فیدیبو نماینده قانونی انتشارات هنرهای زیبا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من که می‌دانم ...!!

کتاب من که می‌دانم ...!!
مجموعه داستان‌های کوتاه کوتاه از ایران و جهان

نسخه الکترونیک کتاب من که می‌دانم ...!! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب من که می‌دانم ...!!

همه ما در زندگیِ خویش به ویژه در دوران کودکی و نوجوانی داستان­هایی از شاهنامه فردوسی، کلیله و دمنه، بوستان و گلستان سعدی و... در کُتب درسیِ خود خوانده، و افسانه­هایی از کتاب های سمک عیّار، هزار و یک شب، حسین کُرد شبستری و... را که سینه به سینه نقل شده، از زبانِ مادربزرگ­ها و پدربزرگ­ها و نقّالان شنیده­ایم که علاوه بر آموزندگی و تأثیرگذاریشان، یادآوری و بازخوانیِ آنها در هر زمان برایمان لذّت­بخش و شادی آفرین است، و به جرئت می­توان گفت که آموزش از طریقِ داستان، اثر بخش­ترین و مطلوب­ترین روش و شیوه یادگیری است. آنچه در این مجموعه از نظرتان می­گذرد داستان­هایی کوتاه از ایران و جهان، و مطالبی شیرین، خواندنی و حکمت­آموز است. کتاب حاضر داستان­ها و مطالبی را شامل می­شود که بعضاً به صورتِ طنز خانوادگی و اجتماعی، سیاسی، و وقایع تاریخی و ریشه برخی ضرب المثل‌های متداول و مصطلح بوده و بیشتر مطالب و داستان­ها برگرفته از فرهنگِ غنی ایران، و متضّمن مفاهیم اخلاقی، تربیتی، عرفانی و حکمت آموز است که هر کس با هر ذوق و سلیقه­ای می­تواند چند داستان و مطلبِ موردِ علاقه خود را در آن بیابد. مضافاً اینکه کوتاه و موجز بودن، تنوع موضوعات، سادگی بیان و شیوه ارائه مطالب، شوق و انگیزه خواننده را به مطالعه بیشتر کتاب بر می­انگیزد.

ادامه...

بخشی از کتاب من که می‌دانم ...!!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



خاطره

امروز سر چهار راه کتک بدی از یک دختر بچه هفت ساله خوردم!
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم:
پشت چراغ قرمز، تو ماشین، داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که «نابودت می کنم! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم را بالا می کشی و...»
خلاصه فریاد می زدم! در این حال یه دختر بچه، یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید، هی می پرید بالا و می گفت: آقا گل! آقا این گل را بگیرید... منهم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت،داشتم داد می زدم و داد می زدم و هی، هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! امّا...! دخترک سمج اینقدر بالا و پائین پرید که دیگر کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت! من گل نمی خرم! چرا اینقدر پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین؟ و...
دخترک ترسید... کمی عقب رفت، رنگش پریده بود! وقتی چشماشو دیدم، ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم، و دست از قدرت نمائی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونور خیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقدر ناراحت نباشین! اگر عصبانی بشین قلبتون درد می گیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...!
دیگر نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان را ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خرده های غرور بی ارزشمو، زیر پاش له می کرد!
یه صدایی از دورنم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه!...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن:
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی آدامس هم بهم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد، روی قلبم مونده!
چه قدرتمند بود!!!
مواظب باشید با کی درگیر می شید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید!
***

«مخصوص آدم های با شخصیّت»

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم.
از دور دیدم یک کارت پخش کن با کلاس، کاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر کس نمی ده!
خانم ها را که کلاً تحویل نمی گرفت، و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کاغذ رو میده که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند!! اهل حروم کردن تبلیغات نبود...
احساس کردم فکر می کنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره... که لابد، به آدم های با کلاس و شیک پوش و با شخصیت میده!
از کنجکاوی قلبم داشت می اومد تو دهنم!!!
خدایا: نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با کلاس راجع به من چی خواهد بود؟ آیا منو تایید میکنه؟!
شکم مبارک رو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو کاملاً بی تفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود! یعنی منو می پسنده؟ یعنی به من هم یکی از اون کاغذهای خوشگل رو می ده؟
همینطور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم، با لبخند نگاهی بهم کرد و یک کاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت:
آقای محترم! بفرمائید.
قند تو دلم آب شد.
با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلاً برام مهم نیست، بهش گفتم: می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم! کاغذ رو گرفتم.
چند قدم اونورتر، پیچیدم توی یک مغازه قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک، وایسادم و با ولع تمام، به کاغذ نگاه کردم، نوشته بود:
«دیگر نگران طاسی سر خود نباشید! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و آمریکا...!»

مرخصّی تازه عروس

همسر یکی از فرماندهان پاسگاه، که به تازگی ازدواج کرده، و چندین ماه از زندگی شان، دور از شهر و بستگان، در منطقه ی خدمت همسرش می گذشت، بدجوری دلتنگ خانواده ی پدری اش شده بود.
او چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر و مادرش، به شهرستان، به اتفاق هم، یا به تنهائی مسافرت کند، ولی شوهرش، هربار، به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.
زن، که در این مدت، با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش، و مکاتبه ی آنها برای گرفتن مرخصی و سایر امور اداری، کم و بیش آشنا شده بود، به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته ی وی اهمیت نمی دهد، او هم به صورت مکتوب، و همانند سایر ماموران، برای رفتن و دیدار از خانواده اش، درخواست مرخّصی بکند.
پس دست به کار شده و در کاغذی، درخواست کتبی ای، بدین شرح، خطاب به همسرش می نویسد:

جناب... فرمانده محترم... اینجانب... همسر حضرت عالی، که مدّت چندین ماه است، پس از ازدواج با شما، دور از خانواده و بستگان خود هستم، حال که شما به دلیل مشغله ی بیش از حد، فرصت سفر و دیدار با بستگان را ندارید، بدین وسیله از شما تقاضا دارم که با مرخصی اینجانب، به مدت... روز، برای مسافرت و دیدن پدر و مادر و اقوام، موافقت فرمایید.
با احترام:... همسر شما:

و نامه را در پوشه ی مکاتبات همسرش می گذارد.
چند وقت بعد، جواب نامه، به این مضمون، به دست اش رسید:

سرکار خانم....
عطف به درخواست مرخصّی سرکار عالی، جهت سفر، برای دیدار با اقوام، بدین وسیله اعلام می دارم، با درخواست مرخصّی شما، به شرط تعیین جانشین، موافقت می شود.

فرمانده پاسگاه

نظرات کاربران درباره کتاب من که می‌دانم ...!!