فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اسفار سخن

کتاب اسفار سخن

نسخه الکترونیک کتاب اسفار سخن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اسفار سخن

اسفار سخن بعد از ظهرِ روزی در بغداد آغاز می‌شود و فردای آن روز در شهر دیگری واقع در جنوب عراق به پایان می‌رسد. نویسنده زمان این آغاز و پایان را به دقت روشن نکرده است. همین‌قدر پیداست که دست کم دو سه سالی از جنگ کویت و خروج ارتش عراق از این کشور در فوریۀ ۱۹۹۱ می‌گذرد، چون در جایی از «منطقۀ پروازممنوع در جنوب کشور» و «حملۀ موشک‌های تاماهاک و کروزِ آمریکایی‌ها به بغداد» سخن به میان می‌آید. قانون پروازممنوع را ائتلاف بین‌المللی به رهبری آمریکا یک سال و نیم پس از پایان جنگ کویت یعنی در ماه اوت ۱۹۹۲ اعلام کرد، که تا ۲۰۰۳ ادامه داشت و محدودۀ آن در ۱۹۹۶ تا جنوب بغداد گسترش یافت. همچنین، به دنبال سوء قصد دولت عراق به جان جرج بوش پدر در کویت (یا ظن این سوء قصد)، نیروهای آمریکایی در ژوئن ۱۹۹۳ با موشک‌های کروز از نوع تاماهاک به دفتر مرکزی اطلاعات عراق در بغداد حمله کردند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اسفار سخن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْاَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کمِشْکاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ الزُّجَاجَهُ کاَنَّهَا کوْکبٌ دُرِّی یوقَدُ مِنْ شَجَرَهٍ مُبَارَکهٍ زَیتُونَهٍ لَا شَرْقِیهٍ وَلَا غَرْبِیهٍ یکادُ زَیتُهَا یضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَی نُورٍ یهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یشَاءُ وَیضْرِبُ اللَّهُ الْاَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِکلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ.

(قرآن کریم، سوره نور، آیه ۳۵)

خداوند فروغ آسمان ها و زمین است. داستان فروغش چون چراغدانی است که در آن چراغی است، چراغ در آبگینه ای و آبگینه چون اختری است تابان، که از روغن درختی خجسته افروزندش، از زیتون بُنی که نه خاوری است و نه باختری. نزدیک است روغنش خود درخشد، هرچند آتشش نرسد. فروغی بر فروغی. خداوند هر که را خواهد به سوی فروغ خویش راه نماید، خداوند برای کسان مَثَل ها آرد. خداوند دانا به هر چیزی است.
(ترجمه ابوالقاسم امامی)

