فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه مهرنامه

مجله ماهنامه مهرنامه
شماره ۴۷

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه مهرنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه مهرنامه

در این شماره می‌خوانید: آخرین سلطان ایران: چگونه ناصرالدین شاه هم آخرین سلطان صنعتی ایران بود و هم نخستین شاه مدرن آن؟ تهران؛ پایتخت تجدد قرآن علیه بنیادگرایی: گفتگو با سیدحسین نصر نئولیبرالیسم تهمت یا واقعیت

بخشی از مجله ماهنامه مهرنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بسم الله الرحمن الرحیم

ولقد کرمنا بنی آدم و حملنهم فی البر و البحر و رزقنهم من الطیبت و فضلنهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا

و به راستی که فرزندان آدم (انسان) را گرامی داشتیم

و آنان را در خشکی و دریا روانه داشتیم و به انسان از پاکیزه ها روزی دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریده ایم چنانکه باید و شاید برتری بخشیدیم.

اسرا: ۷۰

تفسیر جهان به جای تغییر جهان

مهرنامه، ماهنامه ای است خبری- تحلیلی و آموزشی که در زمینه علوم انسانی و علوم اجتماعی منتشر می شود. علوم انسانی به آن بخش از دانش مدرن اطلاق می شود که فرهنگ بشری را در عصر جدید ساخته است. در واقع اگر تمدن انسان مدیون علوم طبیعی است و تکنولوژی در جهان جدید نماد دخالت انسان در طبیعت و برساختن تمدن است، فرهنگ انسان هم مدیون علوم انسانی است و برآمدن ایدئولوژی نماد تلاش انسان برای ساختن جامعه جدید است. بدین ترتیب علوم انسانی دربرگیرنده دایره گسترده ای از معارف و علوم مانند علوم سیاسی، علوم اجتماعی، علوم اقتصادی، علوم عقلی و علوم دینی است که در مهرنامه بدان خواهیم پرداخت. فلسفه، تاریخ، الهیات، جامعه شناسی، اقتصاد و سیاست در صورت علمی و نظری خود مضامین اصلی مهرنامه را تشکیل می دهد. درعین حال موضوعاتی درباره رابطه دیگر معارف انسانی با اندیشه و جامعه همچون علوم طبیعی، ادبیات و هنرها را بررسی می کنیم.
مهرنامه در پی آن نیست که به مصادیق بپردازد در واقع به تعبیر فقهی هدف ما صدور فتوا نیست، تشخیص حکم است. مهرنامه همچنین از هیچ ایدئولوژی سیاسی و اجتماعی جانبداری نمی کند و طرفدار هیچ جناح سیاسی یا فکری نیست. گرچه نسبت ایدئولوژی به علوم انسانی مانند نسبت تکنولوژی به علوم طبیعی است اما از آنجایی که ما برخلاف کارل مارکس به جای تغییر جهان در پی تفسیر جهان هستیم راه تفکر عمیق را در نقد ایدئولوژی های بشری می دانیم و از این لحاظ تفاوتی در نقد لیبرالیسم، مارکسیسم، سکولاریسم، فاشیسم، آنارشیسم، نهیلیسم و... احساس نمی کنیم. مهرنامه رسالت خود را ترویج دانشوری می داند و به همین علت می کوشد با ارتقای مباحث علوم انسانی از جدال های روشنفکری به جدل های دانشورانه به ارتقای سطح آکادمیک علوم انسانی در ایران کمک کند. توجهی که اخیرا به علوم انسانی در مجادلات فکری شده است یاریگر ما در بسط نگاه انتقادی و اثباتی در علوم انسانی خواهد بود. تلاش برای فهم موضوع بوم شناسی علوم انسانی یکی از اهداف مهرنامه است و بدیهی است در این راه به چاپ نظرات موافق و مخالف خواهد پرداخت. این ماهنامه دست یاری به سوی همه روشنفکران و دانشوران علوم انسانی دراز می کند.

بولتن

تازه های فرهنگ و اندیشه

مرد ستوده

منوچهر ستوده ایران شناس  عصر ما در صدو سه سالگی در گذشت



یادها

تازه ازدست رفتگان

تصویرهای بریده بریده

نیم نگاهی به زندگی منوچهر ستوده

فرامرز طالبی
پژوهشگر تاریخ و ادبیات

۱
فرزند خلیل بود. به شماره ی شناسنامه ی ۲۸۵، بخش ۹ تهران. متولد سال ۱۲۹۲ در بازارچه ی سرچشمه، کوچه ی صدیق الدوله از بخش «عودلاجان» خانواده. ولی ریشه در مازندران داشت. غلام محسن صدیقی، وزیر دکتر مصدق، نوه عموی او بود. هنگام گرفتن شناسنامه، پدرش اما «ستوده» را به عنوان نام خانوادگی انتخاب کرد. خلیل برای گذران زندگی، شاگرد یک مغازه ی قنادی شد. پای آمریکایی ها که به ایران باز شد، آن ها مدرسه ی ابتدایی در تهران تاسیس کردند و خلیل، رییس این مدرسه شد.
سال ۱۳۰۷ دوره ی ابتدایی را در دبستان آمریکایی به اتمام رساند، سپس به دبیرستان شرف رفت و بعد، به کالج آمریکایی، در سال ۱۳۱۲ دیپلم آمریکایی گرفت و نیز از معارف دیپلم شش ساله متوسطه. در همان دوره با محمدتقی دانش پژوه که طلبه مدرسه ی صدر بود، دوست شد. او و دانش پژوه فهمیده بودند برای گرفتن لیسانس باید از علوم جدید هم دیپلمی بگیرند و گرفتند. دوستی او با دانش پژوه، دوستی ماندگاری بود.
درسش که تمام شد، پدر گفته بود باید سر کار بروی و او گفته بود می خواهم درس بخوانم و پدر پذیرفته بود. از این رو در دانشسرای عالی نام نوشت و لیسانسش را زیر نظر استاد فروزان فر گرفت. روزهای جمعه به «پس قلعه» می رفت و صبح فردای آن روز به «توچال» صعود می کرد و بعد به تهران می آمد. در یکی از جمعه های سال ۱۳۲۷، از «توچال» سرازیر شد تا به «صاحب قرانیه» برسد. در چشمه ی «کلک چال» جوانی را تک و تنها دید. با یک کوله پشتی و پریموس، در حال آماده کردن چای، به او نزدیک شد و احوال پرسی کرد و از او استکانی چای طلب نمود. جوان او را پذیرفت. کنار هم نشستند و چای خوردند و با هم از کوه به زیر آمدند. نام آن جوان کوهنورد ایرج افشار بود. همزاد او در سال های سال۱.
از استادم منوچهر ستوده سخن می گویم.

