فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند

کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۱۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند

بعد از مرگم یک نفر نوشته‌ام را پیدا می‌کند. احتمال این مسئله زیاد است چون ذات آدمیزاد جوری است که دوست دارد در دفتر خاطرات مُرده‌ها سَرَک بکشد. برای همین نوشته‌‌های مرا هم می‌خوانند. مسئله این است که باورش می‌کنند یا نه. تقریباً مطمئنم که نه، ولی اهمیتی ندارد. من به باور علاقه ندارم، به آزادی علاقه دارم. نوشتن به آدم آزادی می‌دهد، امتحان کرد‌ه‌ام. بیست سال آزگار برای «صدای کَسِل راک» ستونی می‌نوشتم به نام «خیلی پیش و خیلی دور» و می‌دانم بعضی وقت‌ها جواب می‌دهد ـ گاهی نوشته‌هایتان برای اَبَد شما را ترک می‌کنند، مثل عکس‌های قدیمی که در آفتاب می‌مانند و سفید می‌شوند، سفید سفید. من برای این جور رهایی است که دعا می‌کنم.

ادامه...

بخشی از کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

مدت سی سال است که افتخار دارم در کار انتخاب داستان های این مجموعه فعالیت می کنم؛ از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۹۶. از آنجا که این مقدمه حکم مراسم تودیع مرا هم دارد، سراسیمه اضافه می کنم که این تصمیم کاملاً شخصی است، همان طور که در مورد گزینش داستان ها و برندگان جایزه چنین بوده و هست. داستان های مجموعه حاضر از میان تقریباً هزار داستان انتخاب شده اند، داستان هایی که طی دوره یک ساله از تابستان ۱۹۹۴ تا ۱۹۹۵ توسط نویسندگان آمریکایی در مجلات این کشور به چاپ رسیده اند. از میان هزار داستان صد داستان برای انتخاب نهایی برگزیده شدند. آن ها هم غربال و داستان های باارزشی حذف شدند. نهایتاً داستان هایی که خواهید خواند برگزیده شدند که من با شهامت به خوبی شان گواهی می دهم.
حال اجازه دهید نتایج تلاش سی ساله ام را توضیح دهم. مجموعه های این دوره سی ساله شامل ۵۸۰ داستان هستند که از میان سی­هزار داستان انتخاب شده اند. این داستان ها در مجلاتی به چاپ رسیده اند که تفاوت های بسیاری با هم دارند. سی هزار داستان نوشته و چاپ شده رقم قابل توجهی است. ولی تکلیف آن همه داستانی که نوشته ولی چاپ نشدند چه می شود؟
راهی برای قطعیت وجود ندارد، ولی حدس می زنم آن ها هم به جمع صدها هزار داستان چاپ نشده اضافه شدند و همچنین حدس می زنم که میان آن ها داستان های شایسته ای وجود داشتند که باید چاپ می شدند ولی نشدند. بحثی نیست که بعضی از نویسندگان چه کارهایشان را عرضه و چاپ کنند و چه نَه، راهی برای قصه گویی پیدا می کنند. به هر حال، انگیزه قصه گویی انگیزه ای جهانی و تاریخی است. و مگر همه ما طی عمرمان قصه نمی گوییم؟ و مگر قصه چیست؟
قصه هایی که من بدنبال شان هستم ریشه در همان انگیزه جهانی دارند ولی بطرز رازآمیزی هنگام نگارش روی کاغذ جان می گیرند و تعدادشان هم زیاد نیست. هر قصه اثر انگشت خود را دارد، صدای خود را، هویت منحصر به فرد خود را. آن ها با این که کنار هم هستند، مستقل از یکدیگرند، گرچه کنار هم جمع می شوند تا گوناگونی و نشاط داستان های کوتاه آمریکایی را منعکس کنند.
در پایان، مایلم از همه نویسندگانی که طی این سال ها آثارشان را برگزیده ام تشکر کنم. نام این نویسندگان در فهرست پایان این جلد آمده است.

