فیدیبو نماینده قانونی نشر سیفتال و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فیسبوک و فلسفه

کتاب فیسبوک و فلسفه
در ذهن‌تان چه می‌گذرد؟

نسخه الکترونیک کتاب فیسبوک و فلسفه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فیسبوک و فلسفه

فیسبوک و فلسفه به بررسی فلسفی فرهنگ عامه‌پسند می‌پردازند. در این مجموعه جنبه‌هایی گوناگون از فرهنگ معاصر مورد تجزیه و تحلیل قرار می‌گیرند، مواردی چون سریال‌های تلویزیونی، فیلم‌های سینمایی (به ویژه فانتزی و انیمیشن)، ورزش، کارگردانان، موسیقی و موسیقی‌دانان معاصر، و غیره. هدف از انتشار این مجموعه، با بهره‌‌گیری از مترجمین دانا، آن است که نشان دهد اصول فلسفی، بیرون از کلاس‌ها و حلقه‌های بحث تخصصی، چه سودی برای تبیین جهان و رفتار ما دارند و اصولا آیا می‌توانند ما را به بهترشدن سوق دهند؟ خواهیم دید که ریزه‌کاری‌های فلسفی از پس تحلیل بسیاری از جنبه‌های زندگی بر می‌آیند، نیز به راستی برای بهره‌مندی از فلسفه تنها نباید سراغ نوشتارهای تخصصی و آکادمیک رفت. و در پایان، نکته‌ای که باید به آن توجه نمود آن است که طبیعتاً دیدگاه فلسفه‌ی غرب در این مجموعه مورد توجه قرار می‌گیرد. امروزه شبکه‌های اجتماعی و سرآمد همه‌ی آن‌ها، فیسبوک، نقشی انکارناپذیر و جداناشدنی از زندگی ما در جای‌جای این سیاره‌ی خاکی دارند. از گذاشتن یک استاتوس و ابراز عقیده‌ای گرفته تا اعلان خشنودی و ناخشنودی از یک عکس یا ویدیویی که در آن سوی جهان روی صفحه‌ی شخصی شما می‌آید یا آن را بر صفحه‌ی فردی دیگر می‌گذارید، فیسبوک بر حیات اجتماعی ما اثرگذار است.

ادامه...
  • ناشر نشر سیفتال
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فیسبوک و فلسفه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پاسخی به انتقادات از فیسبوک

دی. ای. ویتکاور۱

در نخستین ملاقات با همسرم، با گربه ی او به نام «مکسول جرمیا اورنجفلو»۲ نیز در سایت Catbook آشنا شدم. عجیب تر آن که گربه ی من «والاس بیوفورد نیلی»۳ نیز در این سایت با «مکس» دوست شد.
پس از آن «مکس» به گربه خوانده ی من تبدیل شد، و «مکس» و «والاس»، که اکنون با هم زندگی می کنند، تبدیل به بهترین دوستان یک دیگر شدند. آن ها زمان بسیار زیادی را با هم به لم دادن و معاشرت می پردازند ـ که متاسفانه بیش از زمانی ست که من و همسرم در خانه به لم دادن کنار هم می گذرانیم. اما یک نفر، به هر حال، باید در خانه درآمدی داشته باشد، و کارخانه ی بیسکوئیت سازی مکس و والاس هم باید به سود برسد.
حالا، مطمئنم که به شنیدن جزئیات بیش تری در مورد گربه خوانده ی شگفت انگیز من و روابط شخصی و حرفه ای او علاقه مند شده اید، اما به هر ترتیب باید به نکته ی اصلی بپردازم. نکته ی اصلی این است: هر آن چه در «فیسبوک» اتفاق می افتد بی معنی ست. نه آن که نتوانند معنا داشته باشند، بلکه فقط معنا ندارند. یا، دست کم، تا زمانی که به صورت گروهی به آن ها فکر نکنیم، معنا ندارند.



