فیدیبو نماینده قانونی ترانه پدرام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در به در به دنبال شادی (۱ )

کتاب در به در به دنبال شادی (۱ )

نسخه الکترونیک کتاب در به در به دنبال شادی (۱ ) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب در به در به دنبال شادی (۱ )

کودکی بیش‌فعال بودم (و این را سال‌ها بعد از روان‌شناس شدنم فهمیدم) هم از معلم‌‌ها ترکه و سیلی می‌خوردم و هم در کلاس به خاطر وول خوردنم، از بغل دستی‌هایم ضربه‌ی آرنج دریافت می‌کردم و در خانه نیز تکلیف معلوم بود، بتمرگ بتمرگ‌های مادرم و گاه نیز خواسته و ناخواسته بیرون رانده شدنم از خانه مرا به سوی کنجکاوی‌های دیگری کشاند. مثل «موریس‌مترلینگ» به‌دنبال کشف زندگی مورچه‌ها و زنبورها بودم، خانه‌ی مورچه‌ها را ویران می‌کردم. زنبورها را به آتش می‌کشیدم که به ناگاه تصادفی با قصه‌های کودکان آشنا شدم. چقدر با «کچل کفتر باز» رفیق شدم و چقدر شب‌ها با «اولدوز» حرف می‌زدم و از خدا می‌خواستم که برای من هم عروسک سخنگو بفرستد. کتاب‌های پلیسی و از طرفی داستان‌هایی که از رادیو می‌شنیدم «زیر آسمان کبود» و «جانی دالر». در نقش‌ها فرو می‌رفتم و قهرمان داستان می‌شدم. به دنبال جنایتکاران می‌دویدم و یا برای قهرمان داستان دعا می‌کردم و دل می‌سوزاندم. تا نوجوانی قصه خوانی و قصه شنیدن همراه با درس و سیلی و ترکه ادامه داشت که از نوجوانی شعر آمد. شعر می‌خواندم و کم کم احساسات درونی و اندیشه‌های جدیدی را در خود حس می‌کردم گاه بغض می‌کردم و گاه احساس نشاط و آرامش درونی سراغم می‌آمد. لحظه‌های نابی پیدا می‌کردم به اشیاء نگاهی دیگر داشتم، به حشره‌ها به پروانه و پرستو، به سگ و گربه یا به کلاغی که با سنگ به دنبالش بودم. واقعاً اسب برایم حیوان نجیبی بود و دانه‌ی گیلاس و زردآلویی که زیر زمین جان گرفته و نهالکی ترد و تازه بود حس زندگی را در من غوغا می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر ترانه پدرام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب در به در به دنبال شادی (۱ )

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

عمده ی این قصه ها، قصه هایی نیستند که من آن ها را ساخته باشم، این قصه ها مرا ساخته اند. بیش از سی سال شنیدن زندگی مردان و زنان و کودکان و نوجوانانی که یا به تنگ آمده اند و یا زندگی را بر خود و دیگران تنگ کرده اند گاه و بی گاه، به جا و بی جا مرا به تنگناهایی برده اند که چه بسیار برای بیرون آمدن از آن، خود درمانده ام. گاه با آن ها گریسته ام و چه بسیار در خلوت، در کار خود مانده ام. گاه با همکار یا استادی مشورت کرده ام و گاه عزیزی را به کمک خواسته ام.
قصه ها، قصه های غصه اند. مردمانی که در به در به دنبال شادی بوده اند. گاه من هم با آن ها به جست و جوی شادی برآمده ام و گاه از همان ابتدا عصای سفیدی به دست گرفته ام که «آی شادی کجاست؟»
بسیار، خود درمانده بوده ام. بسیار به روان شناسان همکار و روان شناسی پناه برده ام و اعتراف می کنم که گاه از آن گریخته ام چرا که «انتقال متقابل» به عنوان مقوله ای غربی نتوانسته است جان شرقی مرا از همزاد پنداری با مراجعینم برهاند و نتوانسته ام مراجعم را جای خود، فرزندم و یا برادر و خواهرم و یا پدر و مادرم نبینم.
قصه ها، قصه های من نیستند و بی هیچ مهارتی آکادمیک در قصه نویسی، از جان برآمده اند و برکاغذ نشسته اند و حاصل آمیزش جان من با رنج مراجعینم بوده است. نخواسته ام از حق دور شوم و یا حقه ای به کار بزنم تا حادثه ای در قصه ام شکل بگیرد. این قصه ها، غصه ی مردمانی بوده که بعضاً خود، سرا پا حادثه بوده اند.
در جمع کردن این مجموعه مدیون بسیاری از مراجعینم هستم. خاطراتی هم از دوران کودکی و بزرگسالی خود نوشته ام که به سیاق همراهی و همنوایی با بقیه ی خاطرات حرفه ای ام بوده است. شاید شباهت هایی که با مردم دیده ام و کمک هایی که از آن ها گرفته ام موجب شده باشد که جرئت خود افشایی یافته و خود را میان آن ها و زندگی نامه ی شان آشنا و امن دیده باشم. گاه نیز قصه های تکریم و غصه های دوستانی را نوشته ام که جزء زندگی حرفه ایم نبوده اند ولی بزرگواری آن ها موجب شده که از آن ها نیز بنویسم.
سعی کرده ام راز کسی فاش نشود اما گاه بزرگی فاجعه چنان بوده که ممکن است دیگران بتوانند موضوعی را حدس بزنند. ممکن است بعضی از خوانندگان کتاب از همان افرادی باشند که به من مراجعه داشته اند اما غیر از خودشان کسی نخواهد فهمید که این راز آن هاست.
این مجموعه به زعم بعضی از دوستان و همکاران و اساتید ممکن است بتواند برای بعضی خوانندگان کتاب، نکته هایی داشته باشد. امید است که چنین باشد.