ویلیام آبراهامز

مرد سیاه پوش

استیون کینگ

من دیگر خیلی پیرم و این قضیه وقتی خیلی جوان بودم ـ نُه سالگی ـ برایم اتفاق افتاد. تابستان سال ۱۹۱۴ بود، بعد از مرگ برادرم دَن در مزرعه غربی و پیش از درگیری امریکا در جنگ جهانی اول. تا به حال از چیزی که آن روز در محل انشعاب نهر اتفاق افتاد به کسی حرفی نزده ام و بعد از این هم نخواهم زد. تصمیم گرفته ام در این کتاب بنویسم اش و کنار تختم بگذارم. زیاد نمی توانم بنویسم چون این روزها دستانم بشدت می لرزند و دیگر رمقی برایم نمانده ولی فکر نمی کنم خیلی طول بکشد.
بعد از مرگم یک نفر نوشته ام را پیدا می کند. احتمال این مسئله زیاد است چون ذات آدمیزاد جوری است که دوست دارد در دفتر خاطرات مُرده ها سَرَک بکشد. برای همین نوشته های مرا هم می خوانند. مسئله این است که باورش می کنند یا نه. تقریباً مطمئنم که نه، ولی اهمیتی ندارد. من به باور علاقه ندارم، به آزادی علاقه دارم. نوشتن به آدم آزادی می دهد، امتحان کرد ه ام. بیست سال آزگار برای «صدای کَسِل راک» ستونی می نوشتم به نام «خیلی پیش و خیلی دور» و می دانم بعضی وقت ها جواب می دهد ـ گاهی نوشته هایتان برای اَبَد شما را ترک می کنند، مثل عکس های قدیمی که در آفتاب می مانند و سفید می شوند، سفید سفید.
من برای این جور رهایی است که دعا می کنم.
مردی در دهه هشتاد زندگی باید ترس های بچگی اش را پشت سر گذاشته باشد، ولی هر چه ضعف و سستی بیشتر بر من چیره می شود مثل امواجی که ذره ذره به قصر شنی روی ساحل نزدیک می شوند، آن چهره وحشتناک بیشتر در نظرم جان می گیرد و مثل یک ستاره سیاه در کهکشان بچگی ام می درخشد. کارهای دیروزم، آنهایی را که در این اتاق آسایشگاه دیده ام، چه ها گفته ایم و شنیده ایم همه را فراموش کرده ام ولی صورت آن مرد مشکی پوش هر لحظه واضح تر و نزدیک تر می شود و من تک تک کلماتش را به یاد می آورم. نمی خواهم به او فکر کنم ولی دست خودم نیست. بعضی شب ها قلب پیرم طوری در سینه می زند که فکر می کنم الان است که از جایش کنده بشود. برای همین درِ خودنویسم را برمی دارم و به دست لرزانم فشار می آورم تا این حکایت بی خاصیت را در دفتر خاطراتی که یکی از نتیجه هایم ـ که اسمش را قطعاً به یاد نمی آورم ولی می دانم با حرف سین شروع می شود ـ کریسمس پارسال به من داد و تا به حال در آن چیزی ننوشته ام، بنویسم. بله می نویسم. می نویسم چه شد که آن مرد مشکی پوش را یک بعدازظهر تابستان ۱۹۱۴ دیدم، در ساحل نهر کسل.
آن روزها شهر موتون دنیای دیگری بود ـ آنقدر متفاوت بود که نمی توانم برایتان بگویم. دنیایی بدون هواپیماهایی که آن بالا وز وز کنند، بدون ماشین و کامیون، دنیایی که خطوط برق آسمانش را تکه تکه نکرده بودند. سرتاسر شهر یک خیابان سنگ فرش نبود، و منطقه تجاری اش فقط چند مغازه داشت و یک رستوران که مادرم با نفرت به آن می گفت «مشروب فروشی».