۲
استاد اهل سرزمین خود بود. از این رو، شناخت تاریخ فرهنگ ایران و نیز شناخت وجب به وجب خاک این سرزمین پر گهر تمام زندگی او شده بود. وقتی خدمت نظام را تمام کرد، به سفارش پدر کنتراتچی شرکت پرژام شد که خط آهن قم به بندرعباس را می کشید. استاد نتوانست کنتراتچی باقی بماند. نامه ای به پدر می نویسد و گلایه می کند و پدر در جواب شعری برایش می فرستد:

به هر دیار که به چشم خلق خوار شدی
سبک سفر کن و از آن جا برو به جای دگر

به اداره ی فرهنگ می رود. معلم می شود، هم چون پدرش و پدرِ پدرش، در آغاز برای تدریس به لاهیجان فرستاده می شود. یک سال آن جا درس می دهد و بعد به انزلی می رود و... این جا مهم نه سرنوشت کاری استادم که دیده ها و شنیده های اوست و ثبت آن ها به شیوه ی خاص خود، با دقت و وسواس تمام، هم چون ناصر خسرو قبادیانی:
روز چهارشنبه، بیست و هفتم اسفند هزار و سیصد و چهارده: ساعت هشت و نیم بعدازظهر از گاراژ شیشه تهران حرکت کردیم. پس از حرکت و عبور از آبیک، چهار و نیم صبح به قزوین وارد شدیم... وارد منجیل شدیم. درخت های زیتون منجیل بی اندازه زیبا و جالب است. پل این ده هم بی تماشا نیست. بعد از کمی گردش حرکت کرده از رودبار گذشته... ساعت پنج بعدازظهر [روز بعد] وارد رشت شدیم. بعد از صرف چای در شهر کمی گردش کرده و برای خوردن شام به مهمان خانه آمدیم. صبح بعد از صرف چاشت در شهر گردش کرده و محلات بیستون و چماره سرا را دیده و به کارخانه نخ ریسی و کیسه بافی و بلورسازی رفتیم.

۳
دانشجویان رشته ی تاریخ دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران از آغاز دهه ی پنجاه، شاید خوش شانس ترین دانشجویان این رشته بودند که به هر دلیلی پایشان به این دانشکده باز شده بود. در این دوره استادانی درس می دادند که هر یک در پژوهش و معرفی تاریخ و فرهنگ ایران، نقشی پررنگ داشتند. آثار بازمانده ی آنها، امروزه بخشِ بزرگِ منابع فرهنگ و تاریخ کشورمان است. استادانی هم چون: زریاب خویی، منوچهر ستوده، ایرج افشار، محمد اسماعیل رضوانی، باستانی پاریزی، احسان اشراقی، هما ناطق...
من یکی از شاگردان تاریخ این دوره ی دانشکده ی ادبیات بودم. شاگردی نه درس خوان، که کلاس گریز، ولی حساس نسبت به تاریخ و استادش، همین حساسیت بود که مرا در دانشکده با برخی از استادان نزدیک کرد. در آن دوره استاد ستوده ولی، جزو این استادان نبود، ستوده را کم تر در گروه تاریخ می دیدیم. دل مشغولی استاد فراتر از این حرف ها بود. ارادت من بعد از دانشکده به استاد شکل عمیقی گرفت.
با دکتر ستوده دو واحدِ نسخ خطی را گذراندم. شناخت انواع خط و بازخوانی و بازنویسی آن ها محور کارمان بود. این هم نوعی آموزش تاریخ بود. استاد این گونه از تاریخ به ما تاریخ می گفت. و این گونه بخشی از فرهنگ ایران زمین را باز می شناساند.
استاد به شدت علاقه مند به نسخه های خطی بود. یکی از دلایل دوستی پایدار ستوده با دانش پژوه و افشار - جدا از ایران گردی یا به قول افشار «گلگشت وطن»- علاقه مندی آن ها به نسخه های خطی بود. و هر یک در این راه میراثی بزرگ به یادگار گذاشتند.
ستوده می نویسد: «هسته ی مرکزی دانشگاه تهران کتب خطی وقفی مرحوم مشکوه بود و در حدود پانصد و پنجاه فیلم هم مرحوم مینوی از ترکیه آورده بود. مرحوم مشکوه در تابستان ۱۳۳۵، نعلین به پا به دیدن وزیر معارف رفت و مرا از معارف به دانشگاه برد و حکمی از رییس دانشگاه به نام بنده صادر کرد که کتب وقفی او را سر و سامان دهم و زیرزمین دانشکده علوم را برای این کار در نظر گرفتند. استاد بعد به بازار حلبی فروش ها رفت، قوطی حلبی سفارش داد و قفسه بندی های «دیکش» را که تازه به بازار آمده بود، خرید و به زیرزمین دانشکده علوم برد و بنایی آورد و فضا را دیوارکشی کرد و نسخه های خطی مرحوم مشکوه را که خود فهرست نویسی کرده بود، روی قفسه ها چید و میکروفیلم های نسخه های خطی را که مرحوم مینوی از ترکیه آورده بود، درون قوطی های حلبی گذاشت تا زمانی که ساختمان کتابخانه ی مرکزی دانشگاه آماده شد. از آن پس استاد این گنجینه را به ایرج افشار سپرد که رییس کتابخانه ی مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران بود.
تکلیفی را که استاد ستوده در آن ترم به من سپرد بازخوانی و بازنویسی یک وقف نامه در شهر همدان بود و خود او مرا به مسئول نسخ خطی کتابخانه معرفی کرد. روزی که نسخه ی خطی را به دستم دادند، حس عجیبی داشتم. بیش از صد سال از عمر آن نسخه گذشته بود. نسخه تقریباً در قطع رقعی بود با خطی بسیار خوش و تقریباً خوانا برای منی که اول بار یک نسخه ی خطی را ورق می زدم. چندین و چند بار به کتابخانه رفتم و خواندم و نوشتم. کار که تمام شد، آن را به استاد تحویل دادم. سال آخر تحصیلم بود. برخورد جدی استاد با من مهرش را به دلم نشاند. از آن زمان ارادت ویژه ای به او پیدا کردم. هر زمانی که او را می دیدم، به هر شکل خود را به او می رساندم. و همیشه مورد لطف مردی قرار می گرفتم که خاک را کیمیا می کرد. به راستی آن نسخه خطی چه سرنوشتی پیدا کرد؟

۴
انقلاب که شد، از استاد بی خبر ماندم. ولی اثری از او یافتم که مرا بیشتر به او نزدیک کرد و آن کتاب از آستارا تا استرآباد بود. نمی دانم به چه دلیل به آن نیاز پیدا کردم، ولی وقتی ورقش زدم، هیچ باورم نمی شد که یک تن، آنهم استاد بزرگ دانشگاه تهران و نسخه شناس و چه، بتواند به تنهایی دست به چنین کاری بزند. ولی زده بود و شگفتی آفریده بود. و این زمانی بود که روستاها راه درست و حسابی نداشت و ماشین کم بود و استاد من با پای پیاده و یا با اسب و قاطر از کوه و دشت گذشت یادداشت برداشت، به خانواده های ریشه دار نزدیک شد و اسناد و مدارک تاریخی آن ها را عکاسی کرد و...
این کتاب در انجمن آثار ملی منتشر شد- پیش از انقلاب- گویا غلام حسین خان صدیقی در این انجمن طرحی داده بود که اسناد و مدارک و آثار تاریخی ایران باید ثبت بشود و گیلان و مازندران سهم استاد ستوده شده بود. و بعدها به درخواست استاد به او دوربین عکاسی داده بودند تا او بتواند یادداشت های خود را مستند کند، جدا از یادداشت های دقیق ستوده از مسیر آستارا تا استرآباد که گنجینه ای بی مانند است، عکس های به جا مانده از این پژوهش ِسخت و پربار، گنجینه ی اسنادی بزرگی است.

