فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پشت درهای بسته

کتاب پشت درهای بسته

نسخه الکترونیک کتاب پشت درهای بسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پشت درهای بسته

پشت درهای بسته روایتی است برگرفته از زوایای تاریک ذهن انسان. اولین رمان بی.اِی. پاریس در فضایی نقل می‌شود که دو عنصر ترس و تعلیقِ میان گذشته و حال خواننده را درجا میخکوب می‌کند، چرا که او نیز در جدال بین عقل و احساس گرفتار می‌شود و مجبور به پیدا کردن راه فرار است. زوجی به ظاهر بی‌نهایت خوشبخت شخصیت‌های اصلی این رمان را تشکیل می‌دهند، غافل از آنکه قدرت حرف‌های محبت‌آمیزشان بیش از حد تصور است. از ابتدای داستان بازی روانی با کلمه­ها آغاز می‌شود و به مرور آنچه پشت در پنهان شده است، رخ می‌نمایاند. این تریلر روان‌شناسانه در عین حال با روایتی ساده و روان و به دور از هر گونه پیچیدگی، داستانی خلق می‌کند که توصیف‌ بی‌بدیل احساسات و عواطف انسانی، به‌ویژه ترس و نفرت، از ویژگی‌های مهم آن به‌حساب می‌آید. پشت درهای بسته رمانی است که رنگ و بوی ترس دارد و درعین‌حال خواننده را به تأمل در تناقض میان ظاهر و باطن انسان‌ها وامی‌دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب پشت درهای بسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه ی مترجم

پشت درهای بسته روایتی است برگرفته از زوایای تاریک ذهن انسان. اولین رمان بی.اِی. پاریس در فضایی نقل می شود که دو عنصر ترس و تعلیقِ میان گذشته و حال خواننده را درجا میخکوب می کند، چرا که او نیز در جدال بین عقل و احساس گرفتار می شود و مجبور به پیدا کردن راه فرار است.
زوجی به ظاهر بی نهایت خوشبخت شخصیت های اصلی این رمان را تشکیل می دهند، غافل از آنکه قدرت حرف های محبت آمیزشان بیش از حد تصور است. از ابتدای داستان بازی روانی با کلمه­ها آغاز می شود و به مرور آنچه پشت در پنهان شده است، رخ می نمایاند.
این تریلر روان شناسانه در عین حال با روایتی ساده و روان و به دور از هر گونه پیچیدگی، داستانی خلق می کند که توصیف بی بدیل احساسات و عواطف انسانی، به ویژه ترس و نفرت، از ویژگی های مهم آن به حساب می آید. پشت درهای بسته رمانی است که رنگ و بوی ترس دارد و درعین حال خواننده را به تامل در تناقض میان ظاهر و باطن انسان ها وامی دارد.

آرزو امیررضایی
زمستان ۱۳۹۵

درباره ی نویسنده

بی.اِی. پاریس، ریشه ای فرانسوی / اتریشی دارد. وی در انگلیس بزرگ شد و سپس به فرانسه رفت و آنجا چند سالی به عنوان کارگزار در بانکی بین المللی مشغول به کار بود. پس از آن دوباره تدریس را فرا گرفت و همراه همسرش یک موسسه ی زبان تاسیس کرد. آن ها هنوز در فرانسه زندگی می کنند و پنج دختر دارند. این کتاب اولین رمان اوست.

