فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز کیمیا

کتاب راز کیمیا
برگرفته از منابع پيشين

نسخه الکترونیک کتاب راز کیمیا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز کیمیا

وقتی مادربزرگ هنوز خیلی بیمار نشده بود، شب ها آن را به دست می گرفت، عینکش را به چشم می زد. خودش را روی صندلی نعنویی تکان می داد. ورق های زرد شدۀ کتاب را با سوراخ های بید خورده اش آهسته ورق می زد. و کیمیا فکر می کرد که قصه ها به چه زحمتی، به آن کاغذهای بی جان چسبیده اند. انگار فریاد قصه ها را می شنید که هر لحظه ممکن بود زمین بیفتند و به زمان‌های دوری که از آن آمده اند، برگردند. مادربزرگ موقع خواندن کتاب دیگر کیمیا را نمی دید و اگر او حرفی هم می زد، نمی شنید. کیمیا بارها، دور از چشم مادربزرگ، کتابخانه و کمدها و زیر تخت ها را گشته بود و کتاب را پیدا نکرده بود، ولی ناباورانه می دید کتاب هر شب مثل جادویی در دست های کوچک و پرچروک مادربزرگ، ظاهر می شود. یکی از همان شب ها که تمرین های هندسه اش را می نوشت و پاک می کرد، چشم از او برنداشت. باید پیدایش می کرد. صدای بارش برف، مثل صدای پچ پچ هایی که از پشت در شنیده می شد، در گوشش می نشست. مادربزرگ سرانجام از خواندن کتابش دست برداشت. بلند شد و آن را توی قفسۀ کتابخانه گذاشت...

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز کیمیا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

