فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به آسمان نگاه کن!

کتاب به آسمان نگاه کن!

نسخه الکترونیک کتاب به آسمان نگاه کن! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب به آسمان نگاه کن!

وقتی به آسمان نگاه می کنم، می بینم که آدم هایی که شانه به شانه ام بودند اینک بر فراز دیده هایم ستاره شده اند. آسمان و ستاره، دو سرمایه و هویت کویرند و اینجا از زمین و آسمان آتش می بارد! هرکسی از راه می رسید به اشاره و کنایه می گفت که برای شرق چه کرده ای؟! شرق مظلوم، در منِ کوچک شوری آفرید که نتیجه اش این نوشته شد، تا خدای چه خواهد و تا چه قبول افتد.

ادامه...

بخشی از کتاب به آسمان نگاه کن!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نان و تفنگ

یادکردوخاطراتی از سردار شهیدعلی معمار



روزی که سر از پرده برون خواهی کرد
دانم که زمانه را زبون خواهی کرد

گر زیب و جمال از این فزون خواهی کرد
یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد

خواجه عبدالله انصاری

فقط ۳۰ سال عمر کرد. متولد حسن آباد کاشان است. در سال ۱۳۴۳ به دنیا آمد و سال ۱۳۷۳ همزمان با عید مبعث به شهادت رسید، ولی همه ماجرا به همین جا به همین جا تمام نمی شود، بلکه موضوع ۳۰ سال حادثه است که هر کدامش ممکن است فقط برای یک زندگی ۱۰۰ ساله پیش بیاید!
بررسی این حوادث، انسان را به طور عمیق با مردی آشنا
می کند که در دستی نان و در دست دیگر تفنگ داشت. نان و تفنگ، شاید عبارت اسرارآمیزی باشد، اما وقتی علی معمار را شناختی، دیگر بوی گندم و بوی باروت، رایحه بیگانه ای نیست.
علی، جگری از خون داشت، چرا که، زیب و جمال خداوند را شاید تا حدّی دیده بود، در دیدن جمال خدا، شکی نیست، اما اندازه اش قابل تصور نیست. وقتی پرده ها را کنار بزنند و گوهر هستی عریان شود، آدمی به زانو در می آید و از اوج غرور به حضیض خضوع، می غلتد.

گلاب قمصر

بی خودی، می گفت در پیش خدای
کای خدا آخر دَری بر من گشای

" رابعه " آنجا مگر بنشسته بود
گفت ای غافل کی این در بسته بود؟

در گشاده ست ای پسر لیکن توروی
سوی این در کن مراد خود بجوی

عطار نیشابوری

رابعه دلباخته شوریده ای بود که پس از سال ها دوری از خدا، عاقبت دانست که همه درهای آسمان گشوده است و هنگامی که به سوی خدا بازگشت، آغوش خداوند را گشوده دید! رابعه از میان گندآب به گلستان سفر کرد و چون خواست، این گونه شد.
علی بسیار جوان بود که در قمصر کاشان، نزد پدرش آموزش رزمی دید و در ایرانشهر بلوچستان لباس رزم پوشید. گلاب قمصر، نزدیکترین راه را به سوی خدا انتخاب کرد و آن جهاد بود و بس. او هوشیاری و پشتکار عجیبی داشت. شور شرق داشت و در آنجا با بنّایی و کار ساختمان شروع کرد و خیلی زود به فرماندهی رسید.
علی، قدرت و لیاقت خود را در گروه های گشتی نشان داد و با سرعتی باور نکردنی، هدایت گشتی های کویر را میان ایرانشهر و چابهار به عهده گرفت. او اطلس گویای سیستان و بلوچستان شده بود و همه جا را مثل کف دستش می شناخت. وی به طور ناگهانی ساکت می شد و پس از ساعت ها خاموشی و اندیشه، نفشه های موفق جنگی طرح می کرد. او کم کم مجرّب و کارآزموده می شد و با شجاعت و شهامتی که داشت توانست در کویر و در جهاد اسلامی نقش مفید، کلیدی و ارزنده ای ایفا نماید.

مردی که برای مبارزه آفریده شد



وا فریاد ا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا

گرداد من شکسته دادا دادا
ورنه من وعشق هرچه بادابادا

ابوسعید ابوالخیر

علی در " هر چه بادا " یِ عشق فرو شده بود و فریادهای او خونی بود که در آن ناپیدا شد. ناپیدایی وی، عین پیدایی بود. او با جهازی کامل به میدان عشق آمد و رخ نشان داد، مرد کامل رزم بود. مقاومت، تیزهوشی، جوانی و پختگی، شجاعت و پیشتازی، از امتیازاتی بود که همه یارانش در او دیده و باور داشتند.
علی به میدان آمده و کمر همّت بسته بود. فریاد او را همه شنیدند که می گفت: "هدف ما مبارزه با اشرار است، اگر اکنون نتوانیم بساط آن ها را جمع کنیم، فردا دیر است."
اگر کسی او را می دید و حرف هایش را می شنید، یقین حاصل می کرد که علی برای مبارزه آفریده شده است.

غم نان، هراس مرگ

خواهی که تو را دولت اَبرار رسد
مپسند که از تو بر کس آزار رسد

از مرگ میندیش و غم رزق مخور
کین هردوبه وقت خویش ناچاررسد

ابوسعید ابوالخیر

آن کس که گرفتار رزق باشد و غم نان پایش را لنگ کرده باشد، چگونه می تواند سفر کندویا چیزی را تغییر دهد؟ آن کس که از مرگ اندیشه دارد، چگونه می تواند، پا به میدان مبارزه بگذارد و شرّی را دفع کند و خیری را بگستراند؟!
علی معمار، غم نان نداشت،چرا که زیاده نمی خواست. تجمل را نمی پسندیدوبه ثروتِ قناعت آراسته بود. ازمرگ هم هراسی نداشت، چرا که به میان آتش رفت و در کویری خانه کرد که آماج شرارت و جنایت اشرار بود.
علی در نوزده سالگی ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دختر به نام های زینب، مائده و مهدیه شد که همه در کنار پدر و در دل کویر و در شور شرق می زیستند. او و همسرش، ۱۰ سال زندگی مشترک را تجربه کردند و بدون غم نان و هراس مرگ، در سختی ها چه خوشبخت زندگی کردند!

نظرات کاربران درباره کتاب به آسمان نگاه کن!