فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌

کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌
کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌

مرد جوان همچون گربه‌ای چالاک، خیلی سریع از داربست نیمه‌کاره‌ی بام به میان پیشگاه کلیسا و ازآنجا با پرشی نرم به میان پیروان خود که در انتظار او حلقه‌زده بودند، فرود آمد. «ساکت.» و با بالا آوردن دستش آخرین صدا را خاموش کرد. لبخند شیطانی زد و گفت: «رفقا می‌دونین امشب برای چی دورهم جمع شدیم؟ به کمک‌تون احتیاج دارم. خیلی وقته در برابر دشمن‌مون ویه‌ری دی پاتزی که خودتون می‌شناسینش و همواره تو این شهر خاندان منو به سخره گرفته، نام خانوادگی‌مون رو لکه‌دار کرده و به طرز رقت‌انگیزی سعی در بی‌آبرو کردن ما داره، سکوت کردم. سعی می‌کنم خودم رو‌ اون‌قدر ذلیل نکنم که به چنین رذل کثیفی تیپا بزنم اما...» رشته‌ی سخنش با سنگ نوک‌تیزی که از سمت دیگر پُل پرتاب‌شده و بر پای او فروآمده بود، پاره شد. صدایی گفت: «چرت‌وپرت نگو، گرولو .» مرد جوان و گروه همراهش همگی به‌سمت صدا برگشتند. او پیشاپیش می‌دانست صاحب‌صدا کیست. گروه دیگری از جوانان از سمت دیگر پُل، از جنوب به آنان نزدیک می‌شدند. پیشاپیش همه، رهبرشان با شنلی سرخ‌رنگ که با سگکی به شکل دلفین و صلیب طلایی در البسه‌ی تیره‌ی مخملین‌اش می‌درخشید، دست بر قبضه‌ی شمشیر، پیش می‌آمد. وی مرد خوش‌چهره‌ای بود که دهانی خشمگین و غبغبی آویخته، چهره‌اش را خراب کرده بود و باوجود اندکی اضافه‌وزن، هیچ شکی بر قدرت نهفته در بازوان و پاهای سترگش نمی‌رفت. مرد جوان پاسخ داد: «بوناسرا ویه‌ری! داشتیم از تو حرف می‌زدیم.» با تعظیم تمسخرآمیزی، ادامه داد: «باید مرا عفو کنید. انتظار دیدار شخص شخیص شمارا نداشتیم... همیشه فکر می‌کردم خاندان پاتزی از ترس، دیگران را مزدور کار‌های کثیف خودشون می‌کنند.» ویه‌ری همان‌طور که گروهش به حالت دفاعی جلو می‌آمدند، گفت: «اتزیو اودیتوره!... پست‌فطرت رذل!... باید بگم خانواده‌ی پشت‌میزنشین‌ها و خزانه دارایی مثل تو هستن که تا تقی به توقی می‌خوره پشت نگهبان‌ها قایم می‌شن... بزدل.» همان‌طور که قبضه‌ی شمشیر را گرفته بود، گفت: «جیگرشو نداری خودت کارهات رو رتق‌وفتق کنی؟»

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

وقتی برای اولین بار بحث ترجمه ی این اثر در محفلی دوستانه مطرح شد، شاید هیچ گاه باور نداشتم روزی این امر خطیر به من و دوست عزیزم واگذار شود. به عنوان مترجمی جوان شاید هیچ گاه خود را درگیر پروژه ای با این ابعاد نکرده بودم.
کتابی که هم اکنون در دستان شماست، به معنای واقعی کلمه حاصل چندین ماه کار شبانه روزی گروهی است. چراکه در مورد چنین آثاری ترجمه متن فقط قسمتی از کار است و به علت واقعی بودن شخصیت ها و مکان های ذکرشده درروند داستان، ما می بایست در ابتدا با بناها و شخصیت ها که اغلب ایتالیایی و برخی نیز اسپانیایی بودند، آشنا می شدیم. به جرئت می توان گفت اگر تا این حد شخصاً به داستان علاقه نداشتیم یا از ترجمه نشدن چنین آثار جذابی برای خوانندگان ایرانی ناراحت نبودیم، این پروژه ناتمام می ماند.