دکتر احمد پدرام
متخصص روان شناسی



خاطرات

۹ ساله بودم. چون آن سال ها پدرم نظامی بود به ناچار هر چند سالی را به جایی منتقل می شدیم. از خرم آبادِ لرستان که زادگاهم بود به آذربایجان آمده بودیم و به شهر کوچکی به نام «عجب شیر» که در واقع پادگانی بزرگ داشت و ما مقیم خانه های سازمانی شدیم. زبان ترکی نمی دانستم بچه های آن شهر کوچک و روستاهای اطراف آن در کلاس گاهی سر به سر بچه های فارس زبان می گذاشتند و گاه فحش آبداری (که بعدها معنی آن ها را فهمیدم) نثار ما می کردند.
کودکی بیش فعال بودم (و این را سال ها بعد از روان شناس شدنم فهمیدم) هم از معلم ها ترکه و سیلی می خوردم و هم در کلاس به خاطر وول خوردنم، از بغل دستی هایم ضربه ی آرنج دریافت می کردم و در خانه نیز تکلیف معلوم بود، بتمرگ بتمرگ های مادرم و گاه نیز خواسته و ناخواسته بیرون رانده شدنم از خانه مرا به سوی کنجکاوی های دیگری کشاند. مثل «موریس مترلینگ» به دنبال کشف زندگی مورچه ها و زنبورها بودم، خانه ی مورچه ها را ویران می کردم. زنبورها را به آتش می کشیدم که به ناگاه تصادفی با قصه های کودکان آشنا شدم. چقدر با «کچل کفتر باز» رفیق شدم و چقدر شب ها با «اولدوز» حرف می زدم و از خدا می خواستم که برای من هم عروسک سخنگو بفرستد. کتاب های پلیسی و از طرفی داستان هایی که از رادیو می شنیدم «زیر آسمان کبود» و «جانی دالر». در نقش ها فرو می رفتم و قهرمان داستان می شدم. به دنبال جنایتکاران می دویدم و یا برای قهرمان داستان دعا می کردم و دل می سوزاندم. تا نوجوانی قصه خوانی و قصه شنیدن همراه با درس و سیلی و ترکه ادامه داشت که از نوجوانی شعر آمد. شعر می خواندم و کم کم احساسات درونی و اندیشه های جدیدی را در خود حس می کردم گاه بغض می کردم و گاه احساس نشاط و آرامش درونی سراغم می آمد. لحظه های نابی پیدا می کردم به اشیاء نگاهی دیگر داشتم، به حشره ها به پروانه و پرستو، به سگ و گربه یا به کلاغی که با سنگ به دنبالش بودم. واقعاً اسب برایم حیوان نجیبی بود و دانه ی گیلاس و زردآلویی که زیر زمین جان گرفته و نهالکی ترد و تازه بود حس زندگی را در من غوغا می کرد.
موسیقی هم در جانم جان گرفت من که هر روز صبح، بسیار زود از خواب بیدار می شدم زندگی و بزرگی را در صدای رادیو که پدر روشن می کرد می دیدم «شیر خدا» تا «هفت خوان رستم» و «نبرد اسفندیار» یا آهنگ های لطیف آن روزگار را که رشیدی و نوری و جبلی و ایرج و مرضیه و الهه، در صدرشان بود به گوش جان می شنیدم و گاه گرامافون «تپاز» و آهنگ های لری و صدای بلورین و نازنین رضا سقایی و دایه دایه ی رشیدی و... بود که آرامم می کرد و یا به وجدم می کشاند.
گاهی به مراجعینم می گویم خاطرات کودکی را کند و کاو کنید. خودکاوی کنید و برگ های مثبت و منفی گذشته را منصفانه ورق بزنید. دلخوشی ها کم نیست. مادرم گاه بوسه اش مرهم بود بر زخم زانویم و گاه آن سیلی جان گداز پدر، مرا از خطری خفته در راه شیطنت هایم نجات می داد.
نمی توانم از این پنجره به کوچه های کودکی ام نگاه کنم و شادی ها را هر چند کوچک باشند نبینم. می دانم و می پذیرم زندگی همین است. رودخانه است می آید و می رود به تماشای خودم می نشینم و عبور می کنم. شادی ها و تلخی ها را مرور می کنم و می خندم. زندگی شگفت انگیز است.