گربه خوانده ام، مکسول جرمیا اورنجفلو

برای من و همسرم دوستی گربه های مان با یک دیگر باید معنایی می داشت. اگر این دوستی به طور کل می توانست دلیلی داشته باشد، در آن صورت معنادار هم می بود. آیا به این معنا بود که آن ها با یک دیگر دوست واقعی هستند؟ مسلماً نه. آن ها هرگز با هم ملاقات نکرده بودند. (گربه ها به بیرون رفتن و ملاقات دیگران در شرایط غیر عادی علاقه ای ندارند.) تنها می توانست به نوعی بازی تعبیر شود. در آن زمان، دوستی آن ها نوعی رابطه ی غیر واقعی و مسخره ـ نوعی شوخی عجیب بین من و همسرم ـ بود.
بسیاری از رفتارهای ما در فیسبوک هم به همین صورت هستند. به نظر بی معنی می آیند، اما برای آن ها معنایی متصور هستیم. به نظر می آید معنایی دارند، اما در حقیقت معنای دیگری دارند. برای نمونه «تلنگر»۴ را درنظربگیرید. افراد از طریق تلنگرزدن سعی در انتقال چه پیامی دارند؟ می تواند «سلامی» بدون کلام، تلاش برای جلب توجه طرف مقابل، بازی رد و بدل کردن تلنگر، یا یک پیغام یادآوری باشد (برای نمونه، «سلام، هنوز منتظر نسخه ی ویرایش شده ی کتابت هستم.»). یا کوئیز «شما کدام پرنسس والت دیزنی هستید؟». زمانی که یک دختربچه این تست را انجام می دهد و نتیجه را روی دیوارش پست می کند، ممکن است سعی در نشان دادن تصویری کنترل شده از خود داشته باشد ـ یا، شاید، صادقانه امیدوار است که کوئیز قادر باشد اطلاعات یا راهنمایی جدیدی در مورد شخصیتش به او بدهد. زمانی که زنی نه چندان کم سن این کوئیز را انجام می دهد، ممکن است دلیل کنایی داشته باشد. اگر یک دانشجوی مذکر آن را امتحان کند، ممکن است به قصد سرزنش دیگران باشد. زمانی که من آن را انجام دهم، سعی در معذب کردن دانشجویانم دارم.
این آن چیزی ست که فیسبوک را ارزشمند می سازد: معنای نامعین بخش بزرگی از موجودیت و کیفیت آن. این نامعین بودن به ما کاربران اختیار زیادی می دهد که مفاهیم را چنان که خودمان می خواهیم معنا کنیم. اگر تنها یک مهارت برای انسان ها درنظربگیریم، آن ایجاد معنا از طریق تعاملات اجتماعی ست. ساده ترین نگاه، لرزیدن لب ها، پیشانی درهم؛ کوچک ترین نشانه ها می توانند معنای بسیاری داشته باشند و مفاهیم زیادی را منتقل کنند ـ اما تنها به این دلیل که هیچ یک از این نشانه ها، به تنهایی و خارج از محیط، معنای خاصی ندارند، بلکه بسته به بافت، تاریخ، وضعیت، و حالت روحی، فضایی برای طیف بزرگی از معانی مختلف را فراهم می آورند. فیسبوک نیز این غنای تعامل را به ما عرضه می کند زیرا نمی تواند معنای روابط و مکالمات مان را تعیین نماید.
«ژان پل سارتر» ادعا می کند که زندگی های ما نیز به همین صورت بی معنی هستند: زیرا معنای خاصی ندارند. وظیفه ی خلق معنا برای زندگی با خود ماست! این جمله هم امیدبخش و هم وحشت آور است. چگونه قرار است خودمان تصمیم بگیریم که در جهان چه چیزی ارزش و معنا دارد؟ جواب این سوال واقعاً دشوار است، اما هر عملی که انجام می دهیم یک معنای خاص یا یک ارزش خاص را بازگو می کند و به این ترتیب از طریق انتخاب هایی که انجام می دهیم نسخه ی زندگی معنادار خودمان را خلق می کنیم.
در مورد فیسبوک هم به همین شکل است، جز آن که دوستانمان هم به اندازه ی خود ما در تعیین معنای فیسبوک (اگر معنایی داشته باشد)، نقش دارند.