پیشگفتار مترجم

۱

اسفار سخن بعد از ظهرِ روزی در بغداد آغاز می شود و فردای آن روز در شهر دیگری واقع در جنوب عراق به پایان می رسد. نویسنده زمان این آغاز و پایان را به دقت روشن نکرده است. همین قدر پیداست که دست کم دو سه سالی از جنگ کویت و خروج ارتش عراق از این کشور در فوریه ۱۹۹۱ می گذرد، چون در جایی از «منطقه پروازممنوع در جنوب کشور» و «حمله موشک های تاماهاک و کروزِ آمریکایی ها به بغداد» سخن به میان می آید. قانون پروازممنوع را ائتلاف بین المللی به رهبری آمریکا یک سال و نیم پس از پایان جنگ کویت یعنی در ماه اوت ۱۹۹۲ اعلام کرد، که تا ۲۰۰۳ ادامه داشت و محدوده آن در ۱۹۹۶ تا جنوب بغداد گسترش یافت. همچنین، به دنبال سوء قصد دولت عراق به جان جرج بوش پدر در کویت (یا ظن این سوء قصد)، نیروهای آمریکایی در ژوئن ۱۹۹۳ با موشک های کروز از نوع تاماهاک به دفتر مرکزی اطلاعات عراق در بغداد حمله کردند.
این رمان اولین بار در سال ۲۰۰۱ یعنی در زمان حکومت صدام حسین چاپ شد. از این رو، آشکار است که نویسنده امکان تصریح به بسیاری از واقعیات را نداشته است. به عنوان مثال، همه جا از جنگ کویت (که با حمله و تجاوز ارتش عراق به خاک آن کشور آغاز شد و با شکست کامل این ارتش و پایان اشغال به پایان رسید) با تعابیری مانند «جنگ اخیر» یا «جنگ بعدی» یاد شده است. ولی راوی در صفحه ۲۲۰ مصیبت «جنگ» را، که با سبکسری ها و تجاوزکاری های صدام حسین سال های درازی بر سینه مردم عراق چنبره زده بود، به مصیبت طاعونی تشبیه می کند که به عقوبت گناه در تِبِس (−> نمایشنامه شاه اودیپ) همه گیر شده بود.
***
آنچه این بعد از ظهر پُرتشویشِ بغداد را مضطرب تر می کند خبر مبهمی است که از جنوب می رسد. اطلاعات درستی در کار نیست. قرائن و شواهدْ حاکی از مصیبت و فاجعه است. همشهریان پریشان خاطر و پراکنده گرد می آیند و راهی می شوند. در طی مسیر، تخمینِ حدّ و حدود مصیبت مشترک و تشویشِ ابهام بزرگ اندک اندک دل همسفران بیگانه را پیوند می زند و زبان ها را باز می کند تا هر کس راویِ رنجی باشد که جانش را می کاود، از هولی بگوید که از سر گذرانده یا ماجرایی را نقل کند که به چشم دیده است. در میان این راویان، حتی اسیران خاک هم سربرمی آورند تا هم از سرگذشت خویش بگویند و هم شِمایی از تاریخ معاصر عراق را پیش چشم ما عرضه کنند. آشکار است که آن موطن جنوبی در واقع سراسر عراق است و این رفیقان طریق هم عراقیانِ بی پناه اند که به اراده دیکتاتور مجنون و مخوف سال هاست روی امن و امان ندیده اند.
این روایت اما غم نامه نیست؛ هم غم در جانش خلیده و هم عشق در تار و پودش تنیده؛ آمیزه روایت های اندوهبار است با حکایت های بازیگوشانه و زبان شیرین؛ طرح مسئله انسان است و مفاهیمی چون تقدیر و تسلیم و اراده و تکاپو، با نگاهی به آغاز و انجامِ کارِ اودیپ؛ تقبیح قاطعانه جنگ است که دهه ها جان مردم عراق را به لب آورد و سرانجام، تصویر هنرمندانه و وفادارانه ای است از تاریخ صدساله معاصر عراق.
همسفرانِ پیر و جوان که در طول مسیر راویِ قصه های خود می شوند، هزار بهانه می دهند به راوی بی نامِ رمان تا به گذشته های دور و نزدیک برگردد، سرگذشت را بازخوانی کند و به سرنوشت بیندیشد؛ با حسرتِ عمرِ رفته و حیرتِ آنچه مانده: چاره دیگری بود؟ امکان و امید دیگری هست؟ پیشِ این همه هراس که به اتفاق دست بر گلو می نهند و راه نفس را می بندند، قد می توان علم کرد؟ از چنگ تقدیر کور و اجتماع نامهربان راه گریزی هست؟ طاعون جنگ به پایان می رسد؟