با این حال، بیشترین تفاوت در نحوه زندگی مردم بود ـ آن ها خیلی جُدا از هم زندگی می کردند. شاید جوان ترها حرف ها یم را باور نکنند ولی برای آنکه حُرمت پیرمردی مثل من را نگه دارند می گویند باور می کنند. مثلاً، آن روزها در وسترن مین تلفن نبود. تازه پنج سال بعد تلفن آمد و خود ما وقتی صاحب تلفن شدیم که من نوزده سالم بود و به دانشکده می رفتم.
ولی این فقط پوسته ماجرا بود، آن حوالی هیچ پزشکی نبود و جایی که مثلاً شهر می گفتیم اش ده دوازده تا خانه بیشتر نداشت. هیچ همسایگی در کار نبود (هر چند مطمئن نیستم اصلاً معنای همسایگی را می دانستیم یا نه) و زمین خالی استثنا بود نَه قاعده. خارج شهر، خانه ها مزرعه هایی بودند که با هم فاصله داشتند و از ماه دسامبر تا نیمه های مارس بیشتر اوقاتمان کنار گرمای اجاق می گذشت، آنجا که خانواده می نامیدیم اش.
در خانه بَست می نشستیم و به صدای زوزه باد در دودکش گوش می کردیم و آرزو می کردیم کسی مریض نشود یا دست و پایش نشکند یا فکر ناجور به سرش نزند، مثل دهقانی که سه زمستان پیش زن و سه فرزندش را تکه تکه کرد و در دادگاه گفت ارواح وادارش کردند آن کار را بکند. آن روزها، پیش از آن جنگ بزرگ، بیشتر موتون جنگل بود و باتلاق، جاهای تیره و تاری که پُر بودند از گوزن و پشه و مار و راز. آن روزها، همه جا پُر از روح بود.
قضیه ای که می خواهم تعریف کنم یک روز شنبه اتفاق افتاد. پدرم فهرست بلند بالایی از کارهایی را که باید می کردم به دستم داد. اگر دَن زنده بود بعضی از کارها وظیفه او بود. دن تنها برادرم بود که از نیش زنبور مُرد. یک سال از مرگش می گذشت ولی مادرم هنوز اصل ماجرا را باور نداشت. می گفت قضیه چیز دیگری بوده و هیچ کس از نیش زنبور نمی میرد. وقتی مادر سوییت، پیرترین بانوی متدیست(۱) شهر خواست برای مادرم تعریف کند که عموی نازنین خودش هم از نیش زنبور مُرده مادرم دستانش را گذاشت روی گوش هایش و از کلیسا رفت بیرون و دیگر به کلیسا نرفت و حرف های پدرم هم اصلاً نظرش را تغییر نداد. گفت دیگر کاری به کار کلیسا ندارد و اگر یک بار دیگر مادر سوییت را ببیند چشمانش را درمی آورد. می گفت دست خودش نیست.
آن روز پدر به من گفت برای اجاق خوراک پزی هیزم خُرد کنم، لوبیاها را وجین کنم، علف های خشک را از انبار زیر شیروانی بیرون بریزم، در کوزه آب بیاورم و در آبدارخانه بگذارم، و تا جایی که می توانم رنگ های کهنه سقف را بتراشم. بعد اجازه داشتم بروم ماهیگیری اگر تنهایی ناراحتم نمی کرد. من هم گفتم اصلاً ناراحتم نمی کند و پدرم لبخند زد انگار از حرفم تعجب نکرده بود. هفته پیش اش یک چوب بامبو به من داده بود ـ تولدم نبود یا خبر دیگری، او همینطوری دوست داشت بعضی وقت ها یک چیزهایی به من بدهد ـ و من بال بال می زدم آن را در نَهر کسل امتحان کنم که پُر قزل آلاترین جایی بود که در آن ماهی گرفته بودم.
