فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حریم

کتاب حریم

نسخه الکترونیک کتاب حریم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۲۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حریم

شاید برخی از خوانندگان عزیز این کتاب تصور کنند، داستان یعنی دروغ، یعنی اغراق، یعنی یک‌کلاغ چهل‌کلاغ، امّا باور بفرمایید، داستان آقای شمس به طرز کاملاً غیرقابل‌باوری، مو‌به‌مو اتفاق افتاده. با‌این‌حال، اگر حرف مرا قبول ندارید، خودتان بخوانید. با دقت سطر‌به‌سطر کتاب را بخوانید و چنانچه یک‌کلمه دروغ در آن دیدید، دیگر نخوانید. الآن هم دارم با خودم کلنجار می‌روم که ماجرا را از کجا شروع کنم تا از همان آغاز بتوانید با شمس ارتباط حسی برقرار کنید. می‌خواستم برای اینکه مطمئن شوم داستان این شخصیتِ استثنائی را باور کرده‌اید، با توصیف صورت سفید و قد و قامت معمولی و سن و سال و ایل و تبار آقای شمس، توضیحات مبسوطی از شخصیت ایشان ارائه دهم، تا مطمئن شوید که ایشان واقعاً چاق هستند...

ادامه...

بخشی از کتاب حریم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شاید برخی از خوانندگان عزیز این کتاب تصور کنند، داستان یعنی دروغ، یعنی اغراق، یعنی یک کلاغ چهل کلاغ، امّا باور بفرمایید، داستان آقای شمس به طرز کاملاً غیرقابل باوری، مو به مو اتفاق افتاده. با این حال، اگر حرف مرا قبول ندارید، خودتان بخوانید. با دقت سطر به سطر کتاب را بخوانید و چنانچه یک کلمه دروغ در آن دیدید، دیگر نخوانید.
الآن هم دارم با خودم کلنجار می روم که ماجرا را از کجا شروع کنم تا از همان آغاز بتوانید با شمس ارتباط حسی برقرار کنید. می خواستم برای اینکه مطمئن شوم داستان این شخصیتِ استثنائی را باور کرده اید، با توصیف صورت سفید و قد و قامت معمولی و سن و سال و ایل و تبار آقای شمس، توضیحات مبسوطی از شخصیت ایشان ارائه دهم، تا مطمئن شوید که ایشان واقعاً چاق هستند.
یقین دارم هر نویسنده تازه کار دیگری بود، برای باورپذیرکردن داستانش، آقای شمس را با این همه ثروت، لاغر و استخوانی با موهای صاف و مرتب توصیف می کرد و برای این اشتباه فاحش نیز هزار جور دلیل روانشناختی و فیزیولوژیک ردیف می کرد.
در صورتی که شمس به واقع چاق و قلمبه است و با اینکه سعی می کند لباس مرتب بپوشد، امّا نمی تواند و توی کت و شلوار احساس خفگی می کند. به خصوص وقتی که دستش شکسته باشد، فقط با یک تی شرت نخی آستین کوتاه می تواند نفس راحتی بکشد، حتّی در این هوای سرد پاییزی.
الآن هم که دل زده از زمین و زمان، زن و بچه اش را جلو حرم پیاده می کند و برمی گردد به هتل قصر مشهد، در کمال ناباوری و بُهت اطرافیان، جلو چشم همه توی همان لابی بهش دست بند می زنند.
شاید بپرسید، پس چرا می خندد؟ مگر دست بند زدن در لابی هتل قصر مشهد آن هم به کسی مانند شمس خنده دار است؟
نه! خنده دار نیست، بلکه تاسف برانگیز است، امّا فقط من می دانم چرا می خندد. درواقع خنده شمس به این دلیل است که همان لحظه به یاد حرف ده سال پیش مادرش می افتد. آن سال داشتند با هم از مشهد به تهران برمی گشتند و درست پشت عوارضی نیشابور به پسر یکی یک دانه اش گفته بود:
«بدبخت! تو این دنیا همه چیز به هم ربط داره!»
و شمس را مجبور کرده بود تا از همان جا دور بزند و دوباره برگردد به مشهد و یک راست برود به کلانتری و مهرانفر را از بازداشت بیرون بیاورد.