۲

عبدالخالق رکابی سال ۱۹۴۶ در شهر بدره عراق به دنیا آمد. سال ۱۹۶۶ وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه بغداد شد و در ۱۹۷۰ لیسانس هنرهای تجسمی گرفت. ۹ سال بعدی را به تدریس در دبیرستان گذراند. پس از آن، سال ها سردبیر مجله اسفار بود و ویراستاری مجله آفاق عربیه را بر عهده داشت و در مجله الاقلام هم مقاله می نوشت. هم اینک در کانون نویسندگان، انجمن صنفی روزنامه نگاران و انجمن هنرهای تجسمی کشورش عضویت دارد.
وی آفرینش ادبی را با شعر آغاز کرد و پس از انتشار کتاب شعرِ مرگی میان دریا و صحرا (موت بین البحر والصحراء، ۱۹۷۶)، به زبان روایت روی آورد. روایت برای رکابی توامِ تاریخ است. وی می کوشد مواد و مصالح روایت را اولاً از تاریخ عراق و برخی کشورهای دیگری که در حوزه امپراتوری عثمانی قرار داشتند و ثانیاً از میراث بومی و جهانیِ فکر و فرهنگ و ادب اخذ و با نگاهی زیبایی شناسانه در آثار خود بازآرایی کند. چنین بود که در سال ۲۰۱۳ به پاسِ روایتِ تاریخ معاصر جهان عرب در قالب رمان، جایزه جهانی رمان در قطر به وی و چهار نویسنده دیگر، از جمله واسینی اعرجِ الجزایری، اعطا شد.
علاوه بر این، هر سه کتابِ سه گانه هم جداگانه جوایزی را برای نویسنده به ارمغان آورند. از برخی آثار او فیلم های سینمایی یا تلویزیونی ساخته شده است.
رکابی تاکنون یک مجموعه داستان، دو نمایشنامه و ده رمان آفریده و همچنان دلمشغولِ روایت و سرگرم آفرینش است: پنجره ای به گستره رویا (نافذه بسعه الحلم، رمان، ۱۹۷۷)؛ چه کسی درِ طلسم را می گشاید (من یفتح باب الطلسم، رمان، ۱۹۸۲)؛ مشقت های عبداللهِ عاشق (مکابدات عبدالله العاشق، رمان، ۱۹۸۲)؛ دیوارِ تفنگ ها (حائط البنادق، مجموعه داستان، ۱۹۸۳)؛ سه گانه غربال، زان پیش که باز پرگشاید و هفتمین روز آفرینش (الراووق، قبل ان یحلّق الباشق و سابع ایام الخلق، رمان، ۱۹۸۶-۱۹۹۴)؛ قوشچی (البیزار، نمایشنامه، ۱۹۹۹)؛ روزهای آن هزار شب (نهارات اللیالی الالف، نمایشنامه، ۲۰۰۱)؛ اسفار سخن (اطراس الکلام، رمان، ۲۰۰۱)؛ سِفر جاودانگی (سفر السرمدیه، رمان، ۲۰۰۵)؛ شب اندوهناک علی بابا (لیل علی بابا الحزین، رمان، ۲۰۱۳)؛ مقامات اسماعیلِ ذبیح (مقامات اسماعیل الذبیح، رمان، ۲۰۱۳).

