فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهرام و هفت عروسک

کتاب بهرام و هفت عروسک
برگرفته از هفت‌پیکر نظامی

نسخه الکترونیک کتاب بهرام و هفت عروسک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهرام و هفت عروسک

دیشب کار ساختن عروسک‌ها را تمام کردم، با این حساب من و این عروسک‌ها باید برای شما قصه بگوییم. نام من بهرام است. مادربزرگ چند روز است که مُرده، و من با قصه‌هایش زندگی می‌کنم. من باید این عروسک­ها را می­ساختم، چون من و این عروسک‌ها باید تا سال‌ها بعد در کنار هم بمانیم. می‌دانم که مادربزرگ خوشحال است و باز مثل همیشه، به بخار سماورش خیره شده و گاهی چیزی زیر لب می‌گوید که مثل دعا کردن است. من وقتی به اعماق قصه‌ها می‌روم، دیگر از کسی دلگیر نیستم و همه را می‌بخشم. می‌دانم که خیال‌های من فقط مخصوص به خودم هستند. یکی از خوبی‌هایم این است که، وقتی به خیال‌ها و قصه‌ها و سفر در قصه‌ها پا می‌گذارم، فقط و فقط می‌گویم و می‌شنوم و این گفتن‌ها و شنیدن‌ها، مثل آبی خنک بر وجودی مشتعل عمل می‌کند. من عاشق کتاب‌هایی هستم که آدم‌های‌شان تن به خطر می‌سپارند و سعی می‌کنند همه‌چیز را تجربه کنند. روسکی که می‌خواهد اولین قصه را برای من و شما بگوید، فورک دختر پادشاه اقلیمِ اول است. پس من باید امشب مهمان او باشم و در گوشه‌ای از زیرزمین که حالا در حکم تخت پادشاهی است، بنشینم. طبق آنچه در کتاب‌های قدیم آمده، همه‌جا را به رنگ سیاه درآورده‌ام تا یادآور گنبد سیاه، یعنی اولین قصر پادشاهی‌ام باشد...

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهرام و هفت عروسک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیشب کار ساختن عروسک ها را تمام کردم، با این حساب من و این عروسک ها باید برای شما قصه بگوییم. نام من بهرام است. مادربزرگ چند روز است که مُرده، و من با قصه هایش زندگی می کنم. من باید این عروسک­ها را می­ساختم، چون من و این عروسک ها باید تا سال ها بعد در کنار هم بمانیم. می دانم که مادربزرگ خوشحال است و باز مثل همیشه، به بخار سماورش خیره شده و گاهی چیزی زیر لب می گوید که مثل دعا کردن است. روزهایی که شروع می کنم به عروسک ساختن برای مادر­بزرگ روزهای خوبی است، چون من دیگر آن آدم گوشه گیر هر روزی نیستم، که باز هم منتظر است همه آن چیزهایی که دیده تکرار شوند و یک بار دیگر همه جا تاریک شود. من، یعنی بهرام، دیگر نباید مادربزرگ را اذیت کنم. مادربزرگ حالا نیست، ولی هست و هر وقت دلش بخواهد می آید توی زیرزمین و بساط چای اش را راه می اندازد و ساعت ها خیره می ماند به بخاری که از سماورش بلند است. مادربزرگ عاشق قصه است و من این حس را شاید از او به ارث برده ام. من باید عروسک بسازم، چون بخشی از وجود من در همین کار نهفته است. من باید مدام به سفر بروم، اما این سفر باید به گونه ای باشد که از جایم جنب نخورم، چون نمی توانم این کار را بکنم. من مدام باید به گذشته سفر کنم و دنبال چیزهایی بگردم که در کودکی از دست داده ام. می خواهم این را بگویم که خیال و سفر در عالم خیال تنها چیزی است که تاکنون به داد من رسیده. مادربزرگ امروز هم آمده و دارد خرت و پرت هایی را که این طرف و آن طرف رها کرده ام، جمع و جور می کند. من مادربزرگ را اذیت نمی کنم، اما نمی دانم چرا گاهی سرم را میان روسری اش پنهان می کند و