فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لژیون

کتاب لژیون

نسخه الکترونیک کتاب لژیون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب لژیون

اسم من استیفن لیدزه و کاملاً سالم هستم. هرچند توهمات من مطلقاً روانی هستن. من با توهماتم زندگی می‌کنم. توی یک عمارت بزرگ که هرکدوم از اتاق‌هاش توسط یکی از توهمات من اشغال شده. اون‌ها شخصیت من رو تکمیل می‌کنن و من به اون‌ها وجود می‌بخشم. با وجود اینکه خودشون خبر ندارن، ولی انگار از خیلی آدم‌ها واقعی‌ترن. هیچ‎کس اون‌ها رو نمی‌بینه. با من همراه بشین تا کاری کنم اون‌ها برای شما هم واقعی باشن...

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب لژیون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مترجم

کتابی که در دست دارید، یک داستان کوتاه نوشته ی برندن سندرسون است که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد. این داستان با درون مایه ای علمی_ تخیلی و بیانی روان و محاوره و گهگاه با طنز به بررسی رویدادهای تاریخی و مذهبی ای می پردازد که ادیان مختلف با آن ها درگیر هستند.
متفاوت ترین اثر برندن سندرسون که همیشه در سبک حماسی نام او را شنیده ایم، قطعاً همین لژیون است؛ چراکه روایت این داستان در دنیای مدرن و البته معمایی می باشد. در طی خواندن این کتاب مطمئناً بارها با نقش اول داستان همزادپنداری خواهید کرد و ابعاد مختلف شخصیتی خودتان را واکاوی می کنید.
فضاسازی های صورت گرفته در این کتاب به مانند یک فیلم شما را غرق در صحنه ها می کند که به عنوان مترجم تمام تلاشم را کرده ام تا به بهترین نحو همه چیز را برای مخاطب فارسی زبان قابل درک بسازم.
به این امید که لذت ببرید و غرق در ابعاد جذاب این داستان شوید

