فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیدفردا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر

کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر

نسخه الکترونیک کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر

تاکنون مردم ایران علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج را از شعرهایش می شناختند. چون او پایه گذار شعر نو یا نیمایی می باشد، شعرهایش زبانزد خاص و عام است و به ندرت کسی از داستان های کوتاه او اطلاعی دارد. او مانند شاعران دیگر معاصر ما دارای داستان های کوتاهی است. گرچه مردم آن ها را شاعر خطاب می کنند تا داستان نویس و رمان نویس. کتاب حاضر که تحت عنوان «مرقد آقا و چند داستان کوتاه دیگر» اثر نیما یوشیج تدوین شده برگرفته از داستان های کوتاه او است که در اوایل قرن چهارده شمسی به رشته ی تحریر درآمده و اکنون به وسیله ی انتشارات امید فردا به چاپ می رسد.

ادامه...

بخشی از کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی ناشر

تاکنون مردم ایران علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج را از شعرهایش می شناختند. چون او پایه گذار شعر نو یا نیمایی می باشد، شعرهایش زبانزد خاص و عام است و به ندرت کسی از داستان های کوتاه او اطلاعی دارد. او مانند شاعران دیگر معاصر ما دارای داستان های کوتاهی است. گرچه مردم آن ها را شاعر خطاب می کنند تا داستان نویس و رمان نویس.
کتاب حاضر که تحت عنوان «مرقد آقا و چند داستان کوتاه دیگر» اثر نیما یوشیج تدوین شده برگرفته از داستان های کوتاه او است که در اوایل قرن چهارده شمسی به رشته ی تحریر درآمده و اکنون به وسیله ی انتشارات امید فردا به چاپ می رسد.

زندگی نامه ی علی اسفندیاری (نیما یوشیج)

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زادهٔ ۲۱ آبان ۱۲۷۶ در دهکدهٔ یوش، بخش بلده از توابع شهرستان نور استان مازندران؛ درگذشتهٔ ۱۳ دی ۱۳۳۸ در شمیران، تهران) شاعر معاصر ایرانی و ملقب به پدر شعر نوی فارسی است. وی بنیان گذار شعر نو فارسی است.
نیما یوشیج با مجموعه تاثیرگذار افسانه، که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خودِ نیما بر هنر خویش نهاده بود.
تمام جریان های اصلی شعر معاصر فارسی وامدار این انقلاب و تحولی هستند که نیما نوآور آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می دانند و او را هم پایهٔ شاعران سمبولیست بنام جهان می دانند. نیما همچنین اشعاری به زبان مازندرانی دارد که با نام «روجا» چاپ شده است.

سالهای اولیه زندگی

نیما در سال ۱۲۷۶ هجری شمسی در روستای یوش، از توابع بخش بلده شهرستان نور، به دنیا آمد. پدرش، ابراهیم خان اِعظام السلطنه، متعلق به خانواده ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله داری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب سواری را به وی آموخت. نیما تا دوازده سالگی در زادگاهش، روستای یوش، و در دل طبیعت زندگی کرد.
نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوندِ دِه فراگرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را آزار می داد و در کوچه باغ ها دنبالِ نیما می کرد.
۱۲ساله بود که به همراه خانواده به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خودِ نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. نیما، شعر بلند افسانه را به نظام وفا، معلم قدیمی اش تقدیم کرده است. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن لویی، نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد، اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.
علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضاء می کرد. در نخستین سال های صدور شناسنامه نام وی نیما خان یوشیج ثبت شده است.
دوران نوجوانی و جوانی نیما مصادف است با توفان های سهمگین سیاسی ـ اجتماعی در ایران نظیر انقلاب مشروطه و جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان، روح حساس نیما نمی توانست از این توفان های اجتماعی بی تاثیر بمانَد. نیما از نظر سیاسی تفکر چپ گرایانه داشت، و با نشریه ایران سرخ، یکی از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) که برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر می شد همکاری قلمی داشت. از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. دیرتر، در دهه بیست خورشیدی، در نخستین کنگره نویسندگان ایران عضو هیئت مدیره کنگره بود و اشعار وی در نشریات چپ گرای این دوران منتشر می گردید.