دنبال بهانه ای می گردد برای گریه کردن. من مادربزرگ را دوست دارم و او هم که عاشق من است. مادربزرگ می خواهد من خیلی چیزها را نشنوم، اما دست خودم نیست. در کتاب ها خوانده ام که خیالبافی نوعی گریز روانی است و من که هنوز نتوانسته ام آن گونه که باید و شاید با دنیای واقعی ارتباط پیدا کنم، تنها راه تحمل ادامه زندگی، پناه بردن به خیال و خیالپردازی است. من زمانی که به سفر می روم، به خودم نزدیک ترم، و آدم های توی خیال را هم بیشتر می توانم به رسمیت بشناسم. آدم های توی خیال اذیتم نمی کنند و کاری به کارم ندارند. باز هم در یکی از کتاب ها خواندم که آدم هایی مثل من با گریز از آنچه آدم های دیگر ساخته اند، می کوشند به راه های تازه ای برای ادامه زندگی برسند. من آدم ها را دوست دارم، اما پچ پچ های شان را نمی توانم دوست داشته باشم. من دوست دارم همه آدم ها ساعتی را در شبانه روز به خیالبافی بپردازند، چون این طور دیگر کاری به کار افرادی چون من ندارند. در کتاب ها خوانده ام و بارها از زبان دکترم شنیده ام که خیال و سفر در خیال برای همه آدم ها لازم است، چون این درمانی است که حتی، سالم ترین آدم ها هم به آن نیاز دارند. من می دانم که اگر گاه- گاهی خودم را در هیبت یکی از قهرمانان توی قصه ها تصور کنم، بخشی از مشکلاتم حل می شود، همان طور که تا حالا برطرف شده است. خوبی قهرمانان قصه ها این است که با دست و پنجه نرم کردن با مشکلات همه چیز را برای خودشان ساده می کنند، یعنی این که برای رسیدن به یک آرامش، جدالی سخت را پشت سر می گذارند، همان کاری که من در این چند سال انجام داده ام. گریز از عالم واقعیت و پناه بردن به خیال، کار چندان آسانی هم نیست و من برای این کار هزینه هایی پرداخت کرده ام که کمتر کسی حاضر به پرداخت آن هاست. من هرگز از دیگران عقب نیفتاده ام و همیشه در درس ها آدم موفقی بوده ام، اما نمی دانم چرا نوع نگاه ها و پچ پچ های شان تمامی ندارد. من خودم را از دیگران کنده ام و در خلوت چندین ساله ام سعی کرده ام آدم دیگری از خودم بسازم که در کتاب ها به نام رجعت روانی مطرح است. من مدام باید به گذشته و آینده سفر کنم. من باید آرام آرام گذشته را به نفع آینده کنار بگذارم. جدال افسانه ای من بیشتر به خاطر همین است. قهرمانان قصه ها همیشه گذشته را به عنوان پلی برای رسیدن به آینده نگاه می کنند و این خیز برداشتن به سوی آینده، همان چیزی است که من هم به دنبالش هستم. من وقتی به اعماق قصه ها می روم، دیگر از کسی دلگیر نیستم و همه را می بخشم. می دانم که خیال های من فقط مخصوص به خودم هستند. یکی از خوبی هایم این است که، وقتی به خیال ها و قصه ها و سفر در قصه ها پا می گذارم، فقط و فقط می گویم و می شنوم و این گفتن ها و شنیدن ها، مثل آبی خنک بر وجودی مشتعل عمل می کند. من عاشق کتاب هایی هستم که آدم های شان تن به خطر می سپارند و سعی می کنند همه چیز را تجربه کنند. من به این نتیجه رسیده ام آنچه در عالم تخیل یاد گرفته ام، در عالم واقع مورد استفاده قرار دهم و حتی آدم هایی را هم که مدام اذیتم کرده اند، کمک کنم. من هرگز از برخوردهایی که تاکنون شاهدش بوده ام، تنفر ندارم چون مانند آدم های توی قصه ها گاهی لازم می بینم برای دیگران دل بسوزانم و حماقت شان را به رخ شان نکشم. من در این سال ها روحیه موفقی برای خودم پدید آورده ام و در دنیای خیال و قصه