۵
اواخر دهه ی شصت بود. نمی دانم به چه دلیلی نیاز به دیدار استاد داشتم و نیاز به کمک او. شاید به هنگام تدوین کتابشناسی سکه بود که با همکارم، سرکار فرزانه قائینی در حال فیش نویسی از منابع سکه شناسی بودیم و می خواستیم از استاد درباره ی سکه ها و ضرابخانه های گیلان و مازندران بپرسیم. نمی دانم. استاد ما را پذیرفت و نشانی خانه اش را داد؛ خیابان نادری، کوچه ی... این دو سه روز هر چه به ذهنم فشار آوردم، نام کوچه یادم نیامد. احتمالاً بخش شرقی دیوار موزه ی آبگینه و سفالینه های ایران در دل این کوچه جای گرفته است و چاپخانه ای نام آشنا نیز در گوشه ای از آن است.
خانه ای ویلایی و احتمالاً متعلق به دهه ی ۳۰ یا ۴۰. استاد در خانه را به رویمان باز کرده بود. لبخندی بر لب داشت و ساکت بود. هر وقت استاد ساکت می ماند، یقین می کردم دارد چیزی می گوید. چه می گفت او به دانشجویی که دو دهه ی پیش، از پشت میز درس گریخته بود و حال آمده بود تا دو زانو کنارش بنشیند و بار دیگر استاد بگوید و دانشجو بشنود. لبخند استاد روحم را نوازش می دهد.
به درون خانه می رویم. هردو فکر می کردیم به کتابخانه ی او خواهیم رفت و ردیف ردیف کتاب های چیده شده در قفسه ها را خواهیم دید. او جلوتر حرکت کرد. به درِ اتاقی که رسید، ایستاد و گفت بفرمایید. نه، کتابخانه نبود. اتاقی بود بزرگ و بی نهایت ساده. همین که نشستیم، رفت و چنددقیقه ی بعد با سینی ای آمد، دو لیوان چای یا شربت و نشست. و من ناگاه چشمم به کله ی تاکسیدرمی شده ی قوچی افتاد که بر دیوار، در نهایت ذوق نصب شده بود. حتماً شکار خود او بود. اول ما گفتیم. بعد او از ما پرسید و بعد خود سخن گفت. از دانشگاه گفت، از دوستان و آشنایان، و اول بار و آخر بار از زندگی خانوادگی خود گفت. و از کارهای کرده و نکرده. حال دیگر داشت استاد. کمی لاغر شده بود. پژمرده؟ شاید. گاه خوشحال بود و بلند بلند می گفت و می خندید و با دست راست به پایش می کوبید. نبود آن ستوده ای که وقتی سر به زیر قدم می زد، انگار یلی را می دیدی که تازه از تشت کشتی بیرون آمده بود و لباس عوض کرده بود تا دنبال کار و زندگیش برود. وقتی استاد حرف می زد، چشمم در چشم قوچ روی دیوار مانده، قفل شده بود.

۶
دلم برای استاد تنگ شده است. می گویند شهر را ترک کرده است و به روستا رفته است. شماره ی تلفنش را پیدا می کنم و زنگی می زنم. اسم مرا که می شنود، صدای جوانمردش، با خوشحالی بلند می شود و پروازم می دهد. و روزی به اداره ما می آید. حال دیگری پیدا کرده است. کم حوصله شده است انگار. از مرکبات می گوید و زنبور. باغ مرکبات را سامان داده است. زنبورداری هم می کند. چندین و چند کندوی عسل دارد. از بیماری زنبورها می گوید و نابود شدن کندوها و این که هیچ کس نیست به کندودارها کمک کند.
سید محمد بهشتی که رییس سازمان میراث فرهنگی کشور می شود، وضع سازمان به کل تغییر می کند. نگاه نو و خلاق او، آبرویی برای سازمان خریده است. یکی از برنامه های سالانه سازمان برگزاری برنامه های متنوع در روز جهانی موزه و هفته میراث فرهنگی در ۲۸ اردیبهشت هر سال بود. هر سال مرکز یک استان محل اجرای این برنامه ها انتخاب می شد- جدا از برنامه هایی که هر استان باید اجرا می کرد. یک سال کرمانشاه- و شاید سنندج - مرکز برنامه های جشن روز جهانی موزه شده و هفته ی بزرگداشت میراث فرهنگی بود. استاد ستوده و چند تن دیگر میهمان ویژه ی این جشن بودند. استاد آمده بود. خسته بود. حوصله نداشت. خاموش بود اغلب.

۷
اواخر دهه ی هفتاد بود که از اداره کل موزه ها به مجموعه ی فرهنگی تاریخی سعدآباد و نیاوران منتقل شدم. به اصرار مهندس سید محمد بهشتی درِ کاخ صاحبقرانیه در نیاوران باید به روی مردم باز می شد. یک دنیا کار بود که گروهی از دوستان را سال ها و ماه ها مشغول کرده بود. به اصرار مدیر جوان مجموعه، مدیر کاخ صاحبقرانیه شدم. با کارشناسان یک رنگ مجموعه زود دوستی به هم زدم. مانده بودم در این میان من جدا از کارهای جاری اداری چه می توانم بکنم؟ به ذهنم رسید بخش موزه داری کاخ را در شناخت حرفه ی موزه داری و فرهنگ دوره ی قاجار تقویت کنم. در آغاز سراغ چندین کارشناس فرهنگی دوره ی قاجار رفتم. مرحوم یحیی ذکاء، مهندس سلطان زاده، جمشید کیانفر و... آن ها را با «پیکان جوانانم» به کاخ می آوردم تا به همکاران از کاخ صاحبقرانیه و مجموعه آثار آن بگویند. روزی متوجه شدم که این کافی نیست. مجموعه نیاز به پژوهش دارد. به دنبال روزنامه ی وقایع اتفاقیه رفتم که تازه باز چاپ شده بود. در همان دوره، کتاب جغرافیای تاریخی شمیرانات استادم منوچهر ستوده منتشر شده بود. و صاحبقرانیه و کاخ آن جای ویژه ای در جلد دوم آن کتاب داشت. با راهنمایی های همان کتاب به کاخ گلستان و آلبوم خانه ی آن رفتم و توانستم به سی و دو تصویر از کاخ صاحبقرانیه در آن مجموعه دست پیدا کنم. از آن ها توسط عکاس سازمان میراث باز عکسی تهیه شد و آنها را در اتاقی در کاخ صاحبقرانیه به نمایش گذاشتیم و... در نهایت کتابچه ای تهیه شد حدود ۲۰۰ صفحه با نام کاخ صاحبقرانیه. و این را از استادم منوچهر ستوده داشتم.