۳

اسرار حروف از جمله مصالحی است که عبدالخالق رکابی از میراث عارفان برگرفت و به ویژه در شاکله و فصل بندیِ هفتمین روز آفرینش (سومین حلقه سه گانه و رمانِ پیش از اسفار سخن) به کار برد. وی بر هر فصلِ آن رمان نام «سِفر» نهاد و آن را با حرفی از حروفِ کلمه «الرحمن» همراه کرد: سِفرِ الف، سِفر لام، سِفر راء تا به آخر. در هفتمین روز آفرینش، جمله آغازین نیز از ابن عربی است: «جهان مجموعه ای است از حروفی و خطوطی نگاشته بر برگِ منشور وجود. نگارش همچنان ادامه دارد و هرگز به انجام نخواهد رسید.»(۱)
این دلبستگی به معانی عرفانی و بازی های زبانی و اسرار حروف را در نامگذاری های رمان حاضر هم می بینیم. نام عربیِ رمان اطراس الکلام است و سه فصل آن، به ترتیب، طاء الطریق و راء النذیر و سین السوال؛ که با هم کلمه «طِرس» (مفرد اطراس) را می سازند. طرس (palimpsest) را پیش از این در فارسی، «چندنگاره» و «لوحِ بازنوشتنی» نوشته اند و «برهم نوشت» را نیز دوستِ نادیده ای(۲) از راه لطف پیش نهاد که من برگزیده ام. درباره معنای این واژه، نویسنده در میانه رمان از زبان معلّم ادبیات می گوید: «برهم نوشت کتابی است رنگ باخته و بازنوشتنی؛ لوحی که بارها بر آن نوشته اند.»(۳) یعنی هر بار که کسی آمد، نوشته پیشین را شُست و بر جایش نوشت. اما نقشی از آن نگاره بر جای ماند و روحی از آن پیام در جان متن جدید دمید و باز هم به تعبیر آن دبیر، متن ها بر هم انباشتند: «جاودانگیِ هر متنْ نتیجه انباشتِ متون پیشین است.»(۴)
اینجا، صحبت از ذاتِ بینامتنی روایت است و حضور گذشته ای که نگذشته و اسلافی که جاودانگی شان را در متن و بطن حال حاضر به رخ می کشند.(۵) گذشتگانِ حاضر در اسفار سخن بر دو دسته اند: یکی مردمان ساده و شریفی که طعم ستم عثمانی را چشیده و دوره استعمار انگلیسی را دیده و با سلطنت جنگیده و خواه ناخواه در جنگ ها و تحولات و انقلابات خونین حاضر شده اند و اینک در اسفار سربرآورده و بر این حقیقت پا می فشارند که باید بر حق خویش ایستاد و از کام پلنگان و شیران هم شده، بیرونش کشید. دسته دومِ این پیشینیان از اهالی و سازندگانِ فکر و فرهنگ اند که یا نویسنده خود به حضورشان تصریح کرده و یا ردّ پایشان را ما در رمان می بینیم. عناصر بارزی از نمایشنامه شاه اودیپ تقریباً از اوایل روایت به میان می آید و به تدریج پررنگ تر و پررنگ تر می شود. نویسنده به سوفوکلس و هر که پس از او درباره این نمایشنامه اظهار نظری کرده ــ از ارسطو تا فروید ــ اشاره ای در همین حد و با همین کلیت کرده است.
اما این که رکابی رمان را اطراس الکلام نامیده و در آن، راوی را به نگارش متنی به نام طِرس الکلام واداشته و در طول روایت با راوی یکی هم شده است، از ویژگی های بارز تکنیک تودرتوسازی یا تجویف است که در آثار بزرگانی چون شکسپیر، سروانتس، جویس و پروست مشهود است، ولی چون آندره ژید اصطلاح را وضع و تعریف کرد، همواره در کتاب های نظری با نامِ سکه سازانِ او (به عنوان نمونه مهم استفاده از این تکنیک) همراه است.(۶)
در ترجمه این نام، آن متنِ درونِ رمان به نام طرس الکلام را ــ چنان که گذشت ــ به «برهم نوشتِ سخن» ترجمه کردم. اما نام رمان (اطراس الکلام) قابل ترجمه به برهم نوشت های سخن نبود، که هم بر زبان سنگین می شد و هم بر گوش و هم معضلِ نامگذاریِ فصل ها با استفاده از نام رمان را حل نمی کرد.
این واپسین منزلِ سفری که با رکابی آغاز کرده بودم از آغاز مایه دلواپسی ام بود. اگر بازی زیبای زبانی اش را از مرز نمی گذراندم و به تغییر بی توجیهِ نام دست می زدم، رفیق نیمه راه می شدم و این شرط وفاداری نبود. پس، از همان آغاز با تمام دل خود به جریان روایت پیوستم تا مراد نویسنده و اصل و روح هر اسم و هر فصل را نیک دریابم و آنگاه، هنگام نامگذاری، دریافت ها را به دور افکنم(۷)! آن وقت، وقتی ترجمه متن و بازبینی های مکرّر به پایان رسید، یکباره دیدم که با روایت یکی شده ام. دیگر حس می کردم که «در این عالم جهت نظاره آمده ام و هر سخنی می شنوم بی سین و خا و نون، کلامی بی کاف و لام و الف و میم، و از این جانب سخن ها می شنیدم...(۸)» وحدت کار خود را کرد و جای تردید نگذاشت:
در فصل اول است که راوی و دیگر راویان پای به راه می نهند و سفر آغاز می شود. رکابی این فصل را طای طریق نامید و من سین سفر. فاجعه در فصل دوم رخ می دهد. رکابی با رای نذیر هشدارش را داد و من با فای فاجعه. رکابی سوال دشوار اسفنیکس (ابوالهول) از اودیپ را در فصل واپسین به میان آورد و فصل را سینِ سوال نامید. ولی چون ابوالهول رمز تقدیر است و سوالش راز زندگی آدمی(۹)، این فصل را من رای رمز و راز گفتم. و سفر در «را»ست که پایان می یابد.
آنک پایان همسفری. هم طِرس او کامل شد و هم سِفر من. سِفر و سَفَر را جمع کردم و اسفار را با همه سایه روشن های معناییِ انباشته اش بر پیشانی رمان آوردم: اسفارِ سخن. اینک، نَفَسی برآوردن به آرامش...