عماد ذبحی
بهار ۱۳۹۶

فصل اول

اسم من استیفن لیدزه(۱) و من آدم کاملاً سالمی هستم. هرچند توهمات من مطلقاً روانی هستن.
صدای شلیک گلوله ای مثل صدای ترقه از اتاق جی سی(۲) بلند شد. بااینکه زیر لب غرغر می کردم، گوش گیرهایی که پشت در اتاق اون آویزون کرده بودم رو برداشتم، یاد گرفته بودم که اون ها رو اون جا بذارم و رفتم توی اتاق. جی سی هم گوش گیرهای خودش رو به گوشش زده بود، اسلحه کمری اش رو دو دستی بالا گرفته بود و به عکس اسامه بن لادن روی دیوار زل زده بود.
آهنگ بتهوون(۳) داشت پخش می شد. با یه صدای شدیداً بلند.
داد زدم: «مثلاً داشتم با تلفن حرف می زدم!»
جی سی صدای منو نشنید. یه خشاب روی صورت بن لادن خالی کرد و توی این پروسه یه ردیف سوراخ روی دیوار به وجود آورد. جرئت نکردم جلوتر برم. اگه غافل گیرش می کردم، ممکن بود تصادفی به منم شلیک کنه.
نمی دونم اگه یکی از توهمات من بهم شلیک می کردن، چی می شد؛ یعنی ذهنم چطوری این رو تجزیه وتحلیل می کرد؟
بدون شک، چند روانشناس وجود داشتن که دل شون می خواست یه مقاله درباره ی این موضوع بنویسن. ولی من تمایلی نداشتم که این فرصت رو بهشون بدم.
وقتی دست نگه داشت تا خشاب رو عوض کنه، جیغ کشیدم: «جی سی!»
رو به من کرد و نیشخندی تحویلم داد، سپس گوش گیرش رو درآورد. همه لبخندهای جی سی مثل یه اخم وحشتناک بودن ولی خیلی وقت پیش یاد گرفته بودم که دیگه از این قیافه نترسم.
اون درحالی که اسلحه رو بالا گرفته بود، گفت: «اِه، لاغر مُردنی. تو هم دلت می خواد چند تیر بزنی؟ می تونی تمرین کنی.»
تفنگ رو ازش گرفتم. «توی این عمارت یه دلیلی داشته اتاق مخصوص تیراندازی گذاشتن، جی سی. بد نیست ازش استفاده کنی.»
- تروریست ها هیچ وقت امکان نداره منو توی اتاق مخصوص تمرین تیراندازی پیدا کنن. خب، البته یه بار این اتفاق افتاد؛ که البته تصادف محض بود.
آهی کشیدم، ریموت ضبط رو از روی میز برداشتم، سپس صدای آهنگ رو کم کردم. جی سی اومد سمت من، سر تفنگ رو گرفت رو به بالا، بعد انگشت منو از روی ماشه کشید کنار. «اول ایمنی، پسر جون.»
«به هرحال اینم یه تفنگ خیالیه.» تفنگ رو بهش پس دادم.
- آره، خب.
جی سی باورش نمی شه که یه توهمه که خب این موضوع غیرعادیه. بیشتر اون ها این مسئله رو قبول می کنن، حالا هرکدوم در حد خودشون. به غیر از جی سی که هیبت تنومندی داشت، با یه صورت چهارگوش و نه چندان خاص. اون چشمای یه قاتل رو داشت. یا حداقل خودش این طور ادعا می کرد.
اون یه خشاب دیگه توی تفنگ گذاشت، بعد دوباره روش رو به سمت بن لادن چرخوند.
من گفتم: «نکن...»
- ولی...
- اون که به هرحال مُرده. چند سال پیش کشتنش.
- این داستانیه که خودمون برای مردم سرهم کردیم، لاغر مردنی. جی سی تفنگ رو توی غلاف گذاشت. «من هر چقدرم توضیح بدم، بازم حالیت نمی شه.»
«استیفن؟» این صدا از جلوی درب اومد.
چرخیدم. توبیاس(۴) هم یکی دیگه از توهم های من هستش که بعضی وقت ها بهشون می گم سیما. یه آدم دیلاق و سیاه پوست، لکه های تیره ای روی گونه های چین وچروک خورده و پیرش داشت. موهای در حال سفید شدنش رو همیشه خیلی کوتاه نگه می داشت و یه کت وشلوار غیررسمی گشاد می پوشید و کراوات هم نمی زد.
توبیاس گفت: «فقط اومدم بپرسم تا کی می خواین اون بدبخت رو منتظر نگه دارین؟»
«تا وقتی که بره.» این رو در حالی گفتم که توی راهرو به توبیاس ملحق شدم. هردومون از اتاق جی سی دور شدیم و راه افتادیم.
توبیاس گفت: «اون خیلی مودب بود، استیفن.»
پشت سرمون جی سی دوباره شروع به تیراندازی کرد. صدای ناله منم بلند شد.
توبیاس با لحنی آرامش دهنده گفت: «من بعداً می رم با جی سی صحبت می کنم. اون فقط داره سعی می کنه آمادگی اش رو حفظ کنه. دلش می خواد برات به درد بخور باشه.»
«باشه، حالا هر چی.» توبیاس رو ترک کردم و یه دوری توی اون عمارت با شکوه زدم. من چهل وهفت اتاق داشتم. تقریباً همه شون پر بودن. انتهای راهرو، وارد اتاقی شدم که با یه فرش ایرانی و کمدهای چوبی تزیین شده بود. خودم رو روی مبل چرم مشکی ای که وسط اتاق قرار داشت، انداختم.