فانوس

من از قفسه ی کتاب خانه ام چند عکس دارم. از فانوسی که در اتاقم به یاد روزهای کودکی و نوجوانی ام آویخته ام، چند عکس در موبایل و کامپیوترم دارم. من از آغاز هر فصل چند عکس دارم. لحظه ها را ثبت می کنم. من خاطرات دلنشین و گاه غم انگیز اما نه افسردگی زا را ثبت و گاه مرور می کنم. از کودکی خواسته و آرزویم داشتن کتاب خانه ای و میزی و اتاقی بود و هنوز هم به هر سه ی آنها با هم نرسیده ام. در کودکی چراغ لامپا خانه یمان را روشن می کرد بعد برق هم با سلام و صلوات به خانه ی ما آمد و بزرگ شدیم. در نوجوانی به دلایلی مجبور بودم صبح های بسیار زود با فانوس درس بخوانم. بوی نفت فانوس، بوی مدرسه و نمره می داد. بوی برادرم را که از ترس بیدار نشدن او مجبور بودم لامپ اتاق را روشن نکنم و فانوس را بالای سرم روشن کنم و درس بخوانم. در جبهه، ماه ها فانوس در سنگرها برایم پر از خاطره ی دلهره و ترس بود و بعد هم بوی شهادت دوستان و بعد هم جام جهان بینی که در آن خاطره ها ثبت بود. حالا به دیوار اتاقم فانوس آویزان کرده ام تا یادم نرود که چگونه درس خوانده ام و چگونه سربازی را گذرانده ام و حال چگونه از آنچه هستم و دارم لذت ببرم، شاد شوم و شکرگزار باشم.
عکس های اول هر فصل، گذر عمر را نشانم می دهد. سعی می کنم در حال بمانم و حالم را بدانم و آینده نگر باشم و نگران آینده نباشم و به گذشته بیاندیشم و از نیش اندیشه های بدسگال به دور باشم. حالم خوب باشد و حال دیگران را ببینم.
عکس روی صفحه ی موبایلم کار را تمام می کند عکس همسرم و عکس بچه هایم در طول روز و در حین کار. گاه لحظه ای به صفحه ی موبایلم نگاه می کنم و صحنه ی روزگار را مرور می کنم. گاه نیز به یاد می آورم که فرصتی است کوتاه تا زنگی بزنم و زنگار از دل بزدایم.
به نظرم شیوه ی پسندیده ای است و برانگیزاننده ی احساس دوست داشتن و تعلق بیش تر در خانواده می شود.