همه آرزوهای خودم را پیدا کرده ام. دیگر لازم نیست برای شما بگویم که من همبازی های خیالی برای خودم ساخته ام و برای هر کدام نام و شخصیتی انتخاب کرده ام. سال ها پیش دکترم به مادربزرگ گفته بود که خیالبافی ها اگر پشت سر هم باشند، نشان دهنده احتیاجات شدید و ناراحتی های شخص است، زیرا او هنوز یاد نگرفته چگونه با مشکلات کنار بیاید و به چه صورت آن ها را حل کند، اما حالا طور دیگری حرف می زند و به من می گوید باید مرا به عنوان یک نمونه نادر از خیالبافی های موفق به جامعه علمی معرفی کند. او می گوید که خیالبافی می تواند مثل یک مُسکن عمل کند، اما من آن را تبدیل به یک درمان قطعی کرده ام که بی شک این کار باید به نام خودم به ثبت برسد. مادرم همیشه نگران بوده و هست که خیالبافی های من وسیله ای شوند برای قطع رابطه هر چه بیشتر با افراد، اما من در این سال ها هرگز به دوری از آدم ها فکر نکرده ام. من از آدم ها خیری ندیده ام، اما همیشه دلم می خواسته آنچه را که از قصه ها یاد می گیرم، یادشان بدهم و در حد توان خودم سعی کنم موجبات خوشحالی دیگران را فراهم کنم، و می دانم که مادر و مادربزرگ از این کار خوش شان می آید. مادربزرگ می خواهد من خیلی چیزها را دیگر نبینم، اما خودش هم می داند که نمی توانم، چون من در این شنیدن ها و دیدن ها دخالتی ندارم. من باید مدام به سفر بروم و همین کار را هم می کنم. البته سفرهای من از جنس سفرهای معمولی نیست، چون که من در خیالم سفر می کنم و همسفرانم هم آدم های معمولی نیستند. دلم می خواهد مادربزرگ را یک بار با خودم به این سفرها ببرم تا این قدر دلش برایم نسوزد و فکر نکند همه دار و ندار من همین زیرزمین و همین خیالات تلخ است که مدام آزارم می دهند. همه می گویند من آدم متفاوتی هستم و این گوشه گیری هم یکی از اشکال تفاوت با دیگران است. من همین حالا هم از خیلی بزرگ ترها بیشتر زندگی کرده ام، چون دست زمانه مرا به جاهایی کشانده که به اندازه یک آدم پنجاه ساله تجربه و درد دارم، اما مادربزرگ می گوید باید همه این تجربه ها و دردها را بی خیال شوم و سهم خودم را زندگی کنم. من عروسک می سازم، چون دوست دارم که کسی به حرف هایم گوش بدهد. دوروبرم پر است از کتاب هایی که در مورد خیال و خیالپردازی است و من در هیچ کدام از آن ها چیزی ندیده ام که این کار را بد بداند. سال ها پیش جایی خواندم که آدم با استفاده از خیال به آرزوهایی می رسد که نمی تواند در عالم واقع به آن ها دست پیدا کند. این را قبول دارم که خیالپردازی یک نوع ارضای آرزوهای ناکام مانده فرد است و او با استفاده از این راه می تواند خود را بالاتر از آنچه هست تصور کند و حتی سال ها ذهن خود را به گذشته یا آینده هدایت کند. آن گونه که خودم هم متوجه شده ام و دکترم هم می گوید، توانسته ام که یکی از خطرات بزرگ خیالپردازی، یعنی اختلال در هویت شخصیتی، را مهار کنم. یعنی این که من با پناه بردن به عالم خیال هرگز از دنیای پیرامون خودم، که زیاد هم دوستش ندارم، فاصله نگران کننده ای ندارم. من هنوز همان بهرام هستم و دنیای پیرامونم هم همان دنیای دوست داشتنی گذشته است. تنها تفاوت من با دیگران این است که باید آنچه را که در گذشته های دور دیده ام و داشته ام، در زمان حال هم، داشته باشم و ببینم. من هرگز نمی توانم بپذیرم که مادر دیگر نیست و پدر دیگر به زیرزمین نمی آید تا به من سر بزند