فیدیبو نماینده قانونی گفتمان اندیشه‌ معاصر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند

کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند

بعد زل می­زنم به درخت‌هایی که بلند و تنومند دو طرف خیابان را پرکرده‌اند، همه‌اش تقصیر همین درخت‌هاست، همین جوی آب که دارد شره کنان پایین می­ریزد، همین کوهی که از اینجا هم پیداست، اگر اینها نبودند اصلا من عاشق نمی­شدم! و بعد صدای خنده‌های هر دویمان می­پیچد لای همین درخت‌هایی که می­دویدیم، اصلا نعیمه می­دانست صدای خنده که می­پیچد توی خیابان چه شکلی است؟!

ادامه...

بخشی از کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بهمن

دانه های درشت سیب­زمینی را خرد می کنم و توی آبکش می ریزم. صدای چرخاندن کلید داخل قفل در است، می دانم که بهمن است، مثل همیشه خسته از راه می رسد؛ سلامی می کنم.
- سلام خانوم خانوما!
نگاهی به آبکش سیب­زمینی ها می اندازد.
- باور کنم که خانم دارن غذا می پزن؟!
جوابش را نمی دهم. هنوز نگاهش توی سرم است. تصویرش لحظه ای از جلوی چشم هایم محو نمی شود.
روغن را کف ماهیتابه می ریزم و صبر می کنم که حسابی داغ شود. بوی زُهم روغن، حالم را به هم می زند. به سمت ظرفشویی می روم و عُق می زنم... سرم درد می کند. درد از کاسه­ی سرم شروع می شود و از گوش ها بیرون می زند. صورتم را یک نفس زیر شیر آب می گیرم، احساس می کنم صدای جیغ زنی را می شنوم، انگار گوشت بدنش را می بُرند. با صدای جلز و ولز روغن به خود می آیم. هراسان، سیب­زمینی ها را توی روغن می ریزم. روغن داغ به بیرون می پاشد و آتش، تمام سطح ماهیتابه را فرا می گیرد. بهمن سراسیمه خود را به آشپزخانه می رساند، ماهی­تابه را از روی گاز بر می­دارد و من از بوی سوختگی بالا می آورم. این بار به بالکن می روم. توی هوای خنک، چند نفس عمیق می کشم و به اتاق برمی گردم و دنبال قوطی قرص هایم می گردم. می دانم بهمن پنهان شان کرده است. کشوها را به هم می ریزم تا بالاخره پیدای شان می کنم. دستم می لرزد، قرص های صورتی رنگ همدیگر را هل می دهند و کف دستم می ریزند. بهمن دستم را عقب می کشد:
- مگه دکتر نگفت دیگه نخور؟!
عُق می زنم، بدون آن­که بخواهم، اشک توی چشم هایم جمع می شود. روی زمین مچاله می شوم، دستم را می گیرد و بلندم می کند.
- معلوم هست چته؟!
بغض گلویم می ترکد، بدون آن­که چیزی بگوید، مرا محکم بغل می­کند. سرم را روی شانه هایش می گذارم و گریه می کنم، مثل بچه ها، شانه های مردانه اش آرامم می کند. بوی تنش را دوست دارم. صبر می کند تا حسابی خالی شوم.
- دوباره چی شده؟
- نمی دونی چه آدم آشغالی بود!
- ببینم مگه اون سردبیر احمقتون وضع تو رو نمی دونه؟! چرا دوباره تو رو واسه این جور گزارش ها فرستاده؟!
می دانم اگر عصبانی شود، بهانه ی کارم را می گیرد؛ سعی می کنم آرامش کنم.
- من اصرار کردم که برم...
- این بار قاتل کی بود؟
- یه مرد تحصیل کرده!
دوباره عُق می زنم، چند بار.
- نبودی که ببینی!
دستش را روی شانه ام می گذارد.
- آروم باش!
دوباره عُق می زنم... عُق... عُق...
دل و روده ام به هم می ریزد.
