فیدیبو نماینده قانونی طلوع ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گرگ‌های سیاه

کتاب گرگ‌های سیاه
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب گرگ‌های سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گرگ‌های سیاه

پاهای کفش پوشیده اش روی زمین قرار گرفت. باغ شاه را به دنبال شکاف یا راه فراری جستجو کرد. روی هر یک از دیوار ها؛چهار دَر؛ دو دَروازه و دو دَر که با چراغ های روشن سَردَرش قرار داشت. سربازان از هر چهار دَر محافظت می کردند. «از آنجایی که این باغ متعلق به شاه بود، آیا این نگهبانان به شاه وفادار بودند؟ اگر اینطور بود، شاه او را به چورانا تحویل خواهد داد؟ او هم نقشی در این نقشه داشته است؟»

ادامه...
  • ناشر طلوع ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گرگ‌های سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲۲

اردوگاه ازچادرها و سربازانی پربود که شنل های روشن به مثال خورشید درخشان، را پوشیده بودند. مردان در حال بررسی سلاح­ها و اسب هایشان بودند و آماده ی پیشروی می­شدند. شبیه تیری در کمان که زه آن را کشیده باشند. خیلی زود به سمت کوهستان های سرسخت و به درون فرمانروایی اتیک الدیم رها می­شدند.
«ما از اینکه جنگ امروز قراره پرجنب و جوش باشه افسوس می خوریم.» شاه آتانی در حال بازدید اردوگاه به کلیس که در کنارش منتظرایستاده بود، گفت. لباس های درباری شاه؛ دامنی ابریشم که پاهایش را تا مچ پوشانده بود و کت کوتاه بدون آستینی بودکه رویش مروارید دوزی شده بود. کاملاً متضاد با هوای جنگ و مبارزه بود. «نتیجه اش به ما جوری ضربه وارد می کنه که هنوز نمی تونیم پیش­بینی کنیم.»
«می ترسید که جنگ با شکست تموم شه، سرورم؟»
«برعکس. می ترسم با پیروزی تموم شه. جیهوش اونقدری بلوغش کامل نشده که بخواد پذیرای یه پیروزی باشه. به ظالمان باید رحمت نشون داد، ولی نه اینکه اجازه بدیم هرجایی که می خوان رو لگدمال کنند.»
«بیگانه های شمالی، اول حمله رو شروع کردن.»
آتانی به ندرت اخم می کرد.وقتی هم اخم می کردمثل آن بود که آسمان آبی به خاکستری گراییده و به زودی به گریه خواهد افتاد.
«هیچوقت اونطوری که راضی بشم، بهم ثابت نشده که اونا اول حمله رو شروع کردند. صرف نظر از این موضوع، ما مرزهامون رو تقویت کردیم، نگهبان ها رو دوبرابر و سه برابر کردیم، روستاهای دورافتاده مون رو مستحکم کردیم، و مکان های آسیب پذیرتر رو به چراگاه ها و شهر های جدید منتقل کردیم. چرا این چیزا نمی تونه خواهر و پسر من رو راضی کنه؟»
«چرا شما به سادگی فرمان نمی­دید که این سفر لغو بشه، سرورم؟»
آتانی نگاهی به سمت چادری با پارچه طلایی انداخت. نگهبانانی حواس جمع کنار آن ایستاده بودند. گروهی به چادر نزدیک شدند؛ سربازانی با شنل سرخ و طلایی که نور و درخشش را در مقابل لباس های تیره گرگ های سیاهی که به شاه خدمت می­کردند را به رخ می­کشید. صحبتی کردند. شاهزاده جیهوش بیست ساله در حالیکه بلند بلند می خندید در میان همراهانش گام برمی­داشت. گروه با رفتن به داخل چادر از نظر پنهان شد.
«اگه اینکار رو بکنم، ژنرال ها مجبور میشن تا به صورت آشکار طرفداری پسرم رو بکنند.»