۸
روزی خانمی تَقی به درِ اتاقم می زند و وارد می شود. تعارفش می کنم، می نشیند. بعد، بی هیچ حرفی نامه ای روی میزم می گذارد. نامه را مهندس جهانگیری امضاء کرده است. او مدیر فرهنگسرا- و یا چیزی شبیه به آن- کندلوس است و کندلوس روستایی است در نزدیکی چالوس. جهانگیری در این نامه از اداره ی کل موزه ها درخواست کرده بود به او اجازه دهد موزه ای در روستای کندلوس برپا کند تا او بتواند مجموعه ی آثار مربوط به تاریخ و فرهنگ آن روستا و منطقه را به نمایش بگذارد. مضمون نامه، تلنگری بود بر ذهن خاک گرفته فرهنگ موزه داری ما که یکی از مهم ترین وظیفه هایش تشویق مردم بود به راه اندازی موزه های خصوصی، همین امر آشفته بازاری برای اموال فرهنگی به وجود آورده بود و دست غارتگران را برای خروج غیرقانونی آن بازگذاشته بود.
- بگذریم.
روزی مهندس جهانگیری به اداره ی ما آمد و روزی من و سیدمحمود افتخاری، رییس موزه ی هنرهای ملی و هادی سیف، پژوهشگر آثار هنری به دعوت مهندس جهانگیری برای دیدار کندلوس به آن جا رفتیم. جهانگیری مهندس برجسته ی صنایع در آمریکا بود و بعد از سال ها زندگی و کار در آن جا به ایران برگشته بود و به سراغ روستای پدری رفته بود و هر چه توانسته بود برای آن روستا و روستاییان کرده بود و روستای کندلوس را بعد از چند سال کار، تبدیل به یکی از مراکز ایرانگردی کرده بود. جهانگیری، فضایی را برای موزه آماده و آثاری را نیز جمع آوری کرده بود. ما آن شب ساعت ها نشستیم و برای اشیاء شناسنامه تهیه کردیم و برخی از آن ها را در ویترین ها چیدیم و....
چند سال بعد، روزی مهندس جهانگیری- که شرکت بزرگ گیاهان دارویی کندلوس را تاسیس کرده بود و دفترش در تهران بود- زنگی زد که می خواهم ببینمت. رفتم پیشش. روی میز چند بسته، جدا جدا، چیده شده بود. گفت اجازه ی نشر کتاب گرفته ام و می خواهم این مجموعه را منتشر کنم. خوشحال شدم. بعد خواهش کرد با او همکاری کنم. پذیرفتم. بعد یکی از بسته ها را به دستم داد، سفرنامه ی ناصرالدین شاه بود به گیلان که استادم دکتر ستوده آن را تصحیح کرده بود. پر درآوردم. متن را برداشتم و با خود به خانه بردم. این کتاب را که منتشر کردم، دیگر به آن جا نرفتم.
روزی، همین چند سال پیش در رشت، در نشر فرهنگ ایلیا، هادی میرزا نژاد گفت دوستی متن سفرنامه ی ناصرالدین شاه به گیلان را تصحیح کرده است و برای چاپ آورده است. گفتم حتماً دوستمان کتاب ستوده را ندیده است.

۹
اداره تعطیل شده بود. از پله ها پایین می آمدم که دیدم دو کارتنِ پرِ کاغذ را به بالا می برند. صبح فردا، به سراغ آن کارتن ها رفتم. گفتند با استاد ستوده برای نشر این اثر- اشاره به کارتن- قرار داد بسته ایم. درِ کارتن را باز کردم. نوشته ها درباره ی بازی های مردم ایران بود که استاد در طول سال ها آن ها را جمع آوری کرده بود. گفتم آماده سازی آن برای چاپ کار بسیار سختی است و باید حتماً زیر نظر استاد صورت بگیرد.
نمی دانم بر سر آن مجموعه چه آمد.

۱۰
از سال ۱۳۸۳ که به رشت آمدم، خیلی زود خود را درگیر مجموعه ای کردم به نام دانشنامه ی فرهنگ و تمدن گیلان. طرح اش را خودم نوشتم و با مسعود پورهادی و هادی میرزا نژاد بالا و پایین اش کردیم و از صد و بیست عنوان کتاب، سی عنوان را برای پژوهش و انتشار انتخاب کردیم. تاکنون ۶۶ عنوان از این مجموعه منتشر شده است. کتاب از آستارا تا استرآبادِ استاد ستوده یکی از منابعِ مهم پژوهشگران این طرح بود. و من در بازخوانی این پژوهش ها بارها و بارها باید این کتاب را مرور می کردم. روزی به دوستم هادی میرزانژاد گفتم می شود، از این کتاب چند مجموعه ساخت. به ویژه در رشته های مختلف میراث فرهنگی، مثلاً کتیبه های موجود در این مجموعه و.... هنوز بر این اعتقادم که این مجموعه می تواند به شکل های مختلف بازخوانی و چاپ شود.
بیست سالی می شد که هر چه درباره ی نمایش های سنتی، بازی های نمایشی و تئاتر گیلان می خواندم، فیش نویسی می کردم و گوشه ای می گذاشتم. کتاب تئاتر گیلان را در این مجموعه منتشر کردم. بعد به سراغ تعزیه ی گیلان رفتم. می دانستم استاد تکیه های گیلان را بسیار دقیق در کتاب اش آورده است. به سراغ آن رفتم. و مو به مو خواندم و یادداشت برداشتم. در همان زمان بود که متوجه شدم، استادم در شناخت تکیه های گیلان اول سراغ تکیه هایی رفته است که رابینو آن را دیده است و درباره ی آن ها در کتاب دارالمرز گیلان نوشته است. تقریباً تمام آن تکیه ها ویران شده بود، آن زمان که ستوده آن ها را دیده بود و گزارش نوشته بود.

۱۱
دکتر محمد باقری- که عمرش دراز باد- از پاریس به هادی میرزا نژاد رنگ می زند و می گوید در کتابخانه ی ملی فرانسه، دو مجموعه ی نامه به زبان فارسی یافته است که مردم گیلان به خودزکو - کنسول روسیه در رشت- نوشته اند. اگر می خواهید برایتان کپی بگیرم. هادی میرزا نژاد مشتاقانه می گوید آری و بعد دکتر به رشت می آید و نامه ها را روی میز هادی می گذارد. در گیلان از معدود کسانی که بتواند متون دوره قاجاری را بخواند استاد فریدون نوزاد است. میرزا نژاد سراغ او می رود و او می پذیرد متن را بازخوانی و بازنویسی کند و در صورت نیاز یادداشت هایی به آن بیفزاید. نوزاد ولی بیمار می شود و کار نیمه می ماند. تا این که روزی میرزا نژاد خوشحال می گوید یافتم. می گویم چه را یافتی؟ می گوید جوانی که می تواند نامه ها را بخواند و کار نیمه تمام نوزاد را به پایان برساند. می گویم جوان؟! می گوید آری. و بعد نام علی امیری را به زبان می آورد. و این خبر بسیار عجیبی بود برایم که جوانی امروزی خط شناس دوره ی قاجار باشد؟ و روزی امیری را دیدم. بسیار جوان بود و بسیار باهوش. در دیدارهای پیاپی امیری روزی از استاد منوچهر ستوده گفت. و باز گفت و من که حساسیت ویژه ای به این نام داشتم بیشتر از او پرسیدم.
چند صباحی است که امیری به استاد نزدیک شده است و نزدیک تر و جزو انگشت شمار کسانی که محرم راز استاد است. و تقریباً هر هفته روزهای تعطیل به خانه او می رود. شب را با او سر می کند. و روزی امیری یک بسته روی میز گذاشت، رو به روی من. گفت و گوی او بود با استاد. و گفت این گفت وگوها ادامه دارد. امیری هر وقت که به طرف خانه ی استاد می رفت، زنگی به من می زد و تعارفی می کرد و من نمی توانستم بروم و همیشه می گفتم سلامم را به استاد برسان و اغلب سلام استاد را می آورد و می گفت او ترا به نام «طالبی ما» می شناسد.
امیری همچنان در رفت وآمد به خانه ی استاد است. از برکت این رفت و آمدها، راضی کردن استاد به بازچاپ فرهنگ گیلان بود و ترانه های گیلکی او که هر دو را میرزانژاد و نشر فرهنگ ایلیا نشر داده است. حالا در رشت، منوچهر ستوده حضوری عیان دارد، اگرچه در این جا زندگی نمی کند. از امیری می خواهیم یک سفر گروهی ترتیب بدهد و ما را پیش استاد ببرد. می پذیرد و آن را با استاد هماهنگ می کند.
اردیبهشت ماه ۱۳۹۲، به طرف عباس آباد روستایی در متل قو، به شوق دیدار استاد منوچهر ستوده از رشت حرکت می کنیم. قرار ساعت هفت صبح است. استاد نوزاد به دلیل بیماری و دکتر فائق به دلیل بیماری همسرش همراه ما نیستند. با هوشنگ عباسی به طرف لاهیجان می رویم. کنار استخر لاهیجان، پای شیطان کوه قرار گذاشته ایم با علی امیری، نیامده است. در این صبح دلکش، بسیاری گرداگرد استخر می دوند و پیاده روی می کنند. به چهل و پنج سال پیش پرت می شوم. کلاس هفتم یا هشتم دبیرستان بودیم در مدرسه ی نصرت مشکوه رشت که ما را با دو اتوبوس با هدف گردش علمی از رشت تا شاهی- قائم شهر- بردند. در این سفر بود که از کارخانه ی نساجی مازندرانِ آن دوران بازدید کردیم. گروه ما، در همین لاهیجان، و شاید در همین ساعت ها ایستاد، در کنار دکه ای و ما کنار آن دکه شیر گرم و کلوچه گرم لاهیجان خوردیم. هنوز مزه ی آن صبحانه را می توانم حس کنم.
امیری نیامده است. هوشنگ عباسی زنگ می زند. امیری می آید. با همان سرمستی و جوانی و شادابی خود حرکت می کنیم. قرار و مدارها را امیری تنظیم کرده است. آقای محمد بندری، شاعر لنگرودی هم باید به گروه ما اضافه شود، در تنکابن باید به خانه ی سروش گیلانی برویم. خانه ای ویلایی و نقلی. شعرهای بسیاری از ایشان خوانده ام. چه خوب که امروز هم او را می بینم. مردی است فرهیخته و به راستی شاعر. در همان چند لحظه ای که در خانه شان نشستیم خاطرات فراوانی از او شنیدیم. از جمله، روزی مادر یکی از دوستان ایشان مرحوم می شود و مادر مرده از سروش گیلانی می خواهد شعری درباره ی این سوگ بنویسد. او می نویسد. تعریف می کند سال ها بعد به مجلس ختمی رفته بودم، دیدم مرثیه خوان پای منبر دارد شعر مرا می خواند...
آقای محمد بندری نیز به جمع ما اضافه می شود. آقای سعیدی، از دوستان سروش گیلانی، نیز همسفر ما شده است. به طرف متل قو راه می افتیم، تصویرهای بریده بریده از دوره ی دانشجویی تا آن روز اردیبهشت ۱۳۹۲ در برابرم رژه می روند. گروه تاریخ دانشگاه تهران، استادان بزرگ و دانشجویان آن روزگار که برخی از آن ها امروز خود نامی شده اند و استاد ستوده و... ایرج افشار و.... ناگاه ماشین از حرکت می ایستد. وارد باغ مرکبات شده ایم. همه چیز منظم و مرتب است. این نظم و ترتیب بخشی از یادگار عمر منوچهر ستوده است. همان سال هایی که در ده زندگی می کرد گاه به تهران می آمد. از کندوهای زنبور ولی خبری نیست. و زنبوری در این اردیبهشت ماه زیبا در باغ نمی بینم. صدای امیری که بلند می شود، وقتی نورالدین باغبانی، باغبان پیر ولی سرحال می آید پای ماشین و امیری دوان دوان به طرف ساختمان میان باغ می رود که استادمان در آن جا نشسته است. ما به دنبال امیری راه می افتیم. کنار دیوارهای سنگی ساختمان، استاد گوشه ای در خود فرورفته است - یاد دکتر مصدق می افتم- صدای جوانمردانه اش بلند می شود خوش آمد می گوید. چند سال است که او را ندیده ام، به خاطر ندارم. امیری می گوید این هم آقای طالبی، استاد آغوشش را باز می کند و می گوید «طالبی خودمان» و من استاد را در آغوش می گیرم و تاریخ را حس می کنم و بهار را حس می کنم و زندگی را حس می کنم. نمی توانم جلوی احساساتم را بگیرم.
همه دور استاد حلقه زده ایم. پیرمرد با همه می گوید و می خندد و این علی امیری است که میان دار مجلس است و میهمان دار جمع تا به همه در این سفر تاریخی خوش بگذرد. شوق و ذوق اولیه فرو نشسته است. هوشنگ عباسی در این جمع پر سر و صدا می خواهد برای مجله ی ره آورد گیل با استاد گفت وگو کند، به کمکش می روم. او می پرسد و استاد جواب می دهد و من می نویسم. بی شک پرسش های عباسی بیشتر متمرکز می شود روی کارهایی که استاد در گیلان کرده است از جمله فرهنگ زبان گیلکی که ارمغان دوره ی جوانی اوست. وقتی نام این کتاب می آید ستوده درباره ی آن توضیح بیشتری می دهد. می گوید کار که تمام شد آن را نزد چند ناشر بردم و جملگی از چاپ آن سر باز زدند تا این که به سراغ استاد ابراهیم پور داوود رفت و ایشان دستور چاپ آن را داد. و بعد از این فرهنگ، او فرهنگ کرمانی و نائینی را هم کار کرده است تا این که روزی دانش پژوه می گوید کارهایت را روی مازندران متمرکز کن و استاد چنین کرد و از آستارا تا استرآباد را نوشت و نیز چند متن تاریخی مربوط به گیلان و مازندران را تصحیح و چاپ کرد.

۱۲
علی دهباشی هم منوچهر ستوده را تنها نگذاشته است. صدمین سال تولد استاد است. دهباشی مجلسی جشنی در موقوفه افشار برگزار می کند. من و چند تن دیگر از رشت می رویم. امیری بارها از طرف محمدحسین حاتمی برایم که در آن زمان مدیر بنیاد موقوفه ی افشار بود خبر می آورد. اول بار که نامش را شنیده بودم، نشناختم و امیری نشانی داد، در مرکز تلفن ۱۱۸ تهران همکار بودیم. دو سال آخر تعطیل، بعدازظهرها به این مرکز می رفتیم از ساعت ۵ تا ۹ شب و هفته ای یک شب هم از ۹ تا ۷ بامداد کشیک بودیم. دانشجویی بود همچون من که آن جا کار می کرد، حال در موقوفه ی افشار او است.
تا آن روز پا به درون این مجموعه نگذاشته بودم. این مجموعه و بناهایش یکی از مکان های تاریخی- فرهنگی تهران است که بسیار خوب هم از آن نگه داری می شود. هنوز مات دیدار مجموعه بودم که مردی از کنارم گذشت. در یک آن به چشم هم خیره شدیم و بعد از حدود ۴۵ سال یکدیگر را در آغوش گرفتیم. او محمد حسین حاتمی بود. چاق سلامتی مفصل کردیم. چه حس خوبی است. او ما را به تالار برگزاری جشن هدایت می کند. جایی برای نشستن نیست. مجلس که تمام می شود، امیری پارتی بازی می کند و چند نفر ما را پیش استاد برد تا عکس یادگاری بیندازیم.
با علی امیری به آشپزخانه می روم. او که مدت هاست استاد را در کنج این باغ تنها نمی گذارد از زندگی ستوده در این سال ها می گوید و رنج هایی که منوچهر ستوده کشیده است، از بی مهری ها و نادرستی ها می گوید که ناگاه چشمم به سر قوچی می افتد که در تهران در خانه ی استاد دیده بودم و حالا، این جا، در این باغ سر همین قوچ چشم در چشم من دوخته است و من را دنبال می کند. و من حیرانم از این بازی.

