فیدیبو نماینده قانونی گفتمان اندیشه‌ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب دلهره

کتاب شب دلهره

نسخه الکترونیک کتاب شب دلهره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شب دلهره

آخر دیشب که می‌آمدم خانه با چند نفرحرفم شد، ولی درس حسابی بهشان دادم. بماند که کتک سیری هم خوردم. رفتم لب پنجره تا لباسهام را بتکانم، دیدم دوباره پسر همسایه با دختر آن همسایه گرم عشق بازی و بگو بخندند، باسنگ ریزه پای کوزه کله پسره را نشانه گرفتم؛ ای..، واقعاً آدم اینها را که می دید نمی دانست چی بگه. تمام فکر وزندگیشان در همین مسائل خلاصه بود؛ بوی خامی می‌دادند. یکم پول از سر کشوم برداشتم و رفتم توی کوچه. دیدم همین پسره آمد برایم گردن کلفتی کند،یقشو گرفتم پام را انداختم پشت پاش خورد زمین.کمربند را از کمرم کشیدم و سه چهار تا چپ و راست زدم روی کمرش، ولش کردم که بروم شروع کرد حرفهای نامربوط بزند، برگشتم این بار با سگک کمربند، یک حال حسابی بهش دادم، که صدای غلط کردمش در آمد، آخر کار همان طور که خوابیده بود روی زمین،با پا دو تا زدم توشکمش تا دیگر پرویی نکند. دختره شروع به داد و بیداد کرد: - کشتیش احمق، برو گم شو بعد به طرفم آمد خواست با کیفش مرا بزند جاخالی دادم؛ چادرش را گرفتم،گفتم - یعنی چادر هم سرت کردی. آخراین دختره خیر سرش چادر سرش می‌کرد، اما کاش این قماش آدمها از چادر استفاده نمی‌کردند،ولی یکم سر سنگین‌تر بودند. به اسرار ننه باباشان یک چادر سر می‌کردند و دیگرهیچی. لباسی می‌پوشیدند که اگر باد می‌زد زیر چادرشان از لباس نازک تن و بدنشان پیدا بود، هفت قلم آرایششان هم کامل بود. اینها فکر می‌کردند؛ اگر چادر سرشان کنند،همه چیز حله. رو به دختره گفتم: - بابات که خیلی تعصبیه؟ میدونه دخترش با این پسره می‌گرده؟

ادامه...

بخشی از کتاب شب دلهره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

چند ساعتی از روزگذشته بود که از خواب بیدار شدم. باز هم لِنگِ ظهر شده بود؛ مادرم سینی چای و صبحانه، بدست بالای سرم بود.باچشمهای خواب آلود چایی را برانداز کردم، چایخوش رنگی بود معلوم بود تازه دم کرده. پرسیدم:
- امروز چند شنبه است؟
- شنبه
از جام بلند شدم سینی را ازش گرفتم ورفتم توی آشپزخانه پشت میز نشستم بازهم نان و پنیر بود، نانی که مشخص بود حسابی بیات شده، پنیرتنهاهم با نان از گلوی آدم پایین نمی رفت. یک استکان چای خوردم و از جایم پریدم رفتم صورتم را شستم، عادت کرده بودم بعد از غذا صورتم را بشورم؛ رفتم لباس تنم کنم بروم بیرون، دیدم لباسهام که از بس خاکیه مثل لباس کسیه که توی خاک غلط زده باشه، مادرم ندیده بود. آخر دیشب که می آمدم خانه با چند نفرحرفم شد، ولی درس حسابی بهشان دادم. بماند که کتک سیری هم خوردم. رفتم لب پنجره تا لباسهام را بتکانم، دیدم دوباره پسر همسایه با دختر آن همسایه گرم عشق بازی و بگو بخندند، باسنگ ریزه پای کوزه کله پسره را نشانه گرفتم؛ ای..، واقعاً آدم اینها را که می دید نمی دانست چی بگه. تمام فکر وزندگیشان در همین مسائل خلاصه بود؛ بوی خامی می دادند.
یکم پول از سر کشوم برداشتم و رفتم توی کوچه. دیدم همین پسره آمد برایم گردن کلفتی کند،یقشو گرفتم پام را انداختم پشت پاش خورد زمین.کمربند را از کمرم کشیدم و سه چهار تا چپ و راست زدم روی کمرش، ولش کردم که بروم شروع کرد حرفهای نامربوط بزند، برگشتم این بار با سگک کمربند، یک حال حسابی بهش دادم، که صدای غلط کردمش در آمد، آخر کار همان طور که خوابیده بود روی زمین،با پا دو تا زدم توشکمش تا دیگر پرویی نکند.
