فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب داستان یک پرستار

کتاب داستان یک پرستار
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب داستان یک پرستار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب داستان یک پرستار

در داستان‌های این مجموعه، خطرپذیری‌های هنری بدیعی دیده می‌شود که به شناخت عمیق‌تری از ذات انسان کمک می‌کند. البته یک داستان برای جلب توجه خواننده به مفهومی عجیب و غریب نیاز ندارد و این قبیل تلاش‌ها معمولاً به جای آن‌که شخصیت‌های قصه را بزرگ کند، آنان را کوچک و حقیر می‌کند. باید اعتراف کنم داستان‌هایی که در بالا به آن‌ها اشاره کردم و البته اغلب داستان‌های این کتاب بی‌هیچ اغراقی نامتعارف، توجهم را به خود جلب کردند و هر داستان به شیوه‌ای خاص خود به این مهم دست یافت؛ یکی با به تصویر کشیدن فضایی اجتماعی و فرهنگی، دیگری به واسطۀ صدایی کاملاً متمایز و آن دیگری با تکیه بر شرح دقیق کارکردهای درونی یک یا چند شخصیت. این کتاب ما را به مکان‌هایی بس جذاب می‌برد؛ به رودخانه کلرادو و هیجان عبور از گذرگاه‌ها و تندآب‌ها؛ به کشور فیجی، جایی که یک زن بومی تحصیل کرده بین سبک زندگی غربی و سنت‌های قدیمی گیر افتاده است؛ به فرزنو در کالیفرنیا، جایی که یک کارگر ایتالیایی نومید از کشت و زرع برای رهایی به حفاری پناه می‌برد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب داستان یک پرستار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