فیسبوک چیست؟ ـ فیسبوک کیست؟

درست همان زمانی که تعداد کاربران فیسبوک به حدود دویست و پنجاه هزار نفر رسید، ناگهان معنا، ارزش، و تاثیراتش تبدیل به موضوع روز شدند. به واقع باید چنین نیز می شد! هر مفهومی با چنان سطحی از مشارکت جهانی نیاز به توجه جدی دارد. اما فیسبوک برای برخی نویسندگان به فرشته، و برای برخی دیگر به شیطان بدل گشت؛ برخی آن را افق دهکده ی جهانی و برخی آن را به مثابه تنهایی پشت یک نقاب تعبیر کردند؛ برای برخی تبدیل به فرصتی برای حفظ ارتباطات و برای برخی دیگر تبدیل به ابزار خودستایی شد. نکته ی نقل شده از سارتر دلیل این همه عدم توافق در مورد معنای فیسبوک را نشان می دهد: عدم توافق بسیاری وجود دارد، نه به این دلیل که راه های بسیار زیادی برای تامل در مورد فیسبوک وجود دارد، بلکه چون تعداد زیادی فیسبوک متفاوت وجود دارد.
از دیدگاه وجودگرایان، انتخاب های من در زندگی، تا حد زیادی، برای خود من معنا دارند، زیرا آن ها را به روش خودم برگزیده ام. به همین ترتیب، معنای فیسبوک من نیز، تا حد زیادی، منحصر به خود من است، زیرا لینک های معینی را به اشتراک گذاشته ام، تست های خاصی را انجام داده ام، و بازی های خاصی را تجربه کرده ام ـ و زیرا دوستانم (که خودم آنان را انتخاب نموده ام) برای خود چنین انتخاب هایی داشته و آن چه را که خود خواسته اند انجام داده و به اشتراک گذاشته اند. البته از صحبت من نباید این برداشت سطحی صورت پذیرد که درون گذاشت هر یک از ما در فیسبوک مفهوم منحصربه فرد متفاوتی از مجموعه ی مطالب تولیدشده توسط کاربر است. بلکه در معنایی گسترده تر به این مطلب اشاره دارم که انواع مختلفی از افراد و انواع مختلفی از گروه ها به روش های مختلف به انواع مختلفی از مطالب توجه دارند و در مورد آن ها صحبت می کنند. بنابراین، در پاسخ به نویسندگان مقالات مخالف با موضوع «۲۵ موضوع تصادفی در مورد من» چنین می گویم: شاید مساله این نیست که فیسبوک موضوعات سطحی را بزرگ می کند ـ شاید مشکل آن است که شما دوستانتان را دوست ندارید!
اگر به لیست اخبار جدیدم نگاهی بیاندازم، می بینم که دوستانم در مورد گیاهان یا حیوانات خود، درباره ی پستی در رابطه با سیاست سُنّی ها توسط یک دانشجوی سابق، اطلاعیه ای مبنی بر آن که یکی از نویسندگان این کتاب سمت جدیدی به دست آورده (تبریکات مجدد!)، خبری در مورد پختن بیش از حد پای مرغ در «کافه ورلد»۵، تصاویر برف و بوران در ایالت ویرجینیا، لینکی در مورد داستان «دیوید سداریس»، خبری در مورد پیدا شدن یک گاو تنها در یک مزرعه (مجازی)، تصاویری احمقانه، بحثی در مورد دلایل فیسبوک برای بلاک کردن کاربران برای گذاشتن لینک های سایت seppukoo.com خبری در مورد طرفداری فردی از گروه «اسلیپ»۶، و پستی در مورد مطلبی کسالت آور در مورد فوتبال صحبت می کنند.
نکته این است که من به تمام این موارد توجه نمی کنم. به برخی از مطالب تنها به این دلیل توجه می کنم که وابستگی هایی با فرد پست گذار دارم. با این حال، باز هم برخی از موارد اصلاً برایم مهم نیستند ـ از جمله فوتبال (ببخشید کریگ!). اما، در کل، نکته آن است که مطالب قابل مشاهده در فیسبوک، من را با گروهی بزرگ و گسترده از افراد متصل می کند که برای شان ارزش قائل هستم و آنان را ارزشمند می دانم. با ایشان دوست هستم، تا حد قابل ملاحظه ای فقط برای این که آنان دارای احساسات، علایق، طرح ها، و حساسیت های شخصی ای هستند که دوست دارم در مورد آن بشنوم، و گاهی در آن ها سهیم باشم. به این طریق با این افراد آشنا شده ام و به این دلیل است که با ایشان دوست گشته ام.
اما فیسبوک برای همه به این شکل نیست. یکی از دوستانم در مورد فیسبوک بسیار شکاک تر از من است، و گمان می کنم دلایلش به شرح زیر است: ۱. زیرا بخش عظیمی از دوستانش را افرادی تشکیل می دهند که در دبیرستان با آنان هم کلاس بوده، و ۲. بر خلاف برخی از آنان ، او شهر محل سکونتش را ترک کرده و به جهان بینی وسیع تری رسیده است. او روی صفحه نمایش خود، پست هایی در مورد «سوسیالیسم» اوباما، بحث هایی علیه ورود مهاجران، و تصاویری از کودکان پنج ساله را می بیند که با گوزن های مرده ژست می گیرند. البته، دوستانی که این موارد را پست می کنند، موارد دیگری را نیز به اشتراک می گذارند که او به آن ها علاقه دارد، و این دوستان تنها بخشی از مجموعه ی دوستان همشهریش هستند، و این مجموعه ی دوستان همشهری تنها یکی از چندین مجموعه ی تحت عنوان دوستان اوست. در مجموع، فیسبوک آیینه ی ماهیت اجتماعی ماست، و ما همیشه از تمام جنبه های اجتماعاتی که در آن ها جا داریم، لذت نمی بریم.