آیوی(۵) روی صندلی خودش که کنار مبل بود، نشسته بود. درحالی که هنوز صدای شلیک شنیده می شد، گفت: «یعنی هنوزم می تونی اینو تحمل کنی؟»
- توبیاس قراره باهاش حرف بزنه.
«معلومه.» آیوی این رو در حالی گفت که داشت یه چیزی توی دفترچه اش یادداشت می کرد. اون یه کت وشلوار رسمی پوشیده بود. موهای بلوندش رو با کش بسته بود. در اوایل دهه ی چهل سالگی بود؛ و یکی از قدیمی ترین و اولین سیماهای من بود.
اون گفت: «چه احساسی بهت دست می ده وقتی می بینی تصورات خودت ازت پیروی نمی کنن؟»
من باحالتی تدافعی گفتم: «بیشترشون ازم پیروی می کنن. جی سی از اول هم به حرف هایی که بهش می زدم گوش نمی کرد. درست بشو هم نیست.»
- قبول داری که داره بدتر می شه؟
من هیچی نگفتم.
اون دوباره یه چیزی یادداشت کرد.
آیوی پرسید: «یکی دیگه از متقاضی هاتو هم رد کردی، نه؟ اون ها برای کمک گرفتن می آن پیشت.»
- سرم شلوغه.
- چه کار می کنی مگه؟ به صدای شلیک گوش می دی؟ دیوونه تر می شی؟
من گفتم: «من دیوونه تر نمی شم. وضعیتم ثابته. کاملاً طبیعی ام. حتی روان پزشک غیر توهمیم هم اینو می دونه.»
آیوی هیچی نگفت. بالاخره صدای شلیک ها که از دور می اومد تموم شد، منم یه نفس عمیق کشیدم، انگشتانم رو روی گیجگاهم گذاشتم. «معنای حقیقی دیوونگی در حقیقت کاملاً شناور و انعطاف پذیره. ممکنه دو نفر شرایط کاملاً یکسان داشته باشن، اونم با شدت یکسان ولی یکی شون می تونه براساس استانداردهای رسمی، سالم تلقی بشه، در حالی که اون یکی یه دیوونه تلقی می شه. وقتی مرز رو رد می کنی و وارد محدوده دیوونگی می شی که، حالت روحی ات جلوی کارهای تو رو بگیره، جلوی اینو بگیره که بتونی یه زندگی عادی داشته باشی. بر اساس این استانداردها، من ذره ای هم دیوونه نیستم.»
اون پرسید: «تو به این می گی یه زندگی عادی؟»
«من که باهاش مشکلی ندارم.» یه نگاهی به کنارم کردم. آیوی طبق معمول سطل آشغال رو با یه تخته شاسی پوشانده بود.
چند لحظه بعد توبیاس اومد توی اتاق. «اون متقاضی هنوزم اون جاست، استیفن.»
آیوی چپ چپ نگاهم کرد و گفت: «چی؟ اون بدبخت رو منتظر گذاشتی؟ الان چهار ساعت گذشته.»
«باشه بابا، خیلی خب!» از روی مبل بلند شدم. «ردش می کنم بره.» از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم و به طبقه ی همکف رسیدم و وارد راهروی ورودی شدم.
ویلسون(۶)، خدمتکار من که یه آدم واقعیه و توهم نیست کنار در بسته ی اتاق نشیمن ایستاده بود. از بالای عینک دو کانونی اش یه نگاهی به من انداخت.
پرسیدم: «تو دیگه چی می گی؟»
- چهار ساعت، ارباب؟
- باید کنترل خودم رو به دست می آوردم، ویلسون.
- همیشه دوست داری این بهونه رو بیاری، ارباب لیدز. من کم کم دارم فکر می کنم این جور لحظه ها بیشتر مربوط به تنبلی می شن تا کنترل.
من گفتم: «تو پول نمی گیری که از این فکرها بکنی.»
برام ابرو کج کرد، منم از رفتارم شرمنده شدم. ویلسون حقش نیست که بخوام باهاش بد رفتار کنم؛ اون همیشه یه خدمتکار و همین طور یه آدم فوق العاده بوده. آسون نیست که ببینم کارکنان خونه می خوان با... خصوصیات من دربیافتن.
من گفتم: «ببخشید. امروز یه کم حالم سر جاش نیست.»
اون گفت: «براتون یه کم لیموناد می آرم، ارباب لیدز، فقط برای...»
«برای هر سه تامون.» سری برای توبیاس و آیوی که مسلماً ویلسون نمی تونست اون ها رو ببینه تکون دادم. «برای اون متقاضی هم بیار.»
توبیاس گفت: «توی لیموناد من یخ نباشه، لطفاً.»
آیوی هم گفت: «منم به جاش یه لیوان آب می خوام.»
من در حالی که داشتم در رو باز می کردم، گفتم: «توی لیموناد توبیاس یخ نباشه، برای آیوی هم آب بیار.»
ویلسون با حرکت سرش تایید کرد و رفت که خواسته های منو انجام بده. اون خدمتکار خوبی بود. اگه اون نبود، فکر کنم تا الان دیوونه شده بودم.
یه مرد جوون با یه تی شرت و شلوار مردونه توی اتاق نشیمن منتظر بود. از روی صندلی بلند شد. «ارباب لژیون(۷)؟»
با شنیدن این لقب خودم رو عقب کشیدم. این لقب رو چند روانشناس خوش ذوق به من نسبت داده بودند. البته خوش ذوق در زمینه هنر و فن نمایش، نه در زمینه روانشناسی.
«منو همون استیفن صدا کنین.» در رو برای آیوی و توبیاس نگه داشته بودم. «از ما چه کمکی ساخته ست؟»