و مادربزرگ دیگر به بخار سماورش خیره نمی شود. من این چیزها را داشته ام و باید داشته باشم و گمان نمی کنم این خواسته، خواسته نامعقولی باشد. من یک فرق اساسی با هم سن و سالان خودم داشته ام و دارم؛ هرگز دلم نخواسته مثل بچه های دیگر خودم را مانند یک فوتبالیست ببینم، و عکسش را به دیوار اتاقم نصب کنم. هیچ هنرپیشه ای را هم آن قدر دوست نداشته ام که دلم بخواهد جایش باشم، اما همیشه به بهرام گور حسودی ام شده و همیشه دوست داشته ام و دارم که جای او بودم و فقط در قصه ها سفر می کردم و آدم ها را هم دوست داشتم. من هم مثل بهرام گور سفر در قصه ها را دوست دارم و دلم می خواهد هر وقت خسته می شوم، قصه بشنوم و قصه بگویم. من وقتی در قصه ها سفر می کنم، آدم دیگری هستم و همیشه با خودم فکر کرده ام چرا سفر این قدر برای من مهم و حیاتی است. در کتابی خواندم که سفر وسیله ای برای ترک زندگی روزمره است و نیاز انسان را تا حدودی، حتی اگر موقت هم باشد، برآورده می کند. انسانِ در حال سفر انسان دیگری است و یا حداقل می تواند کس دیگری باشد و برای مدتی زندگی روزمره خود را کنار بگذارد، و همین دوران کوتاه یا بلند سفر در زندگی آینده توازن به وجود می آورد. این مسئله همیشه برای من سوال برانگیز بوده که چرا بعضی از آدم ها گاهی تمام آسایش زندگی را رها و حتی شهر و کشور خود را ترک می کنند و به مکان هایی می روند که هم خطرناک است و هم حتی کوچک ترین امکاناتی ندارد. مگر این کار کمتر از سفرهای خیالی است؟ این آدم ها برای این دست به چنین کاری می زنند که قدم در راهی ناشناخته بگذارند و تجربه ای داشته باشند که دیگران ندارند، درست همان کاری که من سال هاست دارم انجام می دهم. من دلم می خواهد در آینده کتابی درباره ایجاد توازن در سفرهای خیالی، برای آدم ها بنویسم و قطعاً این کار را می کنم. من آدم تنهایی نیستم و این را بارها به همه گفته ام، اما حس ترحمی که در چشم های شان موج می زند، آزارم می دهد. می گویم درست مثل خود آن ها زندگی می کنم، حتی بهتر از آن ها، ولی انگار هیچ کس گوشش به این حرف ها بدهکار نیست. گاهی همه را به شکل دیوهای توی قصه ها می بینم، چون دیوهای توی قصه ها هم زبان دیگران را نمی فهمند، و گمان می کنند فقط خودشان می دانند و هر کاری که دل شان بخواهد، انجام می دهند. من و عروسک هایی که ساخته ام، سعی می کنیم زبان همدیگر را بفهمیم و در بیشتر مواقع هم می فهمیم. مادربزرگ می گوید که نباید همه توان خودم را صرف عروسک ها کنم. می گوید گاهی لازم است برویم سراغ آدم های واقعی و با آن ها حرف بزنیم، حتی اگر از آن ها خوش مان نیاید، اما من با تمام علاقه ای که به مادربزرگ دارم، نمی توانم معنای این حرف را بفهمم. من در این دنیایی که ساخته ام دارم آسوده زندگی می کنم و درس و مشقم هم به راه است. مادربزرگ دوست دارد من هم مثل بچه های توی کوچه ورجه وورجه کنم و به بهانه بازی وقتم را هدر بدهم، اما من یک تفاوت بزرگ با بچه های دیگر دارم و آن تفاوت این است که من چیزهایی دیده ام که آن ها ندیده اند. تجربه هایی دارم که آن ها ندارند و البته مشکلاتی دارم که دوست ندارم آن ها هم داشته باشند. مدتی است که عروسک ها تمام دار و ندار من هستند، این کار را زمانی که خیلی بچه بودم، از خاله ام یاد گرفتم، و بعدها روش کارم را کمی تغییر دادم، و عروسک هایی ساختم که از دل قصه ها برآمده