فیدیبو نماینده قانونی انتشارات طلایه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یلدای سیاوش

کتاب یلدای سیاوش

نسخه الکترونیک کتاب یلدای سیاوش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب یلدای سیاوش

چند هفته­ای از ازدواج بابک و سیما گذشته بود. آن دو هر روز به پروین خانم سر می­زدند. گاه سعید با سیما شوخی می­کرد و می­گفت: «یک روز بگذارید ما آسایش داشته باشیم مگه خودتون خونه و زندگی ندارید!» و وقتی با اعتراض پروین خانم روبه­رو می­شد دقایق متمادی می­خندید و این نشاط او سایرین را هم به وجد می­آورد. غروب یکی از روزهای سرد پائیز بود، سیاوش پس از اتمام کلاسش در دانشگاه تصمیم گرفت به سعید ملحق شود و با هم به خانه بروند. به این منظور راهی محل کار سعید شد. هنگامی‌که به دفتر روزنامه وارد شد چند نفری در حال رفت و آمد بودند. خواست حرفی بزند که سعید با تعدادی کاغذ در دستش از اتاق مجاور خارج شد و سیاوش را دید: «سلام آقای مهندس، خوش آمدی». «سلام خبرنگار، مثل این‌که خیلی سرت شلوغه». دیگه کار زیادی ندارم، چند لحظه همین جا بنشین الان برمی­گردم». سیاوش نشست و سعید رفت و پس از دقایقی با کیف و دوربینش بازگشت. دستی به موهایش کشید و گفت: «بریم سیاوش جون». هر دو به اتفاق از دفتر خارج شده و وارد پارکینگ شدند. سعید اتومبیل را روشن کرد. سیاوش سوار شد و به راه افتادند. در میان راه سعید پرسید: «از دانشگاه چه خبر؟» سیاوش مکثی کرد و گفت: «مثل همیشه، حجم درس‌ها زیاده، یک طرف درس و دانشگاه، یک طرف هم کار و تدریس، گاهی وقت‌ها حس می­کنم به این همه کار نمی­رسم». - «وضعیت من هم بهتر از تو نیست. دفتر رو که دیدی. همیشه یه خروار کار سرم ریخته که باید به همه­اش رسیدگی کنم. زندگی هم که فقط کار نیست. هزارتا فکر و خیال دیگه هم داره». سیاوش لحظه­ای مکث کرد و به فکر فرو رفت. گاه حرف‌ها و رفتارهای سعید در او ایجاد شک و شبهه می­کرد و بعضی وقت‌ها این شبهه به یقین تبدیل می‌شد. همین فکر او را به سخن آورد، پرسید: «ببینم سعید عاشقی؟»

ادامه...

بخشی از کتاب یلدای سیاوش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل سوم

روز جشن فرا رسید. پدر و مادر سیاوش به تهران آمده بودند و همگی بخصوص سیاوش از دیدن آنها خوشحال بودند. سالن بزرگی که به یکی از دوستان آقای فرهنگ تعلق داشت برای برگزاری جشن در نظر گرفته شده بود و همگی در آنجا حضور داشتند. سیاوش و سعید سعی داشتند نظم و ترتیب جشن را حفظ کنند و امور را در دست گرفته بودند. با ورود عروس و داماد بوی اسفند فضا را پر کرد و صدای موزیک تمام سالن را دربرگرفت، همهمه­ای برخاست و مدعوین شادی و پایکوبی را آغاز کردند. خانم و آقای فرهنگ و پروین خانم بیش از همه شاد و خرسند بودند. سیاوش به اتاقی که در انتهای سالن قرار داشت سرکشی کرد و به گروه پذیرایی گوشزد کرد کاری از قلم نیفتد، هنگام خروج از اتاق، یلدا را دید که در گوشه­ای از سالن ایستاده بود، به او نزدیک شد و گفت: «یلدا خانم چیزی احتیاج دارید؟»
یلدا گفت: «داشتم دنبال شما می­گشتم».
سیاوش لبخند ملایمی بر لب آورد و گفت: «امرتون رو بفرمایید».
- «راستش پروین خانم با شما کار دارن، فکر کنم عاقد الان می­رسن».
سیاوش سری تکان داد و گفت: «پس من می­رم پیش خاله، شما کاری ندارید؟»
- «نه ممنون».
با رسیدن عاقد سکوت بر سالن حکمفرما شد و با جاری شدن صیغه عقد همگی دست زدند و دقایقی بعد شادی و پایکوبی از سر گرفته شد. حدود ساعت نه شب میزهای شام به زیبایی چیده شده و از مدعوین برای صرف شام دعوت شد.
آقا و خانم عابدی و خانم و آقای فرهنگ کنار هم دور یک میز نشستند و با صحبت و گفتگو صرف شام را آغاز کردند. پروین خانم از راه رسید و کنار سعید نشست. یلدا که با بابک و سیما صحبت می­کرد لحظاتی از آن دو جدا شد و به اتاق انتهای سالن رفت. سیاوش با دیدن یلدا به او نزدیک شد و گفت: «چیزی احتیاج داری؟»
- «به بابک و سیما هنوز غذا ندادن، اونها از همه گرسنه­ترن».
سیاوش خندید و گفت: «چشم یلدا خانم الان براشون غذا می­فرستم».
یلدا تشکر کرد و گفت: «اگه می­شه بدید خودم ببرم».
- «نیازی به زحمت شما نیست، نکنه به گفته من اعتماد ندارید!»
- «این چه حرفیه! من منظوری نداشتم».
سیاوش خندید و گفت: «می­دونم». سپس پرسید: «خودتون شام خوردید؟»
- «هنوز نه».
- «بسیار خوب پس شما بفرمایید بنشینید، غذای شما رو هم می­فرستم».
یلدا تشکر کرد و به سالن بازگشت. دقایقی بعد سیاوش با دو ظرف غذا به میزی که یلدا نشسته بود نزدیک شد، پروین خانم و سعید هم بودند. سیاوش یک ظرف غذا مقابل یلدا گذاشت و گفت: «بفرمایید میل کنید».
یلدا تشکر کرد. پروین خانم گفت: «سیاوش جون خسته نباشی بنشین شامت رو بخور».
- «ممنون خاله جون. اگه اجازه بدید به مامان و بابا ملحق می­شم».
پس از این حرف نگاهی به یلدا انداخت و از آنجا دور شد. در هنگام صرف غذا سیاوش چند بار نگاهش به سعید و یلدا و پروین خانم افتاد که با هم صحبت می­کردند. آن شب تا ساعت­ها رقص و پایکوبی ادامه داشت و یلدا هربار نگاه سیاوش را متوجه خود می­دید. پاسی از شب گذشته بود، مهمانان با آرزوی خوشبختی برای بابک و سیما خداحافظی کرده و آرام آرام سالن را ترک می­کردند. گروهی از آشنایان و خویشاوندان نزدیک اتومبیل عروس و داماد را تا منزل همراهی کردند. طبقه دوم منزل آقای فرهنگ برای زندگی مستقل بابک و سیما در نظر گرفته شده بود. بابک و سیما با دعای خیر سایرین راهی منزل جدیدشان شدند، خانواده فرهنگ هم همان جا از سایرین جدا شدند.

نظرات کاربران درباره کتاب یلدای سیاوش