دختره شروع به داد و بیداد کرد:
- کشتیش احمق، برو گم شو
بعد به طرفم آمد خواست با کیفش مرا بزند جاخالی دادم؛ چادرش را گرفتم،گفتم
- یعنی چادر هم سرت کردی.
آخراین دختره خیر سرش چادر سرش می کرد، اما کاش این قماش آدمها از چادر استفاده نمی کردند،ولی یکم سر سنگین تر بودند. به اسرار ننه باباشان یک چادر سر می کردند و دیگرهیچی. لباسی می پوشیدند که اگر باد می زد زیر چادرشان از لباس نازک تن و بدنشان پیدا بود، هفت قلم آرایششان هم کامل بود. اینها فکر می کردند؛ اگر چادر سرشان کنند،همه چیز حله. رو به دختره گفتم:
- بابات که خیلی تعصبیه؟ میدونه دخترش با این پسره می گرده؟
دختر رنگش پرید و از ترس به نفس نفس افتاد، زبانش بند آمده بود.
گفتم برو، فقط از این به بعد نمی خوام تو و این پسره را با هم ببینم. آخر بدی این بود پسره چهارده پانزده ساله بود و دختره هم سیزده چهارده سالش بیشتر نبود؛ یکی نیست به اینها بگه: آخه بچه های این سنی رو چه به این کارها.
خلاصه سوار موتورم شدم و رفتم از سرکوچه کیک و آبمیوه گرفتم، نشستم روی موتور شروع به خوردن کردم، تا داشتم می خوردم، دیدم مردم بهم چپ چپ نگاه می کنند، هی به خودم نگاه کردم رخت هام که معمولی بود، فقط یکم هنوز خاکی بود؛ این هم نگاه کردن نداشت. به خودم فکر می کردم امروز اینها چشون شده که دیدم حاج اکبر، پیرمردی که فکر کنم دیگر پرونده اش تو دست بار عزرائیل گم شده بود، از راه رسید با حالت تاسف گفت: پسره لادین اگر خبر مرگت روزه نداری حرمت ماه را نگهدار؛ تازه فهمیدم روز اول ماه رمضانه.دیدم حیف این یارو خرش خالی بره(بدون اینکه جوابش را بدم بگذرم) گفتم روزه مال توست که از گناه هایی که تو عمرت کردی کم بشه، حالا هم که می بینی دیگه آخرشه آفتابت لب بومه روزه گیر شدی، نه مال ما که حالا، حالاها وقت داریم، می گیریم.
همان موقع یکی از بچه های محل که فکر می کرد خیلی خوش تیپه، البته نمیدونم شاید هم بود، حدود بیست و دو سه سال سن داشت با قد صدو هشتاد و پنج، نود،استخوان بندی متوسط، موهای بلندِ لختِ رنگ کرده که ریخته بود رو پیشانیش، چشمهای آبی، ابروهاش هم مشخص بود دستکاری شده، دماغش هم قلمی، یک ته ریشی هم داشت که دورش را با تیغ مرتب کرده بود، پیراهنش آبی روشن از این برّاقا و کت سرمه ای مخملی که یقه و سر آرنجش قهوه ای بود، و شلوار کتانی زرد چسبان که تا قوزک پاش بیشتر نبود و کفش های تخت قهوه ای که بین کفش تا شلوارش یه سانتی فاصله بود و معلوم بود جوراب نپوشیده؛ از راه رسید.
گفت: چی میگه؟گفتم: کی چی میگه؟گفت: حاج اکبر.
با پوز خند جواب دادم هیچی، می گه چرا روزه نداری؟
گفت:خوب چرا نداری؟
گفتم:
- اول اینکه به تو چه چرا روزه ندارم، مگه تو داروغه ای دوم هم مگه خودت روزه گرفتی؟
با غرور گفت:
- آره، همش را هم می گیرم. خندیم و گفتم: باریکلا، برو بگیر، فقط برام جالب بود: چند ماه پیش با بچه های محل دو، سه روز رفته بودیم کویر گردی این هم بود، ما که ندیدیم این چند روز را نماز بخواند معلوم بود سال تا ماه هم نماز نمی خواند، اما حالا روزه هایش را می گیرد.
- راستی چند روز پیش دیدمت. گفت: کی. گفتم: سه روز پیش حوالی غروب خیابون...با کی بودی، خواهرت؟ راستی تو که انگار تک بچه ای.
