فیدیبو نماینده قانونی گفتمان اندیشه‌ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کافه جغد

کتاب کافه جغد

نسخه الکترونیک کتاب کافه جغد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کافه جغد

شیر وارد کومه‌اش شد، چرخی زد، به گوشه گوشۀ آن نگاهی انداخت و باز یاد جفتش افتاد که وقتی بود گرمای خاصی به آنجا می‌داد. سلطان مجبور بود گاهی با آسِنا- که گرگ‌ها به او «بی‌بی آسِنا» می‌گفتند- درد دل کند؛ آنقدر که زمزمه‌هایی پشت‌سرشان در جنگل پیچیده بود و حیوانات داستان‌هایی ساخته بودند. یادش افتاد و پوزخندی زد، آخر کجا شیری به گرگی دل‌بسته است. بعد انگار که متأسّف باشد که شیر و گرگ نمی‌توانند جفت هم شوند با اندوه سری تکان داد. آخرِ پیری به نظر می‌رسید آسنا توانسته از او دلبری کند اما شیر با آن همه دبدبه و کبکبه کجا می‌توانست این احساس را بروز دهد...

ادامه...

بخشی از کتاب کافه جغد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دموکراسی بدون محتوا استبداد تزئین شده است

هوا دم کرده بود، صدایی جز صدای گاه گاه کلاغ ها و زوزه دو سه شغال که با هم دعوا می کردند شنیده نمی شد. شیر آرام کنار چشمه نشسته بود و به موج های روی آبی خیره شده بود که از تماس بال جیرجیرک ها با سطح آب ایجاد می شدند.
صورت شیر، داخل آب پیرتر دیده می شد، گاهی موج ها روی صورت شیر می افتادند، چشم هایش تنگ تر می شد، پوزه اش کشیده تر و آرواره اش لرزان تر به نظر می رسید.
شیر به سختی نفس می کشید، هرچقدر تلاش می کرد، نمی توانست خس خسی را که در گلویش افتاده بود پنهان کند. به یاد جفتش افتاد که پیش از مرگش گفته بود؛ شیر که از نفس افتاد دوره اش را تمام شده بدان. گاهی احساس می کرد این عاشقانه ترین جمله ای است که یک ماده شیر به سلطان جنگل می تواند گفته باشد.
قطره اشکی از گوشه چشمش غلتید داخل برکه آب و صورتش در میان موج ها گم شد.
آرام چرخید، سری تکان داد و از بالاترین نقطه جنگل به دوردست ها خیره شد.
چشم هایش کم سو شده بودند و دیگر نمی توانست سایه هایی را که می جنبیدند تشخیص دهد.چند بار به چشمهایش فشار آورد اما جز همان سایه های مات، چیزی ندید. خودش را جمع کرد توی خودش و بعد دراز کشید.
همان طور که داشت به سرنوشت خودش فکر می کرد چیزی نظرش را جلب کرد. صدای خش خشی شنید و برای اینکه خودش را از تا نیندازد باد در گلو انداخت و غرشی کرد. غرشش بیشتر به خرخر شبیه بود، نفسش درنمی آمد. دو خرگوشی که داشتند می آمدند پای برکه آب، با شنیدن صدای شیر مکثی کردند و گوش ها را تیز کردند و وقتی که صدای خس خس نفس شیر را شنیدند پا پیش گذاشتند و دور چشمه جستی زدند. بالا و پایین پریدن خرگوش ها آزارش می داد. احساس می کرد ابهت خود را از دست داده است که خرگوش ها اینگونه در مقابلش جست و خیز می کنند.
آرام بلند شد، چشمش را به زمین دوخت، انگار که خرگوش ها را ندیده باشد، دمش را لای پاهای عقبش پنهان کرد و کشان کشان از چشمه دور شد.
خرگو ش ها داشتند درِ گوش هم پچ پچ می کردند و ریز ریز می خندیدند و جیرجیرک ها مثل فرفره اطراف چشمه چرخ می خوردند. آفتاب که نبود، آسمان هم عبوس تر شده بود و کرم های شب تاب آرام آرام آماده می شدند تا جنگل را روشن کنند.
شیر هر روز کارش همین بود؛ نزدیک ظهر از سینه کش جنگل بالا می رفت، خود را به سرچشمه آب می رسانید، سیراب می شد و دوباره از سمت دیگر جنگل برمی گشت. آب درست از روبروی کومه اش می گذشت امّا شیر دوست نداشت از آنجا آب بنوشد، حتماً خود را به سرچشمه می رسانید.