اون پسره پرسید: «ما؟»
«فقط یه شکل بیانه.» وارد اتاق شدم و روی یکی از صندلی های روبه روی اون مرد جوون نشستم.
«من... آه... شنیدم وقتی هیچ کس به مردم کمکی نمی کنه، شما بهشون کمک می کنین.» پسره آب دهنش رو قورت داد. «من دو هزار دلار آوردم. نقد.» اون یه پاکت که اسم و آدرس من روش نوشته شده بود رو روی میز گذاشت.
من گفتم: «پس این می تونه براتون یه مشاوره بخره.» پاکت رو باز کردم و پولای توش رو خیلی سریع شمردم.
توبیاس بهم چپ چپ نگاه کرد. بدش می اومد که از مردم پول بگیرم ولی نمی شه که یه عمارت با یه عالمه اتاق برای نگه داشتن همه ی توهماتت رو با مجانی کار کردن بگردونی. درضمن با توجه به لباس هایی که پسره پوشیده بود، به نظرم این پول براش چیزی نبود.
من پرسیدم: «مشکل چیه؟»
«نامزدم،» اون پسرک درحالی که یه چیزی از توی جیبش بیرون می آورد، ادامه داد: «اون داره به من خیانت می کنه.»
من گفتم: «خب، خیلی ناراحت شدم ولی ما در کار تحقیقات خصوصی نیستیم. ما کارآگاه نیستیم.»
آیوی اومد توی اتاق ولی ننشست. دور صندلی اون مرد جوون قدم زد و سر تا پاش رو وارسی کرد.
اون پسر خیلی سریع گفت: «می دونم. من فقط... خب، اون ناپدید شده.»
توبیاس سینه اش رو جلو داد و سر جاش صاف نشست. اون از معماهای خوب خوشش می آد.
«اون همه چیز رو بهمون نمی گه.» آیوی این رو گفت، دست به سینه ایستاده بود و یکی از انگشت هاش رو هم روی بازوی دست دیگه اش تندتند می زد.
من پرسیدم: «مطمئنی؟»
اون پسره فکر کرد دارم با اون حرف می زنم و گفت: «آره، اون رفته، هرچند این یادداشت رو برام گذاشت.» اون یه کاغذ تاشده رو صاف کرد و روی میز قرارداد. «قسمت عجیبش اینه که فکر کنم یه جور رمز توی این نوشته ها باشه. به این کلمات نگاه کنین. با عقل جور درنمی آن.»
من کاغذ رو برداشتم و کلماتی که نشون داده بود رو بررسی کردم. اون ها پشت برگه مثل یه لیست با شتاب نوشته شده بودن. همون کاغذ بعداً به عنوان یه نامه خداحافظی از طرف اون نامزد استفاده شده بود. به توبیاس نشونش دادم.
اون درحالی که به نوشته های پشت برگه اشاره می کرد، گفت: «این افلاطونه. هرکدوم شون یه نقل قول از کتاب فدروس(۸) هستن. اِ، افلاطون، عجب مرد فوق العاده ای. عده کمی می دونن که اون در اصل یه زمانی بَرده ای بوده که در بازار به وسیله یه آدم ظالم که با سیاست های اون مخالف بوده، فروخته می شه. در ضمن برادر اون ظالم هم به یکی از مریدان افلاطون تبدیل شده بوده و مزید علت برای فروختن اون می شه. خوشبختانه، افلاطون توسط یه کسی که با کارهای اون آشنا و در اصل تحسین گر اون بوده خریداری می شه و اونو آزاد می کنه. داشتن طرفدارایی که عاشقتن، همیشه یه جایی به دردت می خوره، حتی توی یونان باستان...»
توبیاس همین جوری ادامه داد. اون یه صدای عمیق و آرامش بخش داشت که من همیشه دوست داشتم بهش گوش بدم. اون یادداشت رو بررسی کردم، سپس به آیوی یه نگاه انداختم و اونم شونه هاش رو بالا انداخت.
در باز شد و ویلسون با اون لیموناد و آب آیوی وارد اتاق شد. یه لحظه چشمم به جی سی افتاد که بیرون ایستاده بود، تفنگش رو دستش گرفته بود و زیرچشمی توی اتاق رو نگاه و اون مرد جوون رو بررسی کرد. چشمای جی سی یه لحظه ریز شد.
من لیمونادم رو برداشتم و گفتم: «ویلسون، می شه لطفاً بگی آدری(۹) بیاد؟»
خدمتکار گفت: «به روی چشم، ارباب.» یه جایی درون خودم می دونستم که اون واقعاً لیوان ها رو برای آیوی و توبیاس نیاورده، هرچند این کار رو انجام داد و تظاهر کرد که یه چیزی جلوی صندلی های خالی می ذاره. ذهنم بقیه ی چیزها رو خودش تجسم کرد، نوشیدنی ها و آیوی رو تصور کرد که وقتی ویلسون داشت سعی می کرد لیوانش رو جایی بذاره که فکر می کرد اون نشسته، اومد جلو و لیوان رو از دستش گرفت. آیوی یه لبخند دلنشین هم به ویلسون تحویل داد.
ویلسون رفت.
اون مرد جوون پرسید: «خب؟ می تونین...»
وقتی یه انگشتم رو بالا آوردم، حرفش رو قطع کرد. ویلسون نمی تونست تصورات من رو ببینه ولی اتاق هاشون رو می شناخت. باید امیدوار می بودیم که آدری توی اتاقش باشه. اون معمولاً می رفت خواهرش که توی اسپرینگفیلد(۱۰) بود رو ببینه.