کتاب مرموز

وقتی مادربزرگ روی تخت اتاقش به سقف خیره بود و نفس­هایش را به سختی بیرون می­فرستاد، کیمیا فکر می­کرد او همه قصه­ها و رازهای ناگفته را با آن کتاب عجیب با خودش خواهد برد و دیگر چیزی نمی­تواند او را هیجان زده کند. آن­وقت با چشم­های به اشک نشسته، برای دنیای بدون قصه، غصه می خورد. با لب­های به هم فشرده به صفحه کامپیوتر نگاه می­کرد. همه­چیز با کلیدهای کوچکش قابل دسترس بود و آن ماشین کوچک موذی از هر رازی پرده برمی­داشت. اما مادربزرگ انگار که ذهن نوه بزرگش را خوانده باشد، با کتاب توی دستش گفته بود: «کیمیا جان، همیشه رازی هست تا به زندگی ما معنی بدهد.»
همان روز تمام خانه را زیر و رو کرده بود تا کتاب قدیمی مادربزرگ را پیدا کند. وقتی مادربزرگ هنوز خیلی بیمار نشده بود، شب­ها آن را به دست می­گرفت، عینکش را به چشم می­زد. خودش را روی صندلی نعنویی تکان می­داد. ورق­های زرد شده کتاب را با سوراخ­های بید خورده­اش آهسته ورق می­زد. و کیمیا فکر می­کرد که قصه­ها به چه زحمتی، به آن کاغذهای بی­جان چسبیده­اند. انگار فریاد قصه­ها را می­شنید که هر لحظه ممکن بود زمین بیفتند و به زمان های دوری که از آن آمده­اند، برگردند.
مادربزرگ موقع خواندن کتاب دیگر کیمیا را نمی­دید و اگر او حرفی هم می­زد، نمی­شنید. کیمیا بارها، دور از چشم مادربزرگ، کتابخانه و کمدها و زیر تخت­ها را گشته بود و کتاب را پیدا نکرده بود، ولی ناباورانه می­دید کتاب هر شب مثل جادویی در دست­های کوچک و پرچروک مادربزرگ، ظاهر می­شود.
یکی از همان شب­ها که تمرین­های هندسه­اش را می­نوشت و پاک می­کرد، چشم از او برنداشت. باید پیدایش می­کرد. صدای بارش برف، مثل صدای پچ­پچ­هایی که از پشت در شنیده می­شد، در گوشش می­نشست. مادربزرگ سرانجام از خواندن کتابش دست برداشت. بلند شد و آن را توی قفسه کتابخانه گذاشت. در حالی­که یک دستش روی قفسه کتابخانه بود، به طرف او برگشت و گفت: «کیمیاجان، دیر خوابیدن ذهن آدم را کند می­کند. شاید برای همین است که پاک­کنت بیشتر از مدادت کار می­کند.»
کیمیا چشم از کتابخانه برنمی­داشت، انگار می­خواست کتاب را با چشم هایش همان جا متوقف کند که مادربزرگ ادامه داد: «غیر از این اگر مادرت بفهمد، دیگر نمی­گذارد بیایی این جا.» بعد لبخندی زده بود که کیمیا هیچ­وقت شبیه آن لبخند را در صورت مهتابی کوچک او ندیده بود.
کیمیا از هیجان نفس­نفس می­زد. با سرعتی عجیب، درحالی­که لذت خواندن کتاب مادربزرگ را با خودش مزه­مزه می­کرد، قضیه مثلث­های فیثاغورث را فهمید. حالا می­دانست چرا جمع یک زاویه داخلی و یک زاویه خارجی با سه زاویه داخلی برابر است. پاک­کن عطری­اش را بو کرد و بوسید.
چراغ اتاق مادربزرگ که خاموش شد، جلو کتابخانه ایستاده بود. کتاب آن جا نبود. پشت قفسه ها هم حفره­ای نبود تا کتاب را بلعیده باشد. از مادربزرگ بدش آمد. فکر کرد پشت آن خنده عجیب، مسخره­اش کرده است. با چشم­های خیس خوابش برد. مادربزرگ با پیراهن بلند خاکستری روی کتابی بزرگ به ارتفاع ساختمانی چند طبقه ایستاده بود، انگار داشت برای عده­ای سخنرانی می­کرد. کیمیا برای دیدن او باید سرش را تا جایی که می­توانست، بلند می­کرد. اما غیر از خودش کسی آن پایین نبود. مادربزرگ در یک دستش گونیا بود و در دست دیگرش پرگار. هر دو دست را تکان می­داد و به زبانی ناآشنا حرف می­زد. کیمیا توانست تنها دو جمله آخرش را بفهمد که می­گفت وقتی کتابی بسته می­شود، کتاب دیگری باز می­شود. مادربزرگ با گفتن آن جمله سقوط کرد و کیمیا جیغ­زنان خودش را کنار کشید.
کیمیا از روی تخت افتاده بود و مادربزرگ بالای سرش ایستاده بود. کمکش کرد تا برگردد روی تخت. لحاف را تا گردنش بالا کشید و نشست پای تخت. دستش را روی پیشانی کیمیا گذاشت و گفت: «دختر، توی خوابت هم از کتاب حرف می­زنی. نکند فردا امتحان داری؟» و کیمیا بی­آن که چیزی بگوید، همان لبخند عجیب را بار دیگر توی صورت مادربزرگ دید و چشم­هایش را بست.
حالا وقتی به آن روزها فکر می­کرد، خنده اش می­گرفت. نه، بیشتر از خنده حیرت می­کرد. انگار قرار بود کتاب را فراموش کند تا مادربزرگ چند ماه بعد، در اتاقش بستری شود و او هفته­ای دو شب کنارش بماند و ناگهان در لحظه­ای که انتظارش را نداشت، کتابی که مدت­ها ذهنش را به بازی گرفته بود، جلو چشم­هایش ظاهر شود. همه اتفاق­ها جوری کنار هم چیده شده بود تا او بفهمد همیشه رازهایی هست که حتی آن جعبه مرموز کوچک هم جوابش را ندارد.