فرانسه

از کودکی آرزوی دیدن فرانسه و راه رفتن درکنار رود «سِن» را داشتم. کتاب های داستان پنج ریالی و یک تومانی از کلاس چهارم و پنجم دبستان مرا کنجکاو کرده بود که بدانم زن ها و مردهایی که اهل کشور ما نیستند، چگونه زندگی می کنند؟ دیدن فیلم های خارجی هم بر صندلی یک تومانی و پنج ریالی سینما باز هم شوق دیدن این کشور را برایم رویایی تر کرد. در نوجوانی و جوانی هم خواندن رمان های پر بارتر و فیلم هایی واقع گرا و تاریخی و جغرافیایی، ادبیات و هنر و فرهنگ این کشور و کلاً اروپا را بیش تر برایم دیدنی و شنیدنی کرد تا آن روز آمد و آن اتفاق افتاد و من اولین بار در ۵۰ سالگی به پاریس سفر کردم. آنچه دیدم و شنیدم بیش تر ساخته ای از واقعیت با رنگ و لعابی از کودکی تا امروز بود که کاری به شرح آن ندارم. خوب و بد را دیدم و در «شانزده لیزه»، قدر چهارباغ اصفهان را بهتر دانستم و کنار رود «سِن» به پاکی زاینده رود (نه دوره ای که خشک و بی آب است) بیش تر ایمان آوردم. مردم کارتن خواب و گداهای بسیار و فریب کارانی بیمار و مهاجرانی از کشورهای مختلف را دیدم ولی لذت خود را از «ژان کریستف» و «جان شیفته» کم نکردم و با دیدن عکس های «آلن دلون» و «سو فیالورن»، بر دکه های کتاب فروشی بسیاری که در حاشیه ی «سِن» بود خاطرات سینمایی ام نیز زنده شد. گویا من برای لحظاتی با همه ی این مردم آشنا بودم. کنار معبد «نوتردام» گنجشک ها بر دستان من نشستند و باورم شد که گوژپشت «نوتردام» است که با آن ظاهر زشت و آن درون زیبا ناقوس کلیسا را به صدا در می آورد و این همه جهانگرد که از همه جای جهان آمده بودند به دیدار او می روند.
کنار برج «ایفل» کودکانه ایستادم و وقتی کمی بالا رفتم خود را ۱۲ ساله دیدم. درموزه ی «لوور» و در کنار میدان آزادی همه ی فیلم ها و رمان های پاراتیزانی برایم دوره می شد.
درگوشه و کنار شهر همه جا بوی شادی بود و آهنگ های آرام و ملایم تا تند و شاد نواخته می شد. بوسه های فرانسوی را هم در برخورد عشاق دیدم.
بسیار چیزها دیدم که که باعث شد بارها دوباره کودک شوم و در کوچه باغ های انار کودکی و باغ های گیلاس و بادام و سنجد از آذربایجان تا لرستان و خوزستان به دنبال خود باشم. عطر باران آن جا و پل های پر از خاطرات جنگ و صلح، شکست و پیروزی با مارش نظامی غربی و ایرانی در گوش من نواخته می شد. من خیس از باران پاریس، بوی خرم آباد و دورود و اهواز و تبریز و عجب شیر را حس می کردم. هر روز با کوله ای کوچک و مقداری بیسکویت، گوشه ای از شهر را درمی نوردیدم. دانشگاه «سوربن» هم، روزی قبله گاه من بود. این ساختمان قدیمی چه بزرگ مردان و زنانی را در خود راه داده و بر دانش و بینش آن ها افزوده بود.
این همه را گفتم تا در کنار دیدن کنسرت های خیابانی بسیار، به مردی سیاه پوست برسم که بر بلندای پله های کلیسایی ایستاده بود و گیتار می نواخت. جمعیت بسیاری با رنگ پوست و ملیت ها و نژادهای گوناگون نشسته و ایستاده بودند و به صدای گیتار و آواز او گوش می دادند. من هم به میان جمعیت کشیده شدم هر دو سه دقیقه یک جا می ایستادم و باز جا به جا می شدم دلم می خواست در کنار همه ی این جماعت ایستاده باشم.
مرد بسیار لطیف می خواند و بسیار زیبا می نواخت. مدتی طولانی به صدای او گوش می دادم، انگلیسی می خواند، فرانسوی می خواند. ناگهان صدای او تبدیل به فریادی دلنواز شد:
I’m from Colombia, but all the world is my home.
و جمعیت هورا می کشیدند Olleh می گفتند و یا با وی هم صدا می شدند. کف می زدند و بعضی خود را در حالتی خلسه وار تکان می دادند.
من هم با خود زمزمه کردم من اهل ایرانم اما گویا همه ی جهان خانه ی من است. چه عبارت انسان دوستانه ی زیبایی بود. باز با خودم تکرار می کردم که ناگهان پیرِ یوش، نیما یوشیج یادم آمد. او نیز کتابی به همین نام دارد. البته او ماجرایش چیز دیگری است که شاید جایی دیگر آن را شنیده باشید.
به هر حال من که در کوچه پس کوچه های شهر زیبای خرم آباد بزرگ شده و خود را هم دل با مردی سیاه با صدایی سبز و آبی دیدم، که جمعیتی با او هم نوا شده و یک دست می خوانند «همه جای دنیا خانه ی من است» به راستی چرا احساس شادی نکنم؟!