«شما نمی­تونید فکر کنید...!»
«نمی تونم فکر کنم که ممکنه ژنرال ها وادار شن تا به طرفداری از جیهوش من رو برکنار کنند؟ جرئت ندارم بهانه ای که بهش احتیاج دارند رو به دستشون بدم. اونا درست به اندازه ی جیهوش خواهان این جنگ هستند.»
«واقعاً فکر می­کنید که یکی از ژنرال ها در حال کشیدن نقشه ای بر علیه شماست؟»
آتانی از کمربندی که به دور کمرش بسته شده بود. شلاق فرماندهی که زمانی متعلق به پدرش بود را کشید. چرمش می­درخشید، باعلاقه از آن مراقبت شده و به آن روغن زده شده بود.
«اگه ضربه شلاق تنها عامل آوردنده صلح باشه؛ فرمانده!پس همیشه کسی وجود داره که به دنبال کشیدن این شلاق از دست کسی که داره اداره اش می کنه.»
«شما پدرتون نیستید، سرورم.»
«نه، نیستم، امّا درست مثل اون توسط جاه طلبی هام به دام افتادم. برای به سرانجام رسوندن نقشه هام به زمان احتیاج دارم. بنابراین در مقابل جنگشون تسلیم میشم چون اونا رو در جای دیگه ای مشغول می­کنه، و من این کارو با آگاهی از نتیجه جنگ و زندگی های بی گناهی که می­گیرم و از هم گسیختگی هایی که به وجود میاد، انجام میدم. فرمانده، و تو هم تو این سفر هستی تا جلوی جیهوش رو از انجام دادن کارهایی که بعداً ازشون پشیمون میشه رو بگیری.»
کلیس همیشه به همراه چمدانی کامل سفر می کرد. امّا با این حال باز هم چنین تغییر ناگهانی ای او را شوکه کرد. «سرورم، زمزمه­هایی شنیدم، چیزی نیست که بتونم انگشت اتهام به سمت کسی بگیرم، امّا ترجیح میدم نزدیک شما بمونم. فکر کنم بهتر باشه منو اینجا نگه دارید و یکی دیگه از گرگ هاتون رو بفرستید.»
«نه. تو میدونی چرا من به تو بیشتر از هر کس دیگه ای اعتماد دارم.»
او می­دانست. مشت راستش را روی قلبش قرار داد. «من به فرمان شمام.»
لبخند آتانی صورت پروقار و آرامش بخشش را تبدیل به شکوفه ای بازشده کرد. زیبایی اش مانند طاق های بهشت بود؛کمی اغراق به کار برده بود. بعد یکی از ابروهایش را با شوخی خشک و خالی بالا برد. «از اینکه تو به فرمان کی هستی هیچوقت نمی تونم کاملاً مطمئن باشم.»
کلیس نگاهش را دزدید، سعی می کرد لبخند نزند.
آتانی به آسمان نگاه کرد. «بالاخره جناب رئیس مارشال تشریف آوردند، به اندازه کافی دیر اومده تا ورودی باشکوه داشته باشه.»
سه کلانتر در بالای سرشان می­چرخیدند امّا فقط یکی از آنها با شیرجه ای تماشایی فرود آمد. عقاب بانو دانارا به سرسختی و آتشین مزاجی خودش بود. در بی مهاباترین لحظه ممکن عقاب با بالهای گشوده شده و چنگال هایش که به جلو آورده بود ترمز کرد تا با صدایی مهیب روی زمین بنشیند.

نظرات کاربران درباره کتاب گرگ‌های سیاه

از ترجمه بد و غلط های تایپی که بگذریم، داستان خوبی است، ملغمه ای از داستانهای فانتزی دیگر: در یک سرزمین خیالی که عناصری از جادو وجود دارد، جنگ قدرت میان خانواده سلطنتی درگرفته و کشور دچار آشوب دین جدید و جنگ با امپراطوری همسایه است. اما این کتاب، جلد اول یک سه گانه است که تکمیل نشده.
در 7 ماه پیش توسط فاطمه موسوی
وای بچه ها عجب کتابی بود و چطوری تموم شد یکی از بهترین پایان ها رو داشت
در 2 سال پیش توسط ایمان
پادشاه درسته. شاه دیگه تبدیل به یه اسم خاص شده و معادل کینگ نیست.
در 1 سال پیش توسط ara dash