فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مهرگان خرد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پشت درهای بسته

کتاب پشت درهای بسته

نسخه الکترونیک کتاب پشت درهای بسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پشت درهای بسته

پشت درهای بسته داستان انتخاب‌ها و اشتباهات ماست. داستان زندگی‌های ما ورای ظاهری به غایت بی‌نقص. خانم بی.ای. پاریس ماجرایی جنایی و روانشناسانه را سرراست و شسته‌‌رفته اما جذاب تعریف می‌کند. طوری که ترس و تعلیق ماجرا گریبانتان را می‌گیرد و رهایتان نمی‌کند. پشت درهای بسته داستان زوایای پنهان روح انسانیِ پیچیده با پلیدی و نیکی است که از میان بازی‌های کلامیِ نویسنده و از زبان شخصیت‌ها بیان می‌شود. با گریس (قهرمان داستان) می‌خندید و همراهش ترس را در رگ‌هایتان احساس می‌کنید و در نهایت با خودتان می‌گوید پشت تمام درهای بسته‌ دنیا داستان و رازی برای روایت هست.

ادامه...

بخشی از کتاب پشت درهای بسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زمان حال

بطری شامپاین به پیشخان مرمری آشپزخانه برخورد می کند و از جا می پرم. به جک خیره می شوم، امیدوارم متوجه نشده باشد چقدر مشوشم. رد نگاهم را می زند و لبخندی تحویلم می دهد.
درحالی که دستانم را گرفته من را به سوی جایی که مهمانانمان منتظر هستند، هدایت می کند. وقتی از سالن رد می شویم گل های لیلیومی را می بینم که دایان و آدام برای باغمان هدیه آورده اند. گل ها چنان رنگ صورتی زیبایی دارند که امیدوارم جک جایی بکاردشان که بتوانم از پنجره اتاق خوابم تماشایشان کنم. تنها با فکر کردن به باغ، اشک از اعماق وجودم می جوشد ولی فوری اشک هایم را فرومی خورم. امشب باوجوداین همه کار لازم است حواسم جمع اینجا و زمان حال باشد. توی اتاق نشیمن در شومینه ی آنتیک آتش به آرامی می سوزد. در ماه مارس هستیم اما هوا هنوز سوز دارد و جک دلش می خواهد مهمانانمان تا حد امکان احساس آسایش کنند.
روفوس تحسین کنان می گوید: «خونه تون واقعاً بی نظیره. مگه نه استر؟»
من روفوس و استر را نمی شناسم. تازه به محله آمده اند و امشب اولین باری است که همدیگر را می بینیم. این ملاقات اول باعث شده عصبی تر از قبل بشوم؛ اما نمی توانم ناامیدی جک را تحمل کنم بنابراین لبخندی زورکی روی صورتم نقش می بندد؛ دعا دعا می کنم آن ها از من خوششان بیاید. استر جواب لبخندم را نمی دهد، پس حدس می زنم آدم توداری باشد اما نمی توانم ملامتش کنم. از یک ماه پیش که به محفل دوستان ما پیوسته، مطمئنم بارها و بارها به او گفته اند که گریس آنجل همسر وکیل سرشناس جک آنجل، نمونه ی کامل از زنی است که همه چیز دارد؛ خانه ای بی نقص، همسری بی نقص و یک زندگی بی نقص. اگر من هم جای استر بودم، محتاطانه رفتار می کردم.
چشم هایم به جعبه ی شکلات گران قیمتی می خورد که استر از کیفش بیرون آورده و حسی از هیجان من را در برمی گیرد. من که دلم نمی خواهد شکلات ها را به جک بدهد نرم نرمک به سمت استر می روم و او غریزی جعبه را به دستم می دهد. سپاسگزارانه می گویم: «متشکرم، به نظر شگفت انگیز می آد.» و جعبه را روی میز قهوه خوری می گذارم تا بعداً زمان سرو قهوه بتوانم آن را بازکنم.
استر توجه ام را جلب می کند. او کاملاً متضاد دایان، بلندقد، بلوند، باریک اندام و تو دار است. نمی توانم تحسینش نکنم از این که اولین فردی بوده که قدم به خانه ی ما گذاشته و لب به تعریف از زیبایی خانه نگشوده است. جک پافشاری کرد که خودش خانه را انتخاب کند و به من گفت خانه، هدیه ی مراسم عروسی است بنابراین اولین بار وقتی که از ماه عسل برگشتیم خانه را دیدم. تنها چیزی که گفته بود این بود که خانه برای ما کامل و بی نقص است. ولی تا زمانی که با چشم های خودم ندیده بودم کاملاً منظورش را متوجه نشدم. خانه در زمین بزرگی در انتهای دهکده ساخته شده که به جک حریم خصوصی ای که عاشقش است و همین طور امتیاز مالکیت زیباترین خانه ی اسپرینگ ایتن و امن ترین خانه ی این حوالی را می دهد. خانه یک سیستم پیچیده ی زنگ خطر و کرکره های فلزی برای حفاظت از پنجره های طبقه ی همکف دارد.
ظاهراً عجیب است که اغلب در طول روز کرکره ها بسته نگه داشته می شوند اما جک به هرکسی که سوال می کند، پاسخ می دهد؛ با شغلی که دارد یکی از اولویت هایش امنیت مناسب است.
روی دیوارهای اتاق نشیمن پر از تابلوهای نقاشی است اما معمولاً مردم به نقاشی بزرگ و قرمز بالای شومینه جذب می شوند. دایان و آدام با این که قبلاً نقاشی را دیده اند نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند و دوباره نگاهی به نقاشی نیندازند. در همین حال استر روی یکی از مبل های چرمی کرم رنگ نشسته است و روفوس به جمع آن ها ملحق می شود.
روفوس که به نظر مجذوب صدها نقطه ی ریزی است که بیشتر نقاشی را تشکیل می دهد می گوید: «شگفت انگیزه.»
جک درحالی که سیم دور بطری شامپاین را باز می کند، می گوید: «اسم نقاشی سوسک های شب تابه.»
- هیچ وقت نقاشی ای شبیه این رو ندیده م.
دایان به روفوس می گوید: «گریس نقاشی رو کشیده. باورت می شه؟»
جک چوب پنبه سر بطری را با صدای خفیفی بر می دارد: «باید نقاشیای دیگه ی گریس رو ببینی.»
روفوس باعلاقه اطراف اتاق را نگاه می کند؛ «اینجا هستن؟»
- نه متاسفانه تو قسمت دیگه ای از خونه آویزون شده ن.
آدام شوخی می کند: «فقط برای چشمای جک.»
جک درحالی که با لبخند رویش را به من می گرداند می گوید: «و گریس. این طور نیست، عزیزم؟ فقط برای چشمای خودمون.»
موافقت می کنم و سر بر می گردانم: «آره، همین طوره.»
روی مبلی کنار استر می نشینیم. درحالی که جک در لیوان های بلند نوشیدنی می ریزد، دایان از رضایت آهی می کشد و مستقیم به من چشم می دوزد.
می پرسد: «الان حالت بهتره؟» رو به استر توضیح می دهد: «دیروز گریس نتونست برای ناهار پیش من بیاد چون مریض شد.»
اعتراض می کنم: «فقط میگرن بود.»
جک دلسوزانه نگاهم می کند: «متاسفانه، گریس مستعد میگرنه؛ اما خداروشکر دردای میگرنی تا ابد طول نمی کشن.»
دایان اشاره می کند: «دومین بار بود که قالم گذاشتی.»
عذر می خواهم: «متاسفم.»
دایان شوخی می کند: «خب لااقل این یه دفعه رو فراموش نکردی. چرا جمعه ی دیگه تلافی نکنیم و قرار نذاریم؟ وقتت آزاده، گریس؟ قرار دندون پزشکی نداری که آخرین لحظه یهویی یادت بیفته؟
- امیدوارم میگرنم عود نکنه.