پدرم گفت، «زیاد داخل جنگل نشو. آن طرف آب نرو.»
«بله، قربان.»
«قول بده.»
«قول می دهم، قربان»
«به مادرت هم قول بده.»
در ایوان پشتی بودیم. کوزه های آب دستم بود که پدرم جلویم را گرفت. مرا که برگرداند با مادرم روبه رو شدم که زیر نور خورشید که از پنجره دولته ای بر ظرفشویی می تابید، پشت پیشخوان مرمر ایستاده بود. طره مویی کنار پیشانی اش جاخوش کرده و به ابرویش رسیده بود، می بینید چقدر خوب همه جزئیات را به یاد دارم؟ نور درخشان خورشید آن طره کوچک را به رشته طلا بدل کرده بود تا آن طور که دلم می خواست بِدَوَم و دستانم را دور بدنش حلقه کنم. مادرم لباس گُل داری پوشیده بود و داشت خمیر نان را ورز می داد. سگ کوچک مان کنارش ایستاده بود به انتظار تکه های خمیر که می افتادند. مادرم به من نگاه می کرد.
گفتم: «قول می دهم»
لبخند می زد، همان لبخند همیشگی که از آن روز شوم بر چهره اش نقش می بست. همان روزی که پدر جنازه آن را از مزرعه غربی آورد. پدرم زارزنان و با بالاتنه لخت آمد. پیراهن ش را روی صورت دن کشیده بود که متورم و کبود بود. میان گریه هایش می گفت، پسرم! پسر عزیزم! ببینیدش. یا عیسی مسیح، پسرم را ببینید! انگار همین دیروز بود. مادرم پرسید، «چه قولی می دهی، گری؟»
«قول می دهم از آنجا که نهر دو شاخه می شود آن طرف تر نروم.»
«حتی یک قدم.»
«حتی یک قدم.»
مادرم همان طور که داشت آن خمیر حالا نرم و ابریشمین شده را ورز می داد، نگاه شکیبایی به من کرد و چیزی نگفت.
«قول می دهم یک قدم هم از آنجا که نهر دو شاخه می شود آن طرف تر نروم، مامان.»
«ممنون، گری.»
سگمان پشت سرم می آمد وقتی داشتم وظایف شاقم را انجام می دادم و وقت نهار با همان توجهی که وقت خمیر ورز دادن مادرم از خودش نشان می داد دور و بَرَم می پلکید، ولی وقتی چوب ماهیگیری بامبوی جدیدم و سبد ماهیگیری قدیمی ام را برداشتم و سر گذاشتم طرف در حیاط، ایستاد به تماشا. صدایش کردم ولی نیامد. یکی دو بار پارس کرد، انگار می خواست برگردم و دیگر هیچ چیز.
درحالی که سعی می کردم بی خیال جلوه کنم گفتم، خُب نیا. ولی بی خیال بی خیال هم نبودم. آخر او همیشه با من به ماهیگیری می آمد.
مادرم درحالی که دست چپ اش را سایبان چشمش کرده بود در آستانه در ایستاد و به من نگاه کرد. هنوز هم می توانم او را همان طور ببینم، گویی عکس کسی را می بینم که بعد از آن افسرده شد یا ناگهان مرد.