۱۳
زمستان ۱۳۹۴ را پشت سر گذاشته ایم. نوروز ۱۳۹۵ آمده است. در آخرین فصل سال پار، دو تن از بزرگان رشته ی تاریخ دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران را از دست داده ایم. دکتر هما ناطق، بزرگ بانوی تاریخ ایران که هر چه داشت را با مهر و احساس با دانشجویانش تقسیم می کرد و من بسیار مدیون اویم و نیز دانشجویی - دوستی- از همان سال ها که بعد خود نامی بزرگ شده است، محمد علی اینانلو.
و در این سال نو، این خبر مرگ استاد منوچهر ستوده است که می آید و دلمان را خون می کند.

پی نوشت:
۱- ستوده، منوچهر، ره آورد ستوده، به کوشش مصطفی نوری، تهران: مجلس شورای اسلامی، ۱۳۹۰.

از انجمن فلسفه تا تدریس جغرافیای تاریخی

خاطرات دکتر منوچهر ستوده از کتاب منتشر نشده «یادمانده های ستوده»

گفت وگو و تدوین: علی امیری

انجمنی به نام فلسفه و علوم انسانی، ظاهراً به دستور یونسکو، در ساختمان کتابخانه ملی به راه افتاد. ریاست انجمن با سیدحسن تقی زاده بود و مرحوم بدیع الزمان فروزانفر و سعید نفیسی سمت معاونت داشتند و از جوان ترها نظیر بنده و احمد افشارشیرازی و مصطفی مقرّبی و ایرج افشار هم دعوت کرده بودند. ما هم در جلسات شرکت می کردیم. هدف و منظور انجمن معلوم نبود. تقی زاده کتاب مانی خود را تمام کرده بود و به افشار شیرازی سپرد تا به چاپ برساند. افشارشیرازی هم فعالیت زیاد نشان نمی داد و هر هفته که انجمن تشکیل می شد مورد وارسی و بازجویی قرار می گرفت و حرف های دیگری هم زده می شد و هر جلسه انجمن به این ترتیب به اتمام می رسید.
یکی از روزها، اوایلی که جلسه هنوز تشکیل نشده بود مرحوم فروزانفر مرا با اشاره دست صدا کرد و خواست که نزد او بروم. بنده هم اطاعت کردم. وقتی به ایشان رسیدم فرمودند: «شما بعد از اتمام جلسه همین جا بمانید.» بنده هم اطاعتِ امر کردم. جلسه تمام شد و اعضاء تمام رفتند و من ماندم و مرحوم فروزانفر.
فروزانفر بدون هیچ مقدمه ای گفت: «آقا شما فردا صبح به دانشکده الهیات و معارف اسلامی می آیید و سر کلاس می روید و جغرافیای تاریخی تدریس می کنید!» بنده عرض کردم: «من تاکنون نه این درس را خوانده ام و نه آن را تدریس کرده ام، فقط چند جلد کتابی در این زمینه خوانده ام!». فروزانفر گفت: «کسانی که سر کلاس هستند هیچ چیز نمی دانند تا چه رسد به جغرافیای تاریخی!» بنده هم قبول کردم. مخلص از بچگی به جغرافیا علاقه داشتم و در دوران لیسانس به کتابخانه مجلس می رفتم و از نام های کتب جغرافیای اسلامی صورتی تهیه می کردم. پیشِ خود گفتم برای فردا مطلب دارم، برای جلسات آینده هم فکری خواهم کرد.
در همین ایام کتاب «حدودالعالم» در چاپخانه دانشگاه تهران به چاپ رسید و خیالم راحت شد که در جلسات بعدی ترم، مطلب کافی برای تدریس خواهم داشت.
فردا صبح به دانشکده الهیات رفتم و از درِ جنوبی وارد شدم و ماشین «ولگا» را کنار حیاط دانشکده گذاشتم و با پرسیدن محل اتاق دفتر، وارد اتاق شدم. مرحوم بدیع الزمان در انتظار بود. مرا به کلاس برد و معرفی کرد. دیدم کلاس، کلاس معمولی نیست. شاگردان در «سالن» ساختمان جمع شده اند. سالن پر از عمامه سفید و سیاه است و هفت هشت نفر کلاهی در میان ایشان دیده می شود! ظاهراً شاگردان از کلاس ها و شعبه های دیگر سر این درس آمده بودند تا آن را سبک و سنگین کنند و اگر به کارشان بیاید واحد درسی انتخاب کنند!
بنده در مقدمه شرحی راجع به جغرافیای تاریخی گفتم و سپس به معرفی کتب جغرافیایی عالم اسلام پرداختم و در آخر کلاس به هریک از شاگردان تکلیفی دادم. یعنی یک کتاب جغرافیا تعیین کردم تا درباره خودِ کتاب و مولف آن تحقیق کنند.
دورانی را که من در دانشکده الهیات و معارف اسلامی بودم آقای فروزانفر (رییس دانشکده) از علماء و فضلای سایر کشورهای اسلامی دعوتی به عمل آورد تا به تهران بیایند و با استادان دانشکده آشنا شوند. مجالس سخنرانی نیز برای ایشان برپا کرد. (در نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی شرحی در این باب آمده است. می توانید به آن مراجعه کنید)
پس از ختم جلسات، آقای فروزانفر به بنده فرمودند: «آقای ستوده؛ شما وسیله دارید، بلد راه هم هستید. این آقای صلاح الدین منجد می خواهد شمال ایران را هم ببیند. ایشان را به صفحات شمال ببرید و مهمانخانه رامسر و سایر دیدنی ها را به ایشان نشان بدهید و برگردانید.» بنده و آقای صلاح الدین منجد قرار و مدار را گذاشتیم و صبح زود از تهران با ماشین «ولگا» به راه افتادیم و به کرج آمدیم و به جاده چالوس افتادیم. دریک نقطه از جاده، «قلعه دختر شهرستانک» نمودار است، از دور به او نشان دادم و در راه از «شاه دژ» که یکی از قلاع عظیم اسماعیلیه است و «قلعه لورا» که قلعه دیگری است و نیز سوانح تاریخی آنها را برای ایشان بیان کردم و به تونل «کندوان» رسیدیم. در آبریز مازندران هم آنچه محل های تاریخی بود شرحی از آنها گفتم تا به چالوس رسیدیم و از چالوس به طرف رامسر رفتیم و پس از صرف ناهار و مختصر استراحت، به لب دریای رامسر و جاهای دیدنی اطراف آن رفتیم. شب را در آنجا خوابیدیم و فردا صبح مسیر آمده را تا چالوس طی کردیم و از راه کناره تا آمل راندیم و از راه هراز خود را به تهران رساندیم. دکتر منجد از این سفر بسیار اظهار شعف و شادی می کرد و در زمان خداحافظی، کارت خود را به رسم یادگاری به بنده لطف کردند.
دورانی که در دانشکده الهیات و معارف اسلامی بودم، در دانشکده ادبیات نیز آمد و رفت داشتم و از طرز تدریس کلاس ها بی خبر نبودم.
روزی خدمت استاد عیسی بهنام (رییس گروه باستان شناسی) رفتم و به ایشان گفتم: «شما در باستان شناسی شاگردانی تربیت می کنید که از خواندن کتیبه های اسلامی عاجزند. اگر قرار است اینان در ایران کار کنند، باید انواع خطوط فارسی را بخوانند و اطلاعی از خطوط فارسی و گذشته آن داشته باشند.» آقای بهنام گفتند: «حرف شما درست است ولی ما کسی نداریم تا این کار را عهده دار شود» مخلص عرض کردم: «بنده آمادگی دارم و می توانم هر دو کلاس را راه بیندازم.» ایشان دست مرا گرفتند و از دانشکده ادبیات به دبیرخانه دانشگاه بردند و پس از کسب اجازه از رییس دفتر دانشگاه وارد اتاق مقام ریاست شدیم و آقای بهنام شرح ماوقع را خدمت مقام ریاست گفتند. رییس دانشگاه مسئولان امر را خواست و دو شماره «a.b.m» به دروس دانشگاه افزودند و مرا هم به تدریس این دو درس برگزیدند. یکی از آنها «تاریخ خطوط اسلامی» و دیگری «خواندن کتیبه های اسلامی» بود. من در مسافرت هایی که با آقای ایرج افشار به صفحات یزد می رفتم، سعی داشتم از کتیبه های کوفی سنگ قبرها که تعداد آنها زیاد بود عکس برداری کنم. شاید در حدود سیصد فیلم از این سنگ ها داشتم. از کتبی هم که درباره خط و خطاطی نوشته بودند استفاده کردم و تعدادی هم عکس از این کتیبه های کتب را گرفته بودم و حاضر داشتم و با خواندن انواع کتب درباره خط، خصوصاً آثار ایران پروفسور پوپ، به انواع خطوط آشنایی داشتم. عکسهای کتیبه های کوفی گورستان ها و عکسهایی که از کتب در این زمینه گردآوری کرده بودم به کتابخانه مرکزی دانشگاه دادم و از ایشان خواستم به تعداد نفرات کلاس زیراکس از آنها تهیه کنند و در دسترس شاگردان قرار دهند.
رساله ای هم در تاریخ خط اسلامی از روی متون کتب خط نوشتم، آن را هم تکثیر کردم و در دسترس شاگردان قرار دادم و این دو کلاس را در گروه باستان شناسی به راه انداختم و تا اول بازنشستگی این دو کلاس را اداره کردم. ولی شنیدم که بعدها کسی تدریس این دو درس را دنبال نکرد.