دایان رو به استر می کند: «میل داری بیایی؟ باید قرار رو توی رستوران شهر بذاریم چون من سرکار می رم.»
«ممنونم؛ دوست دارم بیام.» استر به من خیره می شود تا شاید بررسی کند قبول دعوتش آزرده ام نمی کند؟ پس به رویش لبخندی می زنم. احساس گناه وحشتناکی دارم چون از همین حالا می دانم که به قرار رستوران نخواهم رفت.
جک توجه همه را جلب می کند و به افتخار استر و روفوس که تازگی به این ناحیه آمدند می نوشد. لیوانم را بالا می گیرم و جرعه ای شامپاین می خورم. کف نوشیدنی در دهانم می رقصد و به ناگاه حس تازه ی خوشبختی می کنم. حسی که تلاش می کنم نگهش دارم. این احساس به همان سرعتی که نمایان می شود از بین می رود.
***
به جایی که جک با شور و هیجان با روفوس گپ می زند چشم می دوزم. او و آدام چند هفته پیش با روفوس در یک باشگاه گلف آشنا شدند و دعوتش کردند در مسابقه ای به آن ها بپیوندد. جک که دیده بود روفوس بازیکن فوق العاده ای است اما نه در اندازه ای که او را شکست بدهد، از او و استر برای شام دعوت کرد. روشن بود که جک می خواهد روفوس را تحت تاثیر قرار بدهد و معنی اش این بود که من باید نظر استر را جلب کنم اما کار آسانی نخواهد بود. درحالی که دایان به راحتی ابراز احساسات می کند ظاهراً استر زن پیچیده تری است. عذرخواهی می کنم و به سمت آشپزخانه می روم تا "کاناپه"(۱)هایی را که قبلاً درست کرده ام را بیاورم و آخرین تدارکات شام را ببینم. یک رفتار اجتماعی که جک نسبت به آن مقرراتی است، این است که من نمی توانم برای مدت طولانی مهمان ها را تنها بگذارم بنابراین سریع سفیده ی تخم مرغ ها را هم می زنم که در کاسه ای مدت ها است مانده اند و سپس آن ها را روی سوفله ای که از قبل درست کرده ام می ریزم. درحالی که مخلوط را با قاشق در ظرف های مختلف می ریزم با نگرانی ساعت را نگاه می کنم، سپس ظرف ها را به صورت بن ماری در فر قرار می دهم و زمان دقیق را مشخص می کنم. موج گذرای هراس من را در بر می گیرد که شاید نتوانم به همه کارها برسم؛ اما به خودم یادآوری می کنم که ترس دشمنم است، تلاش می کنم خونسردی ام را حفظ کنم و با سینی کاناپه به اتاق نشیمن برمی گردم، سینی را دور می چرخانم و با خوش رویی تمجیدهای تک تک مهمان ها را پذیرا می شوم چراکه جک نیز آن ها را می شنود. جک با بوسه ای روی پیشانی ام خاطرم را جمع می کند و با دایان هم صدا می شود که من آشپز فوق العاده ای هستم و از آسودگی نفس آرامی می کشم. من که مصمم هستم با استر کمی گرم بگیرم کنارش می نشینم. جک با دیدن این حرکتم من را از شر کاناپه ها نجات می دهد.
او درحالی که با انگشتان بلند و خوش تراشش سینی را نگه داشته، می گوید: «عزیزم بعدازاین همه کارای سختی که امروز انجام دادی، کمی خستگی در کن.» معترض می شوم: «به هیچ وجه کار سختی نبود.» دروغ می گویم و جک هم این را می داند چون منوی امشب را خودش انتخاب کرده بود.
سر صحبت را با سوال های حساب شده ای با استر باز می کنم. آیا به محله عادت کرده است؟ آیا از ترک "کنت" ناراحت است؟ آیا دو فرزندش با مدرسه جدید خو گرفته اند؟ به دلایلی و این واقعیت که من از او اطلاعات کافی دارم ظاهراً سوال ها خوشایند استر نیست. پس با پرسیدن نام پسر و دخترش توجهش را جلب می کنم بااین وجود که می دانم نامشان سباستین و ایسلینگ است. حتی سنشان را هم می دانم هفت ساله و پنج ساله؛ اما تظاهر به ندانستن می کنم. حواسم هست که جک به تک تک کلماتم گوش می دهد و می دانم انگشت به دهان نقشی می ماند که دارم بازی می کنم.
استر باحالتی که بیشتر ابراز نظر است تا یک سوال، می گوید: «شما بچه ای ندارید؛ درسته؟»
- نه. هنوز نه. فکر کردیم بهتره از چند سال اول زندگی خودمون لذت ببریم.
صدای استر شگفت زده نشان می دهد: «چرا؟ چند وقته ازدواج کردید؟»
جواب می دهم: «یه سال.»
دایان می پرد وسط: « هفته ی پیش سالگرد ازدواجشون بود.»
جک که دارد لیوانش را دوباره پر می کند، می گوید: «من هنوز آمادگی ندارم زن زیبام رو با شخص دیگه ای قسمت کنم.»
لحظه ای با پریشانی می بینم که مقدار کمی از شامپاین به جای داخل لیوان روی زانوی شلوار کتان نوی جک می ریزد. استر کم کم شروع می کند و کنجکاوی یخ او را آب می کند: «امیدوارم از این سوالم ناراحت نشید. آیا هیچ کدومتون قبلاً ازدواج کرده بودین؟»
به نظر می آید دلش می خواهد پاسخ مثبت بگیرد، گویی پیدا کردن یک زن یا شوهر ناراضی سابق در پس زمینه؛ باید اثباتی باشد که ما بی نقطه ضعف نیستیم.
می گویم: «هیچ کدوممون.»
استر خیره به جک نگاه می کند و من می دانم حیرت زده است که مرد خوش چهره ای مانند او چطور طولانی مدت مجرد باقی مانده بود. جک که حس می کند استر نگاهش می کند لبخندی حاکی از خوش طینتی بر چهره اش می آورد.
- باید اعتراف کنم که توی چهل سالگی احساس ناامیدیِ پیدا کردن زنی کامل بهم دست داده بود؛ اما به محض اینکه گریس رو دیدم فهمیدم همون زنیه که انتظارش رو می کشیدم.
دایان که داستان ملاقات من و جک را می داند، واکنش نشان می دهد: «چه رمانتیک. تعداد زنایی که تلاش کردم با جک آشناشون کنم از دستم در رفته اما هیچ کدوم سرانجامی نداشت تا اینکه گریس رو دید.»
استر می پرسد: «تو چطور گریس؟ برای تو هم عشق تو اولین نگاه بود؟»
به یاد گذشته می افتم: «آره. عشق توی اولین نگاه بود.»
من که غرق خاطرات شده ام کمی زودتر از جایم بلند می شوم و توجه جک را جلب می کنم. با خونسردی توضیح می دهم: «سوفله ها، باید پخته شده باشن. همگی آماده ی نشستن پشت میز شام هستید؟»
دایان بقیه را تحریک می کند و می گوید که سوفله ها زود از دهان می افتند. مهمان ها نوشیدنی ها را تمام می کنند و به سمت میز می روند. به هرحال استر در نیمه راه می ایستد تا نگاه دقیق تری به "سوسک های شب تاب" بیندازد و زمانی که جک به جای آنکه از استر بخواهد پشت میز بنشیند به او ملحق می شود، نفسی از آسودگی می کشم چراکه سوفله ها هنوز آماده نیستند. اگر پشت میز نشسته بودند از فرط استرس به خاطر تاخیر احتمالاً اشکم درمی آمد؛ به خصوص که جک شروع به توضیح دادن درباره تکنیک های مختلفی می کند که برای کشیدن نقاشی به کار بردم.
وقتی که بالاخره پنج دقیقه بعد مهمان ها همه، پشت میز می نشینند، سوفله کاملاً پخته اند. درحالی که دایان حیرت زدگی خود را ابراز می کند جک از آن سوی میز به من لبخند می زند و به همه می گوید که در ضمن بسیار باهوش هم هستم.