حال

بطری نوشیدنی محکم به پیشخان مرمری آشپزخانه می خورد و من از جا می پرم. نگاهی به جک(۱) می اندازم و امیدوارم متوجه نگرانی­ام نشده باشد. جک من را در حال نگاه کردن می بیند و لبخند می زند.
به آرامی می گوید: «عالیه.»
دستم را می گیرد و مرا به سمت میهمانانی می برد که منتظرمان هستند. همان طور که از راهرو رد می شویم، لیلیوم در حال شکفتنی را می بینم که دایان(۲) و آدام(۳) برای باغ آورده اند. رنگ صورتی زیبایی دارد و امیدوارم جک آن را جایی در باغ بکارد که بتوانم از پنجره ی اتاق­خواب تماشا کنم. حتی فکر کردن به باغ اشک را به چشمانم می آورد، اما بلافاصله بغضم را فرو می خورم. با تمام خطری که امشب وجود دارد، باید تمرکزم را روی الان و اینجا بگذارم.
در اتاق­نشیمن، آتش به آرامی در بخاری می سوزد. دیگر کاملاً وارد ماه مارس شده ایم، اما هوا هنوز کمی سرد است و جک دوست دارد میهمانان تا حد امکان راحت باشند.
روفِس(۴) با لحنی تحسین­آمیز می گوید: «عجب خونه ای داری جک! این طور نیست اِستر(۵)؟»
من روفِس و استر را نمی شناسم. تازه به اینجا آمده اند و امشب اولین شبی است که آن ها را ملاقات می کنم، و همین باعث می شود بیشتر از همیشه مضطرب باشم. اما نمی توانم جک را ناراحت کنم، لبخند می زنم و دعا می کنم که از من خوش شان بیاید. استر جواب لبخندم را نمی دهد، بنابراین حدس می زنم به وقتش نظر می دهد. بااین حال نمی توانم سرزنشش کنم. از یک ماه قبل که وارد گروه دوستان ما شده است، بی شک بارها و بارها به او گفته اند که گِریس آنجل(۶)، همسر جک آنجل، وکیل موفق و سرشناس، نمونه ی بارز زنی است که همه چیز دارد؛ خانه ی عالی، همسر عالی، زندگی عالی. اگر من هم به­جای استر بودم، در برابر کسی مثل خودم محتاطانه عمل می کردم.
چشمم به جعبه ی شکلات گران قیمتی می افتد که استر از کیفش بیرون می آورد و ناگهان هیجان زده می شوم. از آنجایی که نمی خواهم شکلات را به جک بدهد، به سمتش می روم و او نیز بی درنگ جعبه را به طرفم می گیرد.
می گویم: «ممنونم. فوق العاده هستند.» جعبه را روی میز می گذارم، تا بتوانم آن را کمی بعد، هنگام سرو قهوه، باز کنم.
استر توجهم را جلب می کند. کاملاً برعکس دایان است؛ قدبلند، با موهای بلوند، لاغر و تودار. ناخودآگاه احترام خاصی برایش قائل می شوم، چون اولین نفری است که قدم به این خانه نهاده و بی وقفه از زیبایی آن تعریف نکرده است. جک اصرار داشت خودش خانه را انتخاب کند، و به من گفته بود که این خانه قرار است هدیه­ی ازدواج او به من باشد؛ به خاطر همین اینجا را اولین­بار، بعد از برگشت­مان از ماه عسل دیدم. با اینکه گفته بود این خانه مکانی عالی برای زندگی است، ولی تا زمانی­که اینجا را ندیده بودم، متوجه منظورش نشده بودم. خانه روی زمین های گسترده، در نقطه ی دوری از دهکده بنا شده است و آرامشی را که جک می خواهد، برایش فراهم می کند، همین طور امتیاز داشتن امن ترین و زیباترین خانه در اسپرینگ ایتِن(۷) را به او می دهد. خانه سیستم دزدگیر پیچیده ای دارد، و حائل هایی از جنس استیل محافظ پنجره هاست که تا زمین کشیده می شوند. لابد عجیب به نظر می رسد که این محافظ ها در طول روز نیز پنجره ها را می پوشانند، اما جک به کنجکاوها می گوید، با شغلی که دارد، حفظ امنیت یکی از اولویت های اوست.
ما تابلوهای نقاشی بسیاری در اتاق­نشیمن داریم، اما همه بیشتر جذب نقاشی قرمز بزرگ بالای شومینه می شوند. دایان و آدام که پیش تر نیز نقاشی را دیده اند، باز هم برای دیدنش نزدیک می شوند و درحالی که استر روی یکی از کاناپه های چرمی کرم­رنگ نشسته است، روفس نیز به آن ها می پیوندد.
روفس می گوید: «فوق العاده­ست.» و با علاقه به صدها علامت کوچکی نگاه می کند که بخش زیادی از نقاشی را تشکیل می دهند.