منوچهر ستوده و علی امیری در جشن تولد صد و یک سالگی

ادراک و بیان شاعرانه

پرسش منوچهر ستوده از فتح الله مجتبایی درباره شعر نیمایی

هنگامی که مهرنامه از دکتر فتح الله مجتبایی خواستار آن شد که مطلبی درباره مرحوم منوچهر ستوده بنویسد، ایشان به نامه ای اشاره کرد که سال ها پیش برای ستوده نوشته بود. به همین دلیل نیز دستخط منوچهر ستوده و دستخط مکتوب خود را در اختیار مهرنامه قرار داد. ماجرا به این بازمی گشت که در حدود ۲۲ سال پیش، مرحوم ستوده در نامه ای از دکتر مجتبایی درباره شعر نو و مختصات آن سئوالی می پرسد. دکتر مجتبایی نیز به آن پرسش، مکتوب پاسخ می دهد. متن آن پرسش و پاسخ را می خوانید.

سرور معظم مکرم جناب آقای دکتر فتح الله مجتبایی
پس از عرض ارادت و اخلاص زحمتی بکشید و بر این بنده منت نهید و نظرات خود را درباره شعر نو (شعر نیمایی) در سطور زیر مرقوم فرمایید، مزید تشکر و امتنان خواهد بود. ارادتمند منوچهر ستوده
زانجا که فیض جام سعادت فروغ تست
بیرون شدن نمای ز ظلمات حیرتم (حافظ)