در طول چنین بعدازظهری است که دلیل در دام عشقِ جک افتادن دوباره به یادم می آید. جکِ جذاب، سرگرم کننده و باهوش دقیقاً بلد است چه بگوید و چطور حرف بزند. استر و روفوس تازه واردند و جک اطمینان پیدا می کند که مکالمه ی ما در حین خوردن سوفله به نفع آن زوج باشد. دایان و آدام را ترغیب به افشای اطلاعات درباره خود می کند تا به دوستان جدیدمان کمک بشود. اطلاعاتی نظیر این که کجا خرید می کنند و چه ورزش هایی انجام می دهند. باوجودی که استر مودبانه به فهرست فعالیت های اوقات فراغت آن ها؛ اسم باغبان ها، پرستارهای بچه و بهترین جای ماهی خریدن گوش می دهد می دانم که تنها فردی هستم که علاقه ی او را جذب کرده و می دانم می خواهد دوباره این مسئله را که من و جک دیر ازدواج کردیم پیش بکشد؛ پیدا کردن موضوعی برای صحبت با او ظاهراً راحت به نظر نمی رسد.
متاسفانه استر دارد حوصله اش سر می رود. منتظر می ماند تا جک گوشت گاو ولینگتن را برش بدهد و با گراتن سیب زمینی و هویج های آغشته به عسل سرو کند. نخودفرنگی های شیرین هم هست که من پیش از درآوردن گوشت از فر کمی آب پزشان کرده ام. دایان ابراز حیرت می کند که من هم زمان همه چیز را آماده کرده ام و اعتراف می کند که همیشه برای غذای اصلی غذاهایی مانند "کاری" را انتخاب می کند که می تواند سریع تر آماده کند و زود پخته می شود. دلم می خواهد به دایان بگویم که من نیز کار او را ترجیح می دهم. محاسبات پرزحمت و بی خوابی های شبانه تاوانی است که برای پذیرایی با چنین شام بی نقصی می پردازم.
استر از آن سوی میز نگاهم می کند: «خب تو و جک کجا باهم آشنا شدید؟»
می گویم: «توی ریجنت پارک. یه بعدازظهر یک شنبه.»
دایان درحالی که پوست سفیدش از نوشیدن شامپاین گل انداخته به من می گوید: «بهش بگو چه طوری اتفاق افتاد.»
لحظه ای دچار تردید می شوم چون ماجرایی است که قبلاً تعریف کرده ام و داستانی است که جک دوست دارد از زبانم بشنود؛ بنابراین خودم هم علاقه مند به تکرارش هستم. خوشبختانه استر به کمکم می آید. مکث من را حمل بر توداری ام می گذارد.
می گوید: «لطفاً تعریفش کن.»
با لبخندی پوزش خواهانه شروع می کنم: «خب احتمال داره دوستانی که قبلاً ماجرا رو شنیده ن، حوصله شون سر بره. من و خواهرم مایلی توی پارک بودیم. گه گداری یکشنبه بعدازظهرها اونجا می رفتیم؛ و اون یکشنبه یه گروه موسیقی برنامه اجرا می کردن. مایلی موسیقی رو دوست داره و داشت حسابی کیف می کرد؛ از صندلیش پا شد و روبه روی جایگاه گروه موسیقی شروع به رقصیدن کرد. تازه رقص والس رو یاد گرفته بود و داشت می رقصید، بازوهاش رو طوری بالا آورده بود که انگار داره با کسی می رقصه.»
یادآوری خاطرات، لبخند را به لبم می آورد و مایوسانه آرزو می کنم ای کاش زندگی هنوز ساده و معصومانه بود. ادامه می دهم: «گرچه مردم عموماً لذت می بردند و از تماشای مایلی که به تنهایی می رقصید شاد شدند اما می تونستم ببینم که چند نفری ناراضی بودند و می دونستم باید یه کاری بکنم. شاید باید از مایلی بخوام سرجاش برگرده؛ اما بخشی از وجودم به هیجان اومده بود چون...»
استر میان حرفم می پرد: «خواهرت چند سالشه؟»
لحظه ای مکث می کنم و تمایلی به رویارویی با واقعیت را ندارم: «هفده سال. تقریباً هجده سال.»
استر ابروانش را بالا می اندازد. «پس توی سنیه که می خواد جلب توجه کند.»
- نه نیست؛ فقط...
- خب باید دنبال جلب توجه باشه. منظورم اینه که معمولاً مردم بلند نمی شن توی پارک برقصن، مگه نه؟
استر ظفرمندانه به مهمانان دور میز نگاه می کند. وقتی همه از نگاه به چشمان او پرهیز می کنند، نمی توانم برای استر احساس تاسف نکنم. جک سکوت معنا داری را که بر مهمانان سایه افکنده را با صدایش می شکند: «مایلی مبتلا به سندروم داونه؛ یعنی اغلب اوقات خودبه خودی به هیجان می آد.» سردرگمی بر صورت استر نقش می بندد و من احساس آزردگی می کنم که مردمی که همه چیز را درباره ام به استر گفتند از مایلی حرفی نزده اند.
به نجات استر می شتابم. «به هرحال، قبل از اینکه تصمیم بگیرم چه کار کنم؛ این جنتلمن بی نقص از صندلیش بلند شد و به طرف جایی رفت که مایلی داشت می رقصید؛ تعظیم کرد و دستای مایلی رو گرفت. خب مایلی خوشحال شد و اونا که شروع به والس رقصیدن کردن، همه دست زدن و بعدش زوجای دیگه ای هم از صندلیاشون بلند شدن و شروع به رقص کردند. لحظه ی بسیار خاصی بود و صدالبته ناگهان احساس عشق شدیدی به جک به خاطر این حرکتش پیدا کردم.»
- گریس اون موقع نمی دونست که اون و مایلی رو هفته ی پیش توی پارک دیده بودم و فی الفور بهش دل باخته بودم. اون به مایلی خیلی توجه داشت، خیلی از خودگذشته بود. هرگز چنین ازخودگذشتگی رو قبلاً ندیده بودم و مصمم شدم با مایلی و اون آشنا بشم.
نوبت من است که بگویم: «و اون وقت جک نمی دونست که منم هفته ی پیش دیده بودمش اما هرگز فکر نمی کردم به زنی مثل من علاقه پیدا کنه.»
وقتی همه سرشان را به نشانه ی تایید تکان می دهند، حیرت زده می شوم. گرچه من زن جذابی هستم اما زیباییِ ستاره سینمایی گونه ی جک نشان می دهد مردم باور دارند خوش شانسم که خواسته باهام ازدواج کند؛ اما منظور حرفم این نبود.
جک توضیح می دهد: «گریس خواهر و برادر دیگه ای نداره؛ بنابراین گریس فکر می کرد این مسئله که یه روزی اون تنها سرپرست مایلی می شه، ممکنه دلسردم کنه.»
اشاره می کنم: « همون طور که بقیه رو دلسرد کرد.»
جک سر تکان می دهد: «برعکس؛ آگاهی از این که گریس هر کاری که از دستش برمی آد برای مایلی انجام می ده باعث شد بفهمم همون زنیه که تمام عمر دنبالش می گشتم. توی کاری که من دارم خیلی راحت می شه نسبت به نژاد بشر احساس یاس پیدا کرد.»
روفوس لیوانش را به سمت جک بالا می برد و می گوید: «دیروز توی روزنامه ها دیدم که دوباره تبریکاتی تو راهه.»
آدام که وکیل و همکار جک در شرکت است به بحث ملحق می شود: «آره؛ آفرین. یه محکومیت دیگه تو راهه.»
جک با فروتنی می گوید: «پرونده ی نسبتاً بی ابهامی بود. اگرچه اثبات اینکه موکلم جراحات رو به خودش وارد نکرده و با توجه به این مسئله که میل شدیدی به آسیب زدن به خودش داشته، کمی دفاعیه رو سخت کرد.»