۴

بخش اعظم دشواری های ترجمه متن مربوط بود به اسب و جنگ و تفنگ و برخی نمودهای زبان عامیانه عراقی. چنین مشکلاتی را وقتی جست وجوهای خودم حل نمی کرد، نزد نویسنده می بردم و بعضاً به پاسخ می رسیدم. سوال هایم وقتی بی جواب می ماند که زبان و فرهنگْ مانع تفاهم بود. آنگاه، همفکری با همزبانان لازم می نمود.
از خوشبختی هایم این است که استادانی دارم فاضل و مهربان و صبور. هر یک از این بزرگواران ساعت ها پرسشِ ریز به ریزم را تاب آورد و با روی خوش و سعه صدر پاسخگو شد.
آقای دکتر محمد دهقانی، علاوه بر این که همواره انواع تردیدهایم درباره صحت و دقت و رایج یا غریب بودنِ افعال و تعابیر و امثال و حکمِ فارسی و چگونگی کاربرد آنها را برطرف کرده اند، در تراکم تحقیقات و تالیفات خویش، ششمین خوانش این ترجمه را نیز بر عهده گرفتند و با تذکراتِ بس عالمانه خود رهین لطف بی دریغم کردند.
مشکلاتم با اسب ــ نام و نژاد و انواع و چگونگی رفتار با این حیوان ــ حل نمی شد، اگر نبود دانش ادبی و زبانی (در هر دو حوزه عربی و فارسی)، شناخت نظری و عملی از اسب، تجربه چوگان و سواری و البته لطف و صبوری آقای دکتر آذرتاش آذرنوش که افزون بر دانسته و زیسته خویش مراجعی دور از دسترس مرا هم ــ مثلاً به زبان فرانسه ــ به میان می آوردند. برخی صفت ها که برای انواعی از اسب در متن آمده به راهنمایی استاد ترجمه شد؛ مثلاً شهباء به سُرخون یا کُمیت به خرمایی. اما بعضی نام ها مانند هدبه نزحی یا شُویمه سیّاح، که در متون گذشتگان هم دیده نشده است، به تجویز ایشان به همان شکل عربی آمد.
برای حل انواعی از مشکلات مربوط به انواع و اجزای تفنگ و زبان عامیانه عراقی و تلفظ نام اماکن و محلات بغداد، بعد از جست وجوها و اکتشافاتی که کردم، برای آنچه ماند، چاره ای نماند جز مراجعات مکرر حضوری و غیرحضوری به آقای دکتر عدنان اشکوری که گاهی در توضیحِ مثلاً جزئی از اجزای یک سلاح یا کاربرد و اصلاً چیستیِ ظرفی که در عراق و به صورت خاص در جنوب آن به کار می رود، حتی شکل آن را هم برایم ترسیم می کردند. اما به تایید ایشان هم، انبوه اسم هایی با ساختِ کاملاً عامیانه برای انواع تفنگ های قدیمی (مثل اُمّ وریده و اُم قوطی) اصلاً معادلی در فارسی ندارند. دو سطرِ انباشته از این نام ها را در پانوشت آوردم.
آقای دکتر ماجد حیدر، نویسنده، شاعر، مترجم و پزشک عراقی نیز که سال هاست پاسخگوی سوالات علمی، زبانی و تاریخی ام هستند، در ترجمه این رمان عراقی هم از کمکی دریغ نداشتند. من با پرسش های فارسی و ایشان با پاسخ های عربی گفت وگوهای مفیدی می ساختیم که مانع زبان در میانشان نبود.
نازنین نکته سنجی هم که با لطف و حوصله مثال زدنی همه متن را خواند و بر لغزش هایی واقفم کرد، دوست خوبم خانم دلارام نوری فرد است.
بزرگواران و عزیزان دیگری هم بوده اند که برای درک مفاهیم عرفانی و برابریابی اصطلاحات پزشکی و حقوقی و رفع مشکلات تاریخی به اشراف و دقت شان پناه برده ام.
خدایا همه وقتشان خوش بدار!
پس از این همه لطف و یاری، آنچه از لغزش و اشتباه در کار باشد ناشی از توان محدود من است.

نرگس قندیل زاده
مهر ۹۵

تقدیم به عبدالله ابراهیم؛
شکرانه رهاییِ این قلم از بند نیاز...