جک درحالی که بطری نوشیدنی را باز می کند، می گوید: «اسمش کرم های شب تابه.(۸)»
«تابه­حال نقاشی­ای شبیه این ندیده­م.»
دایان می گوید: «گریس این نقاشی رو کشیده، باورت می شه؟»
«باید نقاشی های دیگه ی گریس رو ببینی.» جک درِ بطری نوشیدنی را با صدایی آهسته باز می کند. «واقعاً در نوع خود بی نظیرند.»
روفس با علاقه به اطراف نگاه می کند. «اینجا هستند؟»
«نه، تو اتاق دیگه ای نصب شده­ند.»
آدام به شوخی می گوید: «فقط برای چشم های جک کشیده شده­ند.»
جک درحالی که به من لبخند می زند، می گوید: «و چشم های گریس. این طور نیست عزیزم؟ فقط چشم های ما.»
سرم را برمی گردانم و می گویم: «درسته، همین طوره.»
به سمت استر می رویم که روی کاناپه نشسته است و همزمان که جک نوشیدنی ها را در لیوان های بلند می ریزد، دایان با خوشحالی صحبت می کند. جک نگاهی به من می کند.
می پرسد: «الان حالت بهتره؟» درحالی که رویش را به استر می کند، توضیح می دهد: «گریس دیروز مریض بود و نتونست با من ناهار درست کنه.»
به اعتراض می گویم: «فقط میگرن بود.»
جک می گوید: «متاسفانه گریس میگرن داره.» و دلسوزانه به من نگاه می کند. «اما خدا رو شکر خیلی طولانی نمی شند.»
دایان می گوید: «این دومین­باره که منتظرم گذاشتی.»
معذرت­خواهی می کنم. «متاسفم.»
به شوخی می گوید: «خب، حداقل این­بار فراموش نکردی. چطوره جمعه ی هفته ی دیگه همدیگر رو ببینیم که جبران بشه؟ وقت داری گریس؟ وقت دندون­پزشکی نداری که دقیقه ی آخر یادت بیاد؟»
«نه، امیدوارم میگرنم عود نکنه.»
دایان رویش را به سمت استر می کند. «دوست داری همراه ما بیایی؟ البته باید یه رستورانِ داخلِ شهر باشه، چون می رم سرِ کار.»
«ممنونم. خوشحال می شم.» نگاهی به من می کند، شاید برای اینکه می خواهد مطمئن شود من از آمدنش ناراحت نیستم و همان طور که به او لبخند می زنم، احساس گناه می کنم؛ چرا که از الان می دانم نخواهم رفت.
جک همه را صدا می کند و لیوانش را به نشانه ی خیرمقدم به استر و روفس بالا می برد. من هم لیوانم را بلند می کنم و کمی از نوشیدنی ام را می خورم. حباب های داخل نوشیدنی می رقصند و ناگهان نشاطی به من دست می دهد که سعی می کنم حفظش کنم. اما به همان سرعت که به سراغم می آید، از بین می رود.
به جک نگاه می کنم که با هیجان با روفس صحبت می کند. جک و آدام هفته ی گذشته در کلوب گلف با روفس آشنا شده و او را به بازی دعوت کرده بودند. جک پس از اینکه فهمیده بود روفس بازیکن قابلی است، اما نه آن قدر توانمند که خودش را شکست دهد، او و استر را برای شام دعوت کرده بود.
به آن­ها نگاه می کنم و کاملاً مشخص است که جک سعی دارد روفس را تحت­تاثیر قرار دهد، و این بدان معناست که کار مهم من نیز جلب­توجه استر است. اما کار آسانی نیست، برخلاف دایان که شخصیت جذابی دارد، استر بیشتر آدم پیچیده ای به نظر می رسد.
معذرت­خواهی می کنم و به آشپزخانه می روم تا کاناپه(۹) هایی را که زودتر درست کرده ام، برای شام آماده کنم. آداب معاشرت، که جک نسبت به آن بسیار دقیق و حساس است، به این معنی است که عدم حضورم نباید طولانی شود، به همین خاطر به سرعت سفیده ی تخم­مرغ داخل کاسه را هم­می زنم و آن را به مواد سوفله اضافه می کنم.
درحالی که مواد را داخل ظرف های جداگانه می ریزم، با نگرانی به ساعت نگاه می کنم، سپس ظرف ها را داخل تابه می گذارم و تابه را نیز داخل فر، و همچنان حواسم به ساعت است. ناگهان وحشت می کنم مبادا نتوانم همه چیز را به موقع و درست آماده کنم، اما به خودم یادآور می شوم که ترس بدترین دشمن من است، سعی می کنم آرام باشم و با یک سینی پر از کاناپه به اتاق­نشیمن برمی گردم. کاناپه ها را تعارف می کنم و با قدردانی، تعریف و تمجید دیگران را می شنوم؛ چرا که جک نیز گوش می دهد و مسلماً با بوسه ای بر پیشانی ام، حرف­های دایان را تایید می کند که می­گوید من آشپز توانایی هستم. در این لحظه نفس راحتی می کشم.