دایان به استر می گوید که جک قهرمان فلک زدگان به خصوص همسران مورد ضرب و شتم قرارگرفته است. روفوس می پرسد: «اما به طورکلی پرونده های آزار خانگی معمولاً آسون اثبات نمی شن؟ نمی خوام کار فوق العاده تون رو کوچیک جلوه بدم اما اغلب شواهد فیزیکی یا عینی وجود دارن. این طور نیست؟»
دایان که همیشه به او مظنونم کمی عاشق جک باشد، توضیح می دهد: «هنر جک به دست آوردن اعتماد قربانیانه تا شرح ماوقع رو براش تعریف کنن. خیلی از زن ها کسی رو ندارن که بهش مراجعه کنن و می ترسن حرفشون رو باور نکنن.»
آدام اضافه می کند: «در ضمن جک مطمئن می شه که عاملان جنایت مدت بسیار طولانی مرتکب جرم می شدند.» جک قاطعانه می گوید: «من چیزی جز تحقیر برای مردایی قائل نیستم که می بینم نسبت به زناشون با خشونت رفتار می کنن. اونا مستحق هر بلایی که سرشون می آد، هستن.» روفوس دوباره لیوان خود را بالا می گیرد: «به افتخار موفقیت می نوشم.» دایان می گوید: «تا حالا هیچ وقت توی پرونده ای شکست نخورده، این طور نیست جک؟»
- نه. قصد هم ندارم هیچ وقت شکست بخورم.
روفوس که تحت تاثیر قرارگرفته تحسینش می کند: «یه رکورد ثبت شده از شکست ناپذیری، کاملاً یه دستاورده.»
استر نگاهش را به من می دوزد و مکالمه را از جایی که رها کردیم از سر می گیرد. «خواهرت مایلی خیلی از تو جوون تره.»
- آره. هفده سال بین ما تفاوت سنی وجود داره. مادرم ۴۶ ساله بود که مایلی رو به دنیا آورد. اولش نفهمید که بارداره بنابراین وقتی که فهمید قراره دوباره مادر بشه کمی شوکه شد.
- مایلی با والدینت زندگی می کنه؟
- نه توی مدرسه ای در شمال لندن پانسیونه. ماه آوریل هجده ساله می شه بنابراین این تابستون مدرسه رو باید ترک کنه؛ اما با شرمندگی عاشق موندن اون جاست.
- پس مایلی کجا می ره؟ پیش پدرومادرت؟
لحظه ی درنگ می کنم چون می دانم حرفی را که می خواهم بزنم استر را حیرت زده می کند: «والدینم توی نیوزلند زندگی می کنن.»
استر یک ضرب محتویات لیوانش را بالا می رود: «نیوزلند؟»
- آره. پارسال بازنشسته شدن. درست بعد از مراسم عروسی ما.
استر می گوید: « فهمیدم.» اما می دانم که گیج شده است.
جک توضیح می دهد: «مایلی اینجا می آد تا پیش ما زندگی کنه.» به من لبخند می زند. «می دونستم که این شرط گریس برای قبول ازدواج با من خواهد بود و شرطی بود که برای پذیرفتنش آماده بودم.»
استر می گوید: «خیلی بزرگواری.»
- به هیچ وجه. خوشحالم که مایلی اینجا زندگی خواهد کرد. بُعد جدیدی به زندگی ما اضافه می کنه. این طور نیست عزیزم؟
لیوانم را برداشته و سرگرم نوشیدن شرابم می شوم تا مجبور به پاسخ دادن نشوم. استر ابراز عقیده می کند: «ظاهراً باهاش خوب کنار اومدی.»
- خب امیدوارم اونم به اندازه ای که من دوستش دارم من رو دوست داشته باشه. بااین وجود از وقتی که من و گریس ازدواج کردیم مایلی ضربه خورد.
- چرا؟
به استر می گویم: «فکر کنم واقعیت ازدواج ما براش شوک آور بود. از اول جک رو دوست داشت؛ اما وقتی از سفر ماه عسل برگشتیم و فهمید که جک همیشه همراهمه حسود شد. فکر کنم الان خوب شده باشه. حالا دوباره جک محبوب ترین آدم برای مایلیه.»
جک می خندد: «خوشبختانه جرج کلونی جایگاه من رو به عنوان سوژه تنفر مایلی گرفته است.»
استر استفهام آمیز می پرسد: «جرج کلونی؟»
تایید می کنم و خوشحالم که جک این موضوع را مطرح کرده: «آره. من از جرج خوشم می اومد...»
دایان آرام می گوید: «کی خوشش نمی آد؟»
توضیح می دهم؛ «...و مایلی خیلی حسادت می کرد. وقتی که بعضی از دوستام تقویم جرج کلونی رو برای هدیه کریسمس بهم می دادن، اون روی تقویم می نوشت من جرج کلونی رو دوست ندارم. فقط هجی اسم رو جرج کرونی می خوند؛ کمی با حرف ل مشکل داره. خیلی بامزه بود.»
همه می خندند.
جک لبخند می زند: «و حالا جلوی خودش رو اصلاً نمی گیره و به همه می گه منو دوست داره و جرج رو دوست نداره. این جمله به شعارش تبدیل شده. دوستت دارم جک اما جرج کرونی رو دوست ندارم.» جک صادقانه اضافه می کند: «باید بگم که از آوردن اسمم کنار جرج کاملاً مفتخرم.»
استر نگاهش می کند: «می دونی یه ریزه شبیه جرج هستی.»
آدام ریشخند می زند: «فقط جک خوش تیپ تره. نمی تونین باورکنید همگی مون چه نفس راحتی کشیدیم وقتی با گریس ازدواج کرد. حداقل جلوی زن های همکارمون گرفته شد که درباره ش خیال بافی می کردن.» و خنده کنان ادامه می دهد: «همین طور بعضی از آقایون.»
جک با حالتی بشاش آهی می کشد: « کافیه. آدام.»
استر رویش را به سمتم برمی گرداند و می گوید: «شما کار هم می کنید؛ درسته؟» در صدایش تمسخر ظریفی نهفته می بینم که زنان شاغل احترام بیشتری نسبت به زنان خانه دار دارند. مجبور می شوم از خودم دفاع کنم.
- قبلاً کار می کردم اما قبل از ازدواج با جک شغلم رو ول کردم.
استر اخم می کند: «جدی؟ چرا؟»
جک مداخله می کند: «دلش نمی خواست؛ اما شغل حساسی داشت و من دوست نداشتم خسته وکوفته برگردم خونه و گریس رو هم مثل خودم خسته ببینم. شاید خودخواهی من بود که ازش خواهش کردم کارش رو ول کنه اما دلم می خواست بتونم بیام خونه و استرس روزم رو تخلیه کنم، نه اینکه دوباره استرسم اضافه بشه. در ضمن خیلی هم سفر کاری می رفت. نمی خواستم یه وقتایی وارد یه خونه ی خالی بشم، کاری که سال های سال انجام می دادم.»
استر با چشم های آبی روشنش مستقیم به من چشم می دوزد و می پرسد: «شغلت چی بود؟»
- مسوول خرید هرودز(۲) بودم.
برق چشم هایش می گوید که تحت تاثیر شغلم قرارگرفته وقتی سوال های بیشتری نمی پرسد حالی ام می کند که نمی خواهد هنوز احساساتش را نشان بدهد.
دایان با دهان پر می گوید: «قبلاً با فرست کلاس دور دنیا سفر می کرد.»
اصلاح می کنم: «همه دنیا رو که نه. فقط به آمریکای جنوبی. از اون جا میوه می خریدم مخصوصاً از شیلی و آرژانتین.» جمله ی آخر را تا حدی برای استر اضافه می کنم. روفوس تحسین کنان نگاهم می کند: «باید کار جذابی باشه.»