- ندیدمش... اما توی اعترافاتش نوشته بود که چون من سرپرستش بودم باید از گناه، دور نگهش می داشتم.
- مطمئن باش اون یه مریضه!
- نباید می دیدم... نباید... فریبا گفت که نبینم... فریبا گفت که عکسای جنازه رو نبینم!
نفس­نفس می زنم.
- هم خودت رو می کشی هم... اصلاً لازم نکرده دیگه بری!
- نه... حتماً باید توی دادگاهش باشم، وگرنه گزارشم ناقص می مونه.
بازوهایش را دور شانه هایم حلقه می کند، انگار می خواهد همه ی وجودم را تسخیر کند. توی چشم هایم زل می زند، برق ته نگاهش مثل همیشه دلم را می لرزاند:
- ببین رویا! من پنج سال تموم صبر کردم... خودتم صبر کردی، حالا بهتره که بفهمی من نگران تو و اون بچه ام!
- چیه؟ این­قدر این بچه برات مهمه؟!
- آره... من اول بچه رو می خوام. خسته شدم از بس به فک و فامیل جواب پس دادم. اگه لازم باشه تا مدت باقی مونده، دست و پات رو ببندم و نذارم از جات جُم بخوری، این کار رو می کنم، بعد از به دنیا اومدنش هر غلطی که خواستی بکن...
- چرا دیگه زن می خواستی؟ ماشین جوجه­کشی برات بس بود!
- حسب اطلاعتون سقط جنین واسه خودتم خطر داره!
- میرم یه دوش بگیرم شاید حالم بهتر بشه.
از حمام که بیرون می آیم، با شسوار به سراغم می آید. رو به روی آینه می ایستم، دانه­دانه­ی موهایم را خشک می کند. دیوانه همین کارهایش هستم!
موهایم که خشک می شود، دست می اندازم که ببافم، نمی گذارد. عاشق این است که موهایم روی شانه هایم ول باشند.
پشت میز تحریر می نشینم، هُرم نفس هایش را روی گردنم حس می کنم. گوشه­ی لبم را می­بوسد، صورتش را نزدیک صورتم می آورد و به نوشته هایم نگاهی می اندازد:
- برای سخنرانیِ روز خبرنگاره؟
- آره...
برگه ها را از روی میز برمی دارد و با صدای بلند شروع به خواندن می کند:
- «اینک این منم
زنی در آستانه­ی جاری کلمات
تشنه­ی شنیدن ها
عطشناک فهمیدن ها و گشایش نادانسته هایی که ذهن مرا فرا گرفته است
من هنوز می دانم که پرواز را دوست خواهم داشت!
به تقدس کلماتی که بر جان کاغذ نثار می شود
به تپش قلم که هر بار آهنگ کلمات را به نوازش در می آورد
و به حرمت زن...
این یگانه گوهر عطوفت هستی
این کمال آفرینش»...
مکث می­کند و ادامه اش را با چشم می خواند... چند دقیقه بعد دوباره صدایش بلند می شود، می دانم به کجای متن رسیده است:
- آری فاتح شده­ایم، خودمان را به ثبت رسانیده­ایم، از کنار اجاق های خوراک­پزی در انتهای دالان های هشتی خانه های مرد­سالارمان به آستانه ی قلم رسیده­ایم...
چه صعودی...! باید به آن ببالیم؟!
اما این کم است، اراده­ی بشر چیزی مافوق این را می طلبد...
می خندد و نوشته ها را کنار می گذارد.
- کِی می خوای دست از نوشتن این چرندیات برداری؟
- یه زمانی چرندیات نبودن...یادت رفته؟ روزای اول... توی دانشگاه... حرفای شاعرانه...می دونید خانم فهیم! این حسّ شما، این علاقتون به زن و حضورش توی جامعه... من به هدف شما ایمان دارم و می ستایم...
بلند می خندد...
- چشمات بدجوری خرم کرده بود، نمی فهمیدم چی می گم... همکلاسیات آمارتو داده بودن که چه­قدر برات نظریه های زن و حقوق بشر مهمّه... برای همین هر حرفی که می خواستی، عین بلبل چه­چه می کردم... چی می شد کرد... عاشق بودم دیگه!