اجتماعات، عمدی و غیر عمدی

فیسبوک همیشه برای هر دو نوع این تجربیات مورد انتقاد قرار می گیرد ـ برخی از فیسبوک به دلیل این انتقاد می کنند که ما را قادر می سازد اجتماعاتی عمدی ایجاد کنیم و در آن خود را از شنیدن نظرات و نگرش های مخالف مصون سازیم؛ برخی نیز به دلیل قرار دادن ما در معرض ارتباط اجتماعی با افرادی که، واقعاً، نمی خواهیم چیزی از آنان بشنویم، یا کسانی که بیش از مقدار مورد علاقه ی ما در مورد زندگی شخصی خود مطلب می گذارند، از فیسبوک انتقاد می کنند. آیا انتقاد از هر دو سو از فیسبوک منصفانه است؟ قطعاً هست! ـ اما این به دلیل ماهیت فعلی فیسبوک نیست. دلیل این انتقادات مساله ای بسیار جهان شمول تر، یعنی هویت یک فرد در یک اجتماع در میان دیگران است. و به همین دلیل فیسبوک باید در معرض این انتقادات و پرسش ها قرار گیرد.
بر اساس نظر «کاس سانستاین»۷ در سایت republic.com زمانی که عمداً در اجتماعاتی شامل علایق و قراردادهای مشترک با دیگران وارد می شویم، ریسک عدم ارتباط چالش برانگیز با دیگران را می پذیریم. زمانی که مکالمات خود را به چیزی شبیه اتاق پژواک ـ که سانستاین اصطلاح «منِ روزمره» را از «نیکلاس نگروپونته»۸ برای توصیف آن وام گرفته است ـ تبدیل می کنیم، در واقع شانس روبرویی با مخالفت انتقادی را از دست می دهیم، که ما را از طریق تجربه ی صحبت با کسانی که مخالف مان هستند، قادر می سازد عقایدمان را (چه در جهت اصلاح نگرش های نادرست و چه برای فهم بهتر دلیل اعتقاداتمان) زیر سوال ببریم. این امر برای تحقق دموکراسی مضر است، و وجود منابع خبری ایدئولوژی محور، به ویژه منابع آنلاین، قطعاً در شکست مجادلات سیاسی منطقی و محترمانه نقش داشته اند. اما این مخالفت ها، حداقل به عنوان عناصر مزاحم، برای احساس اعتمادبه نفس ما ضرر دارند. اگر چگونگی ارائه ی خود، و افراد مخاطب خود را خودمان برگزینیم، آیا در خطر قرارگرفتن در قالبی جمعی از هویت و اعتقادات قرار نمی گیریم؟ به این دلیل است که بسیاری از گفتارهای پیش رو در این کتاب به بحث در مورد اصالت در اشکال گوناگون ـ اصالت خویشتن، اصالت روابط، و اصالت اجتماعات ـ می پردازند.
«ویلیام درسیه ویچ»۹ نقدی متفکرانه در مورد فیسبوک نگاشته است، و یکی از الهام بخش ترین نظرات او مربوط به دوستی به عنوان رابطه ای اساساً مدرن است.۱۰ اجتماعات غیر عمدی یک بار کل، یا حداقل تا بخش زیادی، قسمت اعظم زندگی ما را تشکیل داده اند. با پیشرفت فن آوری ها، کنترل بیش تری در انتخاب اجتماعات و رابطه با افراد پیدا کردیم. پیش از اختراع خودروها، اکثر ما تمام عمر خود را درون اجتماعاتی سپری می کردیم که در آن ها، یا بسیار نزدیک به آن ها، به دنیا آمده بودیم. پیش از اختراع مطبوعات کاغذی، بیش ترین ارتباطات ما با افرادی بود که شخصاً می شناختیم و روزانه آنان را می دیدیم. اما از اختراع مطبوعات تا راه آهن و خودرو و، نهایتاً، اینترنت، پیشرفت های فنی ما را قادر ساختند که کنترل بیش تری بر روابطمان داشته باشیم، و زندگی هایمان رفته رفته بیش تر با افرادی که خودمان رابطه با آنان را انتخاب می کنیم ـ دوستان ـ و کم تر با خانواده، همسایگان و همشهریان، سپری می شود.
به نظر می رسد که این حرکت رکن اساسی دموکراسی باشد ـ چنان که «درسیه ویچ» می گوید: «تصادفی نیست که ”اخوت“ به همراه آزادی و برابری سه ضلع انقلاب فرانسه را تشکیل داد.» اما آیا این امر محدودیتی ندارد؟ اگر به هر ترتیب مجبور به سازش و احترام به افرادی نشده ایم که نمی خواهیم با آنان ارتباطی داشته باشیم، آیا ریسک ورود به این «اتاق پژواک» و از دست دادن صدایمان در این طنین وجود ندارد؟ پرسش دیگری که درسیه ویچ در مقاله ای دیگر مطرح می کند آن است که، بدون ذره ای انزوا در زندگی ـ رهایی از دسترسی دائمی به جامعه در فیسبوک، توییتر، پیامک، و تلفن همراه ـ چگونه می توان حس فردیت مجزا از اجتماعی را ایجاد کرد که به طور مداوم با آن ارتباط داریم؟۱۱
بر اساس نظر «گئورگ دبلیو. اف. هگل»، آزادی تنها به معنی انجام هرآن چه می خواهید، نیست. این برداشت خیالات و آرزوی بسیار بی معنایی ست. انسان ها هرگز تنها زندگی نمی کنند و درنتیجه، هر نوع آزادی واقعی انسانی، وابسته به انتخاب و فعالیت در جوار دیگران است. بنابراین هگل ادعا می کند که «آزادی» امپراتور یا پادشاه مستبد نیز در واقع نوعی بردگی در برابر نیازهای فردی ست. بر اساس استدلال او، آزادی واقعی را تنها می توان در یک جمهوری شورایی یافت ـ تنها در این جاست که فرد نوع فعالیت خود را در میان مردمی برمی گزیند که گستره ی انتخاب های دیگران را انتخاب می کنند. در این نگرش، آزادی و جبر در جمهوری مشارکت دارند، زیرا در چنین فضایی اعمال خود را انتخاب می کنیم، اما در محدوده ی لزوم گزینش در کنار افراد دیگر.
این مسائل ـ چه در اتاق پژواک «من روزمره» یافته شوند، و چه تصادفاً ناگزیر از حضور در اجتماعات خانوادگی یا شهری باشند ـ این مسائل نه در فیسبوک به وجود آمده اند و نه توسط فیسبوک رفع می گردند. فیسبوک تنها این چالش دیالکتیک را آشکارتر کرده است. این اتفاق خوبی ست، گرچه مشکل به نوبه ی خود مشکل باقی می ماند.