بی­خوابی خاورشاه

خاور­شاه، پادشاه بزرگ سرزمین مشرق، تمام شب روی تخت بزرگش به بازی نور شمع­ها روی دیوار و سقف اتاقش خیره ماند یا آن که از این دنده به آن دنده شد. با خودش فکر می­کرد: «چهارصد شهر با کوه­ها و دریاها و رودها و مردمش تحت فرمان منند. فوج­فوج لشکریانم فقط با اشاره یک انگشت، جان­شان را نثارم می­کنند. من به هر کاری قادرم، اما، اما چه»؟
همه این­ها در نظرش خیلی کوچک می­آمد وقتی فکر می­کرد بعد از چهل ­سال زندگی هنوز فرزندی ندارد تا سرزمینش، مردمش و تخت و تاجش را به او بسپرد. از تخت پایین آمد. جرعه­ای آب از پیتون طلایی نوشید. به سرسرای قصر رفت. نگهبان ها مثل مجسمه­های گچی کنار ستون­های سنگی با شمشیر و زره، همه یک شکل و یک اندازه، ایستاده بودند. آتش شمع­ها گرداگرد سرسرا می­لرزید، به چپ و راست شعله می­کشید و لب و چانه­های بیرون مانده از کلاهخود نگهبان ها را روشن می­کرد. همه­چیز آرام بود. شاه به ایوان قصر رفت. قلعه­ها زیر نور مشعل­های بزرگ ایستاده بودند و کنگره­ها به دندان هایی یک در میان می­ماندند که از دهانی در حال خنده بیرون مانده باشند.
دورتر، درخت­ها مثل انگشت­های اشاره انگار او را نشان می­دادند. و صدای جغدها و زوزه شغال­ها شبیه فریادهایی بود که او را مسخره می­کردند. خاور­شاه به آن سوی دشت­ها به افق خیره شد. رگه­های سرخی دشت را هاشور زده بود. خورشید مثل دزدی با کلاهخود سرخ سرش را از شکاف کوه نرم نرم بالا می­آورد.
نفس بلندی کشید: «راستی چرا با این همه قدرت بر سرنوشتم هیچ اختیاری ندارم؟» به ستون پشت سرش تکیه داد و آهسته پایین آمد و پای آن نشست. دلش می­خواست خودش را مخفی کند؛ از حرف­هایی که نمی­شنید و می­دانست گفته می­شوند، و از طعنه­ها و کنایه­هایی که رقیبان در نگاه­ها و نامه­های­شان تحویلش می­دادند. ناگهان صدای همهمه­ در گوشش پیچید: «خاورشاه هیچ است، خاورشاه هیچ است، خاورشاه....»
گو­ش­هایش را گرفت و با سر فروافتاده به اتاقش برگشت. صبحگاه ردای زربفت پوشید، تاج بر سر گذاشت و بر تخت نشست. فرمان داد ستاره­شناسان طالعش را ببینند و بگویند آیا صاحب فرزند خواهد شد؟
پنج مرد با ردای زرد و کلاه های سیاه بلند و نوک­تیز به بارگاه شاه داخل شدند. منجم بزرگ چند قدم جلو رفت. کلاه از سر برداشت. به موهای سفید آشفته­اش دست کشید. تعظیم کرد و گفت: «عمر دولت پادشاه جاودان باد. در طالع شما چنین دیدیم که اگر پادشاه با یک پری وصلت کنند، صاحب فرزند خواهند شد.» سپس سرش را پایین انداخت و به تصویر شیر خشمگین روی قالی زیر پایش چشم دوخت.
پادشاه از روی تخت بلند شد و فریاد زد: «ازدواج آدمیزاد با پری؟ مگر عقلت را باد برده، منجم؟»
منجم چند قدم عقب رفت و در ردیف منجمان دیگر ایستاد. درحالی­که گونه­اش می­لرزید، گفت: «ما فقط آنچه در ستاره شما دیدیم، عرض کردیم. قصد جسارت در میان نبود.» شاه با اشاره دست آن ها را مرخص کرد.