در اینجا لازم می دانم توضیحات کوتاهی در مورد کتاب و بازی فرقه ی اسسین ها بدهم. کتاب رنسانس اولین اثر از این مجموعه ی فعلاً هفت جلدی است. اینکه می گویم فعلاً به این علت است که نویسنده رمان مشغول نگارش ادامه داستان بوده و کمپانی یو بی سافت به طرفداران این بازی قول یک چندگانه را داده اما تا لحظه ی نگارش این متن هفت نسخه از آن منتشرشده است.
رنسانس داستان بازی دوم؛ یعنی فرقه ی اسسین های دو است و قسمت اول و دوره ی جوانی زندگی «اتزیو اودیتوره» را نقل می کند. داستان بازی اول یا همان فرقه ی اسسین های یک که قصه ی زندگی الطائر است را می توانید در جلد سوم همین مجموعه به نام «نهضت مخفی» بخوانید.
به خوانندگان توصیه می کنم اگر مانند مترجمین این مجموعه به بازی های رایانه ای علاقه دارند، حتماً پس از مطالعه ی کتاب به سراغ بازی بروند. به شما اطمینان می دهم با خواندن داستان، لذت بازی چند برابر خواهد شد. در اینجا لازم به ذکر است که در بعضی از گفت وگوها در متن داستان کلمات و جملات ایتالیایی دیده می شود که ترجمه آن نیز در پاورقی آورده شده است تا خوانندگان عزیزی که بازی آن را دنبال می کنند با آن کلمات آشنایی داشته باشند.
کتاب دوم این مجموعه «پیمان برادری» نام دارد و داستان نسخه ای از قسمت دوم بازی به همین نام را نقل می کند و وقایع قسمت دوم و میان سالی زندگی «اتزیو اودیتوره» یکی از رهبران فرقه ی اسسین ها را پی می گیرد. کتاب چهارم که «مکاشفات» نام دارد نیز نسخه ای از بازی به همین نام را به خود اختصاص داده است و در آن باودن به سراغ اتزیوی مسن می رود و ماجراهای این جنگجوی کارکشته را در سنین پیری نقل می کند.
امیدوارم ترجمه ی این مجموعه آغازی باشد برای کارهایی بیشتر و بهتر، زیرا همان طور که همیشه به دوستان خود می گویم، کتاب های بسیار جذاب و هیجان انگیزی به خصوص در سبک تاریخی- فانتزی یا حماسی-فانتزی وجود دارند که به علت عدم ترجمه، خوانندگان پارسی زبان از مطالعه ی آن ها بازمانده اند و این یکی از بزرگ ترین دل مشغولی های من به عنوان مترجمی جوان است.
از شما خوانندگان و دوستان عزیز هم درخواست دارم اشکالات این مجموعه را بر ما ببخشید و بسیار خوشحال خواهیم شد نظرات، پیشنهاد ها و انتقادات شما یاران گرامی را از طریق ایمیل manager@azarbadpub.ir دریافت داریم. بی شک کمک شما دوستان در بهبود کار ما بی نهایت موثر خواهد بود.

امیر قربان و فرزین لازمی زاده
زمستان ۹۰

فصل اول

مشعل ها بر فراز برج های قصرهای "وکیو" و "بارگلو" برافروخته و در سیاهی شب سوسو کنان نمایان می شدند. تنها چند فانوس کوچک مسیر کوتاهی از شمال تا میدان کلیسا را روشن می کردند. به موازات باراندازهای ساحل رودخانه ی "آر نو"، جایی که به هنگام تاریکی، وقتی بیشتر مردم به استراحت در خانه ها می پرداختند، تنها چند ملوان و مسئول بارگیری حضور داشتند و چند کورسوی نور به چشم می آمد. بعضی از ملوانان همچنان بر عرشه ی کشتی یا قایق هایشان، به کار تعمیرات و مرتب کردن عرشه و کلاف های طناب مشغول بودند و مسئولان بارگیری کار تخلیه بار کشتی هایشان به حریم امن انبارها را انجام می دادند.
کورسوی نور از کافه ها پیدا بود، افراد انگشت شماری در خیابان ها دررفت و آمد بودند. هفت سال از زمانی که "لورن زو دی مدیچی" بیست ساله به رهبری شهر انتخاب شده بود، می گذشت، گزینشی که با خود نوعی نظم و آرامش به آشوب های بین خانواده های بانکدار و تاجر همواره درنبرد فلورانس که آن را به یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین شهرهای دنیا تبدیل کرده، آورده بود. شهر هیچ گاه دست از جوش وخروش و آشوب های گاه و بیگاه نمی کشید. مخصوصاً هنگامی که یکی از قدرت های حاضر، به دنبال رهبری و سروری بود! به وقت نبرد، بعضی از طرفین به صلح و همراهی روی می آوردند و برخی همچون گذشته، دشمنی دیرینه پیش می گرفتند.