منوچهر ستوده سلمانشهر فروشگاه چوب اسالم
به توسط آقای مهدی بکتاش
۲۵ /۱۱ /۷۳
***
۸ /۱۲/ ۷۳
دوست عزیز و استاد ارجمند
مرقومه مبارک زیارت شد، و از این که یادی از حقیر فرمودید خوشحال شدم. درباره سوالی که مرقوم فرموده بودید می دانم که شناخت و آگاهی خود شما از من به مراتب بیشتر و کامل تر است. این سئوالی است که برای همه کسانی که با شعر فارسی در شکل و هیئت سنتی و به اصطلاح کلاسیک آن انس و الفت دارند و پرورش فکری و ذوقی با آن یافته اند، پیش آمده و پیش می آید، و این امری است کاملاً طبیعی. ذهن انسان طبعاً وابسته و محدود به عادت می شود و هر چیز را که برخلاف عادت باشد بی قاعده و ناهنجار می بیند. از همین روست که ما مثلاً از موسیقی غربی، اگر به آن عادت نکرده باشیم چیزی نمی فهمیم. درک پدیدآمده های ذوقی و هنری کلاً و تا حدود بسیار وسیع فرع عادت است. شعر جدید به اصطلاح نیمایی سعی در شکستن قالب های لفظی و ساختاری و معنایی معتاد و مرسوم دارد، و با این کار می خواهد عادت ها را بشکند و صورت های تکراری و متحجر شعر سنتی را دگرگون کند، زیرا رکود در یک وضع و حالت و تکرار اشکال و اوزان و مضامین و موضوعات و تشبهات و استعارات و تصاویر و عناصر دیگر شعری سرانجام به انحطاط و مرگ می کشد. تا اینجا به نظر بنده درست و معقول. به این اعتبار، نظامی و خاقانی هم نسبت به شاعران پیش از خود نوآور و نوپرداز بوده اند. کلیم و صائب و بیدل هم همینطور، ایرج و بهار هم همینطور. «دماوند» و «جغد جنگ» بهار، هم از لحاظ ادراک شاعرانه، هم از لحاظ مایه و موضوع در قیاس با قصاید شاعران پیش از او تازه و نو و بی سابقه بوده است.
شعر به نظر بنده، کهنه و نو یا نیمایی و غیرنیمایی ندارد. شعر یا شعر است یا شعر نیست. اگر کلامی جوهر و مایه شعری داشته باشد، یعنی نیروی انگیزش حالات و هیجانات روحی داشته باشد، در دل اثر کند، خیال انگیز باشد، فضای احساسی خاص خود را ایجاد کند، کاوش در حیات عاطفی انسان باشد و یافته ها و تجربه ها را روشن و موثر منتقل کند، قوت القاء افکار و معانی داشته باشد، و در عین حال تکرار گفته ها و یافته های شاعران پیشین نباشد، شعر است. و اگر همه یا بیشتر این مختصات را نداشته باشد شعر نیست و یا لااقل شعر خوب نیست.
ادراک شاعرانه و بیان شاعرانه باید نو باشد و در عادت های ذوقی و هنری تحول پدید آورد. تحول و تکامل در شعر همین است. ولی نو بودن، غیر از بی معنی و نامفهوم بودن است. غیر از عجیب و غریب بودن بی دلیل و بی قاعده است. اگر بنا باشد که یک قطعه شعر یا پاره ای از آن را چند بار از سر تا ته بخوانیم و چیزی از آن دستگیرمان نشود، و یا اگر با سعی بسیار و یا با تفسیر و تاویل های خود گوینده معنایی برای آن ساخته شود، به دردسرش نمی ارزد. چنین چیزی شعر نیست، و در بهترین حالتش ممکن است به عنوان معمایی آن را بپذیریم. شعر باید مقصود شاعر را و آنچه در دل و خاطر و اندیشه او گذشته است به روشنی بیان یا القاء کند. عیب بزرگ در بسیاری از نمونه های شعر نیمایی (و بیشتر در شاگردان بی سوادتر او) همین است. اینها ادراک شعری نو ندارند و می خواهند با شکستن ساختار طبیعی و منطقی زبان و ساختن ترکیبات و تعبیرات عجیب و نامفهوم و تغییردادن معنایی و کاربرد الفاظ، نو نمایی کنند، و یا اگر ادراک نو و حرف تازه ای دارند سواد و توانایی بیان و القاء درست آن را ندارند.
شعر گفتن هم مثل هر کار و هر هنر دیگری ابزار خاص خود را دارد و تا هنرمند در کاربرد ابزار خود آگاه و ورزیده و ماهر نباشد، آفرینش هنری از او برنمی آید. ابزار شاعری زبان است، ماده آن فکر و خیال و احساس، و غایت آن رساندن فکر و خیال و احساس به دیگران. زبان از آنجا که وسیله ارتباط با دیگران است دارای نظام و ساختاری منطقی و قانونمند است، و احکام و قواعد دقیق و محکم خاص خود را دارد. علائق و پیوندهای میان اجزاء کلام به گونه ای است که نمی توان آن را به خواست خود تغییر داد و برهم زد.
چنانکه در تشبیه و استعار و مجاز و کنایه هم که مهمترین وسیله بیان و القاء معانی و مضامین شاعرانه است و تصویرسازی در شعر بر آنها مبتنی است، حفظ علائق میان اجزاء و عناصر و رعایت پیوندهای لفظی و معنایی شرط لازم و اساسی است. اگر کسی زبانی را که به آن شعر می گوید خوب و درست نداند و قابلیت ها و توانایی های آن را نشناسد، و بدون رعایت علائق و روابط تصویرسازی کند، شعرش همان چیزی می شود که غالباً در نشریات دیده ایم و می بینیم. نظامی و خاقانی و صائب و شاعران دیگری که در قالب های سنتی، نوآوری و نوپردازی می کردند و به قول خودشان طرح نو می افکندند زبان خود و خوانندگان و شنوندگان خود را خوب می شناختند و می دانستند که چه می کنند و ما هم امروز می فهمیم که چه کرده اند و چه گفته اند. تصویرهای صائب در عین روشنی و تازگی در همان نظر اول در خاطر نقش می بندد. تصویرهای بیدل هم با آنکه غالبا غریب و تازه است علائق و روابط میان اجزاء و عناصر در آنها قابل درک و فهم است. در بسیاری از اشعار نیما و پیروان خوب سبک او هم این خاصیت، اگر نه در همه موارد، در موارد بسیار، و بیشتر در پاره هایی از اشعار آنان، دیده می شود. نیما بیش از آنکه شاعر بزرگی باشد، راهگشای بزرگی بود. راهی که او باز کرد یک ضرورت در تاریخ شعر فارسی بود و نشان داد که قالب ها و اشکال لفظی و معنایی و ساختاری شعر به اصطلاح کلاسیک تغییرناپذیر نیست و از راه هایی که نوپردازان روزگار گذشته در زمان خود رفته اند می توان فراتر رفت. خود او و چند تن از پیروان شیوه او (اخوان، شاملو، سپهری، خصوصاً سیمین بهبهانی) نمونه های خوبی از تمرین و تجربه در این راه و روش عرضه کرده اند. به گمان من تا این زمان بهترین نمونه ها در ساخته های سیمین بهبهانی است که هم در اوزان عروضی تجربه های خوب و سالم دارد و هم در مضمون سازی و خیال پردازی کارهایش قابل توجه و ماندنی است. ولی نباید فراموش کرد که راه هنوز کوبیده نشده و هنوز بیش از پنجاه شصت سال از آغاز این تحول نمی گذرد، و هنوز کار در مرحله «آزمایش و خطا»ست. کاش کسی پیدا می شد و نمونه های خوب این تمرین ها و تجربه ها را از انبوه پریشان گویی های این دوره جدا و در یک جا جمع می کرد تا ابعاد و جنبه های مثبت و باارزش آن نمایان تر شود. مشکل بزرگ بی سوادی یا کم سوادی اغلب این نوپردازان و لجاج جهل آمیز آنهاست، و از همه بدتر دلبستگی و فریفته شدن آنها به ستایش های جوانان از خودشان کم سوادتر است، که در عمر خود جز ساخته های آنان شعر دیگری نخوانده و توانایی و فرصت خواندنش را نداشته اند. بسیاری از آنان زبان فارسی و سنت های شعری آن را نمی دانند و نمی شناسند، و گاهی بی آنکه زبان های فرنگی را بدانند، یا درست بدانند، از الگوهای شعر فرنگی تقلید می کنند. اوزان شعر فارسی را نمی شناسند، و اصلاً نمی دانند وزن یعنی چه. وزن کلام تعریف دقیق علمی دارد و در هر زبانی وابسته به خصوصیات آواشناسی همان زبان است. درست است که وزن و قافیه از شرایط ضروری شعر نیست، و اگر منظومه ای در منطق و یا پزشکی دارای وزن و قافیه بندی درست و سالم باشد شعر شمرده نمی شود، ولی وزن، و حتی قافیه، در تاثیرگذاری شعر و ایجاد فضای متناسب با محتوا و موضوع آن مهم و موثر است.
شاهنامه اگر لفظ به لفظ بدون وزن و قافیه و به صورت نثر نوشته می شد، و یا حتی اگر در وزن دیگری، مثلا رمل مثمن سالم سروده می شد، بی شک تاثیری را که صورت منظوم آن در بحر متقارب دارد، نداشت. به گمان من، جریان دیگری از همان روزگار نیما و به موازات شیوه و مکتب او، در شعر جدید فارسی پیدا شده و رشد کرده و نمایندگانی چون توللی، گلچین گیلانی، نادرپور، ابتهاج، مشیری و چند تن دیگر دارد، اهمیتش کم نیست، و شاید آینده روشن تری داشته باشد. در این گونه مباحث و موارد، داوری قطعی و نهایی با تاریخ است.
اینها که عرض کردم از قبیل زیره به کرمان بردن بود و عرض داشت خیالاتی که از خواندن نامه سرکار بر خاطرم گذشت. خوب می دانم که خود شما درباره سئوالی که مطرح کرده بودید بیش از من تامل داشته اید و می دانید که جواب «بله» یا «نه» در آن ممکن نیست. فاجعه دردناک مرگ زریاب چنان تار و پود ذهن مرا از هم گسیخته است که نمی دانم چه نوشتم. خداوند وجود نازنین شما را برای دوستان حفظ کند.

ارادتمند مجتبایی

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه مهرنامه