روشن­رای، وزیر مخصوص شاه، که سمت راست او ایستاده بود، خاموش بود و به رفتن منجمان نگاه می­کرد. آن ها با سرهای فرو افتاده از در بیرون رفتند. شاه گفت: «می­بینی وزیر، یک مشت اراجیف تحویلم دادند.»
روشن­رای گفت: «اما سرورم، خودتان بهتر می­دانید که منجمان دخالتی در طالع کسی ندارند. فقط آنچه را در حرکت ستاره­ها مشاهده می­شود، گزارش می­کنند.»
شاه از تخت پایین آمد و روبه روی پرده بزرگی، که تصویر پدر تاجدار و مادرش ملکه روی آن نقاشی شده بود، ایستاد و گفت: «می­ببینی روشن­رای، که این ها چطور انتظار می­کشند تا من جانشینی برای این ملک تدارک ببینم؟ اما من....»
بعد از مکثی بلند دور خودش چرخی زد و ادامه داد: «ازدواج آدم با پری! پوزخند زد. مثل این است که بگویند سوزنی را در قعر آب­های عظیم پیدا کن.»
روشن­رای گفت: «اما سرور گرامی، این­قدرها هم امر غیرممکنی نیست.»
- چطور غیر ممکن نیست؟
- تا جایی که می­دانم جمشیدشاه جامی داشت که به جام جهان­بین معروف بود. او گذشته و حال و آینده را در آن می دید و هر چیزی که اراده می­کرد، جام در لحظه به او می­داد.
- چگونه قادر بود چنین کند؟
- تا جایی که خوانده­ام به­ خاطر تجربه­های بسیار و دلِ همچون آینه­اش این توانایی را یافته بود.
- خوب بگو چه به سر جام آمده؟
- کسی از سرنوشت آن خبر ندارد، سرورم.
صدای قهقهه شاه در قصر پیچید. نگهبان ها خیز برداشتند، و دوباره مثل مجسمه سر جای­شان ایستادند.
روزها و هفته­ها گذشت. خاور­شاه از فکر به دست آوردن جام، بیرون نمی­رفت. وقتی با وزرا و درباریان و سران کشور دیدار می­کرد، بی­اختیار به جام­هایی که آن ها سر می­کشیدند، نگاه می­کرد و آه می­کشید. تا این که روزی فرمان داد تمام جام­های طلا و نقره خزانه­هایش را بیاورند. او و روشن­رای تا ده روز جام­ها را به امید پیدا کردن نشان های از کیخسرو جمشید جست­وجو کردند. شاه روز آخر جام­ها را به دیوارها می­کوبید و فریاد می­زد: «این کار بی­نتیجه است. احمقانه است. برو راه حلی پیدا کن، وزیر. در غیر این صورت دیگر نزد من نیا.»
همان شب در خواب دید مردی که صورتش را با پارچه نیلی­رنگی پوشانده، با کیسه­ای بزرگ بر شانه اش نزد او آمد. کیسه را جِلو پای او خالی کرد. صدها جام یک رنگ و یک اندازه بیرون ریخت. مرد گفت: «یکی از این ها جام جم است. شما فقط حق یک انتخاب دارید.»
شاه در میان جام­های یک شکل، فرقی نمی­دید. هر بار که دست دراز می­کرد تا یکی را انتخاب کند، دستش را پس می­کشید. صدای مرد مثل وزوز مگس در گوشش تکرار می­شد: «زمان کوتاه است. زمان شما کوتاه است. زود انتخاب کنید.» خاور­شاه سرانجام یکی از آن ها را برداشت. وقتی به داخل جام چشم دوخت، ناگهان به پرنده­ای تبدیل شد و روی شاخه درختی بی برگ در بیشه­ای ناآشنا نشست. در این وقت عقابی را دید که با سرعت تیر