سال ۱۴۷۶ میلادی، فلورانس در یک عصر شیرین بهاری و عطرآگین به رایحه ی یاسمن های وحشی و آنگاه که به کمک باد می شد بوی بد لجنزار رودخانه ی آر نو را به فراموشی سپرد، هنوز شهر امنی برای گردش، به ویژه وقتی آفتاب به افق فرومی رفت، نبود.
ماه بر فراز آسمان نیلی میزبان ماه و ستارگان حاضر بود و مهتاب میدان را روشن کرده بود. ازآنجا گذر "وکیو" با دکان و بساط های شلوغ که به ساحل شمالی رودخانه می رسید، دیده می شد. نور مهتاب، هیبتی سیاه پوش ایستاده بر بام کلیسای "سن استفانو" را نمایان می ساخت. جوانی هفده ساله، برافراشته و پر غرور، بر بالای داربستی نیمه کاره همان طور که به دقت اطراف را می پایید، دست به لب برد و سوت زنگ داری زد. همان طور که نگاه می کرد، در پاسخ به سوت او، از خیابان ها و دروازه های تاریک، مردانی که پوشش اغلب شان سیاه و بعضی با کلاه ها و نقاب هایی به رنگ خون، سبز یا آبی تیره بودند و به دوال هایشان، شمشیر و دشنه آویخته داشتند و تعدادشان به بیست نفر می رسید، به میدان شهر آمدند. جوان ها که هیبتِ شان به نظر ترسناک می آمد دورهم جمع شدند.
مرد جوان به جوانانی که با نگاه های کنجکاو و چهره هایی رنگ پریده در نور ماه به او نگاه می کردند، سلام داد و مشتش را بالا برد و فریاد برآورد:
«باهم متحد خواهیم ماند!» و گروه نیز او را با مشت هایی گره کرده و برخی نیز با تیغ و دشنه ای از نیام برکشیده که بر دل شب برق انداخته بود، وی را همراهی کردند: «متحد خواهیم ماند.»
مرد جوان همچون گربه ای چالاک، خیلی سریع از داربست نیمه کاره ی بام به میان پیشگاه کلیسا و ازآنجا با پرشی نرم به میان پیروان خود که در انتظار او حلقه زده بودند، فرود آمد.
«ساکت.» و با بالا آوردن دستش آخرین صدا را خاموش کرد. لبخند شیطانی زد و گفت: «رفقا می دونین امشب برای چی دورهم جمع شدیم؟ به کمک تون احتیاج دارم. خیلی وقته در برابر دشمن مون ویه ری دی پاتزی(۱) که خودتون می شناسینش و همواره تو این شهر خاندان منو به سخره گرفته، نام خانوادگی مون رو لکه دار کرده و به طرز رقت انگیزی سعی در بی آبرو کردن ما داره، سکوت کردم. سعی می کنم خودم رو اون قدر ذلیل نکنم که به چنین رذل کثیفی تیپا بزنم اما...»
رشته ی سخنش با سنگ نوک تیزی که از سمت دیگر پُل پرتاب شده و بر پای او فروآمده بود، پاره شد.
صدایی گفت: «چرت وپرت نگو، گرولو (۲).»
مرد جوان و گروه همراهش همگی به سمت صدا برگشتند. او پیشاپیش می دانست صاحب صدا کیست. گروه دیگری از جوانان از سمت دیگر پُل، از جنوب به آنان نزدیک می شدند. پیشاپیش همه، رهبرشان با شنلی سرخ رنگ که با سگکی به شکل دلفین و صلیب طلایی در البسه ی تیره ی مخملین اش می درخشید، دست بر قبضه ی شمشیر، پیش می آمد. وی مرد خوش چهره ای بود که دهانی خشمگین و غبغبی آویخته، چهره اش را خراب کرده بود و باوجود اندکی اضافه وزن، هیچ شکی بر قدرت نهفته در بازوان و پاهای سترگش نمی رفت.
مرد جوان پاسخ داد: «بوناسرا(۳) ویه ری! داشتیم از تو حرف می زدیم.» با تعظیم تمسخرآمیزی، ادامه داد: «باید مرا عفو کنید. انتظار دیدار شخص شخیص شمارا نداشتیم... همیشه فکر می کردم خاندان پاتزی از ترس، دیگران را مزدور کار های کثیف خودشون می کنند.»
