فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عروس و داماد

کتاب عروس و داماد
خاطرات و خطرات ازدواج

نسخه الکترونیک کتاب عروس و داماد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب عروس و داماد

*اگر فکر می‌کنید از بین چند میلیارد انسان،فقط و فقط یک نفر مناسب ازدواج با شماست؛ ازدواج نکنید! به بهترین روانپزشکی که می‌شناسید؛ مراجعه کنید. رفتیم مشاوره‌ی قبل از ازدواج. مشاور گفت: لطفا هر کدام جداگانه، لیست توقعات خودتان از همسرتان را بنویسید. نوشتیم و تحویل دادیم. مشاور وقتی لیست مرا دید گفت: «ازدواج برای شما هنوز زوده. فکر کردی همسرت غول چراغ جادوئه یا جادوگر؟!» و به همین سادگی ازدواج ما به هم خورد.

ادامه...

بخشی از کتاب عروس و داماد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سرویس چوب

این می انداخت توی زمین آن خانواده، آن می انداخت توی زمین این خانواده. خلاصه هیچ کدام زیر بار سرویس چوب نمی رفتند. آخر هم بحث بی نتیجه ماند و سرویس چوب بعد از آن همه بگو مگو، همین طور ماند روی هوا. من و داماد را فرستادند به یک اتاق دیگر که برویم سنگ هایمان را وا بکنیم. و حتماً خودشان هم دوباره می نشستند برای مذاکرات سرویس چوب!
من از قبل حرف هایم را آماده کرده بودم. راجع به معیارهایم برای انتخاب همسر پرسید و من هم قاطع و سریع گفتم: «ایمان، اخلاق، سرویس چوب»!
صدای شلیک خنده از پشت در اتاق به هوا رفت. نگو بچه ها به حرف های ما گوش می کردند. داماد، به زحمت جلوی خنده اش را گرفت و البته بعداً سرویس چوب را هم!

سه دفعه!

*ازدواج چیز خوبی است.اما بهتر است به آن عادت نکنیم.

- یادت نره دختر. با انگشت کوچیکه عسل رو بذاری توی دهنش... یه دفعه هول نکنی دفعه ی اول بله رو بگی ها. دفعه سوم.. بار سوم هم تندی بله رو نگی، می گن عروس هوله... حواس پرتی نکنی ها دختر... دفعه سوم!
خودم کم اضطراب داشتم، مادرم هم فوت می کرد به آتش. مدتی گذشت و کم کم همه چیز آماده شد.
عاقد بعد از کلی سلام و ثنا گفت:
-... آیا بنده وکیلم؟
چشمم افتاد به مادرم که نگاهم می کرد. یاد توصیه هایش افتادم و خیلی فوری و بلند گفتم: «بله... بله... بله»!

پلو قرمه سبزی

دومین شب زندگی مشترکمان بود. شام قرمه سبزی داشتیم و من هم عاشق قرمه سبزی. لقمه اول به نظرم بدمزه آمد، اما به روی خودم نیاوردم و دو سه لقمه دیگر هم خوردم. اما گویا لوبیا یک مزه ی دیگری می ‍ داد. خیلی با اکراه و به خاطر اینکه همسرم ناراحت نشود زورکی نصف پلو را خوردم. مزه ی پلوی خالی بدتر بود!
چشمتان روز بد نبیند، شب بعد هم قیمه داشتیم و باز همان ماجرا تکرار شد و من هم که خیلی ادعایم می شد، به روی خودم نیاوردم و باز با فشار آب، غذا را قورت می دادم و هیچ نمی گفتم. اما وقتی فردایش دوباره پلو داشتیم و پلو همان مزه دو شب گذشته را می داد، خیلی لطیف و طوری که همسرم ناراحت نشود، پرسیدم: «عزیزم! به نظرت پلو یک مزه ای نمی دهد؟» که او هم خیلی سریع گفت: آره، و ادامه داد که نمی داند که چه شده که هرچه پلو در این سه شب درست کرده، یک مزه ای می داده، ولی فکر می کرده که فقط در دهان خودش این مزه است!
نفس راحتی کشیدم و خدا رو شکر کردم که پس از دو شب رودربایستی را کنار گذاشتم و الّا لابد نه او چیزی بروز می داد نه من. به هر حال قرار شد مادرخانمم را خبر کنیم تا او جریان را پیگیری کند! شب بعد معلوم شد یک شیرپاک خورده ای در ظرف نمک، جوش شیرین و در ظرف جوش شیرین، نمک ریخته بوده است!

بند کفشِ نامرد!

*با شوهر خود نیز مثل یک کتاب رفتار کنید، فصل های خسته کننده را سر فرصت بخوانید.