تجربه خواندن داستان کوتاه تجربه ای کاملاً شخصی است. با این که واژه ها در هر داستان ثابت اند، تجربه هر فرد از آن ها متفاوت است و گاه این تفاوت بی اندازه چشم گیر است. از این رو، داستان کوتاه «گل سرخی برای امیلی» با «گل سرخی برای امیلی» و نیز با «گل سرخی برای امیلی» تفاوت دارد. داستان ها عصاره اندیشه و تجربه اند و می بایست تغییر و تفسیرشان کرد. رمز اثربخشی آن ها در آن نیست که به ما چه می دهند بلکه در آن است که از ما چه می خواهند و البته داستان کوتاه ادبی مطلوب گاه از ما خیلی چیزها می خواهد.
همین فردی بودن تجربه خواندن یکی از دلایلی است که باعث می شود به راحتی نتوانم چرایی انتخاب این داستان ها را شرح دهم. چه خوب بود معیارهایی را برمی شمردم و برای داستان برگزیده جایزه اُ. هنری ویژگی ها و شرایطی را معرفی می کردم. چه ساده بود اگر متد و سنجه ای دقیق فراهم می کردم و هر داستان را با آن می سنجیدم و با قاطعیت می گفتم: «این داستان حائز این ویژگی هاست، این یکی نزدیک به آن هاست و آن داستان ضعیف تر است و آن دیگری کاملاً ضعیف.» اما واقعیت این است که متر و ملاکی در کار نیست که توجیه کنم چرا امسال این داستان ها انتخاب شده اند و چرا در گذشته، آن داستان ها انتخاب شده اند و چرا در آینده شمار دیگری از داستان ها انتخاب خواهند شد، زیرا هر گاه می کوشم معیارهای اساسی یک داستان خوش ساخت را تعیین کنم، ناگاه داستانی می خوانم که در چارچوب معیارها و مفاهیم از پیش تعیین شده من نیست. با اینکه داستان کوتاه، گونه ای تثبیت شده در ادبیات است و به سادگی می توان به تحلیل و نقد آن پرداخت، بی اندازه انعطاف پذیر می نماید. با وجود نگارش میلیون ها داستان کوتاه، هنوز عرصه داستان کوتاه عرصه نوآوری است. اگر بتوانم تنها یک معیار برای گردآوری این مجموعه داستان معرفی کنم، این است که هیچ یک از این داستان ها شبیه داستان های دیگری که پیش تر خوانده ام نیست.
ادعا نمی کنم که تمام داستان های این کتاب واجد این خصوصیت هستند، اما همه شان درصدی از این ویژگی را در خود دارند. برای مثال پیش تر داستانی نخوانده بودم که ریچارد نیکسون را به عنوان منبع الهام هنرپیشه ای رو به مرگ معرفی کند. قبلاً متنی تحلیلی درباره افسردگی نخوانده بودم که نشان دهد تامل در خود ممکن است منجر به انزوا و خودباوری دهشتناک شود.
در داستان های این مجموعه، خطرپذیری های هنری بدیعی دیده می شود که به شناخت عمیق تری از ذات انسان کمک می کند. البته یک داستان برای جلب توجه خواننده به مفهومی عجیب و غریب نیاز ندارد و این قبیل تلاش ها معمولاً به جای آن که شخصیت های قصه را بزرگ کند، آنان را کوچک و حقیر می کند. باید اعتراف کنم داستان هایی که در بالا به آن ها اشاره کردم و البته اغلب داستان های این کتاب بی هیچ اغراقی نامتعارف، توجهم را به خود جلب کردند و هر داستان به شیوه ای خاص خود به این مهم دست یافت؛ یکی با به تصویر کشیدن فضایی اجتماعی و فرهنگی، دیگری به واسطه صدایی کاملاً متمایز و آن دیگری با تکیه بر شرح دقیق کارکردهای درونی یک یا چند شخصیت.
این کتاب ما را به مکان هایی بس جذاب می برد؛ به رودخانه کلرادو و هیجان عبور از گذرگاه ها و تندآب ها؛ به کشور فیجی، جایی که یک زن بومی تحصیل کرده بین سبک زندگی غربی و سنت های قدیمی گیر افتاده است؛ به فرزنو در کالیفرنیا، جایی که یک کارگر ایتالیایی نومید از کشت و زرع برای رهایی به حفاری پناه می برد.
در داستان های این کتاب صداهای خاصی می شنویم: صدای زنی متاهل که چند بار سقط جنین کرده و در نهایت به تلخی می فهمد که چرا نمی تواند فرزندی به دنیا بیاورد.
داستان کوتاه در بهترین حالت ساز و کارهای درونی شخصیت ها را به گونه ای وصف می کند که با وجود خاص بودن، وضعیت عمومی نوع بشر را آشکار می سازد. برخی شخصیت های داستان ها به یاد ماندنی اند: همسر و مادری که از همایش برمی گردد و ضمن تامل درباره خیانت با مشکلات فنی پرواز مواجه می شود؛ یک نوجوان آمریکایی خوشبخت و در عین حال دردسرساز و پسری که در یک کارگاه فرش بافی در پاکستان کار کرده است.
من با این که در طول سه دهه گذشته هزاران داستان کوتاه خوانده ام، این چند داستان برایم تازگی داشته اند. البته هنوز به سه داستان برنده جایزه که توسط شرمان الکسی، استفان کینگ و لوری مور انتخاب شده اند، اشاره نکرده ام. از این سه به خاطر سخاوت و صداقت شان در مقام داور به نیکی یاد می کنم. برحسب تجربه می دانم که خواندن به قصد ارزیابی و تمرکز بر برخی نکات در میان نکات متعدد کاری بسیار دشوار است. همان طور که استفان کینگ می نویسد: خواندن داستان ها لذت بخش است. قضاوت درباره آن ها چنین نیست.