عبدالخالق رکابی

فارسی، زبان کودکی هایم

با زبان فارسی رابطه دیرینه ای دارم که به دوران کودکی و نوجوانی ام می رسد. زبان زندگی روزمره ما آمیزه ای از فارسی و کردی بود، چون شهر من بدره در مجاورت مرز ایران و همسایه شهر مهران است. افزون بر این، در کتابخانه کوچک و ساده خانه هم فارسی احاطه ام کرده بود؛ رباعیات خیام و دیوان حافظ با چاپ های نفیس و مزیّن به نگارگری ها و تابلوهای رنگینی که نقاشی ایرانی به آنها شهره است. کار فارسی البته همین جا ختم نمی شد. کتاب های دیگری هم داشتیم که معروف ترین شان امیر ارسلان رومی بود. وقتی که هنوز تلویزیون در صدر شب نشینی های شب های بلند زمستانی نبود، دور یکی از بزرگترهای خانواده را می گرفتیم و او برایمان چند صفحه ای از داستان امیر ارسلان می خواند.
این مقدمه را با خواننده بزرگوار ایرانی در میان می نهم تا در پیشگاه او اذعان کنم به خرسندیِ بسیارم از دیدن رویایی از رویاهای کودکی ام که دیروز در قالب رمان (اطراس الکلام) درآمد و امروز جامه زبان فارسی (اسفار سخن) پوشیده است. آنچه آن رویا را بسی دلربا تر و زیباتر می کند، انتخاب همین اثر خاص است که بیش از رمان های دیگرم از صمیم جان است و براده هایی از کودکی و نوجوانی و جوانی ام در خود دارد.
اما ترجمه این کار به قلم این مترجم نازنین از این هم شادترم می دارد. پریان ابداع و الهام چنان این بانوی بی قرار را تسخیر کرده اند که، با موشکافی ها و دقت های فراوانش در هر صفحه از صفحات رمان، دو سال گذشته را به شکنجه من گذرانید تا بتواند واژگان و تعابیر فارسی مناسبی در برابر واژگان و تعابیر عربی اختیار کند!
دقت و وسواس ایشان به جایی رسیده بود که دیگر شک داشتم ترجمه روزی به نقطه پایان هم برسد. روز از پی روز می گذشت و او دست از مکاتبه با من برنمی داشت. پرسش های بسیار دقیقی داشت، از شخصیت ها و فضاهای رمان گرفته تا علتِ وقوع این ماجرای خیالی یا دلیل حدوث آن اتفاق تاریخی. گاهی من تذکر می دادم که طرح چنین پرسش هایی کار مترجم نیست، ولی دست بردار نبود و تاکید می کرد که هدفش از این سوال ها این نیست که صرفاً کلمات و جملاتی را به فارسی برگرداند، بلکه می کوشد روح و گوهر روایت را، با همه زبان و فرهنگ و تاریخ آن، نزد خواننده ایرانی بَرَد تا او درگیر هیچ نکته مجهولی نشود.
اینک، پایان راهی دشوار و رویایی تحقق یافته: رمان من، که از دستان عزیز نرگس خانم بیرون آمده تا با شیواترین شکل و زیباترین ترجمه ای که روزگاری خوابش را می دیدم پیش چشم خواننده ایرانی نِشیند.
از خانم نرگس قندیل زاده بسیار سپاسگزارم و مهر فراوانم را به خویشانِ فارسی زبانم، این فرزندانِ زبانِ کودکی هایم، تقدیم می کنم که از طریق صفحات اسفار سخن همراهم شده اند؛ اسفاری ـ دریغا ـ پر از اندوه و ـ البته ـ قرین قدری شادی.