ازدواج

نیما یوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست، او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می خواست با او ازدواج کند، اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید؛ بنابراین، عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.
سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی، عالیه جهانگیر، فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود. حاصل این ازدواج، که تا پایان عمر دوام یافت، فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در آمریکا زندگی می کند. شراگیم در سال ۱۳۲۱ خورشیدی به دنیا آمد.
وی ازدواج کرد تا به گفته خودش از افکار پریشان رهایی یابد. اما درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. در همین زمان، چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی که در این زمان به دلیل بی کاری خانه نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می اندیشید اما چیزی منتشر نمی کرد.
در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، محل کار عالیه جهانگیر، همسر نیما، به بارفروش (بابل کنونی؛ مدرسه بدر) انتقال یافت. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می کرد که چرا درآمدی ندارد. او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا به امر تدریس مشغول بود.

آغاز شاعری

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.
در پاییز سال ۱۳۰۱ شعر «ای شب» را در روزنامهٔ هفتگی نوبهار منتشر کرد. نیما در این رابطه می گوید: «در پاییز سال ۱۳۰۱ نمونهٔ دیگری از شیوهٔ کار خود «ای شب» را که پیش از این تاریخ سرودم و دست به دست و مردود شده بود، در روزنامهٔ هفتگی «نوبهار» دیدم.» شیوهٔ کار در هر کدام از این قطعات تیر زهرآگینی به خصوص در آن زمان به طرفداران سبک قدیم بود.
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت. انقلاب نیما با دو شعر «ققنوس» (بهمن ۱۳۱۶ش) و «غراب» (مهر ۱۳۱۷ش) آغاز شد و او این دو شعر را در مجلهٔ «موسیقی» که یک مجلهٔ دولتی بود، منتشر کرد. او در ۶۴ سال زندگی خود توانست معیارهای هزارساله شعر فارسی را که تغییر ناپذیر و مقدس و ابدی می نمود، با شعرهایش تحول بخشد.

آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است. بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می کند. چنان که خطاب به حافظ می گوید:

حافظا این چه کید و دروغ است
کز زبان می وجام ساقی است

نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی است

من بر آن عاشقم کو رونده است

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسئله گو افکاری اجتماعی را بیان می کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است. با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت. ای شب نیز در هفته نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.

نمونه اشعار

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن * سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم
تو را من چشم در راهم.
***
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

این شعر زمستان ۱۳۳۶ سروده شد. همچنین این شعر توسط احمد شاملو دکلمه شده است.

اتهام کپی کاری و تغییر تاریخ شعرها

من می خواهم بگویم که احتملا نیما یوشیج شعر «با غروبش» را بعد از خواندن شعر خانلری سروده است؛ چنان که تردیدی ندارم که «حرف های همسایه» را –با هر تاریخی که در زیر آنها نهاده– به تاثیر از «چند نامه به شاعری جوان» ریلکه و ترجمه خانلری که در ۱۳۲۰، انتشار یافته است... و بگذارید این کفر دیگر را همین جا بگویم که به نظر من بخش های اصلی و محوری «ارزش احساسات» هم ترجمه آزاد و «بفهمی نفهمی» از یک کتاب فرانسویست که مطالبی از کتابی نظیر دائره المعارف اسلام (چاپ اول)، درباره ی شعر معاصر ترک و عرب بر آن افزوده شده است.

شفیعی کدکنی، مقدمه گزینه اشعار ناتل خانلری، بهار ۱۳۹۴

شفیعی کدکنی برخی از شعرهای نیما را پس از شهریور ۱۳۲۰، تحت تاثیر پرویز ناتل خانلری می داند. او در مقدمهٔ کتاب گزینه اشعار پرویز ناتل خانلری، تاریخ درج شده در پای اشعار نیما را نامعتبر دانست و مدعی شد که احتمالاً نیما یوشیج شعر «با غروب» اش را پس از خواندن «یغمای شب» خانلری در سخن، شماره ۱۱ و ۱۲، به تاریخ مرداد ۱۳۲۳ سروده است و تاریخ قدیمی تری - فروردین ۱۳۲۳ - زیر شعر گذاشته است. او همچنین احتمال این که نیما بعد از شهریور ۲۰ از کارهای شاگردانش «مایه»هایی گرفته باشد و تاریخ شعرهایش را به پیش از شهریور، یا به سال های قبل برده باشد منتفی نمی داند.

خانه نیما

خانه نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.