داستان یک پرستار

پیتر بایدا

درد استخوان های مری مک دونالد(۱) از آن دردهای قدیمی و آشنا نیست. درد تازه ای است. در اتاقش واقع در طبقه سوم مرکز سالمندان بوثاتیسلر(۲)، روی صندلی بزرگ کنار پنجره نشسته است و می کوشد این درد تازه را سبک و سنگین کند. بی حرکت و با چهره ای در هم شکسته، و آسمان خاکستری آن سوی پنجره آرام آرام تیره و تیر ه تر می شود.
مری مک دونالد می داند این درد ناشی از چیست. سرطان از روده بزرگ شروع شده و بعد به سراغ کبد رفته و حالا به استخوان هایش حمله کرده است. مری مک دونالد چهل سال پرستار بوده و هنوز می تواند به طور کامل از توانایی های خودش استفاده کند و خوب می داند این درد ناشی از چیست و چه معنا و مفهومی دارد.
اونیس بارنکل گفت: اتحادیه به چه درد من می خوره؟ مری مک دونالد از روی صندلی کنار پنجره گفت: دوشیزه بارنکل، فکر می کنی دستمزد مناسب دریافت می کنی؟
اونیس بارنکل(۳)، سیاه پوستی لاغر و بیست و چهار، پنج ساله بود. بینی صاف، دندان های ریز و چشمانی نگران داشت. حالات و رفتاری ساده داشت و تقریباً از یک ماه پیش در مرکز سالمندان مشغول به کار شده بود. دختر گفت: اینجا نمی تونه حقوقی رو که لایقش هستم پرداخت کنه.
ـ این دقیقاً همون فکریه که اونا می خوان توی ذهنت داشته باشی.
می شه یه سوال ازت بپرسم؟
خواهش می کنم.
چقدر به ات پول می دن؟
خب، این شغل منه.
ـ ساعتی هشت و نیم دلار. تقریباً درست حدس زدم مگه نه، دوشیزه بارنکل؟
دوشیزه بارنکل با آن روپوش سفید، میخکوب شد. دستش روی دستگیره در ماند و از روی تخت کاملاً مرتب اتاق به صندلی مری مک دونالد خیره شد. نوری کم رنگ روی واکر نزدیک صندلی افتاده بود. مری مک دونالد دستانش را روی لحافی سبز و طلایی به هم قفل کرده بود. چهره اش آرام و جدی بود.
دوشیزه بارنکل، به نظرت اینجا اصلاً می دونه لیاقت تو چیه؟
مرگی خوب. این همان چیزی است که همه به دنبالش هستند.
مری مک دونالد هنوز اولین سال خدمتش به عنوان یک پرستار را به یاد داشت. چهل سال پیش بود و با پیرزنی ریز نقش به نام آیدا پیترسون(۴) که نزدیک سرخرگ گردنش تومور داشت آشنا شد. زنگ ایستگاه پرستاری به صدا درآمد و مری مک دونالد در اتاق را باز کرد و با دیدن صورتی گرم و مرطوب و سرخ رنگ مبهوت ماند. خون از همه منافذ صورتش بیرون زده بود؛ از شکاف نای، از زخم روی گردنش، از بینی اش، از دهانش. مری مات و مبهوت مانده بود. همه جا خون آلود شده بود؛ سقف اتاق، کف اتاق، تمام تخت، تمام دیوارها.
خانم پیترسون دلش می خواست کنار شوهرش و با احترام و آرامش بمیرد. دوست داشت «طبیعی» بمیرد. حالا، درحالی که زندگی داشت با او وداع می کرد، مجبور شده بود با دست، بینی و دهانش را پاک کند. داشت با چشمانی متحیر به قطره های خون روی دست هایش نگاه می کرد.
آیدا پیترسون مرگی طبیعی و در حضور شوهرش می خواست، اما حالا داشت در حضور مری مک دونالد، پرستاری که پنج دقیقه پیش با او آشنا شده بود، می مرد.
در تمام پانزده دقیقه ای که پیرزن جان می داد، چشمان آبی وحشت زده اش به چشمان مری مک دونالد زل زده بود. دست مری را محکم چنگ زده بود. مری هیچ کاری نکرد. به او گفته بودند فقط بگذارد خانم پیترسون به مرگ طبیعی بمیرد.
مری قبلاً خون ریزی سرخرگی ندیده بود. او هنوز فوران خون به صورتش را به یاد داشت. هنوز به یاد داشت که چه قدر جان دادن آن پیرزن طول کشید. باور نمی کرد زنی ریز نقش این همه خون در بدن داشته باشد.
اونیس بارنکل که داشت فشارخون مری را می گرفت گفت: به ام گفتن پرستار خوبی هستم.
مری مک دونالد گفت: منم هنوز پرستار خوبی هستم.
ـ شنیدم شما توی بیمارستان محل خدمتت یه اتحادیه پرستاری راه انداختی.
ـ کی بهت گفته؟
ـ خانم پیرس(۵).
ـ آه.
ـ خانم پیرس می گه اون روزها اوضاع خیلی بهتر بود.
ـ شاید.
اونیس بارنکل لاستیک دستگاه فشارخون را شل کرد و گفت: خانم مک دونالد؟
ـ بله؟!
ـ اون اتحادیه...
اونیس با تردید به کف اتاق نگاه کرد.
مری گفت: خب؟!
اون اتحادیه بهتون کمک کرد؟