ویه ری همان طور که گروهش به حالت دفاعی جلو می آمدند، گفت: «اتزیو اودیتوره(۴)!... پست فطرت رذل!... باید بگم خانواده ی پشت میزنشین ها و خزانه دارایی مثل تو هستن که تا تقی به توقی می خوره پشت نگهبان ها قایم می شن... بزدل.» همان طور که قبضه ی شمشیر را گرفته بود، گفت: «جیگرشو نداری خودت کارهات رو رتق وفتق کنی؟»
«خُب چی بگم ویه ری؟ بیچاره! آخرین باری که خواهرت "ویولا " رو دیدم، حسابی از کارم راضی بود!...» با این حرف، اتزیو نیشخندی به دشمنش زد که با خنده و شادی یارانش دوچندان شد.
اتزیو متوجه شد زیاده روی کرده است. رخسار ویه ری از خشم سرخ شده بود.
«دیگه بسه اتزیو!... خوک کثیف!... بذار ببینم جنگیدنتم مثل رجز خونی ات خوبه؟...» با این حرف، سر به سوی همراهانش چرخاند و با شمشیری افراشته فریاد زد: «این پست فطرتاً رو بُکشین...»
ناگهان سنگ تیزی زوزه کش از آسمان فرود آمد که دیگر هشدار نبود، از بیخ گوش اتزیو گذشت و پیشانی اش را خراشید و خون روی صورتش جاری شد. اتزیو لحظه ای تعادلش را از دست داد و در این زمان بود که باران سنگ همراهان ویه ری بر سرشان فرود آمد. مردان اتزیو وقتی برای عقب نشینی و پناه گرفتن پیش از آنکه ویه ری و مردانش از پُل عبور کنند و به آن ها برسند، نداشتند. به یک باره دعوا چنان نزدیک و تن به تن شد که دیگر زمانی برای کشیدن شمشیر و حتی دشنه ها نبود. دو گروه با دست خالی به جان هم افتادند. صدای تهوع آور خرد شدن استخوان ها، مشت ها و لگدهای بی رحمانه را همراهی می کرد. برای مدتی نمی شد گفت کدام گروه پیروز خواهد شد. اتزیو که چشمانش از جاری شدن خون پیشانی اش تار شده بود، دو تن از بهترین دوستانش را دید که روی زمین، زیر لگدهای قلدران پاتزی افتاده اند. ویه ری خنده ای سر داد و با سنگ سنگینی که در دستش بود، می خواست ضربه ای دیگر به سر اتزیو وارد کند. اتزیو سرش را دزدید و مشت ویه ری در هوا پیچید و به طرز خطرناکی از بالای سرش گذشت. وضعیت برای افراد اودیتوره بغرنج شده بود. به هر سختی ای که بود اتزیو پیش از آنکه بایستد، توانست دشنه ای از غلاف بیرون بِکشد و با ضربه ای ران یکی از یاران تنومند پاتزی که با تیغ و دشنه ای آخته به سویش حمله ور شده بود را زخمی کند... دشنه ی اتزیو، لباس مرد را شکافت و تا استخوان او فرورفت، مرد نعره ی بلندی کشید و دشنه اش را رها کرد و با دودست به زخمی که حالا خون از آن فواره می زد، چسبید.
اتزیو به سختی ایستاد و اطراف را نگاه کرد. می دید که مردانش توسط افراد پاتزی محاصره شده اند و پای یکی از دیوارهای کلیسا، حلقه بر آنان تنگ تر می شود. با بازگشت نیرو به پاهایش، راهش را به سوی دوستانش باز کرد. با جاخالی دادن از چرخ شمشیر یکی از مزدوران پاتزی، توانست مشتی حواله ی چانه گوشتالوی یکی دیگر از قلدران کند. با دیدن پرواز دندان ها و به زانو افتادن حریف، احساس رضایتمندی او را فراگرفت. بر سر مردانش فریاد زد تا قوت قلبی به آنان داده باشد اما در پس ذهنش به فکر راه فراری آبرومندانه از مهلکه بود. در همین افکار بود که از میان هیاهوی دعوا، صدای جوان و آشنایی از پشت مردان پاتزی به گوشش رسید.
«هی رفیق کوچولو! اینجا چه غلطی می کنی؟!» اتزیو جانی دوباره یافت و فریاد زد: «هی فدریکو...! تو اینجا چه کار می کنی؟ فکر کردم طبق معمول به ولگردی مشغولی!»