درگذشت

خانهٔ نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد.
این شاعر بزرگ، درحالی که به علت سرمای شدید یوش، به ذات الریه مبتلا شده بود، برای معالجه به تهران آمد؛ معالجات تاثیری نداشت و در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

مرقد آقا

با یک اسم معروف نمی توان تشخیص داد که ستار - پسر استاد حیدر نیزه ساز دیلمانی - در کدام نقطه از لاهیجان قدیم سکنی داشت. در اوایل قرن هشتم، لاهیجان را بعضی مرداب ها در حدود دریا تشکیل می داد که اراضی مشجر و نیمه خشک آن ها را از هم مقطوع می ساخت. خانه های دهاتی که نمای آن ها گنبدهایی علفی و دود زده بیش نبود به فاصله های بعیده این اراضی را آباد می کردند. ناحیه ی بین لاهیجان کنونی و «دهکا» از حوالی راهی که امروز به «صیقل سرا» و «رودبُنه» و «ده شال» می رود مملو از درخت های جنگل انار و تمشک بود.این هیئت در ساحل چپ خلیج بسیار طویلی را آرایش می داد، که مرقد زاهد معروف گیلانی، تنها بنای منزوی آن ساحل محسوب می شد.
صیادهای دهاتی در شب های پاییز و زمستان آن فضا را از صدای خود پر می کردند. قلّت جمعیت در سایر اوقات آن مکان را غمناک به نظر می آورد. عده ای از ملاکین به دستیاری زارعین آن جا را تا حدی آباد کرده این نقطه و چند نقطه ی دوردست را به زبان گیل، «نوکلایه» نامیده بودند. یعنی محل نو. درعین حال دیگران از آن به «نوبیجار» یا اسامی دیگر اسم می بردند. البته غیر از نوبیجار کنونی، هر نقطه ی از آن نوکلایه یا نوبیجار در نظر اهالی اسامی دیگر نیز داشت، چون به طور قطع محل این خانه های از هم دور افتاده، که به مقداری پوست گردوی پراکنده بی شباهت نبودند، تشخیص داده نمی شد. هر کس درخت یا تپه یا دیوار شکسته ای را نشانه کرده محل مقصود در ذهن خود را به انتساب با آن نشانه تعیین می کرد. به این نحو خانه ستار، یعنی اتاق پوشالی او و همسایه اش، در جوار ریشه ی «توسکا»ی کهنه و دور از تمام خانه های دیگر بود.
اگر از ده سالگی عمر کارگری او حساب کرده می شد، او با مادرش صفیه و نسا، خواهر یازده ساله اش، نه سال بود که از «دیلمان» به این ناحیه آمده بعد از پدرش مزدوری می کرد. برنج کار و صیفی کار بود. زمین های کدخدا علی را می کاشت. نو کلایه ای ها اغلب او را می شناختند. تا وقتی که مقداری تور و طناب علفی را به ضمیمه ی کمانی که از پدرش به یادگار داشت از سقف سیاه آن ایوان کوتاه آویزان می دیدند تشخیص وضعیت او آسان تر از تشخیص اسم و نسب او بود. همه می دانستند در آن خانه مردیست که در پاییز و زمستان ماهی می گیرد و به شکار مرغ می رود، یک نفر دهاتیست و به این نحو امرار معاش می کند. کدخدا علی به او رخصت داده بود که در«اوورین» کوچک او به دلخواه خود زراعت کند و محصول آن از خود او باشد. او در این محوطه کدو، خربوزه، خیار و امثال این ها می کاشت. خداوند نیز به او حق داده بود که در جنگل های وسیعش هیزم تهیه کرده و به فروش برساند. مع هذا او برای امرار معاش خانواده کوچک خود در رفاه نبود، رخصت خدا و کدخدا هیچ کدام در خانه ی دهاتی مدد مهمی محسوب نمی شد. زمستان و تابستان آن ها را در تهدید خود نگاه می داشت. او همیشه با آن نیم تنه ای که از وصله های پی درپی رنگارنگ شده بود و یک شلوار تنگ کرباسی آبی، که به کار شناگران دریا می خورد، بسر می برد.