چرا من به ساندویچ شما اهمیت می دهم؟

پس، اگر می اندیشید که فیسبوک پر از جزئیات خودپسندانه و خسته کننده است، شاید بدان دلیل باشد که به دوستان خود علاقه ای ندارید. و، اگر به دوستان خود علاقه ندارید، شاید خیلی هم خوب باشد. اما اگر به دوستان تان علاقه هم دارید چطور؟ آیا اتفاق خوبی ست؟ اگر در زمان گشت و گذار در میان اخبار صفحه ی اصلی تان ـ یا خواندن در مورد شام یک فرد، فهمیدن شباهت یکی از آموزگاران تان به یک شخصیت سینمایی، مطالعه در مورد بزرگ شدن اولین «پو ی» دختر یکی از دوستان دوران کودکی، و آگاه شدن از مدال های جدید در Bejeweled Blitz (بیجوولد بلیتس) ـ به شما خوش می گذرد، آیا این امر می تواند موید نکته ای ناپسند در مورد شما باشد؟ دوباره در این جا در نقش وکیل شیطان ظاهر می شوم و می گویم: البته که نه! این مساله مسخره، جزئی و بی معنی به نظر می رسد ـ اما اگر به صورت عینی به مسائل بنگریم، چه چیزی مسخره و بی معنی نیست؟
زمانی که از منظری عینی و «بیرونی» به زندگی خود نگاه می کنیم، همه چیز تا حدودی بی معنی به نظر می رسد. اضافه حقوق می گیرید. که چه؟ می توانید آشغال های بیش تری بخرید. آیا این کار شما را خوشحال تر می کند؟ اگر چنین باشد، چرا خوشحالی مهم است؟ آیاشادی کمال مطلوب در زندگی ست ـ و گذر عمر آن را خوشایندتر می کند؟ افلاطون جامعه ی متمایل به شادی را «شهری مناسب برای خوکان» می نامد. به عنوان انسان، آیا نباید هدفمان فراتر از ارضاء غرایز و نیازها باشد؟ «فریدریش نیچه» نیز ما را به تصور «آخرین انسان»، که شادی را کشف کرده و از آن ارضاء شده، فرامی خواند. آیا این نهایت خواسته ی گونه ی بشر است؟ ساکت کردن روح تا بتوانیم زندگی را تا زمان ترک آن با لذت تحمل کنیم؟ برای این دو نفر، آن چه باید واقعاً در زندگی به دنبالش باشیم، تنها ارضاء حس بی معنای راحتی نیست، بلکه باید به دنبال دانش، واقعیت و زیبایی باشیم! به گفته ی نیچه، انسانیت هنوز قادر به خلق یک ستاره ی رقص است! به این موارد نکته ی دیگری بیافزاییم: مطالعات دائماً نشان می دهند که بچه دار شدن موجب کاهش خالص گزارش شادی از جانب افراد است. نمی خواهم همانند «آرتور شوپنهاور» ادعا کنم که غریزه ی بقای نسل ما را تبدیل به بازنده هایی می کند که منافع گونه ی انسان ما را فریفته تا آن را به منافع خودمان ترجیح دهیم. در واقع، می خواهم چنین تفسیر کنم که شادی، دست کم برای اکثر ما، باارز ش ترین چیز در زندگی نیست.
نتیجتاً، چرا به سمت دانش، واقعیت، زیبایی، خلاقیت و خانواده تمایل داریم؟ آیا آن ها ما را شادتر می کنند؟ نه. آیا آن ها «در انتها» بااهمیت هستند؟ چنان که «جان مینارد کینز»۱۲ می گوید: «در طولانی مدت همه ی ما خواهیم مرد.» تمام این موارد ـ مجبورم با نیچه موافق باشم ـ در جهان واقعیت مهم نیستند. آن ها تنها در زندگی ما اهمیت دارند ـ فقط اهمیت ذهنی دارند.
بنابراین، چرا به آن چه دوستم برای شام میل می کند اهمیت می دهم؟ به همان دلیل که به شام خودم اهمیت می دهم ـ نه برای این که بااهمیت، یا معنادار، یا شایان توجه است، بلکه به این دلیل که به آن از درون خود می نگرم. شام من برایم مهم است زیرا من کسی هستم که قرار است آن را تجربه کنم. شام دوست من برایم مهم است (گرچه اعتراف می کنم که اهمیت کم تری دارد) زیرا این دوست من است که قرار است آن را تجربه کند، و، از آن جا که از سپری کردن وقت در کنار او لذت می برم، تمایل دارم که زمانی نیز که نمی توانیم واقعاً زمان را با هم سپری کنیم، به طور مجازی در زندگی او شرکت داشته باشم. ممکن است شما نیز بپرسید چرا واقعاً از بیرون رفتن برای شام لذت می بریم؟ آیا آن چه چهره به چهره به یک دیگر می گوییم مهم است؟ به طور عینی نه ـ دست کم تا حد قابل ملاحظه ای نه. این امر برای ما اهمیت دارد زیرا بخشی از زندگی ماست. و به زندگی خود اهمیت می دهیم زیرا از درون به آن می نگریم، و دوستی با یک فرد، حداقل تا بخشی، به معنی دیدن زندگی او نیز از درون است.
آرتور شوپنهاور چنین می نویسد:

اگر از تفکر کلی در مورد جهان، و به ویژه، زندگی کوتاه و کم اهمیت نسل های بشر و از بین رفتن متوالی آن ها، دست برداریم؛ اگر از این تفکر دست برداریم و به جزئیات کوچک زندگی، به شکل یک کمدی بنگریم، خواهیم دید که همه چیز چقدر مضحک است.۱۳

او زندگی ما را با زندگی کرم های پنیر مقایسه می کند که زیر میکروسکوپ در حال تقلا دیده می شوند. همه ی آن ها به نظر بسیار درگیر هستند و فعالیت زیادی دارند، اما به محض آن که از چشمی میکروسکوپ چشم برمی داریم، کلیت ماجرا را مشاهده می کنیم: چیز زیادی برای نوشتن یک استاتوس جدید فیسبوکی وجود ندارد. او می گوید همین قاعده در مورد زندگی ما نیز صادق است ـ «زندگی ما تنها زیر میکروسکوپ بزرگ به نظر می رسد.» میکروسکوپی که در اختیار داریم همان «منی» ست که بر تجربیات ما نظارت دارد. او ما را وامی دارد به شام خودمان اهمیتی بدهیم که برای شام دیگران قائل نیستیم. او ما را به اهمیت دادن به استاتوس های بی اهمیت جدید دوستان خودمان نیز وامی دارد. البته، شوپنهاور از ما می خواهد که «نگرش بزرگ» داشته باشیم و نگاه مان را از این میکروسکوپ خاص دور کنیم. اما شوپنهاور هم چنین اذعان دارد که کسالت یعنی «اثبات مستقیم بی ارزش بودن وجود به خودی خود»، و این که زندگی انسان باید یک اشتباه باشد.» قصد من دفاع از میکروسکوپ است. قصد دارم از غرق شدن در علایق، حساسیت های جزئی، و نگرانی های لحظه ای مان دفاع کنم ـ به همان دلیل که قصد دارم از شادی و تلاش برای رسیدن به واقعیت، زیبایی، خلاقیت، و خانواده. هم چنین قصد دارم از ارزش به اشتراک گذاشتن آن ها با دوستان، به اشتراک گذاشتن علایق حساسیت ها، و نگرانی های بی اهمیت و بی معنی مشترک، با دوستان دفاع کنم. زندگی جز این چیست؟