اند، قصه های مادربزرگ، و روش های عروسک سازی خاله درهم تنیده شده اند و من حالا صاحب چیزهایی هستم که دکترم می گوید باعث می شوند بهتر زندگی کنم. دکترم می گوید من باید حس نگهداری از چیزی از جمله خودم را در وجودم پرورش بدهم، یعنی این که همه آن چیزهایی را که نمی توانم در عالم بیرون داشته باشم، در خیال برای خودم بسازم. من خوشحالم که دیگر مثل روزهای اول دکتر را اذیت نمی کنم و خوشحالم که او از پیشرفت های من خوشحال است. نمی دانم این چندمین بار است که دارم همراه با عروسک ها به اعماق قصه ها می روم، اما می دانم با هر بار رفتن و آمدن، انگار باری از دوشم برداشته می شود و سبک تر می شوم و این مسئله هم مادربزرگ را خوشحال می کند و هم خودم را و هم دکتر را و بالاخره همه کس را. من حالا یاد گرفته ام که باید حس داشتن چیزی را در خودم پرورش بدهم و از طرف دیگر باید یاد بگیرم که چگونه از این داشته ها مراقبت کنم، و سرپرست خوبی باشم. البته گمان می کنم که حالا عروسک ها را دارم و یادم نمی آید آن ها را اذیت کرده باشم، چون آن ها هر زمان که من دلم بخواهد حاضر می شوند با من به قصه ها بیایند و این نشان می دهد که دوستم دارند، و من هم دوست شان دارم. من سال ها برای این عروسک ها زحمت کشیده ام و حالا باید مواظب باشم که خم به ابروی شان نیاید. من به آن ها نیاز دارم و اگر نباشند، معلوم نیست چه بلایی سرم می آید. دکتر می گوید باید گاهی از آنچه حالا هستم، فاصله بگیریم. می گوید باید عبور کنم و من هم حالا دارم آرام آرام معنای عبور را می فهمم. دکتر و مادربزرگ می گویند مدام باید سفر کنم، حتی اگر از این زیرزمین بیرون نروم. من حالا دیگر تفاوت زیادی میان عروسک ها و خودم احساس نمی کنم و وقتی می گفتم و می گویم که انگار خودم هم یکی از این عروسک ها هستم، مادربزرگ می خندید و می خندد. مادربزرگ می کوشد که من گاهی عروسک ها را از توی قصه ها بیرون بیاورم و بیاورم شان در زمان حال، یعنی این که عروسک ها را به چشم همین آدم های معمولی که اطرافم هستن، ببینم و سعی کنم با آن ها حرف بزنم و با آن ها دوست شوم، اما من همیشه می گفتم و می گویم که فعلاً این کار از من ساخته نیست، چون عمده دردسرهایی که دارم از همین آدم های اطراف است که باید برای فرار از نگاه های شان بیایم توی زیرزمین و با عروسک ها خلوت کنم. من می دانم که باید عروسک ها را مانند آدم هایی که جان دارند، تصور کنم. همیشه به مادربزرگ می گفتم و می گویم که در حال حاضر نیاز اصلی من این است که خودم را مانند عروسک ها و عروسک ها را مانند خودم ببینم، چون این کار بهترین کاری است که خوشحالم می کند و از آن حالت هایی که مادربزرگ دوست ندارد، بیرونم می آورد. من عاشق مادربزرگم هستم و اصلاً دلم نمی خواهد او را در حال اشک ریختن ببینم، اما او گاهی بغلم می کند و گریه می کند و انگار یک بار دیگر صدای جیغ می شنوم و یک بار دیگر همه جا تاریک می شود و بوی باروت می تپد توی زیرزمین. مادربزرگ، دلش برای من می سوزد و همیشه می گوید از این به بعد باید روی پای خودم بایستم و به خودم تکیه کنم و من هم راه دیگری جز، پناه بردن به عروسک ها برای آزمایش تکیه بر خود پیدا نکرده ام. حالا کم کم دارم از آنچه که تاکنون به دست آورده ام، لذت می برم؛ یعنی این که احساس می کنم خیلی از آن چیزهایی که دکترم دنبال شان بود، پیدا شده و مادربزرگ دیگر نباید نگران باشد، اما انگار خاصیت مادربزرگ بودن همین نگرانی هاست. درست است که من گاهی صدای جیغ می شنوم، و درست است که گاهی از لباس های مادر دود بلند می شود، و درست است که گاهی برای سام و نازنین دلتنگی می کنم، اما همان گونه که دکترم می گوید، من باید همه آن چیزها را ببینم، اما نگاهم را به آن ها تغییر بدهم. مادربزرگ هم می گفت و می گوید که از دکتر شنیده که این انتظار بیهوده ای است که بخواهند من را کاملاً از دنیایی که دیده ام، جدا کنند، چون این کار اصلاً عملی نیست و اگر قرار است کاری بشود، همان نگاه دیگرگونه به اطراف است. دکتر می گوید من تجربه و دیده هایی دارم که دیگران ندارند، پس من یک گام از دیگران جلوترم و نباید اجازه بدهم این تجربیات انعکاسی تخریبی در وجودم ایجاد کنند، بلکه باید از تک تک آن ها برای پیشبرد صحیح یک آرامش مجدد استفاده کنم. دکترم همه کارهایی را که من می کنم می داند، اما گاهی وقت ها خودش را می زند به بی خبری و از خودم می پرسد که چه کارها کرده ام. مادربزرگ در پوست خودش نمی گنجید و نمی گنجد که من حالا با دکتر رفیق شده ام و گاهی با پای خودم از راه مدرسه می روم پیشش و می نشینیم و از هر دری حرف می زنیم. مادربزرگ نگران این موضوع بود که چطور می شود من با دکتری که در حدود پانزده سال رفت و آمد دارم، دوست نشده ام، اما حالا که این اتفاق افتاده مثل همیشه که خوشحال بود، می نشیند و به بخار سماورش چشم می دوزد و زیر لب چیزهایی می گوید که مثل دعا هستند. من می خواهم خودم باشم و اصلاً نمی خواهم ادای کسی را در بیاورم. من باور دارم که آدم های اطرافم هیچ کدام خودشان نیستند، یعنی این که همیشه سعی می کنند آن چیزی باشند که نیستند و من هرگز نمی توانم، این طور باشم. من تا زمان نامعلومی باید، با این عروسک ها زندگی کنم و دکترم هم همیشه می گوید عجله نکنم و اگر لازم بود هیچ اشکالی ندارد که تا آخر عمر هم به آن ها وابسته باشم و آن ها را تَر و خشک کنم و حتی دوباره از نو بسازم شان. دکترم می گوید اگر روزی یک عروسک هم بسازم، اشکالی ندارد و اصلاً در این رابطه نباید اجازه بدهم که کسی در کارم دخالت کند. من فکر می کنم که دکتر این عروسک ها را به عنوان دستیاران خودش به رسمیت می شناسد و هیچ حس بدی نسبت به آن ها از خودش بروز نداده و تا جایی که می دانم، بروز هم نخواهد داد. او از من می خواهد که عروسک هایم را بردارم و به مدرسه ببرم و سعی کنم توانایی قصه گفتن در خودم را به دیگران ثابت کنم، اما من می گویم که خیال های بزرگ تری دارم و حتماً موفق خواهم شد که برای افراد بیشتری قصه بگویم. مادربزرگ می گفت و می گوید که دکتر به شدت تحت­تاثیر این خویشتنداری من قرار گرفته و قول داده که توان بیشتری برای مراقبت از من به خرج دهد. او خوشحال است که من می گویم گاهی دلم برای عروسک هایم تنگ می شود و برای دیدن شان لحظه شماری می کنم. مادربزرگ حالا گاهی می آید و می بینم که دستی به صورت عروسک ها می کشد و آرام با آن ها حرف می زند و سفارش می کند که همه آن ها مواظب من باشند و به من هم سفارش می کند که آن ها را بیشتر از هر روز دوست داشته باشم. من خیلی خوشحالم که مادربزرگ گاهی نام عروسک ها را مهربانانه بر زبان می آورد و درست مثل آدم های دیگر احوال شان را می پرسد. من همیشه از مادربزرگ می پرسم آیا می داند که چرا عروسک هایم را این قدر دوست دارم یا نه؟ او می داند، ولی می گوید نه، چون می خواهد من مدام حرف بزنم و از دلبستگی هایم بگویم. یکی از دلایلی که من خودم را به عروسک هایم نزدیک تر می کنم، این است که هیچ وقت از من خسته نمی شوند و هیچ وقت حوصله شان را سر نمی برم. همیشه چشم های شان باز است و من هر وقت که بخواهم حرف بزنم، غر نمی زنند وشب و روز برای شان بی معنی است. عروسک های من از جنس عروسک های عادی نیستند و من می دانم که برای شنیدن حرف هایم لحظه شماری می کنند. من تا حالا ده تا کتاب درباره عروسک ها خوانده ام و دوست دارم باز هم بخوانم، چون احساس می کنم چیزهایی درباره خودم می خوانم. در یکی از کتاب ها خواندم که عروسک ها راه و رسم زندگی بهتر را به ما یاد می دهند و مثلاً ما می دانیم که در آینده چطور باید از یک بچه نگهداری کنیم. من گاهی حتی توی خواب هم دلم برای عروسک هایم تنگ می شود و وقتی بیدار می شوم، می بینم که ظاهراً دلتنگی آن ها بیشتر از من است، چون با چشم های باز منتظرند به سراغ شان بروم و سرگرم شان کنم. ترس من همیشه از این بود که مادربزرگ نتواند با عروسک ها ارتباط برقرار کند، اما می دانم که این اتفاق افتاده و من لبخند گاه به گاه عروسک ها را می بینم و خنده های شان را می شنوم. دکتر می گوید من در نوع خودم کم نظیرم، چون به کسی نیاز ندارم که سرگرمم کند یا مثلاً برایم عروسک بسازد، چون من خودم عروسک ساز ماهری هستم و حالا هفت عروسک آماده سفر دارم که مانند دسته­گل صف کشیده اند سینه دیوار و مدام از من به خاطر آماده کردن و ساختن شان، تشکر می کنند. دکتر می گوید این خیلی خوب است که من روحیه آفرینش گری دارم، یعنی این که می توانم چیزی را به وجود بیاورم و به آن دل ببندم. من، بهرام، آدم کوچک بزرگی هستم. این را مادربزرگ می گفت. من آن موقع نمی دانستم یعنی چه. مادربزرگ آن قدر برایم قصه می گفت که همه آدم های توی قصه شب ها به خوابم می آمدند. این را بارها برای او گفتم و او هم می خندید و می گفت: «همه آدم های قصه ها بچه ها را دوست دارند.» و من می پرسیدم: «حتی آدم بدها؟» و او می گفت: «عزیزم، آدم بد وجود ندارد. بعضی ها بیشتر می دانند و بعضی ها کمتر.» که من نمی دانستم یعنی چه. او می گفت آدم های قصه به عمد لباس آدم بدها را می پوشند تا به ما یاد بدهند راه و چاه چیست.
او می گفت بهترین راه برای بهتر فهمیدن قصه ها، نزدیک شدن به آدم هاست و من برای همین سعی می کردم شکل و شمایل همه آدم های قصه ها را در ذهنم بسازم. من مدتی است شروع کرده ام به ساختن عروسک هایی که مادر بزرگ می گفت بدون آن ها قصه ای وجود ندارد و من برای شروع، هفت تا از آن ها را ساخته ام. مادربزرگ می گفت باید آدم های توی قصه ها را باور کنیم و ببینیم شان و من هم برای همین می خواهم به سفر بروم و مانند آن هایی که در خیالم راه می روند، به هر طرف سَر بکشم. من این هفت عروسک را برای این ساخته ام که همگی برای بهرامِ نامی قصه می گویند و من هم بهرام هستم.
این هفت قصه را دوست دارم. مادربزرگ هم دوست داشت. می گفت هر وقت بزرگ شدی، کتاب اصلی اش را بگیر و بخوان و من که آدم کوچک بزرگی هستم، حالا آن کتاب را دارم، اما نمی فهممش. کمی برایم سخت است و اگر قصه ها را از زبان مادربزرگ نشنیده بودم، هرگز نمی توانستم به دنیای عروسک های قصه گو نزدیک شوم.

نظرات کاربران درباره کتاب بهرام و هفت عروسک