برای جبران اشتباهش نیز همه کار برای مهرانفر انجام داد؛ امّا ظاهراً جبران نشده. یا لااقل خودش فکر می کند که جبران نشده یا جبران شده و او الان دارد تقاص گناه دیگری را پس می دهد.
به هر حال، هرچه هست، تقاص بی موقعی است، همان طور که تصادف دو روز قبل بی موقع بود و اگر تصادف نمی کرد، الآن دیلمی این جور غریب و تنها جلوش را نمی گرفت و ماموران کلانتری وسط لابی شیک ترین هتل مشهد با دست گچ گرفته بهش دست بند نمی زدند که ناچار بشود تا کلانتری به سربازی بچسبد که بوی عرق بدنش ته بینی شمس را می سوزاند. دوباره خنده اش می گیرد و من اطمینان دارم که نمی توانید حدس بزنید این بار برای چه می خندد؟! حالا توضیح می دهم.

ابتداء فکر می کند این بوی بد، هشداری به اوست تا مراقب باشد روحش بوی گند نگیرد که هرگز نمی تواند از شرش خلاص شود، مثل الآن که با دست بند به سرباز چسبیده و راهی برای رهایی ندارد. درست در همین لحظه خنده اش می گیرد و با خود می گوید:
بدبخت تو که بعد از پنجاه سال (البته دقیقاً پنجاه و دو سال و هشت ماه) تازه فهمیدی همه این حرف ها برای خالی کردن جیب تو و امثال توست، لابد پنجاه سال هم طول می کشد تا بتوانی از شر این حرف های عوام فریبانه خلاص بشوی و برای هر اتفاق ساده ای، فلسفه بافی های ابلهانه نکنی. الان هم این دیلمی دیلاق و دست بند و سرباز بوگندو تقاص هیچ گناهی نیست. فقط نتیجه کار احمقانه خودت است که بی خود و بی جهت، فقط به سفارش پیرنیا که قیافه اش مثل یوزپلنگ پف کرده است، به شرفی بی شرف اعتماد کردی.
درمورد پیرنیا به واقع درست فکر می کرد، چون بدون سفارش او امکان نداشت این همه پول در اختیار شرفی بگذارد، امّا روزی که خبر ناگوار فرار شرفی را شنید، به قدری عصبانی شد که به فکرش نرسید با پیرنیای بزرگ تماس بگیرد و بگوید:
ـ حاج آقا ما به سفارش شما به این آقای شرفی اعتماد کردیم و حالا ایشون با پنج میلیارد و ششصد میلیون تومان فرار کرده. لطفاً تشریف بیاورید و قضیه رو حل کنید.
در عوض، سر کاشفی فریاد زد که:
ـ یک راست برو آگاهی!
شاید این دست پاچگی به خاطر این بود که با صدای زنگ موبایل، چرتش پاره شده بود. عادت داشت هر روز بعداز ظهر از شرکت تا خانه می خوابید و به کاشفی هم می گفت:
ـ آروم رانندگی کن که مجبور نشی بوق بزنی.
آن روز هم بخاری مطبوع ماشین بنز اس .سیصدش را روشن کرده بود و خوابیده بود و حسابی چشم هایش گرم شده بود که صدای زنگ گوشی بیدارش کرد و خبر دادند که رد شرفی را توی فرودگاه گرفته اند. هنوز گیج خواب بود. گفت:
ـ خودم می دونم، رفته فرودگاه که بره بندرعباس!... یعنی چی نرفته؟ پس کجا رفته؟... دوبی؟! یعنی فرار کرده؟ امکان نداره! امکان نداره! شرفی؟ امکان نداره!
و گوشی را قطع کرد و شماره شرفی را گرفت. خطش از شبکه خارج شده بود. فکر کرد، شاید شماره را اشتباه گرفته. دوباره زنگ زد. باز همان پیغام را شنید. خون تو صورتش دوید.