فیسبوک یعنی افراد

«سوزان سونتاگ» در کتاب «درباره ی عکاسی» می نویسد: «کسالت سوی دیگر اشتیاق است: هردو به حضور بیرون یا درون یک وضعیت بستگی دارند، و یکی به دیگری منجر می شود» (ص ۴۲). زمانی که به صفحه ی خبرهای خود به عنوان منبع سرگرمی یا اشتیاق می نگریم، در واقع، احتمالاً به سرعت درخواهیم یافت که غنای رنگی آن چیزی جز نوارهای رنگ و آینه نیست. اما این اتفاق زمانی که در آن سرمایه گذاری می کنیم روی نمی دهد؛ زمانی که فعالانه در تلاش برای ایجاد روابط بین خود و دیگران باشیم؛ و زمانی که تلاش می کنیم در فرایند طبیعی زندگی، و تلاطم آشوب های زندگی متوسط روزمره ی خود با دوستان مان روبرو شویم.
بیش ترین بخش ماهیت فیسبوک را افراد تشکیل می دهند. افرادی که به خوبی می شناسیم. افرادی که به خوبی نمی شناسیم. افرادی که با آنان در ارتباطیم و در تمام طول زندگی می شناخته ایم. افرادی که در کلاس پنجم بهترین دوستان مان بودند و سپس به تکزاس مهاجرت کرده و صاحب چندین فرزند شدند. افرادی که با آنان کار می کنیم. افرادی که به صورت آنلاین ملاقات کرده ایم. این حقیقت که فیسبوک از افراد ـ از تمام این افراد ـ تشکیل شده است به این معناست که برخی از ما فیسبوک را دوست داریم و برخی از ما از فیسبوک متنفریم. افراد همیشه سرگرم کننده نیستند. گاهی اوقات برخورد با افراد، سخت و طاقت فرسا می شود. اگر انتظار داشته باشیم افراد منبع بحث های جالب و بامعنا باشند، شاید مایوس شویم، مگر آن که خودمان بخواهیم چنین مکالماتی را آغاز کنیم. منصفانه یا متناسب با شخصیت ما نیست که وارد اتاقی شویم و بگوییم «این اتاق کسالت آور است، افراد این جا هیچ صحبتی با همدیگر ندارند که من بخواهم در آن شرکت کنم».
شاید، طبق نظر «سارتر»، هر یک از ما فیسبوکی داریم که شایسته ی ماست. زمانی که به دوستان خود به عنوان منبع گرفتن اشتیاق مورد نیازمان نگاه کنیم، در واقع به آنان دستور می دهیم: «من کسل هستم، مرا سرگرم کنید». این نگرش قطعاً منجر به کسل کننده نمودن تمام وقایع می شود. اما زمانی که از درون به بیرون آن وضعیت بنگریم، زمانی که بگوییم: «من علاقه مند هستم؛ بگویید در ذهن تان چه می گذرد» ـ در آن حالت در کنار دوستان خود خواهیم بود، و آن چه به اشتراک می گذارند مطالبی خواهند بود که حاضریم در کنارشان مشاهده کنیم.
آیا این مهم است؟ آیا این بامعناست؟ تنها زمانی این پرسش ها را مطرح می کنیم که از بیرون به استاتوس جدید نگاه کنیم، مثل آن که فیسبوک تلویزیون است. اما صفحه ی اصلی فیسبوک یک رسانه نیست. صفحه ی اصلی در واقع همان دوستان مان است.
اگر مرتباً از خودمان شخصاً بپرسیم که در زمان مکالمه با دوست مان، او به ما مطلبی مهم یا جالب می گوید، در ساده ترین روش دوستی شکست خورده ایم. آیا این امر با زمانی که دوست مان مطلبی را می نویسد و یک باره آن را با تعداد زیادی از افراد به اشتراک می گذارد تفاوت زیادی دارد؟
نتیجتاً آیا فیسبوک یک اتلاف وقت بسیار بزرگ است؟ به همین ترتیب، افراد چطور؟ دوستی چطور؟ اگر منصف باشیم ـ گاهی بله. برخی از افراد تنها وقت مان را تلف می کنند، و برخی دوستی ها باارزش و مهم هستند، درحالی که برخی دیگر نه. اما هیچ یک نمی توانند ارزشی داشته باشند، مگر آن که خود را وقف در رابطه کنیم. در مورد فیسبوک نیز، برخی از افراد، بخش ها و جوانب آن چالش برانگیز و هیجان انگیز هستند و برخی دیگر چنین نیستند. اما هیچ یک بدون همکاری صمیمانه با اعضاء اجتماعات شخصی مان ـ از طریق انتخاب، تصادف، یا تولد ـ امکان پذیر نیست.

یادداشت ها ی گفتار

1. D. E. Wittkower
2. Maxwell Jeremiah Orangefellow
3. Wallace Beauford Neeley
4. Poke
5. Café World
6. Sleep
7. Cass Sunstein
8. Nicholas Negroponte
9. William Deresiewicz
10. "Faux Friendship", Chronicle of Higher Education (December 6th, 2009), http://chronicle.com/article/Faux-Friendship/49308.
11. "The End of Solitude", Chronicle of Higher Education (January 30th, 2008), http://article/the-end-of-solitude/3708
12. John Maynard Keynes
13. "On the Variety of Existence." In Studies in pessimism, http://librivox.org/studies-in-pessimism-by-arthur-schopenhauer