می دانستم با کی بود اما می خواستم مستقیم بهش نگفته باشم.
دیدم رنگ به رنگ شد و شروع کرد پابه پا کند که بره.
گفت: خوب حالا که چی؟
دیدم خیلی پر روئه گفتم: آهان پس بطور رسمیه، خانواده هاتون هم می دونند بقیه بفهمند که مشکلی ندارد؟
گفت: به کسی نگیا. گفتم: شرط داره.
با تعجب گفت چه شرطی!
یهویی صدای دعوا از سرکوچه بالا رفت.گفتم: بعد میگم، بعد، فهمیدی و دویدم سرکوچه.
مردم داشتند جمع می شدند رفتم جلو دیدم پسر، یکی از خویشاوندای بابام که اسمش محمد بود ولی ما ممد صدایش می زدیم، دارد یک پسره بدبخت را می زند. رفتم وسط داد زدم ولش کن و پسره را از زیر دست و پایش کشیدم بیرون گفتم: چی شده؟
پسره با صورت خونی گفت نمی دونم! یهویی این پسره به من حمله کرد که چرا می خندی؟
- رو به ممد کردم گفتم: چرا زدیش؟
- از بغل من که رد می شه به من نگاه میکنه و می خنده!
با خنده گفتم:
- پسر به این چرا خندیدی؟
- من! من با گوشی حرف می زدم اصلا ًندیدمش.
- ممد: دروغ میگه پس چرا گوشیت در گوشت نبود.
- با هندزفیری بیسیم حرف می زدم.
- کو؟
از گوشش در آورد داد به من، هنوز تلفن وصل بود، یکی آن طرف خط یک بند میپرسید چی شد!
معلوم بود ممد می خواسته خودی توی محل نشان بدهد، باید حسابشو می رسیدم که از فردا برای ما شاخ نشه.
با شنیدن صدا ازخدا خواسته پریدم رو سر ممد تا می خورد زدمش؛ گفتم مگه شهر هِرته که این بدبخت را می زنی؟ ممد فقط دنبال یک راهی بود بتواند فرار کند، از دماغش داشت خون می آمد، مدتی هم بود می خواستم یکم این پرو را سر جاش بشونم. باباش هم خیلی مغرور بود فکر می کرد از دماغ فیل افتاده. خیلی احساس بزرگی داشت، سلامش که می کردی جواب سلام نمی داد، تازه چشم خیره به آدم می رفت، حداقل کله بی مصرفش را هم تکان نمی داد. فقط انتظار سلام داشت. یکی دو بار باهام اینطور رفتار کرده بود پیش چشمم بود تا تلافی کنم.
حمید و حسن آمدند از هم جدایمان کردند. حمید پسر همین حاج اکبر بود، البته پسر آخریش، حسن هم پسر همسایه کناریمان بود. حمید کشیدم کنار گفت: با این زپرتی محل می گذاری؛ اصلاً این آدمه؟یا باباش آدمه؟ ولش کن، بعد یه آدامس از جیبش در آورد به من تعارف کرد؛ گفتم نمی خورم. خودش یکی را انداخت تو دهنش، یاد حاج اکبر افتادم گفتم:برو به بابات بگو به پسر خودش بگه روزه خوری نکند. گفت: ای بابا، بابای من را ولش کن می خواد گیر بده یه چیزی می گه.گفتم: خودت هم می دونی. سرش را تکون داد وجواب داد آره.
گفتم: خوب حالا اون آدامس را از دهنت بنداز بیرون تا ببینم درسته یا غلط.
آخر بدم می آمد یکی که باهام حرف می زند فکش مثل گوسفند که داره نشخوار می کند تکان بخورد این را بی ادبی به طرف مقابل می دانستم.
پسری که ممد داشت می زدش آمد به قول خودش تشکر کرد و رفت. از حمید پرسیدم چرا یکی از شما نمی رفت جلو اینا را از هم جدا کنه.
- آخه تازه اون وقت باد به کت ممدِ می افتاد و بدتر می کرد، گفتیم یه خورده می زند و ولش می کند.
- خاک بر سرتون یه وقت ممدِ فعلاً ولش نمی کرد!
- خوب حالا که تمام شد.