شما چطور زندگی می کنید؟

سوز و سرماست. آذرماه و روز کوتاه و شب بلند و خیابان خلوت. حرف امروز و دیروز نیست. شاید ۲۰ سال است که از این ماجرا می گذرد اما برای من مثل دیروز است مثل همین دیشب است. کارم تمام شده، ساعت ۵/ ۸ است و از دفتر کارم بیرون می زنم، کلاه بافتنی ام را برمی دارم، کار دست های پر از بهار همسرم است. کلاهی که به همسرم بارها به شوخی گفته ام «عجب کلاهی سرم گذاشتی» و یا «تا حالا کسی نتوانسته بود سرم کلاه بگذارد».
بگذریم، کلاه را روی پیشانی ام می کشم تا سوز سرما سینوس هایم را نیازارد. عرض خیابان شمس آبادی را طی می کنم. دو دلی برای پیاده رفتن یا سوار شدن و دو دلی برای ایستادن یا دویدن. وارد چهار باغ می شوم اتوبوسی از مقابل می آید عرض چهار باغ را طی می کنم. اتوبوس کمی پایین تر در ایستگاه می ایستد. دو دلی تمام شد می دوم و به اتوبوس می رسم در باز می شود.
اتوبوس شلوع است. یکی دو نفر به سختی از لای جمعیت عبور می کنند و پیاده می شوند. من هم به سختی سوار می شوم بوی گرما و نم و لا به لای آن بوی عرق بدن، حس خوبی است. ترکیبی از کار و استراحت و موفقیت و رسیدن به اتوبوس در این سرما. رعشه ای از سرما در ستون فقراتم بود که با سوار شدن، آن را از تنم تکاندم. کلاهم را بالا می زنم و بعد آن را مشت می کنم و در می آورم. چه خوب رسیدم. اتوبوس را دوست دارم، هم ارزان است و هم راحت.
زمستان و تابستان نه کمرم درد می گیرد و نه مجبورم خودم را مثل داخل تاکسی جمع کنم و پاهایم لای صندلی ها گیر کند. همه ی این افکار در چند ثانیه از ذهنم عبور می کند که یک باره دستی روی دستم می خورد:
- سلام آقای پدرام.
- سلام!
نگاه می کنم جوانی روبه رویم ایستاده. از مراجعین دفترم بوده با مشکلاتی ناشی از آرزوها و حسرت ها. بهیار است و اهل کرمان. یکی دو سال است اصفهان زندگی می کند. خنده ای همراه شرم پهنای صورتش را گرفته است.
- آقای پدرام شما هم سوار اتوبوس می شید؟
-خب بله، خیلی از اوقات.
- نه بابا!
- آره، خیلی سوار می شم هم خوب و هم راحته.
پسر می خندد:
- بله..
من هم می خندم:
- ارزون هم که هست، ایستادن و نشستن هم داخلش راحت تره.
حرف دیگری نداریم. پسر چشم هایش را می دزدد. می خندد. من هم می خندم کمی متعجب وحیرت زده می نماید. یکی دو ایستگاه بعد خداحافظی می کند و با کمی حفظ فاصله ی احترام آمیز از کنارم عبور می کند و پیاده می شود.
من فراموش می کنم چهارباغ را نگاه می کنم، فروشگاه های باز و بسته، بستنی های یخ زده ی در دست های یخ زده، زن و مرد و کودک هایی که با کلاه و بی کلاه مرا به یاد فرزندانم می اندازند. چند روز است که با بچه ها بیرون نیامده ایم. ترانه یک ساله است. نوید کلاس اول است و نیما وارد نوجوانی شده. افکار به سرعت از ذهنم می گذرند: در اولین فرصت بیاییم گشتی بزنیم. ۳-۲ ماه است که پدرم را از دست داده ام.کودکی هایم را مرور می کنم.
به خودم برمی گردم به میدان شهدا می رسم. پیاده می شوم، سوار تاکسی می شوم. خیابان کاوه، پل چمران پیاده می شوم. خانه گرم و پر از شیطنت و شادی تردید آمیز. ترکیب اندوه و شادی. همسرم مراقب حال من است. بچه ها به مادر نگاه می کنند. من می خندم من شوخی می کنم، من زندگی می کنم.
فردا بیمارستان تا ساعت ۲ و اتوبوس سرویس، و دوباره راهی دفتر کارم در خیابان شمس آبادی می شوم. طبق معمول ۲۰ دقیقه مانده به ساعت ۳ می رسم. باید منتظر باشم تا خانم منشی بیاید. هنوز کلیدی از مطب ندارم.
- سلام!

نظرات کاربران درباره کتاب در به در به دنبال شادی (۱ )