ـ می کشمش! یک الف بچه بیاد سر شمس کلاه بگذاره؟! پنج میلیارد و ششصد میلیون! با من؟! بلایی سرش می آرم، مرده و زنده به حالش زار بزنند؟ از ایران خارج شده، از کره زمین که نمی توانه خارج بشه. بدبخت! فکر کردی بروی دوبی، یعنی فرار کردی؟! اونجا که توی مشت خودمه. با پنج میلیارد و ششصد میلیون کجا می خواهی بری؟! با پنج میلیارد و ششصد میلیون کجا می خواهی بری؟! با پنج میلیارد و ششصد میلیون کجا می خواهی بروی؟!
فکر کرد از کجا باید شروع کند؟ شروع کرد به شماره گرفتن. بعد سر کاشفی فریاد زد.
ـ برو آگاهی!
ـ کجا حاج آقا؟
ـ مگه کری! می گم برو آگاهی!
ـ چشم حاج آقا!
ـ الو سلام جناب سرهنگ، شمس هستم. مخلصم.
در همین حال، کاشفی که ترسیده بود، با چرخشی ناگهانی وارد خیابان بعدی شد و نگاهی به سمت چپ انداخت که یک باره چشمش افتاد به وانت نیسان آبی رنگی که به او نزدیک می شد. هیچ راه فراری نبود. فقط شانس آورد که وانت محکم کوبید وسط ستون. شاید هم بدشانسی آورد و اگر به در عقب می کوبید، جمجمه اش نمی شکست.
این از ماجرای تصادف شمس که باعث شد الآن دستش تو گچ باشد. حالا اگر اجازه دهید، آقای شمس و راننده بدشانس ایشان را که بدجوری آسیب دیده، همین جا وسط خیابان بگذاریم تا وقتی آمبولانس بیاید و آنها را به بیمارستان برساند، بنده کمی درباره مهرانفر توضیح دهم.

مهرانفر همان کسی ست که شمس ده سال قبل به خاطر ایشان از مادر خدابیامرزش کلی سرزنش شنیده بود. گرچه در حال حاضر من اطلاعی از مهرانفر ندارم. کجاست؟ چه کار می کند؟ اوضاع روحی و مالی اش چطور است؟ هیچ چیز نمی دانم. امّا ده سال قبل تقریباً در چنین روزهایی اوضاعش خیلی خراب بود و همه در به در دنبالش می گشتند. یکی اش همین آقای پویای خودمان، جوان رعنا و چهارشانه با موهای روغن زده و کت و شلوار مارک کوتاه که شبیه عکس روی جلد مجله های مد مردانه بود. وقتی رفت جلو در شرکت شمس که آن سال مهرانفر به عنوان مسئول انبار آنجا کار می کرد، به قدری عصبانی بود که متوجه نشد این شرکت نگهبان دارد.
ـ بفرمایید با کی کار دارید؟
ـ آقای مهرانفر!
نگهبان با شنیدن نام مهرانفر باید از جا می پرید؛ امّا نپرید و کوشید هیچ واکنشی نشان ندهد، حتی از جایش بلند نشد، حتی سعی نکرد بیش از حد معمول به او خیره شود، حتی ترجیح داد لبخند بزند و این لبخند حتی شوقی در درونش ایجاد کرد که باعث شد به آنی تصمیم بگیرد او را به داخل اتاق نگهبانی دعوت کند. اما این کار را نکرد و ترجیح داد نگهبان داخل ساختمان را برای راهنمایی او صدا بزند و ترجیح داد خونسرد بپرسد: شما؟
ـ پویا.
نگهبان نفهمید نامش پویاست یا نام خانوادگی اش که باز ترجیح داد سوال نکند. مهم نیست.
ـ یک لحظه تشریف داشته باشید!
ترجیح داد گوشی تلفن را بردارد تا راحت تر بتواند پویا را برانداز کند؛ تنومند و بلند بالا. چشم های درشت و کشیده که باید در نگاهش ردی از هراس و نگرانی باشد که نبود، یا پنهان کرده بود. حتی در کمال وقاحت ساختمان شرکت به آن بزرگی را با نگاه خریدار برانداز می کرد. از همان لحظه که ماشین شاسی بلند جگری را جلو شرکت پارک کرد، چشمش به ساختمان بود. بعد تابلو را نگاه کرد و از این که مهرانفر در شرکت دکوراسیون و دیزاین فضاهای اداری کار می کند، تعجب کرده بود. برای همین ترجیح داده بود خیلی مودبانه وارد شود و مهرانفر را ببیند و دوستانه ماجرا را حل و فصل کند. سرفه اش برای این بود که به دود اگزوز اتوبوس و کامیون حساسیت داشت و همیشه سعی می کرد تا جایی که می تواند وسط شهر نیاید و عصبانیتش هم بیشتر به خاطر همین بود که مهرانفر او را به وسط شهر کشیده بود.