آه عمیقی می کشم؛ و حالا؟
مکث می کند، به سمتم حمله می­کند و پرتم می­کند روی تخت:
- خراب تر از روز اوّل خرتم!
می خندم...
- پس چرا به باورهام ایمان نداری؟
می­پرد روی تخت و کنارم دراز می­کشد. چانه ام را بالا می گیرد و توی چشم هایم زل می زند:
- رویا!...رویاهات زندگیمون رو خراب کرده... نه شب داریم نه روز... آرزو به دل موندم یه روز ناهار رو با تو بخورم... درست کردنش تو سرم بخوره، یه روز صبحانه رو با عجله نخوری و بزنی بیرون، شام یا دیر میای یا اون قدر خسته ای که حس غذا خوردن نداری...
رویا به خدا زندگی مشترک هم یه چیزهایی داره. من دیگه داره به این کاغذا، به این خودکار، به اون نشریه و حتی به همکارات که تو رو بیشتر از من می بینند، حسودیم می شه!
می­خندد: برو شوهر­داری رو یه کم از مامانت یاد بگیر که صبح تا شب ور دل حاجیه!
انگشتانم را روی لبانش می­کشم و اجازه نمی دهم چیز دیگری بگوید...
***
... نگاهی به ساعت می اندازم، تمام هم نمی کند، دخترک رفته است پشت تریبون، می دانم سوالش چیست.
- اگه امکان داره درباره تساوی حقوق زن و مرد توضیح بدید...
سخنران که در جایگاه نشسته است، تکانی به خود می دهد:
- ببینید، تساوی و تشابه با هم تفاوت دارند. اسلام بر پایه­ی برابری حقوق زن و مرد سخن می گوید نه تشابه.
آنچه در غرب با نام تساوی حقوق زنان سخن می گویند، تشابه حقوق زن و مرد است نه تساوی...
توی گوش ریحانه، پچ­پچ می کنم؛ فکر کنم این توی کنکور سالی که داشتیم جزء تست ها بود، بینش اسلامی.
می خواهم برخیزم و حرف بزنم که ریحانه محکم مرا می چسبد.
- بسه تو رو خدا!... نذر کردی هفته ای یه روز ببرنت حراست و کمیته انضباطی؟
یکدفعه صدایی توی سالن می پیچد.
- بله همه ی اینها رو می دونیم... ولی با توجه به مقتضیات امروز سوالات جدی در خصوص برابری دیه زن و مرد، حق طلاق، حضانت فرزند و....وجود داره....
نگاهم روی پسرک جا می ماند، بلند­قد و چهارشانه، با پیرهن یقه گرد و کت بلند.
- اون کیه؟
ریحانه در حالی­که لبخند رضایت روی لب هایش نقش بسته می گوید: صدرا... بهمن صدرا...
دوست دارم جلو بروم و صورتش را ببوسم، حداقل روی سخنران را کم کرد!
...
دنبال استاد جلیلی می دوم....
- استاد... بالاخره جزوه هاتون...!
همان­طور که تند­تند قدم برمی دارد و با همان لبخند همیشگی و زیبایش می پرسد: فهیم! تو هنوز دست از این چرت و پرت هات در مورد برابری برنداشتی؟
می خندم...
- جنگیدن رو شما یادم دادید استاد!
می خندد.
- برا این چیزا؟!
- استاد شما که مرد هستید و دو برابر، وقتی همه جا نصف آدم حسابتون کنن، می فهمید زن بودن یعنی چه؟
تازه متوجّه پسرک جوانی می شوم که چند قدم عقب تر از ما می آید. ظاهراً در حال صحبت کردن با استاد بوده که من مزاحم شان شده ام. کجا دیدمش به یادم می آید؛ همان پسرک توی کنفرانس که روی سخنران را کم کرد. خجالت می کشم جلوی استاد چیزی از او بپرسم. اسمش را یادم می آید: صدرا... بهمن صدرا...
با صدای بهمن به خود می آیم... کجایی خانوم خانوما!... نمی آی پیش ما؟
می خندم؛ پیش تو بودم درست پیش تو...!

نظرات کاربران درباره کتاب درخت‌ها همیشه همین شکلی می‌مانند