- مزخرف نگو!... می دونستم یه نقشه هایی تو سرت داری! خواستم بیام ببینم برادر کوچولوم یاد گرفته از خودش دفاع کنه یا نه! ولی انگار یکی دوتا درس دیگه باید بهت بدم!...
فدریکو اودیتوره(۵) چند سالی از اتزیو بزرگ تر بود و فرزند ارشد خاندان اودیتوره محسوب می شد. مردی تنومند بااشتهایی زیاد برای خوش گذرانی و نبرد!... او همان طور که حرف می زد راهش را به سمت اتزیو باز می کرد و در همین حین، سر دو قلچماق پاتزی را به هم کوبید و هم زمان زانویش را حواله ی چانه ی سومی کرد و بی اعتنا به خشونت اطراف، با قدم های بلند و چابک رفت تا دوش به دوش برادر کوچک ترش بجنگد. مردان شان دور آن ها را گرفتند و با امیدی که پیداکرده بودند، دوچندان به افراد پاتزی یورش بردند. از طرف دیگر مردان پاتزی وضعیت را ناامن می دیدند. افراد پاتزی، چند نفر از پادوهای بارانداز را که به تماشا ایستاده بودند، به اشتباه، افراد کمکی اودیتوره پنداشتند. این اشتباه با نعره های فدریکو و مشت های سنگین اش که بلافاصله توسط اتزیو همراهی شد، پاتزی ها را تا سرحد مرگ ترساند.
صدای خشمناک ویه ری دی پاتزی بر فراز جمعیت اوج گرفت... بریده و با صدایی که از خشم و غرور لبریز بود، فریاد برآورد: «عقب نشینی کنید.» ویه ری با گروهی از مردانش که هنوز قادر به راه رفتن بودند، از میدان وکیو به تاریکی پناه بردند. در همین حین مردان غرورمند اتزیو آن ها را تعقیب می کردند. ویه ری قبل از آنکه در تاریکی ناپدید شود، نگاه های تهدیدآمیزی نثار اتزیو کرد.
اتزیو می خواست به دنبال آن ها برود که دست گوشتالوی برادرش او را متوقف کرد: «یه لحظه صبر کن!» اتزیو ایستاد و گفت: «چی می گی؟... ما گیرشون انداختیم.»
«آروم بگیر.» فدریکو با اخم، زخم ابروی اتزیو را معاینه می کرد.
- فقط یه خراشه!
«بیشتر از این حرفاست!...» فدریکو با نگاهی نگران گفت: «بهتره ببریمت پیش دکتر!»
اتزیو تفی انداخت و گفت: «من وقتِ پیش دکتر رفتن ندارم، در ضمن...» با لحنی پشیمان ادامه داد: «آهی در بساط ندارم!»
«هه! حتماً همه اش رو سر خوش گذرانی به باد دادی؟!» نیش فدریکو تا بناگوش باز شد و ضربه ای از محبت پشت اتزیو زد.
«ببین کی داره این حرفو می زنه! در ضمن همچینم به باد ندادم!...» اتزیو خندید و ناگهان متوجه شد سرش به زوق زوق و سرگیجه افتاده و ادامه داد: «البته ضرری هم نداره اگه یه سری به دکتر بزنیم... می تونی چند فلورین(۶) بهم قرض بدی؟!...»
فدریکو چند ضربه به کیسه ی پولش زد که صدایی از آن درنیامد و گفت: «راستش خودمم الان به پیسی خوردم!»
اتزیو طعنه ای به بی تدبیری برادر زد و گفت: «تو سر چی به باد دادی؟... حتماً عشاء ربانی و خیرات کلیسا!»
فدریکو قهقهه سر داد و گفت: «گرفتم بابا!...»
اتزیو نگاهی چرخاند و دید که تنها سه، چهار نفر از افرادش طوری جراحت برداشته اند که زمین گیر شوند و بقیه هم علی رغم دردی که تحمل می کردند با خنده ای بر لب خود را سر پا نگاه می داشتند. با تمام خشونتی که این نبرد داشت، استخوانی از کسی شکسته نشده بود. از طرف دیگر نیم دوجین از مزدوران پاتزی ازپاافتاده بودند و یکی دو نفرشان لباس های گران قیمتی بر تن داشتند.