چه کسی از فیسبوک استفاده می کند و چرا؟

اومرو خیل ده زونیگا۱
سباستیان والنزوئلا۲

از زمان پیدایش فیسبوک در سال ۲۰۰۴، سایت های شبکه ی اجتماعی (SNS) تغییرات شگرفی در زندگی ما پدید آورده اند. هم اکنون فیسبوک بیش از چهارصد میلیون کاربر فعال در سراسر جهان دارد۳ که نیمی از آنان هر روز وارد حساب خود می شوند. با احتساب این که حدود یک سوم این تعداد اهل ایالات متحده هستند و جمعیت کنونی ایلات متحده ی آمریکا حدود سیصد و هشت میلیون نفر است، این بدآن معناست که از هر سه نفر آمریکایی ـ مرد، زن، و کودک ـ یک نفر فیسبوک باز است.۴
این آمار در مقایسه با جمعیتی که در آمریکا به اینترنت دسترسی دارند خیلی زیاد به نظر نمی رسد. بر اساس آخرین گزارش «طرح دسترسی به اینترنت و زندگی آمریکایی»، بیش از دو سوم بزرگ سالان در آمریکا به اینترنت دسترسی دارند و بسیاری از این افراد هم می گویند که در خانه به اینترنت پهن باند دسترسی دارند (۶۵ درصد سفیدپوستان، ۴۶ درصد سیاه پوستان، و ۶۸ درصد از افراد نژاد لاتین).۵ با وجود این، تفاوت زمانیِ بزرگی بین رواج اینترنت و فیسبوک در میان جمعیت آمریکا وجود دارد ـ برای فیسبوک تنها پنج سال طول کشید تا به این آمار برسد، ضمن آن که هم چنان نیز در حال افزایش است. علاوه بر آن، بسته به برخی ویژگی های جمعیتی، تفاوت های قابل ملاحظه ای وجود دارد. برای نمونه، درحالی که ۴۶ درصد جمعیت سیاه پوستان به اینترنت پهن باند دسترسی دارند، حدود ۴۴ درصد سیاهان می گویند از فیسبوک یا سایر سایت های شبکه ی اجتماعی استفاده می کنند (به جدول ۰ .۱ مراجعه کنید).
این واقعیت که فیسبوک چنین آماری دارد غافل گیرکننده نیست. امروزه به نظر می رسد اکثر ما در فیسبوک یا سایت های شبکه ی اجتماعی دیگر از قبیل توییتر (Twitter)، مای اسپیس (Hi5 ،(Myspace، یا موارد مشابه یک حساب کاربری داریم. و اگر چنین نیست، به احتمال بسیار زیاد دست کم یک نفر را می شناسید که حساب فیسبوک یا هر شبکه ی اجتماعی دیگری را به دل بخواه خود داشته باشد. اما در پس آن چه که این اعداد «به طور کل» در مورد فیسبوک نشان می دهند، اطلاعات کمی درباره ی تاثیرات آن بر زندگی روزمره ی مردم وجود دارد. هم چنین در مورد شیوه های مختلف کاربری سایت های شبکه ی اجتماعی توسط مردم اطلاعات بسیار اندکی داریم. عایدی واقعی کاربران از این شبکه های اجتماعی چیست؟ شاید تنها تمایل دارند که با دوستان یا اعضاء خانواده ی خود در ارتباط بمانند. یا شبکه های اجتماعی آنان را قادر می سازند اطلاعات بهتری در مورد وقایع سراسر جهان یا اجتماعات محلی خود داشته باشند. ممکن است به این دلیل هم باشد که شبکه های اجتماعی ابزار مفیدی برای مشارکت در فعالیت های اجتماعی و جنبش ها، و هم چنین به جنبش درآوردن دیگران، هستند. در تمامی این موارد، به نظر می رسد که فیسبوک درهای جدیدی را به سوی ارتباطات اجتماعی جدیدتر یا قدرتمندتر باز می کند که می توانند فعالیت های ارتباطی مهم را، چه مربوط به دوستان باشند، چه منابع ارتباطی، یا فعالیت های سیاسی و مدنی، تسهیل کنند.
بر اساس گفته ی «مارک زاکربرگ»۶ موسس فیسبوک، این سایت از طریق دادن «قدرت اشتراک گذاری و بازتر و مرتبط تر کردن جهان» به کاربرانش، رشد می کند. سایت های شبکه ی مجازی ای از قبیل فیسبوک یا مای اسپیس، به رایج ترین خدمات اینترنتی در جهان تبدیل شده اند. در دسامبر سال ۲۰۰۹، «آلکسا»، شرکت محاسبه کننده ی ترافیک اینترنت، فیسبوک را ـ تنها پس از گوگل ـ در رتبه ی دوم وب سایت ها از لحاظ دسترسی قرار داد.۷ سایت های شبکه ی مجازی دیگر نیز رتبه های بالایی دارند؛ مای اسپیس و توییتر به ترتیب در جایگاه دوازدهم و چهاردهم قرار دارند.
نویسندگان دیگر در مورد معنای انفرادی و اجتماعی فیسبوک برای ما مقالات زیادی خواهند نوشت. اما پیش از آن، تمایل داریم تصویر دقیق تری از کاربران فیسبوک و سایت های شبکه های اجتماعی دیگر ارائه دهیم. دانستن ماهیت کاربران، ترکیب جمعیتی آنان ، انگیزه های شان، و این که چگونه در فعالیت های متفاوت در شبکه های اجتماعی درگیر می شوند، به تنهایی مقوله ی جالبی ست، اما به نظر می رسد که می تواند به خوبی زمینه ی مناسبی را نیز برای گفتارهای بعدی کتاب مهیا کند.

پژوهش ما

ما پژوهشی آنلاین انجام دادیم که در آن سعی کردیم اطلاعات مبیّن غالب جمعیت حال حاضر استفاده کننده از SNSها در ایالات متحده را به دست آوریم. گرچه همیشه حصول اطمینان از این که داده ها واقعاً نماینده ی سیصد و هشت میلیون نفر آمریکایی باشند، دشوار است، تعدادی روال و روش آماری برای اثبات این مدعا وجود دارد. ۸ با ۱.۴۸۲ نفر مصاحبه کردیم و میزان پاسخ گویی ۳ /۱۷ درصد برای این تحقیق به دست آمد.



نظرات کاربران درباره کتاب فیسبوک و فلسفه