تصمیم دارم به استر نزدیک تر شوم، به همین دلیل کنار او می نشینم. جک کاناپه ها را از دستم می گیرد.
جک می گوید: «عزیزم بعد از این همه کاری که امروز انجام دادی، بهتره استراحت کنی.» و سینی را میان انگشتان کشیده و بلندش می گیرد.
به اعتراض می گویم: «به هیچ وجه سخت نبود.» که البته دروغ است و جک نیز می داند؛ چرا که منو را او انتخاب کرده بود.
شروع می کنم به سوال کردن از استر و سعی دارم سوال هایم مناسب باشد: آیا به منطقه ی جدید عادت کرده است، آیا از ترک کِنت(۱۰) ناراحت است، آیا فرزندانش به مدرسه ی جدید عادت کرده اند. به نظر می رسد به دلایلی، از اینکه از زندگی اش به خوبی مطلع هستم خوشش نیامده است، به همین خاطر اسم پسر و دخترش را می پرسم، گرچه از قبل می دانم اسم شان سباستین(۱۱) و اَشلینگ(۱۲) است، حتی می دانم چندساله هستند- هفت و پنج­- اما تظاهر به ندانستن می کنم. می دانم که جک به تک تک کلمه­هایی که می گویم گوش می کند و با خودش فکر می کند، چه چیزی در سر دارم.
استر می گوید: «شما بچه ندارید، نه.» که حرفش بیشتر شبیه جمله است تا سوال.
«نه، نه هنوز. فکر کردیم چند سالی خودمون از زندگی مشترک لذت ببریم.»
با تعجب می گوید: «چرا؟ چند وقته ازدواج کردید؟»
«یک سال.»
دایان می گوید: «هفته ی پیش سالگرد ازدواج شون بود.»
جک در حال پر کردن لیوانش می گوید: «و من هنوز آمادگی ندارم همسر زیبام رو با کس دیگه ای تقسیم کنم.»
برای لحظه ای حواسم پرت می شود، و قطره ای از نوشیدنی جک از لیوان بیرون می پرد و روی دمپای تمیز شلوارش فرود می آید.
استر شروع می کند به پرسیدن، کنجکاوی اش باعث می شود روی خوشش را نشان دهد. «امیدوارم ناراحت نشی که می پرسم، قبلاً ازدواج کرده بودید؟»
طوری سوال را مطرح می­کند که انگار منتظر جواب مثبت است، گویی پیدا کردن یک همسر سابق بداخلاق و عصبی در گذشته ی ما، سندی است بر اینکه زندگی ما آن قدر ها هم کامل و بی نقص نیست.
می گویم: «نه، هیچ کدوم­مون قبلاً ازدواج نکرده­یم.»
استر نگاه کوتاهی به جک می اندازد و می دانم از خود می پرسد، چطور مردی تا این حد خوش­چهره تمام این مدت مجرد مانده بود. جک سنگینی نگاه استر را حس می کند و با مهربانی به او لبخند می زند.
«باید اعتراف کنم در چهل سالگی کم کم داشتم از پیدا کردن یه همسر عالی ناامید می شدم. اما به محض اینکه گریس رو دیدم، فهمیدم همون کسی­ست که همیشه منتظرش بودم.»
دایان که از ماجرای آشنایی من و جک خبر دارد، می گوید: «خیلی رمانتیکه! تعداد خانم هایی که به جک معرفی کرده بودم یادم رفته، و تا زمانی که گریس رو ندیده بود، هیچ کس رو نپسندید.»
استر می پرسد: «تو چطور گریس؟ برای تو هم عشق در نگاه اول بود؟»
درحالی­که به خاطر می آورم، می گویم: «آره.»
از یادآوری خاطره به قدری تحت­تاثیر قرار گرفته ام که به­سرعت از جایم بلند می شوم و سر جک به سمت من برمی گردد.
به آرامی توضیح می دهم: «سوفله­ها دیگه باید آماده شده باشند. همه برای شام آماده­ید؟»
دایان تشویق شان می کند که بیایند، چون سوفله ها منتظر هیچ کس نمی مانند و آن ها پس از تمام کردن نوشیدنی ها به سمت میز شام می روند. ولی استر لحظه ای برای دیدن نقاشی کرم های شب­تاب می ایستد، و وقتی جک به­جای اینکه او را به سمت میز هدایت کند، کنارش مقابل نقاشی می ایستد، نفس راحتی می کشم، چرا که سوفله ها هنوز آماده نیستند. اگر آماده بودند، از شدت استرسی که به خاطر تاخیر در آماده کردن غذا به من وارد شده بود، گریه ام می گرفت؛ به­خصوص وقتی جک شروع کرد به توضیح دادن درباره­ی برخی از تکنیک هایی که در نقاشی ام به کار برده بودم.