«حواست که به پدرت هست گری؟»
«بله، مامان.»
مادرم دست تکان داد. من هم دست تکان دادم. بعد پشت کردم و رفتم.
حدود نیم کیلومتر اول، آفتاب تند و سوزان پس گردنم می خورد، ولی بعد وارد جنگل شدم که سایه های دو طرف روی جاده افتاده بود و خُنک بود و بوی کاج می آمد و از میان بیشه زار عمیق و سوزنی می توانستی صدای زوزه باد را بشنوی. مثل پسرهای آن روز و روزگار چوب ماهیگیری ام را روی شانه ام گذاشته بودم و سبد ماهیگیری در دست دیگرم بود. سه کیلومتر داخل جنگل، در امتداد جاده ای که در واقع دو باریکه چمن بود، نجوای عجول و مشتاق نهر کسل را شنیدم. یاد قزل آلای درخشان افتادم و قلبم به تاپ تاپ افتاد.
روی نهر یک پل چوبی بود و ساحل های مُنتهی به آب شیب دار و پر گیاه بودند. با دقت و آرام آرام پایین می رفتم. از تابستان دوباره به بهار برگشته بودم. از آب، خنکی می تراوید و بوی سبزی مثل بوی خزه می آمد. لب نهر که رسیدم کمی ایستادم و بوی خزه را فرو دادم و جنب وجوش حشرات را تماشا کردم. بعد، پایین تر، چشم ام به قزل آلایی افتاد که داشت می پرید و یادم آمد که من فقط محض تماشا نیامده ام.
راست ساحل را گرفتم و رفتم و هنوز پل بالای سرم معلوم بود. چیزی نوک قلابم تکان خورد و نصف کرم ام را خورد، ولی هر چه بود برای دست های نُه ساله من خیلی آب زیر کاه بود. شاید هم زیاد گرسنه نبود که حواسش پرت بشود. برای همین از آنجا رفتم.
دو یا سه جای دیگر هم عوض کردم تا به محل دو شاخه شدن نهر رسیدم. یکی از آن جاها بزرگ ترین قزل آلای عمرم را گرفتم، یک قزل آلای مامان که از سر تا دُم اش نوزده اینچ بود. برای خودش غولی بود، حتی آن روزها.
اگر به همان ماهی راضی میشدم و برمی گشتم، الان این چیزها را نمی نوشتم، ولی برنگشتم. در عوض به صیدم نگاه کردم، و همان طور که پدرم یادم داده بود تمیزش کردم و گذاشتمش روی علف های خشکی که کف سبد گذاشته بودم و رویش علف تر گذاشتم و دوباره ادامه دادم. در سن نُه سالگی نمی دانستم گرفتن یک قزل آلای نوزده اینچی واقعاً شاهکار است، و یادم می آید ماتم برده بود که وقتی آن طور ناشیانه ماهی را به طرف خودم می کشیدم نخ قلابم پاره نشده بود.
دَه دقیقه بعد به جایی رسیدم که نهر دو شاخه می شد؛ الان دیگر نهری وجود ندارد. به جایش خانه های دوبلکس هست و یک مدرسه. فضای مسطح قشنگی بود پُر از چمن. چمباتمه زدم، قلابم را در آب انداختم و فوراً یک قزل آلای رنگین کمان به قلابم گیر کرد. به اندازه قبلی نبود، ولی به همان خوبی بود. قبل از آن که آبشش هایش از حرکت بایستند، تمیزش کردم و در سبد گذاشتمش و دوباره قلابم را به آب انداختم.
این مرتبه فوراً صیدی به قلابم نیفتاد، برای همین به پشت دراز کشیدم و به آسمان آبی خیره شدم. ابرها از غرب به شرق حرکت می کردند و من سعی می کردم آن ها را به چیزی شبیه کنم. یکی شبیه اسب تک شاخ بود، آن یکی شبیه خروس بود و یکی شبیه سگ خودمان. دنبال یکی دیگر می گشتم که چُرتم گرفت.
شاید هم خوابیدم. مطمئن نیستم. فقط می دانم یک چیزی آنقدر شدید قلابم را کشید که نزدیک بود چوب ماهیگیری از دستم دربیاید و همین دوباره بیدارم کرد. نشستم، قلاب را چسبیدم و ناگهان دیدم یک چیزی نوک دماغم نشسته. چشمانم را چپ کردم و یک زنبور دیدم. قلبم ریخت. یک ثانیه مطمئن بودم که الان است خودم را خیس کنم.
دوباره قلابم کشیده شد، این بار قوی تر. هر چند چوب قلاب را سفت چسبیده بودم ولی هیچ تلاشی برای بیرون کشیدن صیدم نمی کردم. همه هوش و حواسم به آن موجود زرد و سیاهی بود که نوک دماغم جاخوش کرده بود.
آرام لب پایین ام را کشیدم و بطرف بالا فوت کردم. زنبور کمی تکان خورد ولی نرفت. دوباره فوت کردم و او دوباره تکان خورد ولی کمی بی قرار به نظر می رسید و من جرات نکردم دوباره فوت کنم، چون می ترسیدم از کوره دربرود و نیشم بزند. نزدیک تر از آن بود که بتوانم رویش تمرکز کنم ولی تصور می کردم الان است که نیش اش را در سوراخ بینی ام فرو کند و زهرش را به چشمان و مغزم بفرستد.
فکر وحشتناکی به سرم زد. فکر کردم این همان زنبوری است که برادرم را کشته. می دانستم که اشتباه می کنم چون زنبورهای عسل بیشتر از یک سال عمر نمی کنند؛ غیر از ملکه ها که مطمئن نبودم چند سال عمر دارند و تازه زنبورها وقتی نیش می زنند می میرند. این را در همان نه سالگی هم می دانستم. نیش آن ها خار دارد و وقتی بعد از نیش زدن می خواهند فرار کنند خودشان را پاره می کنند. با این همه هنوز فکر می کردم آن زنبور همان زنبور است. آن یک زنبور خاص بود، یک زنبور شیطانی که آمده بود کار این یکی پسرِ پدر و مادرم را هم تمام کند.