آسمان را می­شکافد و به سویش می­آید. شاه نعره­ کشید و روی تخت غلطید. ملکه که با فریاد شاه خودش را به او رسانده بود، مچ دست شاه را گرفت و گفت: «خواب آشفته دیده­اید؟» شاه پاسخی نداد. ملکه موهای بلند سیاهش را با یک دست جمع کرد و روی شانه چپش ریخت. از لب تخت شاه بلند شد و در­حالی­که دنباله جامه خواب ابریشمی­اش را به دست گرفته بود، به سوی در رفت و گفت: «لابد همه این ها تقصیر من است که نتوانسته­ام کودکی به شما هدیه کنم.»
خاورشاه گفت: «کار از این حرف­ها گذشته. خوابگزار را این جا بفرستید و این جا را خلوت کنید.»
خوابگزار، پیرمرد کوچک­اندامی بود با موهای یکدست سپید. وقتی شاه خوابش را برای او بازگو می­کرد، پیرمرد با چشمان بسته گوش می­داد. بعد سرش را به نشانه احترام خم کرد و دست به سینه ایستاد و گفت: «شاها، شما سفری بزرگ و سرنوشت­ساز پیش رو دارید و در پایان سفر به مرادتان دست خواهید یافت.»
شاه به گفته او توجهی نکرد و با خودش گفت: «او هم از جنس منجم است. همیشه چیزی را می­گویند که خوشایند من باشد.»
روشن­رای برای پیدا کردن جام جمشید فرستادگانی به گوشه گوشه سرزمین مشرق گسیل کرده بود تا اعلام کنند هر کس جام جهان­بین را بیابد، پاداش بزرگی خواهد گرفت. هر روز افراد زیادی به طمع پاداش از شهرها و روستاهای دور با جام های رنگ و وارنگ پیش وزیر می­رفتند و ادعا می­کردند که آن را یافته­اند. وزیر که دیگر به ستوه آمده بود، اعلام کرد: «از این پس اگر کسی با جام تقلبی نزد من بیابد، او را به غُل و زنجیر می­کشیم، و تا ابد در سیاهچال خواهد ماند.»
موضوع جام داشت به دست فراموشی سپرده می­شد که جوانی از روشن­رای تقاضای ملاقات کرد. وزیر با بی­میلی او را پذیرفت و گفت: «جام را نشان بده.» جوان گفت: «هیچ جامی با من نیست. اما پیر دانایی را می­شناسم که دویست سال از عمرش می­گذرد و در ارتفاعات کوهستان زندگی می­کند. او از همه­چیز خبر دارد.»
وزیر دستی به چانه اش کشید و گفت: «تا به امروز چیزی درباره­اش نشنیده­ام.» جوان لبخند زد، و ادامه داد: «به او فیلسوف زاهد هم می­گویند، طریقه­اش بی­نیازی است و گمنام زندگی می­کند. مدتی در خدمتش بودم و از دانش بی­اندازه­اش خبر دارم و یقین دارم در پیدا کردن جام می­تواند کمک­تان کند.»
وزیر کیسه­ای از سکه­های طلا به سوی جوان گرفت و گفت: «در خلوصت شک ندارم و امیدوارم آن پیر کاری از پیش ببرد.» جوان برای گرفتن کیسه از جا بلند نشد و گفت: «من دارم تمرین بی­نیازی می­کنم، وزیر بزرگ. آن را به نیازمندان بدهید.»
روشن­رای بعد از بدرقه جوان به بارگاه شاه رفت. شاه در ایوان قصر قدم می­زد. موضوع جوان و فیلسوف زاهد را با خاور­شاه در میان گذاشت و گفت: «من به این ماجرا خوشبینم، سرورم.» شاه حرفی نزد، اما وزیر توانست برق شادی را در چشمان غمگین شاه ببیند.

نظرات کاربران درباره کتاب راز کیمیا