اگر نسا، به دامن او می چسبید و می گفت «داداش من پیراهن ندارم» با کمال ملاطفت جواب می داد «برای تو می خرم اما باید صبرکنی» و بعد از یک یا چند ماه، عجب این که همین جواب را پیرزن برای اقناع آن کوچولو به کار می برد. یک پیراهن درخانواده های فقیر، تاریخی مشخص و محفوظ دارد. سرگذشت آن پیراهن سرگذشت آن خانواده است. باید گفت که هر وقت گوشه ای از آن می شکافت یا پاره می شد، مادر مهربان با مهارتی که فقط فقرا آن مهارت را دارند، و به این واسطه کهنه را نو جلوه می دهند، آ ن را می دوخت و رفو می کرد. این عمل تا حدی مکرر می شد که دیگر آن پارچه کهنه نمی توانست ستار را از خود بهره مند بدارد. آن وقت پیر زن آن را کوچک ساخته به خود اختصاص می داد. چند ماه بعد پس از اصلاحات متوالی دیگر، که عدد آن ها کم از عدد وصله های آن پیراهن نبود، ملبوس کوچک، کوچک تر شده لیاقت اندام نسا را پیدا می کرد و آن کوچولو را از خود فرحناک می ساخت. ولی سرگذشت پیراهن در این مرحله تمام نمی شد. زوال یک تکه پارچه ی کهنه در این طور خانواده ها آسان نیست. راجع به آن حرف ها می توان زد. آن ها که به طرف نیستی می روند به اشیاء هستی می دهند. وجودشان نائب مناب وجودهای دیگر است – اگر بدانید ستار با چه خون جگر آن را فراهم کرده بود؟ به این جهت وقتی که به کار نسا نیز نمی خورد پیر زن آن را تکه تکه کرده به جای پنبه لحاف یا درعوض پر، متکا را با آن پر می کرد. و اگر یک مشت پر از صید مرغان وحشی دریا تهیه می کردند مادر و فرزند آن را در محل به فروش رسانیده پول می ساختند. اگر دقت شود این صرفه جویی در خانواده های بی بضاعت ریشه های قطع نشدنی دارد. ندیدن و نداشتن به آن اشخاص صفتی شبیه به حرص و تنگ چشمی داده است. اگر بعضی از نوکلایه ای ها که نسبتاً از حیث بضاعت با ستار تفاوت داشتند او را حریص و تنگ چشم می نامیدند ظاهراً حق با آنها بود. ولی وجودهایی شبیه به وجود ستار که در همه جای عالم یافت می شوند فی الحقیقه نه حریصند و نه تنگ چشم. احتیاج، این اخلاق را به آنها داده است. این قبیل اشخاص را باید موجودات ثانوی طبیعت نامید که همیشه چیزی را گم کرده دارند. بدون حرص و تنگ چشمی، بسیار مال دوست می شوند. مثلا اگر یک قوطی کهنه و از کار افتاده را در راه پیدا کنند آن را با کمال وجد از زمین برداشته به دقت تمام برآن نظر می اندازند و اگر این قوطی سوراخ هایی داشته باشد آن سوراخ ها را به نحوی مسدود ساخته آن قوطی کهنه را پاک و صیقلی کرده مثل یک قوطی نو جلوه داده به کار می برند. این اشخاص همه چیز را تا رمق آخرش نگاهداری می کنند. بندگان شاکر خدا و مرمت کنان عالم خاکی هستند. می گویند «یک دیوار شکسته می تواند وقتی بنیان یک قصر بزرگ را ترتیب بدهد». ستار هر وقت زنبیل هایش را از کدو یا خیار –و اگر زمستان بود از ماهی– پر می کرد و به لاهیجان قدیم می آورد که به فروش برساند در عالم چیزهایی یافته و نایافته فکرها داشت. این زنبیل ها به دو راس چوب –که گیلانی های کنونی آن را «چان» می نامند– قرار گرفته بود. ناگهان چان خود را از روی شانه به زمین می گذاشت چشم های نافذ او در ته حفره یا زیر درخت و بالای تپه یا روی جاده چیزی را می کاوید چند قدم به جلو می رفت در این هنگام ابروهای کم موی او گره خورده به چشم های گود افتاده اش سایه می انداخت. پیشانی تنگ و پر زلفش چند چین عمودی پیدا می کرد. آن ابروها به دو هسته ی زرد آلو شبیه بودند. چه نگاه ها که آن دهاتی پابرهنه مثل یک مهندس در زوایا و برگ های زمین نمی کرد و مخفیات این مشت خاک تیره را با آن نگاه نمی خواند. می گفت «همیشه به وجود متبرک جاده های عمومی چشم بدوزید. حتما یک روز چیزی به شما خواهند بخشید» راه را متبرک و راه رفتن را موجب برکت می دانست و این عقیده روز به روز در او راسخ تر می شد. مخصوصاً بعد از خواب های اخیر.

نظرات کاربران درباره کتاب مرقد آقا و چند داستان دیگر