همون وقت تلفنم زنگ خورد، از خانه بود، مادرم گفت: ببین اگه نانوایی خلوته ده پونزده تا نون بگیر، گفتم: اگه خلوت بود باشه، به حمید و حسن گفتم: بیایید سوارشین بریم کارتون دارم. با خودم فکر کردم اگر شلوغ بود سه نفر هر کدام بی نوبت پنج تا نان بگیریم (تا پنج تا نان را بی نوبت می دادند) رفتم درِ نانوایی دیدم اصلا کسی نیست، خلوتِ خلوته، همیشه کمتر از ۱۰نفر توی صف نبود. ظاهراً امروز همه جوگیر شده بودند. تو این محله رسم بود چون نانوایی، لواش پخت می کرد برای چند روز و به تعداد زیادی نان میگرفتیم یرای همین نانوایی همیشه شلوغ بود.
بیست تا نان گرفتم از بچه ها جداشدم، سوار موتور شدم و با سرعت رفتم سمت خانه تا نان ها خشک نشود، سر راه پسر خوش تیپه را دوباره دیدم. دست تکان داد وایستادم. گفت: شرطت چی بود؟
گفتم: که دیگه نبینم دور و بر دختره بپلکی می خوایش درست حسابی برو جلو. گفت: خوب.گفتم: خوب چی؟گفت: دیگه سراغ دختره نمی رم
گفتم: اما شرط دوم، اینکه این موهات را یکم کوتاه ومرتب کن چرا اینقدر به هم ریخته است؟ برای اول کار که ببینم راست می گی دومی را انجام بده تا اولی معلوم بشه.
گفت: اگر کوتاه نکنم؟ گفتم: چی، جلوی من پررویی نکنا ولی خوب، به سیاوش می گم با دختر عموش بودی (سیاوش یک لات کله خراب آن محدوده بود.)
این را که گفتم، گفت: باشه، باشه موهام را کوتاه می کنم، و راه افتاد برود. صداش زدم گفتم: دوست نداری هم کوتاه نکن (دیدم شاید دوست دارد موهاش اینطور باشد، این هم مردانگی نبود که اذیتش کنم.) فقط اگه دختره را نمی خواهی بگیری دورش را خط بکش.
حسود نبودم ولی این کارها را اشتباه میدانستم برای همین بدم می آمد، آخر این کارها چی بود، هیچ چی، بجز پشیمانی برای هر دوتایی شان و شک و تردید تا آخر عمر.
یک پسره بود با دختری دوست شد آخر هم با اینکه از ته دل هم را دوست نداشتند مجبور شدند چون دوستی این دوتا توی فامیل دختر لو رفته بود، با هم ازدواج کنند، با اینکه سن زیادی هم نداشتند. بعد از یک مدت از هم جدا شدند به خاطر اینکه همیشه به هم شک داشتند؛ تازه این در حالی بود که دختره حامله بود، پسره هم از همان اول زندگی با سر رفت تو چاه برای همین نمی خواستم دیگران هم بدبخت بشوند.
راه افتادم تا نان ها خشک نشده برسم به خانه. وقتی رسیدم درخانه موتور را گذاشتم کنار کوچه و خواستم در را باز کنم، دیدم کلید همرام نیست آمدم زنگ بزنم صدایی از پشت سرم گفت: بابا زنگ نزن من کلید دارم، در را باز کرد، رفتیم توی خانه هنوز چند تا پله بالا نرفته بودم، صدای درآمد برگشتم در را باز کردم دیدم گداست گفت: به من سید کمک کن دعات می کنم گفتم: اول اینکه الان سر ظهر در خونه کسی را نمی زنند. گفت: باید ببخشید.
ابروهام را در هم کشیدم گفتم:
- بخشیدم، ولی مگه مشکلی داری برو کار کن.
با لحن مظلومانه گفت:
- نمی تونم ببین دستم لمسه پاهام هم می لنگه چشم هام هم درست نمی بینه کسی بهم کار نمی ده.
فقط من مانده بودم با این همه مشکل این چطور خودش را تا آنجا رسانده بود. گفتم:
- تازه من عام هستم نمی تونم به سیدها کمک کنم، گناه داره.
گفت:
- طوری نیست نیاز دارم چکار کنم.
- خوب اما یه چیز دیگه، این بار پرید وسط حرفم گفت:
- می خوای کمک نکنی، نکن،چرا بهونه می گیری؟
بعد رفت سراغ خانه بعدی فقط اینقدر عصبانی شده بود که یادش رفت چلاغ و شل و کوره برای اینکه من هم بچزانمش دست کردم جیبم و درشت ترین پول را برداشتم گفتم نمی خوای؟خوب پس، روش را که برگرداند گذاشتم تو جیبم آمد برگرده در را بستم تا حالش گرفته بشود.