نگهبانی قبراق و سیخ از ساختمان بیرون آمد و به پویا اشاره کرد که بیاید. پویا با لبخند از نگهبان داخل کیوسک تشکر کرد و رفت و به همراه نگهبان قبراق و سیخ وارد ساختمان شد. این نظم آهنین از یک شرکت دکوراسیون و دیزاین داخلی بعید بود و حتی نگهبانان وزارتخانه ها هم تا این حد سخت گیر نبودند، یا شاید هم احترام بود که او سخت گیری می پنداشت، یا شاید اسم شرکت پوشش بود و این ساختمان با معماری غریبی که داشت، مرکزی اطلاعاتی بود که اگر این طور بود، باید بیشتر مراقب رفتارش باشد.
وقتی وارد راهرو شد و در لابیرنت سالن همکف، یکی دو کارمند معمولی را پشت میزهای شیک دید، یقین کرد که حدسش درست است و این یقین با خود ترس آورد و این ترس باعث شد تا در یک آن تمام حرف ها و حرکات و لبخندها و تواضع مهرانفر را از ذهن بگذراند و کوشید به یاد بیاورد که مبادا در طول آشنایی با او حرفی زده باشد که نباید می زد یا نظری داده باشد که نباید می داد. تصمیم گرفت برگردد و از خیر دیدن مهرانفر بگذرد که اشاره نگهبان به آسانسور مجال تصمیم به او نداد.
ـ بفرمایید طبقه دوم!
پویا برای این که مطمئن شود درست حدس زده، سری تکان داد و به طرف پله های مارپیچ گوشه سالن رفت.
ـ ممنون هنوز این قدر پیر نشده ام!
نگهبان لبخند نزد. فقط در آسانسور را باز کرد و پویا از نگاه تیز و سرد نگهبان قبراق و سیخ، تقریباً یقین کرد که درست حدس زده است. ناچار وارد آسانسور شد. در طبقه دوم نگهبان زودتر از پویا بیرون آمد و در آسانسور را نگه داشت و پویا را به سمت راست هدایت کرد و در انتهای راهرو مردی به آن ها نزدیک شد و وقتی به هم رسیدند، ایستادند. پویا هم ناچار ایستاد. حالا حتی حس کنجکاوی اش را کنترل می کرد که به اطراف نگاه نکند تا بعدها مجبور نشود بابت این کنجکاوی جواب پس بدهد. مرد به نگهبان اشاره کرد که می تواند برود. نگهبان برگشت و رفت. تا این جا حیرت پویا به ترس بدل شده بود و حالا که می دید او را مرحله به مرحله به نفر بعدی تحویل می دهند، ترسش به نگرانی ارتقاء یافته بود.
ـ بفرمایید از این طرف!
یاد روزی افتاد که به اتهام فروش یک واحد آپارتمان به هفت نفر او را به آگاهی برده بودند و بازجویی می کردند. گرچه بی گناهی اش اثبات شده بود و روز بعد بیرون آمده بود، اما خاطره تلخ بازجویی هنوز برایش تازه بود. این شد که نرفت و ایستاد و گفت:
ـ ببخشید انگار اشتباه شده، من با آقای مهرانفر کار داشتم.
مرد هم ایستاد و برگشت و در چشم پویا زل زد.
ـ بله! فرمودید. از این طرف بفرمایید!
پویا نتوانست دنبالش نرود. در انتهای راهرو مرد در اتاقی را باز کرد و این بار با لبخند به پویا تعارف کرد که وارد شود.
ـ بفرمایید این جا منتظر باشید، الان به اطلاعشون می رسونم.