تایید می کنم: «عاشق هر لحظه ش بودم.» استر دوباره نظر می دهد: «پس باید دلت تنگ شده باشه.» دروغ می گویم: «نه؛ واقعاً نه. کلی کار اینجا دارم که سرم رو گرم می کنه.»
- به زودی باید از مایلی هم مراقبت کنی.
- مایلی خیلی مستقله و به هرحال بیشتر وقتش رو به کار توی میدو گیت می گذرونه.
- پارک مرکزی؟
- آره. عاشق گل ها و گیاهانه. پس خیلی خوش شانسه که این کار عالی بهش پیشنهادشده.
- پس طول روز می خوای چه کار کنی؟
- همون کارایی که الان انجام می دم. می دونی آشپزی، رفت وروب، باغبونی، البته به شرطی که آب وهوا یاری کنه.
جک می گوید: «باید یک شنبه ی آینده برای ناهار بیایی و باغ رو ببینی. انگشتای گریس معجزه داره.»
استر به آرامی می گوید: «خدای من، چقدر استعداد! خیلی خوشحالم که کاری توی سنت پولی بهم پیشنهاد شد. از تمام روز خونه موندن خسته شده بودم.»
- از کی کار رو شروع می کنی؟
- ماه آینده. جایگزین معلمی می شم که به دلیل بارداری نمی آد.
رو به روفوس می کنم: «جک بهم گفته شما یه باغ بزرگ دارین.» درحالی که گوشت های ولینگتن بیشتری را همراه با سبزیجات گرمی سرو می کنم که داخل ظرفی ریخته ام که غذا را گرم نگه داشته است، او را تشویق به حرف زدن می کنم. مکالمه سر میز شام از من به موضوع طراحی منظره تغییر پیدا می کند و با حسرت خودم را مشغول نگاه کردن به زنان می بینم و در شگفتم که دایان یا استر بودن به چه می ماند. زنانی که شخصی مانند مایلی را در زندگی برای مراقبت ندارند. ناگهان احساس گناه می کنم، چون مایلی را بیشتر از خودِ زندگی دوست دارم و او را با دنیا عوض نمی کنم. صرفاً فکر کردن به مایلی انگیزه ی تازه ای به من می دهد و باهدف سرپا می ایستم.
می پرسم: «همه آماده ی خوردن دسر هستید؟»
من و جک میز را تمیز می کنیم و او دنبالم به آشپزخانه می آید، بشقاب های کثیف را داخل سینک می گذارم تا بعداً بشورم، در این حین جک چاقوی تیزی را از سر جایش برمی دارد. دسری که تدارک دیده ام شاهکار است، "مرینگ" به ارتفاع ۳ میلی متر، بی آنکه ترک خورده باشد، داخلش را با خامه ی زده شده ی "دوون" پر کرده ام. میوه هایی را که از قبل آماده کرده بودم آوردم و تکه هایی از انبه؛ آناناس، پاپایا و کیوی را با ظرافت روی خامه گذاشتم و توت فرنگی ها، تمشک ها و زغال اخته ها را اضافه کردم.
به محض آن که اناری را برداشتم، لمس میوه در دستم من را به زمان و مکان دیگری برد، جایی که گرمای خورشید روی صورتم و گپ وگفت هایی با صدای هیجان زده معنای دیگری برایم داشت. لختی چشمانم را روی هم می گذارم و در خاطره ی زندگی سابقم غوطه ور می شوم. متوجه می شوم جک منتظر است. دستانش را دراز می کند، میوه ها را به او می دهم. میوه ها را نصف می کند و من با یک قاشق دانه های میوه ها را درمی آورم و سراسر میوه را از دانه ها پاک می کنم. دسر آماده است. دسر را به سالن غذاخوری می برم. ابراز شگفتی همه از دیدن دسر ثابت می کند حق با جک بود که این دسر را به جای گاتوی شکلات و بادام زمینی که ترجیح می دادم درست کنم، انتخاب کرد.
دایان قاشقش را بر می دارد و به استر می گوید: « می تونی باور کنی که گریس کلاس آشپزی نرفته؟ حیران کدبانو بودنشم، مگه نه؟» سپس غری می زند و به شکمش از روی پیراهن آبی رنگش که از جنس لنین است دستی می کشد: «با این وضعیت هیچ وقت اون بیکنی ای که تازه خریدم تنم نمی ره. با توجه اینکه تابستان امسال سفر تفریحی رو رزرو کردیم، واقعاً نباید دسر بخورم اما اون قدر خوشمزه ست که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم.»
روفوس می پرسد: «می خواین کجا برید؟»
آدام پاسخ می دهد: «تایلند. اولش می خواستیم بریم ویتنام اما وقتی عکسای آخرین تعطیلات گریس و جک رو توی تایلند دیدیم، تصمیم گرفتیم ویتنام رو بذاریم برای سال بعد.» آدام نگاهی به دایان می اندازد و پوزخند می زند: «به محض اینکه دایان عکس هتل محل اقامت اونا رو دید؛ تموم شد.»
- پس شمام تو همون هتل اقامت می کنید؟
- نه. همه ی اتاقا رزرو بود. متاسفانه بعد از میان ترم هم وقت نداریم بریم تعطیلات.
استر درحالی که رویش را به سمت من برمی گرداند می گوید: «تا می تونید پول جمع کنید.»
- همین قصد رو داریم.
آدام می پرسد: «امسال دوباره به تایلند می رید؟»
جک جواب می دهد: «به این شرط که قبل از ماه ژوئن بریم تا با پرونده توماسین تداخل نکنه.» نگاه معنا داری از آن سوی میز به من می اندازد.
«خب به هرحال اون موقع مایلی هم پیش ماست.» نفسم را در سینه حبس می کنم امیدوارم کسی پیشنهاد ندهد که اگر صبر کنیم مایلی را هم می توانیم با خود به سفر ببریم.
روفوس ابروانش را بالا می اندازد: «توماسین؟ یه چیزایی درباره ش شنیدم. زنش موکلته؟»
- آره. موکلمه.
آرام می گوید: «دنا اندرسون. باید پرونده ی جالبی باشد.»
جک موافق است: «آره. جالبه.» رو به من می گوید: «عزیزم اگه همه دسرهاشون رو خوردن چرا به استر عکسای آخرین تعطیلاتمون توی تایلند رو نشون نمی دی؟»
قلبم می ریزد و درحالی که سعی می کنم صدایم خوشحال باشد می گویم: «مطمئنم استر نمی خواد عکسای تعطیلاتمون رو ببینه.» حتی این اختلاف عقیده ی خفیف میان ما برای استر کافی است. می گوید: «دلم می خواد عکسا رو ببینم.» جک صندلی اش را عقب می کشد و می ایستد. آلبوم عکس را از کشو بیرون می آورد و به استر می دهد.
- پس تا وقتی شما دارید عکسا رو نگاه می کنید من و گریس قهوه دم می کنیم. چرا نمی رید تو اتاق نشیمن؟ اونجا راحت ترید.
به محض آن که با سینی قهوه از آشپزخانه برمی گردیم دایان نسبت به عکس ها ابراز نظر می کند بااین وجود استر چندان حرف نمی زند. باید قبول کنم که عکس ها خیره کننده اند و در عکس هایی که من حضور دارم روی فرم هستم؛ پوست زیبای برنزه، باریک اندام مانند دوران بیست سالگی ام و یکی از هزاران بیکینی ام را پوشیده بودم. در بیشتر عکس ها مقابل هتل لوکسی ایستاده ام یا در ساحل خصوصی دراز کشیده یا در بار یا رستوران با یک کوکتل رنگی و بشقابی غذایی عجیب مقابلم نشسته ام. در همه ی عکس ها به دوربین لبخند می زنم، مظهر زنی نازپرورده، آرام و به شدت عاشق همسر هستم. جک وقتی بحث گرفتن عکس پیش می آید؛ ایده آلیست است و بارها و بارها یک عکس را تکرار می کند تا از نتیجه رضایت پیدا کند؛ بنابراین یاد گرفته ام که همان اول درست مقابل دوربین بایستم. عکس هایی دوتایی هم داریم که غریبه ها از ما گرفته اند. دایان به قصد اذیت اشاره می کند که در آن عکس ها من و جک به جای نگاه کردن به دوربین اغلب به هم خیره شده ایم. جک قهوه می ریزد.