از پله ها آمدم بالا دیدم انگار امروز همه روزه اند و از نهار خبری نیست؛ با صدای بلند گفتم: یه چیز نیست که این شکم بی صاحب ما را سیر کنه؟ مادرم با صدای آهسته گفت: تخم مرغ سر یخچال هست بردار درست کن بخور، با صدای بلند تر گفتم: تخم مرغ هم شد غذا، مادرم با عصبانیت گفت فکر کردی من ظهر ماه رمضونی غذا می پزم تا توی در و همسایه بوی غذا بپیچه آبروم بره گفتم: کی مفتش که ما چکار می کنیم، شاید..، شاید یکی نمی تونه روزه بگیره. مادرم گفت: مثل تو که عذرت موجّهه، و با طعنه گفت ضعیفی نه؟
گفتم:
- من را مسخره می کنی برم بیرون داد بزنم کی فضوله که من روزه نِ می گی رم، نمی دونم چراامروز همه مفتش شدند، برم؟
مادرم گفت:
- نمی خواد دیوونه بازی در بیاری؛ صبر کن حالا برایت یه چیزی درست می کنم.
بعد یک چشم خیره به من رفت که از صدتا بدو بیراه بدتر بود و شروع کرد زیر لب قر بزنه، گفتم: هان چته. گفت: ببین حتی این بچه هم روزه گرفته اما تو با این سن و سالت.
گفتم باریکلا به بچه؛ من یکم می خوابم غذا که آماده شد من را بیدار کن.
رفتم خوابیدم همین که چشمم به هم رسید، خواب دیدم از بالای یک بلندی پرت شدم پایین، از خواب پریدم، دوباره خوابیدم. این بار خواب دیدم یک جایی هستم که از همه طرف تاریکیه من به دنبال یکی می دویدم انگار راه خلاصی من از آنجا بود ولی او مدام از من فرار می کرد، یا شاید من او را گم می کردم، هر بار باید کلی دنبالش می گشتم تا پیدایش کنم، تا اینکه رفت و از روی یک پلی رد شد، آن طرف پل روشن بود، من هم به طرف پل رفتم زیر پل گودالی بود بدون ته، اما همین که من رفتم روی پل،پل زیر پایم خراب شد ومن افتادم توی آن گودال. وقتی که من افتادم او صورتش را برگرداند می خواستم ببینم کیه، اما مادرم همان موقع صدایم زد از خواب پریدم، یعنی او کی بود من کجا بودم این خواب چه معنی داشت.
بلند شدم ناهار را بخورم به مادرم که نگاه کردم واقعاً ازش خجالت کشیدم. آخه او با زبان روزه برای من غذا درست کرده بود؛ من که برای خوردن غذا نشستم او هم رفت. گفتم: کجا می ری؟ گفت: می رم قرآن بخونم. گفتم: شما که سرت تو قرآنه یه دعایی هم بکنید برای ما که خدا گره ها را از کارمون باز کنه. مادرم گفت: کار تو گره نداره تو خودت گره کارهایی، آخه شتر سواری که دولا دولا نمی شه، با عصبانیت گفتم:بَله،گاو چرونی هم بی صوت و سگ نمی شه. مادرم گفت: یعنی چی؟ گفتم: تا مایه نباشه که نمی شه کاری کرد. مادرم گفت: من که پس زبان تو بر نمی آیم ولی تا خودت همت نکنی مثل الان، توی گِل می مونی؛ مطمئن باش تا نری دنبال هر چیزی، هیچ چیز بدست نمی آری. گفتم: فعلاً که حال ندارم. گفت: تنبل نرو به سایه، سایه خودش میایه، پس بنشین تا بیاد. این را گفت و رفت.
غذا را که خوردم باز هم خوابیدم دم دمای غروب بود با صدای زنگ از خواب بیدار شدم، حاجی بود، حاجی بابامه یک بازاری که از بچگی تو بازار دویده تا به اینجا که هست رسیده، به قول خودش پادویی و سگ دو زده تا اینی شده که هست.آمد بالا در را باز کرد؛ سلامش کردم. زیر چشمی یک نگاه پر معنی به من کرد و زیر لب سلامم را جواب داد و گفت:
- تا حالا خواب بودی روزه هم که نگرفتی؟
بعد یک آه طولانی کشید و با یک بازدم طولانی تر سرش را تکون داد و رفت تا لباس هاش را عوض کند.

نظرات کاربران درباره کتاب شب دلهره