پویا با تمانینه ای که با ترس عجین شده بود، وارد اتاق شد. هیچ کس در اتاق نبود. نگاهی به اطراف کرد و مطمئن از بی گناهی خودش شانه بالا انداخت و با خود گفت:
ـ بیچاره انگار آدم حسابیه. خوب شد گاف ندادیم.
این را بیشتر برای دلگرمی خودش گفت و روی مبل نشست. مجله ای را که روی میز بود، برداشت و ورق زد. عکس های دکوراسیون و طراحی داخلی جذبش کرد. اگر واقعاً این جا شرکت طراحی داخلی باشد، می تواند دیزاین مجتمع پونک را به همین ها بسپارد. از داخل اتاق در دیگری که به اتاق دیگری راه داشت، باز شد. مردی میان سال وارد اتاق شد. پویا مجله را روی میز گذاشت و به احترام بلند.
ـ سلام!
مرد سرد با او دست داد و گفت:
ـ بفرمایید!
و روبروی پویا نشست. نگاه سنگی و سختی داشت که نگاه بی پروای پویا را رام کرد و مجبور شد بگوید:
ـ ببخشید مزاحم شدم، می خواستم آقای مهرانفر رو ببینم.
ـ بله! جنابعالی؟!
ـ از دوستان شان هستم. یک عرض کوچک داشتم.
ـ اسم شریف تان؟!
ـ بهروز. بهروز پویا!
مرد نرم تکیه داد و گفت:
ـ صحیح!
بعد پرسید:
ـ کارتان چیست؟
ـ کار مهمی نیست. یک کار شخصی ...
ـ عجب! کار شخصی، توی اداره؟!
حالا با این حس بازجویی کنجکاوی اش بر ترسش غلبه کرد. کمی هم شرمنده شد از این که مهرانفر را دست کم گرفته بود. داشت به این یقین می رسید که مهرانفر پست مهمی دارد. پرسید:
ـ ببخشید می تونم بپرسم، پست آقای مهرانفر توی این اداره چیه؟
ـ شما که گفتید از دوستانشون هستید!
پویا دستپاچه شد. گفت:
ـ بله! یعنی تازه با هم آشنا شدیم.
ـ صحیح!
پویا فکر کرد اصرارش برای دیدن مهرانفر بیش از این ممکن است حرمت او را بشکند و مهم تر این که برای او نیز سودی ندارد. گفت:
ـ ببخشید، اگر الآن تشریف ندارند، بعد مزاحم می شم.
مرد مکث نکرد. انگار حرف پویا را نشنید. پرسید:
ـ فرمودید چه جوری با ایشان آشنا شدید؟
ـ راستش توی یک معامله بود. یعنی...
یک باره به خود آمد. اگر مهرانفر مسئولیت مهمی در این اداره داشت، چرا آمده بود پایین باغ فیض آپارتمانی هفتاد متری خریده بود! با این اندیشه، حس بازجویی در اداره آگاهی بیشتر شد! گفت:
ـ ببینم انگار شما دارید منو سین جیم می کنید؟!
شگرد تکراری مرد، این بار نتیجه نداد، همین که گفت:
ـ صحیح! کدام معامله؟
پویا بلند شد و گردن تاب داد و گفت:
ـ عذر می خواهم، اینش به خودمان مربوطه اگر تشریف ندارند، می رویم بعداً می آییم.
و خواست بیرون برود که در اتاق باز شد و دو نگهبان تنومند راه خروج پویا را بستند. دریافت حس بازجویی از همان اول درست بود و الان هم باید پیش از این که توی دردسر تازه ای بیفتد، راهی برای خلاصی خود پیدا کند. خندید؛ عصبی. گفت:
ـ انگاری من عوضی آمدم. یا شما عوضی گرفتید.
مرد این بار آشکارا می خواست به پویا بفهماند که این یک گفتگوی دوستانه نیست و او گریزی از پاسخ ندارد. گفت:
ـ نگفتید توی کدام معامله با ایشان آشنا شدید؟!
پویا یک باره دست در جیب بغل کت کرد. یک برگه چک برگشتی از جیبش بیرون کشید و به مرد نشان داد. تجربه به او یاد داده بود که این جور وقت ها باید محکم بایستد، وگرنه جای شاکی و متهم عوض می شود. حرف آخرش را زد.