عبدالخالق رکابی

سینِ سفر

۱

به عدالت ایمان دارم ولی باید از مادرم، پیش از عدالت، دفاع کنم.
آلبر کامو

بیهوده به گوشی تلفن چسبیده بودم و سعی می کردم حرف بیشتری بیرون بکشم. تماس قطع شده و من درست نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. ولی همان چند کلمه که از صدها کیلومتر آن طرف تر به گوشم رسید، برای دوباره پیوستن رشته ای گسسته کافی بود: بار دیگر آن چشم ها، چشم های پدر ــ این بار زیر ابری از پیری ــ با همان نگاه های ملامتگر و بی مدارا که از احساس گناه پرم می کند، همان احساس قدیمی که گمان می کردم وقتی سال ها پیش به خانه پشت کردم تا دیگر برنگردم از میان رفته است... چقدر اشتباه می کردم! حالاست که می فهمم گذشته به آن سادگی که خیال می کردم نمی میرد و دردهای کهنه در جایی از روح ــ و نه جسم ــ همچنان می تپند و منتظر ناخنی می مانند که از قضا روی زخم را بکَند تا خونریزی خاطرات شروع شود. این هم چهره های قدیمی، که برخی را خاک به خود پوشانده و برخی دیگر، با پیاپی آمدن سال ها، غبار نسیان پوشیده اند. همین هاست که بار آن ماجرا ها را بر دوشم می نهد. این از پدربزرگ که میان آن چهره ها به من می نگرد تا از ورای تنهاییِ گور به یادم آوَرَد هر چه برایم کرد بی فایده بود؛ نه اسب هایش که نرم نرمک از دنیای کودکی به مرزهای مردانگی ام رساندند و نه زمینش که او شبانه در آن نهال می کاشت و به گلوله های هشداری که در آن تاریکی بالای سرش صفیر می کشید اعتنا نداشت... همه بی فایده بود. من تا به اولین مانع رسیدم گریختم و شهرم را برای همیشه ترک کردم!...
آه... این هم چهره رُوا(۱۰)... رُوای نازنین... روای احساساتی که به رغم شیفتگی دیوانه وارش به تحصیل (تصمیم قطعی گرفته بود که دکتر شود!) یواشکی از مدرسه بیرون می زد تا از هر غفلت خانواده اش ــ مردانی سبک مغز و غیرتی که فقط همین یک دختر میانشان بود (بر خلاف خانواده من که تنها پسرشان بودم!) ــ استفاده کند و با هم به تماشای فیلم هندی دیگری برویم و او دستش را به من بسپارد تا به میل خود در تاریکی سینما در دست گیرم و در عوض، بگذارم هر چقدر می خواهد بر حوادث ملودرام و باورنکردنی فیلم اشک بریزد! آری اینک اوست که پس از آن ماجراها نگاهم می کند؛ با چهره ای آزرده عذاب و سرشار از نومیدی و دلسردی.
ــ هان؟... خدای نکرده خبر بدی است؟
هنوز گوشی تلفن به گوشم چسبیده بود که با صدای اَسما(۱۱) از گیجی بیرون آمدم. داشت از پشت میزش که روبه روی میز من بود حرف می زد. جلوی رویش نمونه های چاپی در میان کُپّه نامنظّمی از پیش نویس های رولیِ(۱۲) چاپخانه بود که سرِ بعضی از آن ها از روی میز تا زمین آویزان بود. اسما طبق معمول مثل یک عروسِ آراسته بود. فقط به قول خودش (که همیشه با سرزنش به من می گفت)، تور و لباس عروسی کم داشت!
گوشی را گذاشتم و فقط یک کلمه جواب دادم:
ــ می روم مسافرت.
چند لحظه ای را صرفِ چپاندن برگه ها در کشوهای میزم کردم. هر دسته در کشوی خودش: داستان های کوتاه، شعرها، مقالات نقدی و آخری هم برای پیگیری ها.
همینطور که کشوی اصلی را قفل می کردم، گفتم:
ــ برای مرخصی گرفتن روی تو حساب می کنم.
دسته کلید را در جیبم گذاشتم. اَسما از پشت میزش بلند شد و با لحن سرزنش باری گفت:
ــ انگار نباید بدانم از پشت تلفن چه خبری بهت داده اند.
من هم از پشت میزم بیرون آمدم و وسط اتاق به او رسیدم. نیم نگاهی به در نیمه باز انداختم و بعد، دل به دریا زدم و صورت گرم و خواستنی و بوسیدنی اش را میان دست هایم گرفتم. به چشم های سیاهش که با سرمه درشت تر هم شده بود چشم دوختم و گفتم:
ــ نمی خواهم صفای این نگاه را به هم بزنم.
حیله گرانه پلکی زد و گفت:
ــ می ترسم صفای میکاپم را به هم بزنی.
لب های رُژزده اش را بوسیدم و عطرش را با همه شامه ام فروکشیدم. به سرعت صورتش را از میان دست هایم آزاد کرد و زیر لب گفت:
ــ خیلی فرصت طلبی!
بوسه دزدانه ای بود، مناسب محیطی که همه چیز به رسمی بودنش گواهی می داد: میزهای خالی از صاحبانشان، چاپگرِ چمباتمه زده بر یک میز، کمدهای آهنین موجود در هر کنج اتاق، دیوارهای آراسته به جلد بعضی از شماره های مجله ای که در آن قلم می زدم و درختچه ای زینتی که از سال ها پیش، جایی نزدیک پنجره کز کرده و بند انگشتی هم بزرگ نشده بود.
ــ یکی از قوم و خویش هایم بود که از مرکز مخابرات شهر زنگ می زد.
در حال حرف زدن، جیب هایم را می گشتم، مبادا پول یا کارت شناسایی یا چیز دیگری را جا بگذارم که نبودش در سفر دردسر شود. نمی خواستم با رفتن به آپارتمانم در خیابان دولَعی وقت تلف کنم. می بایست فوراً به گاراژ نهضت بروم. می دانستم که بلافاصله بعد از وقت اداری، آخرین ماشین به طرف شهرم حرکت می کند و هر تاخیری به منزله عقب افتادن سفر تا فرداست.
ــ فکرش را بکن! آن فامیلم، با بلاهت تمام، نصف وقت را تلف کرد تا توضیح دهد خط تلفن آنقدر خراب شده که اصلاً برقرار شدن ارتباط معجزه می خواهد و هر لحظه هم ممکن است قطع شود. این همه چیزی بود که از حرف هایش دستگیرم شد... ولی این را هم فهمیدم که برای پدرم اتفاقی افتاده!
ــ نگران نباش. شاید خواسته اند احوالت را بپرسند.
ــ ولی بعد از این همه سال که شهرم را ترک کرده ام، اولین تماس تلفنی شان است. یادت رفته؟...
ــ نه، یادم هست. این را هم یادم هست که شرایط عوض شده. دیگر مثل سابق نیست. گذشته از تحریم، هواپیما های آمریکایی هم هستند که روزانه آسمان را طی می کنند تا هر چه را زمان جنگ بمباران نکرده اند، حالا بزنند.
داشت سعی می کرد آرامم کند!... بی فایده بود. احساسی درونی به من می گفت اتفاقی افتاده که دقیقاً به پدرم مربوط است. وگرنه، چه دلیلی داشت که پدر اجازه دهد با من تماس بگیرند؟ او همان مرد لجوج و سختگیری بود که در هولناک ترین روز های بمباران بغداد، وقتی در عملیات چهل ودو روزه توفان صحرا(۱۳) هر لحظه بمب بر سرمان می بارید دست از غرورش برنداشت و حالی از من نپرسید.
لجوجانه گفتم:
ــ ولی مطمئنم که برای پدرم اتفاقی افتاده. احساسم این را می گوید. اینطور احساس ها کم برایم پیش می آید، ولی وقتی بیاید خطا نمی کند.
حیرت زده نگاهم کرد و گفت:
ــ نمی فهمم چرا امروز این همه بدبینی.
دیدم دارد به فکرش فشار می آورد تا از دلشوره ام کم کند. اصراری که در این کار داشت خوشحالم می کرد، ولی همه مشکلم همان احساس درونی بود که نمی توانستم نادیده اش بگیرم.
ــ بگو ببینم. اصلاً می توانی موقعیت دقیق شهرت را در نقشه نشانم دهی؟
چنان ناگهانی این را پرسید که انگار راه حل مناسب را یافته است. با خنده گفتم:
ــ عجب سوالی! یاد درس جغرافیِ زمان بچگی می افتم.
خیلی جدی حرفم را قطع کرد و گفت:
ــ دست از شوخی بردار. چیزی که فکرم را مشغول کرده این است که مبادا شهر جنوبی تو در منطقه پروازممنوع باشد.(۱۴)
حرفش تکانم داد؛ انگار داشت منطق احمقانه ای را تکرار می کرد که هواپیماهای آمریکایی می خواستند به زورِ مرگ و نابودی بر ما تحمیل کنند. دیر به اشتباهش پی برد و بلند گفت:
ــ لعنت به من!... کاش زبانم را گاز می گرفتم و این حرف را نمی زدم!

نظرات کاربران درباره کتاب اسفار سخن