نظرات کاربران درباره کتاب لژیون

کتابش عالی کتاب های انتشارات اذرباد رو بیشتر کنید. مخصوصا مجموعه رزیدنت اویل رو
در 2 سال پیش توسط Red Rising
کتاب عالیه.. حیف که خیلی کوتاهه، به محض اینکه تو کتاب جا میوفتی و با استیفن آشناتر میشی تموم میشه!.. کلی ام سوال بدون جواب توش میمونه، آغاز و پایان باز!... خیلی باز!!!
در 2 سال پیش توسط zahra bateni
این کتاب با اینکه کوتاهه فوق العادست... اشاراتش به زمان گذشته و مسائل دینی فوق العادست. به شدت توصیه میشه
در 2 سال پیش توسط مریم آ
سریالش که فوق‌العاده بود
در 2 سال پیش توسط آرمان جعفری طهرانی
چرا کتاب های دیگه چاپ شده این نویسنده رو نمیزارید؟مجموعه استورم لایت و مه زاد و ....که همه پر طرفدار و در حد نغمه ای از یخ و آتش هستند؟
در 9 ماه پیش توسط arm...tie
هنوز نخوندم خوندم نظر میدم! )اینم چون فیدیبو ایمیل زد گفتم روشو زمین نندازم نظر بدم)
در 2 سال پیش توسط امیر
کتاب قشنگی بود دوستش داشتم.
در 2 سال پیش توسط yellowbullet
ایده اصلی کتاب فوق العاده ناب و بکر بود، خصوصا در ژانر گمانه زن که تا حدی می شه گفت موضوعات قدری تکراری شدند.
در 2 سال پیش توسط Ham...man
سلام. دوستان اول از همه این کتاب هیچ ربطی به سریال لژیون نداره. دوم اینکه یه داستان بلند هم نیست و نسبتا کوتاهه . من سریال رو دیدم و باید بگم که این داستان چند سر و گردن از اون بالاتر و بهتره. داستان مردی با قدرت های ذهنی خارق العاده که توانایی ساختن شخصیت های خیالی با قدرت ها و استعدادهای متفاوت رو توی ذهنش داره و درگیر ماجرایی می شه که پای اون رو به اورشلیم (بیت المقدس) و جستجویی در تاریخ مسیحیت می کنه. البته فکرتون نره سمت آثاری مثل راز داوینچی و ... . اون قدرها هم مفصل نیست و وارد جزئیات نمی شه اما این چیزی از ارزش هاش کم نمی کنه.😁 ای کاش نویسنده ادامه اش رو می نوشت چون ظرفیت داره به یه رمان شاهکار تبدیل بشه ولی به نظرم همین رو هم از دست ندین.
در 1 سال پیش توسط خالد صالحی
سریالی که از روی این کتاب ساختن عالی بود ، احتمالا کتابش هم جذابیت و کشش کافی رو داشته باشی
در 1 سال پیش توسط مجید محمودی