار او نشست. درباره ی ظلمی که بر سیاوش رفته بود برای کیخسرو حرف زد. سپس رو به او کرد گفت: ای کیخسرو به من قولی بده.
کیخسرو آرام گفت: هر چه شما بفرمایید.
کاووس گفت: قول بده و سوگند بخور که انتقام خون سیاوش را می گیری. کیخسرو لحظه ای مکث کرد. سپس رو به آتش ایستاد و آنچه را که کاووس گفت، تکرار کرد:
کیخسرو گفت: سوگند می خورم تا انتقام خون سیاوش را بگیرم. به شب
و روزِ روشن، به آسمان و زمین، به جان و خرد، به تیغ و گرز و مُهرِ نگین،
به خورشید و ماه و تخت و دیهیم، تا جان در بدن دارم در انتقام خون پدرم می کوشم.
کیخسرو سوگند یاد کرد:

نیاسایم از جنگ او یک زمان
مگر کار دیگر شود ز آسمان

مگر کو ز روی زمین گم شود
روان سیاوش خرم شود

یکی خط نوشتند بر پهلوی
به مشک از او بر دفتر خسروی

پس رستم و بزرگان دیگر این امر را گواهی کردند. کیخسرو برای اولین بار فهرستی از پهلوانان ایران زمین جمع کرد. از خویشاوندان کاووس صد و ده پهلوان را با خود برد. فریبرز یکی از بهترین های آن ها بود. از خانواده نوذر هشتاد پهلوان با خود آورد که زراسب بزرگ آن ها بود. از خاندان گودرز کشواد، هفتاد و هشت پهلوان و دلیر با خود آورد. از خاندان کژدهم، گستهم، میلاد، گرگین، برزین نیز نیروهایی جمع کرد. سپس همه را جایی گرد آورد. به آن ها دستور داد به زودی باید راه صحرا را در پیش بگیرند.

نظرات کاربران درباره کتاب میعاد در سبزه‌زار و خداحافظی نکن

دوسش داشتم
در 4 ماه پیش توسط lal...efi