ـ اصلاً می دانی چیست عمو؟! آقای مهرانفر پنجاه میلیون چکش برگشت خورده. لطفاً صدایش کنید بیاید تکلیف این را روشن کند!
ـ صحیح!
و خونسرد دست دراز کرد تا چک برگشتی را بگیرد. پویا سریع چک را در جیب گذاشت؛ با پوزخند.
ـ نه دیگه نشد! ما از این فیلم ها زیاد دیدیم. چک را بگیری هپله هپو کنی و حالا من بدو آهو بدو!
همیشه همین جور بود. صبر می کرد تا طرف دستش را کامل رو کند، بعد یک دنده می ایستاد تا طلبش را بگیرد. حالا نوبت اوست که چغر بنشیند و لم بدهد و بگوید:
ـ حالا که این جوری هاست باید صدایش کنید، تکلیف ما را روشن کند.
مرد خونسردی قبل را نداشت. پرسید:
ـ اول بفرمایید، این چک بابت چیست؟
ـ بابت ندارد عمو! یک آپارتمان از ما خرید، جگرمان را خون کرد تا پولش را بدهد. آخرش هم با زن و بچه اش آمد عجز و التماس که صاحبخانه اثاث هامان را دارد می ریزد توی خیابان! ما هم که دل نازک، خانه را تحویلش دادیم، این کاغذ پاره را داد دست ما. بد کردیم؟ بگو بد کردی!
مرد نگاهی به دو نگهبان انداخت و پیروزمند از این که توانسته به نتیجه دلخواه برسد، گفت:
ـ صحیح! پس ایشان خانه هم خریده.
پویا از جا بلند شد. گفت:
ـ بالاخره صدایش می کنید، یا برم با آجان بیایم؟
مرد مانند این که می خواست حرص پویا را در بیاورد، گفت:
ـ ایشان تشریف ندارند.
ـ خوب این را از اول... چی؟ ایشان تشریف ندارند؟! پس دو ساعت ما رو این جا مچل کردید؟!
مرد شمرده و محکم گفت:
ـ آقای مهرانفر تحت تعقیبند، به جرم دزدی دارایی شرکت.
پویا مات و ناباور خیره ماند. تازه راز تمام رفتارهای شک برانگیز برایش آشکار شده بود. از نگاه های مرموز نگهبان داخل کیوسک تا کنترل محتاطانه نگهبان راهنما و بازجویی سرد مرد سنگی و دست آخر هم این دو نگهبان قلچماق که هنوز جلو در ایستاده بودند و منتظر دستور بودند. دو دستی کوبید توی سرش.
ـ وای ددم وای! بیچاره شدم.
و سست و رها ولو شد. مرد آرام بلند شد و از اتاق بیرون رفت. دو نگهبان هم به دنبال مرد بیرون رفتند و پویا را با همه فروریختگی اش تنها گذاشتند. حالا خشم کم کم جانشین ترس می شد و ضربان قلب پویا را بالا می برد و با خود فکر می کرد که تا حالا این ها فکر می کردند من هم دست مهرانفر هستم.
ـ پیداش می کنم. زیر سنگ هم رفته باشه، پیداش می کنم، پولش می کنم، من این مرتیکه دبنگ موش مرده رو پولش می کنم.
یک باره جاکن شد و از اتاق بیرون رفت.

همسر مهرانفر هیچ وقت تصور نمی کرد روزی پویا بیاید جلو در خانه و این جور آبروریزی کند، امّا کرد. آن هم درست وقتی که مهرانفر خانه نبود و نسرین رفته بود مدرسه دنبال بچه و موقع برگشت که به سر کوچه رسیده بود، دید پویا با یک مامور پلیس جلو در خانه ایستاده و دستش را از روی زنگ برنمی دارد. خواست برگردد و برود خانه مادرش تا شب همان جا بماند و حتی اگر شد شب هم همان جا بماند. اصلاً دوست نداشت بچه توی این سن آبروریزی پدرش را ببیند که دید.
ـ من پولش می کنم! تا ریال آخرش رو از حلقومش می کشم بیرون.