با نهایت بی قیدی جعبه ای که استر هدیه آورده را برمی دارم و می پرسم: «کسی شکلات میل داره؟»
جک نظر می دهد: «مطمئنم همه به اندازه ی کافی خورده ایم.» سپس برای گرفتن تایید به دیگران نگاه می کند.
روفوس می گوید: «کاملاً.» آدام غر می زند: «من نمی تونم چیز دیگه ای بخورم.» جک دستش را برای گرفتن جعبه دراز می کند: «پس می ذارمشون کنار برای یه روز دیگه.»
دارم خودم را قانع می کنم هرگز رنگ شکلات را نخواهم دید که دایان به نجاتم می آید.
- جسارت نباشه... مطمئنم برای یکی یا دو تا شکلات جا دارم.
آدام با افسوس درحالی که سرش را با نومیدی به سوی همسرش تکان می دهد، می گوید: «گمونم نیازی نیست به بیکینی اشاره کنم.» دایان می پذیرد اما به جعبه شکلات اشاره می کند. جک جعبه را به او تعارف کرده و به من می دهد. یک شکلات برمی دارم و در دهانم می گذارم و جعبه را به استر تعارف می کنم. وقتی استر تعارفم را رد می کند یک شکلات دیگر بر می دارم تا دوباره جعبه را به دایان تعارف کنم. دایان با شگفتی نگاهم می کند: «چطوری این کار رو انجام می دی؟»
- ببخشید؟
- این قدر می خوری و اصلاً وزن اضافه نمی کنی.
دست می برم و شکلات دیگری را بر می دارم و جواب می دهم: «خوش شانسی و کنترل وزن.»
ساعت زنگ دوازده و نیم را می زند و استر پیشنهاد می دهد برای رفتن تکانی به خودشان بدهند. در سالن جک کت ها را به مهمان ها تحویل می دهد درحالی که به دایان و استر در پوشیدن کت هایشان کمک می کند، دعوتشان را برای جمعه ی آینده و ملاقات در شر لوییز به صرف ناهار ساعت دوازده و نیم قبول می کنم.
دایان برای خداحافظی بغلم می کند و وقتی با استر دست می دهم، می گویم که منتظرم دوباره او را برای ناهار ببینم. مردان بوسه ی خداحافظی به من می دهند و در زمان ترک خانه همه به خاطر یک شب بی عیب و نقص از ما تشکر می کنند. در حقیقت کلی چیزهای «بی عیب و نقص» اطراف سالن به چشم می آید درحالی که جک در را پشت سرشان می بندد، می دانم که موفق بوده ام؛ اما لازم است مطمئن بشوم که جک می داند حواسم جمع است.
رو به او می کنم: «فردا باید یازده بریم. تا سروقت برسیم و مایلی رو برای ناهار بیاریم.»

گذشته

زندگی ام هجده ماه پیش کامل شد. روزی که جک با مایلی در پارک رقصید. بعضی از حرف هایی که برای استر تعریف کردم حقیقت بود. جک را یکشنبه ی پیش از آن در پارک دیده بودم اما در مخیله ام نمی گنجید به دختری مثل من علاقه مند بشود. اولاً به طرزی استثنایی خوش تیپ بود و در ثانی ظاهرم به خوبی الان نبود؛ و در ضمن مسئله ی مایلی هم بود.
گاهی از اوقات به پسرهایی که با آن ها آشنا می شدم از همان اول آشنایی درباره ی مایلی می گفتم، گه گاهی -اگر خیلی از آن ها خوشم می آمد- می گفتم خواهر کوچک تری دارم که در مدرسه ای دور درس می خواند اما فقط چند هفته بعد از رابطه واقعیت را می گفتم که مبتلا به سندروم داون است. بعضی ها نمی دانستند چه واکنشی نشان بدهند و آن قدر با من نمی ماندند که بخواهند اصلاً حرفی بزنند. باقی که علاقه مند می شدند حتی حمایتم می کردند تا اینکه مایلی را از نزدیک می دیدند و نمی توانستند "هیجان" مایلی را همان طور که جک توصیف کرد شگفت انگیز در نظر بگیرند. دوتا از بهترین دوست پسرهایم مدت زیادی همراهم بودند اما پس از ملاقات با مایلی برایشان پذیرفتن این مسئله که بخش بزرگی از زندگی ام مایلی است، دشوار بود. عذر و بهانه همیشه یک جور بود؛ به مایلی از اول گفتم که وقتی زمان ترک مدرسه بسیار گران و شگفت انگیزش فرابرسد می آید و با من زندگی می کند. نمی خواستم مایوسش کنم. گفتن این جمله یعنی شش ماه پیش اجازه دادم آلکس ترکم کند؛ مردی که فکر می کردم تمام عمر را کنارش سپری می کنم؛ مردی که مدت دو سال بسیار شاد کنارش زندگی کرده بودم؛ اما زمانی که مایلی شانزده ساله شد، بزرگ بودن مسئله ی مایلی بر شانه های آلکس سنگینی کرد، به همین خاطر خودم را در سن ۳۲ سالگی باری دیگر مجرد دیدم و جداً تردید داشتم دیگر بتوانم مردی را پیدا کنم که هردوی ما، من و مایلی را قبول کند.
آن روز در پارک تنها زنی نبودم که توجه ام به جک جلب شد. بااین حال محتاط ترینشان بودم. بعضی ها مخصوصاً زنان جوان راحت به جک لبخند می زدند تا توجه اش را جلب کنند، دختران نوجوان نخودی می خندیدند و دستانشان را جلوی دهانشان گرفته و هیجان زده پچ پچ می کردند که او باید یک ستاره ی سینما باشد. خانم های مسن تر تحسین کنان به او می نگریستند، خیلی به ندرت مردی قدم زنان از کنارشان می گذشت که ازنظر آن ها خواستنی باشد. حتی مردان هم جک را نگاه می کردند. وقتی از دل پارک عبور می کرد یک بی قیدی شکوهمندانه در او وجود داشت که نمی شد از آن چشم پوشید. تنها کسی که بی اعتنا به جک باقی ماند؛ مایلی بود. او که سرگرم ورق بازی مان بود تنها فکری که در سر داشت بردن بود.
همانند بسیاری از مردم در آن روز از اواخر ماه اوت روی چمن ها در فاصله ای نه چندان دور از سن گروه موسیقی بساطمان را پهن کرده بودیم. از گوشه چشم دیدم که جک به سمت نزدیک ترین نیمکت به ما آمد و کتابی از جیبش درآورد. حواسم را دوباره به مایلی جمع کردم و تصمیم گرفتم اجازه ندهم که جک در حال دید زدنش غافلگیرم کند. وقتی مایلی ورق ها را برای یک بازی دیگر بُر می زد حدس زدم احتمالاً جک یک خارجی است، شاید یک ایتالیایی که برای آخر هفته همراه زن و فرزندانش به شهر لندن آمده تا از بناهای تاریخی یا کسانی دیدن کند و خانواده بعداً به او ملحق می شوند.