بوث لندینگ(۶)، شهری جمع وجور با جمعیت تقریباً نه هزار نفر است که در میان تپه های سمت شرق هادسن ریور(۷) در هشتاد کیلومتری شمال شهر نیویورک واقع شده است. تا آنجا که همه نسل ها به خاطر دارند، بوث ها و تیسلرها دو خانواده قدیمی و بانفوذ این منطقه بوده اند. خانواده بوث از نوادگان پایه گذار شهر، جوسیا(۸) بوثِ بازرگان بود. بازرگانی متعلق به دوره جنگ. مورخان محلی می گفتند بوث نسخه ای کوچک از جان ژاکوب استور(۹) بود.
خانواده تیسلر هم از تبار کلاوس تیسلر(۱۰) بود، مهاجری از هایدلبرگ که در سال ۱۸۵۱ کارخانه ای برای تولید نقره جات راه اندازی کرد. ساکنان بوث لندینگ می گفتند این شهر جای خوبی برای خانواد ه هاست. مری مک دونالد هم همیشه همین احساس را داشت و وقتی کسی از محل زندگیش می پرسید همین ادعا را مطرح می کرد.
در هر نسلی، از قدیم الایام یک عضو خانواده بوث، مدیر بانک شهر بود و یک عضو خانواده تیسلر هم کارخانه نقره جات را اداره می کرد. شهر علاوه بر این ها یک سالن سینما، دو فروشگاه لوازم ورزشی، دو عینک سازی، سه تعمیرگاه خودرو، یک کنیسه و نه کلیسا هم دارد. بیشتر کسانی که در بوث لندینگ می میرند، در همان شهر به دنیا آمده اند. بیشترشان هم در حالی مرده اند که دست شان در دست مری مک دونالد بود.
مری لبانش را به هم مالید و پیش خود گفت نه، نمی شود گفت بیشترشان. اصلاً تعداد افرادی را که در حضور او مرده بودند نشمرده بود. چرا باید می شمرد؟
زندگی در بوث لندینگ نعمتی بود. هوای پاک. خیابان های امن و تمیز خانواده های اصل و نسب داری که همیشه به مسئولیت های مدنی و انسان دوستانه خود توجه داشته اند. اگر کسی بیمار می شد به بیمارستان دولتی بوث ـ تیسلر می رفت. اگر کسی می خواست برنامه سرگرمی زنده تماشا کند، برای ورود به مرکز هنرهای نمایشی بوث ـ تیسلر بلیت می خرید. اگر هم کسی نمی توانست از خود مراقبت کند، مقدماتی فراهم می شد تا به مرکز سالمندان بوث ـ تیسلر منتقل شود.
حدود پنجاه سال پیش، مری مک دونالد دوره پرستاری را در کالج دولتی بوث ـ تیسلر به اتمام رساند. حالا او در طبقه سوم مرکز سالمندان، کنار پنجره نشسته بود و به درخت گیلاس حیاط مرکز نگاه می کرد. بوی شلغم پخته از آشپزخانه طبقه اول به مشام می رسید. مری به زندگیش فکر می کرد و از گذشته به حال می آمد و از جایی به جای دیگر می رفت؛ مانند پرنده ای که از شاخه ای به شاخه دیگر می پرید و آرام و قرار نداشت.

ـ من هیچ وقت دردسرساز نبودم.
این حرفی بود که مری مک دونالد به کلاریس هانتر گفت وقتی کلاریس از او خواست در تاسیس یک اتحادیه پرستاری در بیمارستان دولتی بوث تیسلر در سال ۱۹۶۵ کمکش کند.
کلاریس هانتر گفته بود: عزیزم، می دونی پرستارها توی نیویورک چه قدر می گیرن؟
مری هم گفته بود: من نیویورک زندگی نمی کنم.
می دونی پرستارها توی تری تاون(۱۱) چقدر می گیرن؟
ـ من که در تری تاون زندگی نمی کنم.
ـ فقط ده دقیقه تا اینجا فاصله داره.
ـ خب، باشه. حقوق پرستارها در تری تاون چقدره؟
کلاریس حقوق آنان را گفت.
مری هم گفت: جدی می گی؟!
کلاریس پرسید: به من کمک می کنی؟
ـ کلاریس، اذیتم نکن.
ـ به این کار می گی اذیت؟!
مری چیزی نگفت.
کلاریس پرسید: مری، مشکل چیه؟
ـ راستش، من به اتحادیه ها چندان اعتقادی ندارم.
ـ آدم توسری خور! واقعاً این جوری فکر می کنی؟
مری لبانش را گزید.
کلاریس گفت: این به خاطر تربیت کاتولیکیته.
ـ یعنی چی؟
ـ مری، تو رو این طوری برنامه ریزی کردن. طوری که به مسئولان تعظیم کنی.
مری پیش خود گفت دقیقاً همین طوره. اصلاً منو صدا بزن زانوی خم شده.
ـ مری، کمکِ تو خیلی برایم مفیده.
ـ من هیچ وقت دردسرساز نبودم.