شلوغی گل فروشی کمی اعصاب خردکن بود، سوز هم می آمد. من هم بندهای نیم چکمه را سفت تر کردم که گرم شوم. به خاطر شلوغی گل فروشی، پدر و مادرم و بقیه جلوتر رفته بودند که بدقولی نکرده باشیم. قرار بود من هم با دسته گل بعداً بروم.
***
نیم ساعتی دیرتر از بقیه رسیدم. برادر عروس در را باز کرد. سلام و حال و احوال کردم و خواستم که بروم تو. اما نمی شد. بند کفشم باز نمی شد. گره اش کور شده بود. حالا یک دستم دسته گل بود، یک دستم به بند کفش و هی لبخند زورکی تحویل می دادم. داشتم از خجالت آب می شدم. لپ هایم گر گرفته بود. آخرش هم پدر عروس با یک کارد میوه خوری به فریادم رسید. اما من تا آخر مجلس دیگر سرم را هم بلند نکردم، حتی برای دیدن عروس!

خطر ازدواج همگانی

۱۰ سال تمام به خواستگاری می رفتیم. یا من می پسندیدم، خواهر و مادرم نمی پسندیدند. یا خواهرم می پسندید، من و مادرم نمی پسندیدیم و یا مادرم می پسندید و...
این بار عروس را همه پسندیده بودند. وقتی برای خرید حلقه به بازار رفتیم، ۶ ساعت راه رفتیم و طلا دیدیدم تا بالاخره حلقه، مورد پسند «همه» واقع شد.

نظافت در حنابندان

*اگر تصور می کنید افکار، احساس و رفتار همسرتان را در آینده به دلخواه خود تغییر می دهید،ازدواج نکنید؛ در کنکور تربیت معلم ثبت نام کنید!

توی اتاق ما کسی نبود که تا به حال بلایی سرش نیاورده باشم، از خیس کردن با پارچ آب نمک تا جشن پتو و... به همین خاطر، همه به شکلی منتظر فرصت بودند تا تلافی کنند. شب حنابندان چون خانمم تهرانی بود و هیچ کس از فامیل ما نیامده بود، به هم اتاقی هایم متوسل شدم تا خیلی هم غریب نباشم. آنها هم انگار از خداخواسته، همگی با هم آمدند و خیلی سریع بساط حنا آماده کردند و موهای سر و دست و پایم را حنایی! کردند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس سوزش شدیدی روی دست و پا و سرم کردم و از آنجا که به خاطر خنده های ریز و درشت بچه ها، حسابی مشکوک شده بودم، سریع حناها! را شستم. اما دیگر خیلی دیر شده بود، حضرات دو سه بسته «داروی نظافت» داخل ظرف حنا ریخته بودند.

جاسوزنی

چند وقتی بود دیپلم گرفته بودم و بیکار بودم. برای همین رفته بودم کلاس خیاطی. آن روز مجید آقا (دوست برادرم) آمده بود خانه ما برای تعمیر رایانه. همین طور مشغول دوخت و دوز بودم که یک هو فریاد مجید آقا به هوا رفت. یک سوزن در پایش شکسته بود. کار همیشگی ام بود. از وقتی رفته بودم کلاس خیاطی، سوزن هایم همه جا پخش بود، از اتاق ها گرفته تا آشپزخانه. مجید را رساندیم بیمارستان و آنجا با یک عمل جراحی ساده سوزن را در آوردند. چند وقت بعدش که آمد برای خواستگاری، علاوه بر دسته گل یک هدیه هم برای من آورده بود، یک جاسوزنی!

اولین تماس

*زنان را گرامی نمی دارد، مگر انسان بزرگوار و به آنان اهانت نمی کند مگر فرد پَست و بی مقدار.
پیامبر مهربانی

دو سه ساعتی از عقدمان می گذشت. هی فکر می کردم حالا که او به من محرم است، اگر به من دست بزند چه می شود؟! در همین فکرها بودم که اذان مغرب از رادیو پخش شد و پسری که حالا دو سه ساعت بود، همسرم شده بود، به نماز ایستاد و من به تقلید از کسانی که می شناختم، سریع رفتم و اولین نماز جماعت دو نفره را به همسرم اقتدا کردم. نماز که تمام شد، همسرم انگار که فکر مرا خوانده باشد، برگشت و دست هایش را دراز کرد سمت من و گفت: «قبول باشد!»