نظرات کاربران درباره کتاب تا آنگاه که مرگ جدایمان کند

چقدر ایراد می گیرید از طرح !!! اسب پیش کشی را دندانش را نمی شمارند طلبکار که نیستیم من خودم از کل کتاب های رایگان تابستان تا حالا فقط سه_چهار تاش که مطابق سلیقم بود را خوندم بابت همونا هم خیلی ممنونم کتابای دیگه دوست دارید ، بخرید ، تخفیف های خوبی هم که میذاره مرتب بالاخره هرچیزی یه بهایی داره مگه لباس و خوراکی و ... را رایگان می گیرید؟! هرکس دیگه جای مسئولان فیدیبو بود دیگه کتاب رایگان نمیذاشت هرچیزی لیاقت و قدردانی میخواد
در 1 سال پیش توسط F.A
هر کتاب از سری مجموعه کتاب های اُ.هنری که توسط انتشارات نیستان ترجمه و چاپ میشن، مجموعه داستان های برگزیده و برنده جایزه اُ.هنری در یک سال میلادی هستن. تاحالا ۱۶ جلد از این سری نفیس چاپ شده که متاسفانه فقط ٢ سری در اپلیکیشن فیدیبو موجوده. و تا اونجایی که من خبر دارم، در آینده نزدیک کتابهای صوتی این سری مجموعه ها هم خواهد اومد. ;-)
در 1 سال پیش توسط علیرضا سلیمانیان
لطفا از کتابای دفاع مقدس وکتابهای جناب رضا امیرخانی هم رایگان قراربدین
در 1 سال پیش توسط ash....94
عزیزان قبل از اینکه این قدر بحث کنید کتاب رو بخونید . کتاب امروز مجموعه داستان کوتاهه نه رمان ، بعدش هم اگر کتاب های دیگه مد نظرتون هست از طرحهای دیگه ی فیدیبو میتونید تهیه کنید. کتابهای رایگان فیدیبو مثل همون چای بعدازظهری می مونه که مهمون یه دوست عزیز باشید، دیگه واسه تون چای آلبالو دم کنه یا دمنوش بابونه چه فرق میکنه.
در 1 سال پیش توسط الهام حقیری
مرسی فیدیبو
در 1 سال پیش توسط یاسر نوروزی
کتابهای رایگان که همش داستان و رمانه.. پس موضوعات دیگه چی؟
در 1 سال پیش توسط Moein
ای بابا کارمون شد رمان... چرا اینطوری آخه؟؟؟ پس موضوعات دیگه چی اینجا بیش از ۱۴۰۰۰ کتاب هس گیر دادید به رمان یه سری چرندیات هس هیچی نیس.
در 1 سال پیش توسط bah...i81
مرسی فیدیبو کتابات عااااالیه
در 1 سال پیش توسط رایان رهروان
چرا فقط صبح؟همه کتابا یه روز کامل رایگان بودن. اتاقی از آن خود فقط چند ساعت اخه 😞
در 1 سال پیش توسط مرضیه راد
فیدیبو جان ، لطفت به اتفاق ملاحت جهان گرفت «حافظ» . تو این چند روز اخیر ، هم کتابهای دلخواه رو گذاشتی ، هم کتابهای ارزشمندی رو که نمیشناختیم ، معرفی کردی ، ممنون و پاینده باشی.
در 1 سال پیش توسط زهره صدر