«بذار ببینم دشمنای شکست خورده مون ثروتی دارن که سهیم بشیم؟!» فدریکو ادامه داد: «آخه ما از اونا نیازمندتریم، تازه عمراً بتونی بدون بهوش آوردن شون، جیب شونو خالی کنی!»
«می بینیم.» و مشغول شد. بعد از چند دقیقه آن قدر سکه ی طلا به دست آورد که می توانست کیسه ی خودش و فدریکو را پُر کند. اتزیو پیروزمندانه نگاهی به برادر انداخت و برای به رخ کشیدن این عایدی به کیسه اش کوبید تا صدای سکه ها به گوش فدریکو برسد.
«کافیه.» فدریکو ادامه داد: «بهتره یه پول سیاهم بذاریم تا برسن خونه هاشون!... نا سلامتی ما که راهزن نیستیم، این پول ها غنیمت جنگیه!... تازه اون زخم ابروت همچین خوشایند نیست!... بهتره هرچه زودتر دکتر یه نگاهی بهش بندازه!»
اتزیو سری تکان داد و برگشت تا آخرین نگاه را به صحنه ی پیروزی اودیتوره بیاندازد. فدریکو که دیگر طاقتش تمام شده بود، گفت: «زود باش.» دست برادر کوچک اش را کشید و بدون آنکه منتظرش بماند، با سرعتی که اتزیوی خسته از نبرد توان همپایی با او را نداشت، به راه افتاد. گاهی فدریکو باید برای او صبر می کرد یا وقتی به مسیری اشتباه می پیچید، برمی گشت تا اتزیو را راهنمایی کند. «ببخش اتزیو!... من می خوام هرچه زودتر به یه شفاخونه برسیم!...»
بااینکه شفاخانه چندان دور نبود اما اتزیو هرلحظه ضعیف تر می شد. در آخر، به اتاقی تاریک رسیدند که در سایه های آن، ابزار عجیب وغریب و ظروف شیشه ای و برنجی، به همراه رشته هایی از گیاهان دارویی خشک شده از سقف آویزان بود و میز بلوط تیره رنگی دیده می شد که پزشک خانوادگی آن ها روی آن جراحی می کرد. تنها کاری که اتزیو می توانست انجام دهد آن بود که از پا نیفتد. دکتر چرزا(۷) از اینکه آن وقت شب بیدارش کرده بودند اصلاً خوشحال نبود اما وقتی زخم اتزیو را زیر نور شمع معاینه کرد، لحنش عوض شد و با صدایی نگران گفت: «اممم!... این دفعه حسابی خودتو داغون کردی مرد جوان!... شما جوونا نمی تونین به چیزی غیر از گلاویز شدن باهم فکر کنین؟!»

نظرات کاربران درباره کتاب رنسانس- فرقه‌ی اسسین‌ها‌‌

واو مرسی. درخواست کرده بودم کتابای آذر باد رو اضافه کنید که شروع به گذاشتن کردید!! لطفا بقیه کتاباشونم بزارید ممنون
در 2 سال پیش توسط حسین ش
عاااالی ممنون همین چند وقت پیش این سری رو درخواست کرده بودم امیدوارم بقیشم زود بیاد
در 2 سال پیش توسط Red Rising
بقیه کتاب های این انتشارات رو هم بذارید خصوصا سری مترو ????????????
در 2 سال پیش توسط Mr Sep
سلام، لطفا اگه میخواین کتابهای بعدی رو هم بذارین اعلام کنید تا خریدار بدونه...
در 2 سال پیش توسط hamed p70
ازتون خواهش میکنم اگه نمیخواین ادامه این سری کتاب رو بزارین،اعلام کنین تا تکلیفمون رو بدونیم...این کتاب رو تموم کردم و تو خماری جلدای بعدیشم😞😔😞.با تشکر
در 1 سال پیش توسط hamed p70
لطفا کتابای بعدیشم بذارید و به درخواست مشتریانتون گوش بدید ممنونم
در 2 سال پیش توسط mj Joniour
خیلی خیلی عالیه
در 2 سال پیش توسط ali...386
کتاب های بعدیش لطفا
در 2 سال پیش توسط mj Joniour
سلام لطفا قسمت های بعدی رو هم بگذارید بویژه نهضت مخفی!
در 1 سال پیش توسط Kas...dlr
اگه لطف کنید و کتاب رقص با اژدها از سری نغمه آتش و یخ از این انتشارات رو قرار بدید ممنون میشم
در 2 سال پیش توسط smo...egh