درحالی که تمام فکرم معطوفش بود جک آن بعدازظهر حتی نگاهم نکرد، ظاهراً فریادهای تحکم آمیز بلند مایلی برایش جالب نبود. ما زود بندوبساطمان را جمع کردیم چون باید ساعت شش و برای زمان شام که هفت شب بود، مایلی را به مدرسه برمی گرداندم. بااین وجود که فکر نمی کردم دوباره دیگر ببینمش فکرم بارها و بارها به سمت مردی که در پارک دیده بودم پر می کشید و با خودم وانمود می کردم متاهل نیست؛ به من توجه نشان داده و عاشقم شده و برنامه ریخته تا یکشنبه ی بعدی به امید دیدارم دوباره به پارک برگردد. از دوران نوجوانی به این طرف چنین رویاپردازی ای درباره ی هیچ مردی نکرده بودم. این باعث شد بفهمم چقدر دارم از ازدواج و تشکیل خانواده ناامید می شوم. به هرحال خودم را وقف مایلی کرده بودم. همیشه تصور می کردم که هر وقت مایلی برای زندگی نزد من بیاید، من فرزندان خودم را خواهم داشت بنابراین او بخشی از خانواده ام می شد نه اینکه تنها عضو خانواده ام باشد. عاشقانه دوستش داشتم اما فکر پیر شدنمان در کنار هم می ترساندم. هفته ی بعدی روزی که گروه موسیقی در پارک اجرا داشت، جک را ندیدم تا اینکه به سمت مایلی آمد که داشت مقابل سن گروه، به تنهایی می رقصید و بازوانش را دور شریک رقصی خیالی اش حلقه کرده بود که فقط خودش می توانست ببیند. چنین اوقاتی کنار آمدن با احساساتی که مایلی در من برانگیزد اغلب سخت است. بااین حال خیلی به او افتخار می کردم. او قدم هایی را که اجرا می کرد استادانه برمی داشت ولی به شدت حالت حامیانه داشتم و وقتی شنیدم فردی پشت سرم به او می خندد باید به خودم می قبولاندم که خنده هایشان احتمالاً از روی مهربانی است و اگر از روی مهربانی هم نباشد تاثیری بر شادمانی مایلی از رقصش ندارد؛ اما حس ضرورتی که از جایم برخیزم و او را به صندلی اش بازگردانم چنان قوی بود که به خاطرش از خودم متنفر شدم و برای اولین بار خودم را در آرزوی نرمال بودن مایلی دیدم. تصاویر در ذهنم جرقه می زدند که زندگی مان -زندگی ام- می توانست چطور باشد و همان موقع به سرعت اشک های ناشی از درماندگی ام که در چشم هایم جمع شده بود را با پلک زدن پاک کردم چراکه جک را دیدم که به سوی مایلی می رود.
اول نشناختمش و فکر کردم می خواهد از مایلی خواهش کند به صندلی اش برگردد، بنابراین از جایم برخاستم و آماده شدم دخالت کنم. دیدم که مقابل مایلی خم شد و دستانش را به سمت او دراز کرد و تازه فهمیدم او همان مردی بود که تمام هفته درباره اش رویاپردازی می کردم. به محض آن که مایلی را به صندلی اش برگرداند دلم را برد.
***
جک به صندلی خالی کنارم اشاره کرد: «اجازه هست؟»
باحالت تشکر لبخند زدم: «بله. خواهش می کنم. به خاطر رقص با مایلی از تون ممنونم، خیلی لطف کردید.»
جدی جواب داد: «باعث افتخارم بود. مایلی رقصنده ی بسیار خوبیه.»
مایلی به او اشاره کرد: «مردِ خوب!»
- جک.
- جکِ خوب.
«باید خودم رو کامل معرفی کنم.» دستش را دراز کرد: «جک آنجل.»با او دست دادم: «گریس هرینگتن. خواهر مایلی. برای تعطیلات اومدین اینجا؟»
«خیر. اینجا زندگی می کنم.» منتظر ماندم تا ادامه بدهد که «با همسر و فرزندانم» ولی ادامه نداد؛ پس دزدکی به دست چپش نگاهی انداختم و دیدم حلقه ی ازدواج ندارد. چنان حس آرامشی من را در برگرفت که باید به خودم تشر می زدم نداشتن حلقه معنی خاصی ندارد.
- و شما؟ شما و مایلی برای گردش لندن اومدین؟
- درواقع نه. توی ویمبلدون زندگی می کنم اما گاهی مایلی رو برای گردش می آرم اینجا.
- با شما زندگی می کنه؟
- نه طول هفته توی مدرسه پانسیونه. سعی می کنم بیشتر آخر هفته ها ببینمش؛ اما به اقتضای کارم زیاد سفر می رم و همیشه امکانش نیست. خوشبختانه پرستار خیلی خوبی داره که وقتی من نمی تونم کنارش باشم پیشش می مونه. البته والدینمون هم هستن.
- به نظر شغل هیجان انگیزی داری. می شه بپرسم کارتون چیه؟
«میوه می خرم.» پرسشگرانه نگاهم کرد. «برای فروشگاه هردوز.»
- و سفرها؟
- از آرژانتین و شیلی میوه ها رو وارد می کنم.
- باید جذاب باشه.
تایید کردم: «بله هست. شما چی؟»
- وکیلم.
مایلی از گپ وگفت ما حوصله اش سر رفت و به بازویم سقلمه زد. «نوشیدنی، گریس. بستنی. گرممه.» پوزش خواهانه لبخندی به جک زدم؛ «متاسفانه باید بریم. بازم ازتون برای رقص با مایلی متشکرم.» جک به جلو خم شد بنابراین توانست مایلی را ببینید که کنارم نشسته است. «ممکنه اجازه بدین که شما و مایلی رو به صرف چای دعوت کنم؟»
- نظرت چیه مایلی؟ چایی دوست داری؟
مایلی به جک اشاره کرد: «آب میوه. آب میوه؛ چایی نه. چایی دوست ندارم.»
جک بلند شد؛ «باشه آب میوه؛ پس می تونیم بریم؟»
مخالفت کردم. «نه واقعاً. به اندازه ی کافی محبت داشتین.»
«خواهش می کنم. خودمم دوست دارم.» رو به مایلی کرد. «کیک دوست داری مایلی؟»
مایلی مشتاقانه سر تکان داد: «آره. کیک دوست دارم.»
- پس تصمیم گرفته شد.
ما از داخل پارک قدم زنان به رستوران رفتیم. من و مایلی بازوبه بازو و جک کنارمان قدم برمی داشت. وقتی که یک ساعت بعد از هم جدا شدیم؛ پذیرفته بودم که سه شنبه ی هفته ی آینده عصر برای شام ملاقاتش کنم و جک خیلی زود به عضو ثابت زندگی ام تبدیل شد. دل سپردن به او سخت نبود. خصلت هایی از مردان قدیمی در او وجود داشت که برایم تازه بود؛ درها را برایم باز می کرد، در پوشیدن کت کمکم می کرد و برایم گل می فرستاد. جک باعث شد احساس خاص بودن و نازپرورده بودن به من دست بدهد؛ و مهم تر از هر چیزی مایلی را دوست داشت.
سه ماه از آشنایی مان گذشته بود که جک از من پرسید آیا مایل هستم به پدر و مادرم معرفی اش کنم؟ چون قبلاً گفته بودم رابطه ی نزدیکی با آن ها ندارم، از خواسته اش کمی جا خوردم. برای استر دروغ بافتم. والدینم فرزند دیگری نمی خواستند و وقتی مایلی متولد شد مسلماً نمی خواستندش. در کودکی به والدینم به شدت فشار می آوردم که خواهر و برادر می خواهم اما روزی من را نشاندند و کاملاً جدی به من گفتند که به هیچ وجه فرزند دیگری نمی خواهند؛ بنابراین وقتی ده سال بعد مادرم فهمید باردار است، ترسید. وقتی بحثش درباره ی خطرات سقط جنین با پدرم را شنیدم، فهمیدم که باردار است و به شدت خشمگین شدم که در فکر خلاصی از شر برادر یا خواهر کوچک تری هستند که همیشه خواسته ام.