ـ فکر نمی کنم هیچ وقت خیلی پولدار بشم.
این همان جمله ای بود که جرج مک دونالد مدت ها پیش به مری گفته بود.
خب، جرج حرفت درست از آب درآمد.
وقتی در سال ۱۹۴۸ با هم آشنا شدند، مری بیست و یک ساله بود. تازه به عنوان پرستار در بخش اورژانس در بیمارستان مشغول به کار شده بود.
جرج بیست و هفت ساله بود. در اقیانوس آرام در نبرد دریای مرجانی(۱۲) و نبرد میدوی(۱۳) شرکت کرده بود.
اولین بار که مری جرج را دید، هنگامی بود که جرج داشت همراه پدرش، نیمکتی را از پله های آپارتمان اجاره ای خواهرش در خیابان جفرسن بالا می برد. مری با خواهر جرج که پرستار بیمارستان بود، دوست بود.
جرج مردی قدبلند بود، موهای خرمایی رنگ داشت و اغلب لبخندی معصوم بر لبانش بود. مهم ترین یادگاری اش از جنگ اثر زخمی ده سانتی متری روی ساق پای چپش بود.
مری زنی تنومند و قوی هیکل محسوب می شد. حتی در دهه بیست زندگیش، هیکلش طوری بود که گویی اندامش را از تنه یک درخت بزرگ ساخته اند. وقتی پا به سن گذاشت، همین تنومندی را حفظ کرد.
همیشه می گفت چاق نیستم، بلکه توپُرم.
در اولین قرار ملاقات شان، جرج مری را به سینما برد و فیلم جانی بلیندا(۱۴) را تماشا کردند. بعد به غذاخوری کریگر(۱۵) در خیابان مین(۱۶) رفتند. مری بستنی داغ سفارش داد.
جرج در دبیرستان بوث لندینگ، کلارینت تدریس می کرد. احساس می کرد با تدریس موسیقی و زندگی در بوث لندینگ برای همیشه خوشبخت می شد.
جرج در همان قرار اول گفت: به نظرم آدم بلند پروازی نیستم.
در دومین قرار، جرج مری را برای گردش به پارک دبنی(۱۷) برد. بعد از ناهار، جرج مری را سوار قایق پارویی کرد. در انتهای دریاچه، وقتی به سایه درختان بلند کنار دریاچه رسیدند، مری پیش خود گفت حتماً حالا جرج او را می بوسد، اما جرج خیلی مودب و موقر گفت:
فکر نمی کنم هیچ وقت ثروتمند بشم. هیچ وقت دنبال پول نبودم.
مری هم گفت: توی زندگی چیزهای مهم تر از پول هم هست.
در سومین قرار، جرج مری را برای تماشای فیلمی به اسم حفره مار(۱۸) برد. بعد از تماشای فیلم، جرج پرسید آیا دوست دارد برای خوردن بستنی به غذاخوری کریگر بروند.
مری گفت: بستنی داغ نمی خوام. بهتره بریم کنار رودخانه و قدم بزنیم.
مری حین قدم زدن کنار رودخانه ترمونت(۱۹) دست جرج را در دست گرفت. شب خنکی بود. انگشتان جرج مثل سیگار ضخیم بود.
شش ماه بعد ازدواج کردند.
مری هنوز گرمای انگشتان جرج را در آن پیاده روی به خاطر داشت.
سی و نه سال کنار هم زندگی کردند. سه بچه داشتند که دیگر بزرگ شده و آن دو را ترک کرده بودند. هیچ زنی در زندگی جرج و هیچ مردی هم در زندگی مری نبود.
جرج در سال ۱۹۸۸ به خاطر نارسایی کلیه از دنیا رفت. مردی که به ندرت عصبانی می شد، پدری که به پسرانش یاد داد چطور تخم مرغ آب پز را برش دهند و به دخترش آموخت چطور توپ بیس بال را پرتاب کند. معلم موسیقی شهری کوچک که عاشق کلارینت بود.

نظرات کاربران درباره کتاب داستان یک پرستار