توصیه مادر بزرگ

مادر بزرگم خیلی خرافاتی بود. آن قدر در گوشم خواند که آخرش قبول کردم. می گفت هر که زودتر این کار را بکند، طرف مقابل کاملاً مطیع و فرمان بردار او می شود. می شود یک ذلیل کامل! باید بلافاصله بعد از اینکه بله را گفتم، پایم را می گذاشتم روی پای داماد. به برادرزاده ام هم سپردم که سر سفره ی عقد، با چشم و ابرو قضیه را یادآوری کند تا فراموشم نشود. بله را گفتم، اما تا به خودم بجنبم، داماد پایش را گذاشته بود روی پایم! خیلی لجم گرفت. دو سه ماهی طول کشید تا فهمیدم که اتفاقاً شوهرم خیلی برای حرف من ارزش قایل است و آن جریان هیچ تاثیری در زندگی من نداشته. تازه به خاطر آن روز هم از من پوزش خواست و گفت که او هم تنها برای دل خوشی «عمه بزرگش» این کار را کرده و نه بیشتر!

قبل یا بعد ازدواج؟!

*حسب و نسبت زن و مرد، از رفتاری که موقع دعوا و بحث با هم می کنند معلوم می شود.

توی خوابگاه با چند تا از بچه های جبهه هم اتاق بودم. قبل از ازدواج هر وقت صحبت از کارهای دسته جمعی مثل شستن فرش اتاق یا خانه تکانی! شب عید می شد، به بهانه اینکه تو هنوز بچه ای(هم از لحاظ سنی و هم جثه کوچکتر از آنها بودم) نمی گذاشتند کمک کنم. بعد از ازدواج هم باز وقتی می آمدم کار بکنم، می گفتند: «بیا برو عقب، مردم چی می گن؟!، بابا تو دیگه زن و بچه داری به خودت رحم نمی کنی به اونها رحم کن!» و خلاصه باز هم سر ما را شیره می مالیدند و خودشان کارها را انجام می دادند.

و سلام علیکم

پاهایم می لرزید و دلم تاپ تاپ می کرد. نفسم بند آمده بود. سینی چای روی دستم سنگینی می کرد. نفس عمیقی کشیدم و وارد پذیرای شدم. توی ذهنم، دنبال آیه ای، دعایی، چیزی می گشتم تا آرامم کند. حالا باید چای را می گرفتم جلوی داماد. نا خودآگاه زیر لب خواندم:
- «و کلبهم باسط ذراعیه...»! [و سگ آنها با دستهای کشیده جلو آنها... سوره کهف.]
- خیلی ممنون! متشکرم.
هول کردم و گفتم: «و سلام علیکم.» همه پقی زدند زیر خنده.

قهر ممنوع

*پیش از ازدواج چشم ها را خوب باز کنید و بعد از آن؛ کمی آنها را روی هم بگذارید.

ماه دوم ازدواجمان بود. یک شب مادر خانمم درباره حقوق و درآمد و این حرفها، چیزهایی گفت که به نظرم یک جور، امر و نهی و دخالت می آمد. شب وقتی به خانه بر می گشتیم از آنجا که فکر می کردم میزان درآمدم را همسرم لو داده است، با او یک کلمه هم حرف نزدم و او هم از ناراحتی وقتی به خانه رسیدیم، شروع کرد به گریه کردن که «من چه اشتباهی کرده ام؟» «حداقل بگو چه کار کرده ام» و از این جور حرفها. به هر حال آن قدر دلم سوخت که نزدیک بود، غرور مردانه ام را زیر پا بگذارم و من هم گریه کنم. اما به هر سختی بود، جلوی خودم را گرفتم و نظرم را خیلی سخت و صریح گفتم. همسرم که تازه فهمیده بود چه دسته گلی به آب داده، قول داد که دیگر درباره این جور مسائل به هیچ کس، اطلاعات ندهد و من هم قول دادم که دیگر هیچ وقت قهر نکنم و حرفم را خیلی زود بزنم.

بعله با اعمال شاقه

مبل خیلی کوچک بود، کت و شلوارم هم تنگ. از زور گرما، با دست، خودم را باد می زدم. داشتم می پختم. عاقد گفت: «...آیا بنده وکیلم؟» نفسم بالا نمی آمد. دگمه یقه ام را باز کردم. یکی جواب داد: «عروس رفته گل بچینه». پایم را باید چه جوری بگذارم؟ به چپ خم کنم، به راست خم کنم، عمود بگذارم، بکشم... خسته شده بودم... عاقد دوباره گفت: «دوشیزه محترمه...» بدجوری کلافه بودم...کلافه ی کلافه...«آیا بنده وکیلم»... دیگه طاقت نیاوردم و بلند گفتم: «بعله. وکیلین!»... اگر مادرم به دادم نمی رسید و با زیر لفظی خنده ها را نمی خواباند، ملت تا فردا صبح به ریش داماد می خندیدند.

نظرات کاربران درباره کتاب عروس و داماد

زیبا
در 2 سال پیش توسط fat...44m
تجربیات زندگی مشترک در قالب طنز... من که از خوندنش ب وجد اومدم. ارزش خرید بسیار بالا...
در 1 سال پیش توسط mal...993
جالب بود.
در 12 ماه پیش توسط رضا ح/م