مشاجره ی سختی داشتیم؛ آن ها به این نکته اشاره می کردند که چون مادرم ۴۶ سال دارد بارداری در این سن ریسک است و جوابم این بود که او ۵ ماهه باردار است و در این ماه سقط جنین غیرقانونی و به لحاظ اخلاقی گناه است. چون پدر و مادرم هر دو کاتولیک بودند، با پیش کشیدن بحث گناه و خدا توانستم برنده ی بحث باشم و مادرم با اکراه بقیه ی دوران حاملگی اش را سپری کرد. حتی وقتی مایلی به دنیا آمد و مشخص شد به سندروم داون و بیماری هایی دیگری دچار است، نمی توانستم نخواستن مایلی از سوی والدینم را درک کنم. در همان نگاه اول عاشق مایلی شدم و تفاوتی میان او با دیگر نوزادان ندیدم؛ بنابراین وقتی مادرم دچار افسردگی حاد شد این من بودم که مراقبت های روزانه از مایلی را به عهده گرفتم، قبل از رفتن به مدرسه شیرش می دادم، کهنه اش را عوض می کردم و وقت ناهاری دوباره این مراحل را تکرار می کردم. مایلی که سه ماهه شد پدر و مادرم گفتند که می خواهند مایلی را برای فرزند خواندگی ببخشند و به کشور نیوزلند مهاجرت کنند؛ جایی که مادربزرگ و پدربزرگ مادری ام ساکن بودند. این کاری بود که همیشه می گفتند می خواهند انجام بدهند. خانه را روی سرشان خراب کردم، به آن ها گفتم حق ندارند او را به فرزندخواندگی بدهند. گفتم به جای دانشگاه رفتن در خانه می مانم و از مایلی مراقبت می کنم؛ اما گوش به حرفم نمی دادند و زمانی که مراحل اداری فرزندخواندگی به جریان افتاد، خودکشی کردم. کار احمقانه ای انجام دادم؛ تلاشی کودکانه برای نشان دادن این موضوع به پدر و مادرم که چقدر در مورد مایلی جدی ام؛ اما از راه دیگری توانستم حرفم را به کرسی بنشانم. هجده سالم شده بود و بنابراین با کمک چندین مددکار اجتماعی موافقت نامه سرپرست قانونی مایلی را گرفتم تا خودم او را با کمک مالی والدینم بزرگ کنم.
در آن زمان یک قدم برداشتم. وقتی توانستم مایلی را در یک مهدکودک محلی ثبت نام کنم شغلی نیمه وقت پیدا کردم. اولین شغلم کار برای یک سوپرمارکت زنجیره ای در بخش خرید میوه بود. در سن یازده سالگی مایلی، به من پیشنهاد شد در مدرسه ای ثبت نامش کنم اما مدرسه چیزی بیشتر از یک موسسه ی کودکان استثنایی نبود وحشت زده به پدر و مادرم گفتم مدرسه ی مناسب تری برایش پیدا می کنم. ساعت ها و ساعت ها برای مایلی وقت می گذاشتم به او استقلال را یاد می دادم. احساس می کردم بیشتر از مسئله ی هوش، نقصان توانایی کلامی، ارتباطی را که می تواند با جامعه داشته باشد را سخت کرده بود.
یافتن مدرسه ای عادی که مایل به پذیرفتن مایلی باشد، مبارزه ای طولانی و جانکاه بود و تنها دلیلی که داشتم وجود مدیره ی مدرسه؛ زنی پیشرو و روشنفکر بود که برحسب اتفاق برادر جوان ترش سندروم داون داشت. مدرسه ی شبانه روزی دخترانه ای که او اداره می کرد برای مایلی عالی اما گران بود و ازآنجایی که والدینم از عهده پرداخت شهریه برنمی آمدند به آن ها گفتم من هزینه را می پردازم. رزومه کاری ام را همراه با نامه ای که دقیقاً توضیح می داد به چه دلیلی نیاز به کاری خوب با حقوق بالا دارم برای شرکت های متعددی ارسال کردم و سرانجام هرودز استخدامم کرد. مسافرت به بخشی از کارم تبدیل شد؛ چیزی که به دلیل آزادی اش روی هوا قاپیدم. والدینم برای آخر هفته ها بدون من نمی توانستند مایلی را ملاقات کنند؛ اما او را در مدرسه می توانستند ببینید و جانیس، پرستار مایلی تمام مدت از او مراقبت می کرد. وقتی مشکل بعدی- مسئله ی زمانی که مایلی باید مدرسه را ترک کند-سر رسید، به والدینم قول دادم که مایلی با خودم زندگی کند تا آن ها بتواند بالاخره به نیوزلند نقل مکان کنند. از آن به بعد روزشماری می کردند. سرزنششان نمی کردم؛ به سبک خودشان من و مایلی را دوست داشتند از آن تیپ آدم هایی بودند که ابداً نباید بچه دار می شدند.
چون جک اصرار داشت و می خواست مادر و پدرم را ملاقات کند به مادرم زنگ زدم و از او اجازه خواستم یکشنبه ی هفته ی بعد به دیدارشان برویم. اواخر ماه نوامبر بود و مایلی را با خودمان بردیم. بااین وجود با آغوش کاملاً بازی از ما استقبال نکردند. می توانستم ببینم که مادرم به شدت تحت تاثیر رفتار بی نقص جک قرارگرفته و پدرم خوشحال بود که جک به کلکسیون تمبرهایش علاقه نشان داده بود. پس از صرف ناهار خیلی زود ترکشان کردیم چون مایلی را باید سروقت برمی گرداندیم و نزدیک عصر بود. تصمیم داشتم به خانه بروم. پیش از سفرم به آرژانتین در آخر آن هفته، چند روز شلوغ در پیش داشتم اما وقتی جک پیشنهاد پیاده روی در پارک ریجنت را داد باوجودی که هوا تاریک شده بود، با خوشحالی پذیرفتم. دیگر علاقه‎ای به دور ماندن از خانه نداشتم؛ از زمان آشنایی با جک از تعدد سفرهایی کاری دل زده شده و این تصور را پیداکرده بودم که به سختی من و او می توانیم دمی کنار هم تنها باشیم؛ و وقتی یکدیگر را می دیدیم اغلب همراه با جمعی از دوستان یا با مایلی بود. کمی که از پیاده روی گذشت پرسیدم: «نظرت نسبت به بابا و مامانم چیه؟»
لبخند زد: «بی نظیرن.»
از انتخاب واژه هایش اخمی به چهره ام آمد: «منظورت چیه؟»
- یعنی همون جوری بودن که امیدوار بودم باشن.
به او زل زدم. با خودم فکر کردم چون پدر و مادرم به زور ما را تحویل گرفته بودند، شاید دارد طعنه می زند. اما بعد یادم آمد که جک برایم از والدین خودش گفته بود که سال ها پیش از دنیا رفته و با او بی نهایت فاصله داشتند و به این نتیجه رسیدم که به این دلیل همین برخورد نه چندان گرم مادر و پدرم را ستایش می کند.
کمی دورتر رفتیم و به سن گروه موسیقی، جایی که با مایلی رقصیده بود، رسیدیم. وادارم کرد بایستم.
از من پرسید: «گریس افتخار ازدواج با من رو بهم می دی؟» خواستگاری او چنان غیرمنتظره بود که در اولین واکنش فکر کردم دارد شوخی می کند. بااین وجود در دلم امید پنهانی داشتم که روزی رابطه مان بتواند به ازدواج منتهی بشود. تصور می کردم یک یا دو سال طول بکشد تا به این لحظه برسیم. شاید تردیدم را احساس کرد که در آغوشم کشید.

نظرات کاربران درباره کتاب پشت درهای بسته

خوب بود ... بدک نبود
در 4 ماه پیش توسط niy....ta
کتاب خوبى بود ، موضوع نسبتا جدید و پایان بندى خوبی داشت.
در 1 سال پیش توسط رعنا
کتاب خیلی خوب بود تو ژانر خودش، حین خوندن کتاب همش داستان دختری در قطار یادم می اومد منتظر پایان بهتری بودم ولی خب با این حال پایانش بد هم نبود. روایت یک دست و صمیمی داره،. حس ترس و منتقل میکنه و جک آنجل واقعا می تونه شما رو بترسونه بخاطر ذکاوت و هوشش😉
در 6 ماه پیش توسط cor...vaz