محل استراحتش در دل درخت بزرگ کهنسالی قرار داشت که به مرور تنه آن خالی شده بود، شیر آنجا را به عنوان بهترین محل گذاشتن تاج و تختش انتخاب کرده بود. جایی که روزگاری برای خودش برو و بیا و ابهتی داشت.
هم زمان با تاریک شدن هوا، شیر هم نفس نفس زنان به نزدیک درخت کهنسال رسیده بود. او حالا دوباره برگشته بود به جایگاه همیشگی اش. به اطرافش نگاهی کرد. به نظرش رسید محل استراحتش چقدر بزرگ است. خودش را بغل کرد. تنهایی بدجوری کلافه اش کرده بود، نه از توله هایش خبری بود و نه جفتی برایش مانده بود. تک و تنها افتاده بود و اداره جنگل برایش سخت شده بود. هر روز که می گذشت احساس می کرد تنهاتر می شود. صدای چند بوقلمون سکوت را شکسته بود. یادش آمد که آن روزها که در اوج اقتدار بود دسته بوقلمون ها هر روز صبح می آمدند روبروی درخت کهنسال و برای شیر یک ارکستر هماهنگ اجرا می کردند، رقصِ پَر می کردند و صبح اینگونه آغاز می شد. حالا همان ها شده اند رفیق کفتارها و شب آنها را روبه راه می کنند. کافی بود چشم هایش را ببندد و غفلت کند، کفتارها که چشم دیدنش را نداشتند قلمروش را تصاحب می کردند و از جنگل بیرونش می انداختند، حالا تنها تکیه گاهش شده بود «آسِنا»، چشمش به دست و دهان «آسِنا» بود.
سلطان اگرچه دل خوشی از گرگ ها نداشت ولی باز به «آسِنا» که رئیس گله گرگ ها بود اعتماد داشت و اگر کمک های او نبود تا حالا سلطنتی برایش باقی نمانده بود.
شیر وارد کومه اش شد، چرخی زد، به گوشه گوشه آن نگاهی انداخت و باز یاد جفتش افتاد که وقتی بود گرمای خاصی به آنجا می داد. سلطان مجبور بود گاهی با آسِنا- که گرگ ها به او «بی بی آسِنا» می گفتند- درد دل کند؛ آنقدر که زمزمه هایی پشت سرشان در جنگل پیچیده بود و حیوانات داستان هایی ساخته بودند.
یادش افتاد و پوزخندی زد، آخر کجا شیری به گرگی دل بسته است. بعد انگار که متاسّف باشد که شیر و گرگ نمی توانند جفت هم شوند با اندوه سری تکان داد. آخرِ پیری به نظر می رسید آسنا توانسته از او دلبری کند اما شیر با آن همه دبدبه و کبکبه کجا می توانست این احساس را بروز دهد. باید عشق را پای غرورش قربانی می کرد. جنگ که می شود؛ عشق قربانی می شود، پای آبرو که به میان می آید؛ عشق قربانی می شود، پای غیرت؛ عشق قربانی می شود و پای تعصب؛ قربانی همیشگی عشق است و سلطان عشق را در خودش کشته بود.
سلطان آخرین بازمانده شیرهای جنگل بود. شاید اگر می شد که با وصلت با آسِنا ولیعهدی از خود بر جای گذارد آسِنا را به همسری می گرفت و از حرف حیوانات جنگل هم ابایی نداشت.
حالا یک جنگل بود و تاج و تختی که ورثه ای نداشت و کفتارها برای تصاحب آن دندان تیز کرده بودند.
- باید قاطعانه همین کار را بکنم. بیش از این وضعیت فعلی قابل تحمل نیست...نه اینطوری که نمی شود. هیچ کدام از اهالی جنگل زیر بار نمی روند.
شیر دائماً در ذهن خود نقشه های مختلفی را مرور می کرد.
سلطان، دیگر نه قدرت گذشته را داشت و نه نفوذ قبل را وگرنه بدش نمی آمد سنت سلطنت را بشکند و به جای یک شیر نر یک ماده شیر را سلطان اعلام کند. البته نه شیر نری بود و نه ماده شیری. اما اگر می توانست بدش نمی آمد وصیت کند که بعد از او آسِنا اداره جنگل را به عهده بگیرد.