دیگر برگشتن فایده ای نداشت و بچه همین که پویا را دید، با ترس دست مادرش را گرفت و مادر ناچار شد جلو برود و بگوید:
ـ تو رو خدا یواش تر آقای پویا، چرا آبروریزی می کنید!
ـ آبرو؟! اگر شوهرت آبرو داره، چرا قایم شده؟
پیش از این که نسرین چیزی بگوید، پیمان کیفش را از دستش رها کرد؛ مثل وقت هایی که با بچه های توی مدرسه می خواهد دعوا کند.
ـ حالا چرا داد می زنی!
نسرین کیف پیمان را از روی زمین برداشت و داد دستش و گفت:
ـ تو کاری به این کارها نداشته باش!
پویا همیشه از بچه های سرزبان دار خوشش می آمد؛ حتی وقت هایی که چک برگشتی دستش است و با مامور کلانتری آمده در خانه بده کار فراری. گفت:
ـ باریک الله! باریک الله! بالاخره یک مرد توی این خونه پیدا شد که غیرتی بشه.
باغ فیض جایی نبود که همسایه ها سال به سال از هم خبر نداشته باشند، به خصوص وقتی سر و صدا جلو در خانه بلند شود. همین چند نفری که جمع شدند برای پویا کافی بود تا هرطور شده مهرانفر را اگر داخل خانه باشد، بیرون بکشد. حالا با جماعت جمع شده صحبت می کرد. گفت:
ـ می بینید؟! ملاحظه می فرمایید؟! وقتی می خواستند خانه را از چنگم در بیاورند، گردن همه شان کج بود، حالا که پول خودم را می خواهم، خودش می ره قایم می شه، این چسقلی را می فرسته جلو.
البته پیمان هم با دیدن همسایه ها، به خصوص منّور خانم ترسی اگر داشت، ریخته بود. گفت:
ـ تو مگه کی هستی که بابام بره قایم بشه! رفته مشهد هر وقت بیاد پولت رو می ده.
پویا جا خورد. شاید اگر این حرف را نسرین یا هرکس دیگر گفته بود، باور نمی کرد. اما از پیمان باور کرد.
ـ مشهد؟! پس فلنگش را بسته.
صداقت پیمان مادرش را بیش تر عصبانی کرد. پس یقه بچه را گرفت و او را به داخل خانه انداخت.
ـ گفتم برو به درس هات برس، دخالت نکن!
حالا باید یک جور حرف می زد که در و همسایه فکر نکنند شوهرش کلاهبرداری کرده. به خصوص با مظلوم نمایی که پویا به راه انداخته بود. گرچه منّور خانم پویا را می شناخت. چون پویا در آن مجتمع دو واحد داشت که یکی اش را به منّورخانم فروخته بود و یکی دیگرش را به مهرانفر. نسرین گفت:
ـ این حرف ها چیه آقای پویا! فلنگ رو بسته یعنی چی؟ مگه دزدی کرده؟ بده کاره، وام اداره اش عقب افتاده وقتی برگرده...

نظرات کاربران درباره کتاب حریم

من دوست نداشتم،عناصر داستان نویسی که بخواد جذابش کنه توش وجود نداشت نویسنده اصرار داشت که بگه بر اساس داستان واقعیه،اگرم باشه باید جذابتر نوشته میشد، یه داستان بی روح که تهش همه چیز به خوبی تموم میشه
در 1 سال پیش توسط فرید کشاورز
کتاب متوسطی بود خواندنش از نخوندنش بهتره ولی انتظاراتتون رو پایین بیاورید
در 9 ماه پیش توسط محمدهادی مداح
با همه مشغله هام، شروع عالی کتاب مجبورم کرد که تا انتها این متن گیرا و داستان پر هیجان رو دنبال کنم... اما آنچه از همه برایم لذیذتر و گواراتر بود این بود که بدون این که از محتوای کتاب اطلاع قبلی داشته باشم ، در روز شهادت قهرمان این داستان ، کتاب را تمام کردم...
در 1 سال پیش توسط y.m...572
کتاب خوبی بود و شبیه زندگی واقعی ما سرشار از روابط علت و معلولی که در حریم امام رضا علیه السلام اتفاق می افتند
در 1 سال پیش توسط rah...o