- فرض هم که بگویم آسنا سلطان پس از من است، اگر تمام حرف و حدیث ها را هم به جان بخرم آیا کسی زیر بار این تصمیم می رود؟
تا سنگینی تاریکی روی دوش جنگل افتاد کرم های شب تاب هر کدام رفتند به جایگاه خود و جنگل را روشن کردند.
این اواخر سلطان از تاریکی وحشت داشت و دستور داده بود تعداد بیشتری از شب تاب ها، به کار روشن کردن جنگل مشغول شوند.
جنگل در درّه ای قرار داشت که به آن «کالیا» می گفتند. دو کوه بلند از دو سمت مثل دو سپر آن را پوشانده بود و از آن محافظت می کرد. قدیم ترها شیر می رفت بر بالاترین کوه مشرف بر درّه و در نقطه ای می ایستاد که آن دو سپر مثل بالهایی در دو طرفش به نظر می رسیدند و برای اینکه آن ابهت را نشان دهد از ته دل می غرید بطوری که همه حیوانات از ترس به طرف پناهگاه هایشان فرار می کردند.
بالای جنگل نزدیک سرچشمه، کافه ای قرار داشت که جغد کافه دار هر روز دم غروب آنجا را آماده می کرد و تا پاسی از شب پاتوق حیوانات مختلف بود.
- دوباره که نشستی اینجا کبک جوان. تو که می دانی این صندلی و میز تا آخر عمر رزرو است، پس چرا اذیت می کنی جانم!
یک میز این کافه اختصاص داشت به«ساریناس»، هر روز از میان تخته سنگ ها شاخ های بلندش نمایان می شد و با آن دم بافته شده و یال افشانش راه کافه را در پیش می گرفت.
وقتی به کافه می رسید حیوانات راه را باز می کردند تا جناب بز پشت میز خود بنشیند و اوضاع را برای شان تحلیل کند.
ساریناس: تا حالا فکر کردید اگر صدای شماها با صدای بوقلمون ها آمیخته شود چه موسیقی شگفت انگیزی بوجود می آید.
کبک: آخه صدای زیبا و نازک ما چه ربطی به قر و اطوار بوقلمون دارد. حرفها می زنید. به نظر من صدای بوقلمون یک ساز ناکوک است که جنگل را می آزارد.
همیشه چند کبک جوان از مشتری های دائمی «ساریناس» بودند و درباره برابری پرنده ها و چارپایان بحث می کردند.
ساریناس: نباید همیشه جلو پای خودت را ببینی. سرت را از زیر برف در بیار و افق بازتری را نگاه کن.
کبک: اگر این مثال «سر زیر برف کردن» نبود چی داشتید بگید. خوب گروه خون ما به آنها نمی خورد.
جغد کافه دار می دانست که هر وقت ساریناس عصبانی می شود، باید یک سبد پر از برگ های انگور برایش بیاورد تا او بجَود و کمی آرام شود. ساریناس وقتی که برگ های انگور را می خورد به حال مستی می افتاد و دیگر نمی شد روی حرف هایش حساب کرد. بعد از آن، کارش فقط نشخوار بود و غرولند می کرد.
برگ ها را جوید و کمی نشخوار کرد و از فضای بگومگو با کبک درآمد و موضوع بحث را عوض کرد.
ساریناس: من اگر چیزی میگم بر اساس تجربه حرف می زنم. واقعیت اینه که بزهای کوهی درک بهتری از اوضاع جنگل دارند. راه ها را بهتر تشخیص می دهند و حتی در پرتگاه ها هم می توانند تعادل خود را حفظ کنند. دانستن درباره درّه کالیا حق همه حیوانات است، آنها باید جغرافیای جنگل را بشناسند و بدانند که چه نیروهایی آنها را تهدید می کند. به خاطر همین سعی کنید جنگل را بهتر بشناسید و از رازورمز اون اطلاع پیدا کنید. خودتان را گرفتار حرفها و چیزهای بیهوده نکنید.
این حرف ها برای حیوانات جذّاب بود و پای آنها را به کافه باز می کرد. کافه رونق گرفته بود و حیوانات گوناگونی به کافه رفت و آمد می کردند. جغد کافه دار خوشحال بود و یک لحظه قرار نداشت.

نظرات کاربران درباره کتاب کافه جغد

کتاب جالبی بود
در 1 ماه پیش توسط moh...any
waooo
در 9 ماه پیش توسط moh...any
waooo
در 9 ماه پیش توسط moh...any