وقتی سرانجام بعد از پنج دقیقه می نشینند، سوفله ها به بهترین شکل ممکن پخته شده­اند. همان طور که دایان خوشحالی اش را ابراز می کند، جک از آن­سوی میز به من لبخند می زند و می گوید که من واقعاً باهوش هستم.
در بعدازظهرهایی این چنینی است که به خاطر می آورم چرا عاشق جک شدم. جذاب، خوش­صحبت و باهوش. او دقیقاً می داند چه چیزی را چطور بگوید. درحالی که سوفله ها را می خوریم، به دلیل تازه­وارد بودن استر و روفس، سعی می کند صحبت هایمان برای آن ها هم جذاب باشد. دایان و آدام را به دادن اطلاعاتی درباره ی خودشان وامی دارد که ممکن است به کار دوستان جدیدمان بیاید، مثل جایی که خرید می کنند و ورزش هایی که انجام می دهند. علی رغم اینکه استر مودبانه به فهرست سرگرمی های آن ها، اسم باغبان ها و پرستارهای بچه و بهترین فروشگاه ماهی گوش می کند، می دانم این من هستم که توجهش را جلب می کنم و می دانم دوباره به این موضوع اشاره خواهد کرد که من و جک هر دو نسبتاً دیر به فکر ازدواج افتاده­ایم و امیدوار است چیزی- حالا هر چیزی- پیدا کند، تا ثابت کند همه چیز تا این حد کامل و بی نقص نیست. متاسفانه، او سرخورده خواهد شد.
منتظر می ماند تا جک بیف ولینگتون(۱۳) را برش بزند و آن را با گراتن سیب­زمینی و هویج های خوابانده­شده در عسل سرو کند. در ضمن لوبیاسبز شیرین نیز هست که قبل از بیرون آوردن بیف از داخل فر، آن ها را آب­پز کرده ام. دایان از اینکه توانسته ام همه چیز را همزمان آماده کنم، اظهار تعجب می کند و اعتراف می کند که خودش همیشه برای غذای اصلی، کاری(۱۴) درست می­کند که بتوان آن را زودتر پخت و سپس دوباره گرم کرد. دوست دارم به او بگویم، من هم ترجیح می دهم همین کار را انجام دهم، محاسبات طاقت فرسا و بی خوابی های شبانه هزینه ای است که برای سروِ این شام عالی می پردازم. اما جایگزین آن -سروِ چیزی که تا این حد فوق العاده نیست- قابل انتخاب نیست.
استر از آن­سوی میز به من نگاه می کند و می پرسد: «خب، تو و جک کجا همدیگر رو دیدید؟»
می گویم: «در ریجنتز پارک(۱۵)، عصر یک روز یکشنبه.»
دایان اصرار می کند: «به اون بگو چه اتفاقی افتاد.»
لحظه ای تردید می کنم، چون داستانی است که پیش تر نیز تعریف کرده ام. اما همان داستانی است که جک دوست دارد از زبان من بشنود، بنابراین به نفعم است که آن را تعریف کنم. خوشبختانه استر نجاتم می دهد. سکوتم را با کم­حرفی اشتباه می گیرد و مشتاقانه به من نگاه می کند.
اصرار می کند: «لطفاً تعریف کن.»
با لبخندی شرمگین شروع می کنم: «خب، می دونم کسانی که قبلاً شنیده­ند حوصله­شون سر می ره. با خواهرم میلی(۱۶) رفته بودیم پارک. همیشه عصر یکشنبه باهم به پارک می رفتیم و اون روز یکشنبه هم گروه موسیقی توی پارک می نواختند. میلی عاشق موسیقیه و اون روز به قدری لذت می برد که از جاش بلند شد و شروع کرد روبه­روی گروه موسیقی به رقصیدن. میلی تازه رقص والس رو یادگرفته بود، می رقصید و دست هاش رو به سمت جلو حرکت می داد و می کشید، انگار داره با کسی می رقصه.» از یادآوری این خاطره لبخندی به لبانم می آید و آرزو می کنم کاش زندگی هنوز همان قدر ساده و پاک بود. ادامه می دهم: «با اینکه خیلی از مردم به روی خودشون نمی آوردند و از خوشحالی میلی خوشحال بودند، متوجه شدم که چند نفر از این بابت معذب بودند و باید کاری می کردم، مثلاً صداش می­کردم که بشینه سرجاش. اما دلم نمی خواست این کار رو بکنم.»
«خواهرت چندساله­ست؟»
«هفده.» لحظه ای مکث می کنم، نمی خواهم با واقعیت روبه رو شوم. «تقریباً هجده.»
استر ابرویش را بالا می برد. «پس دوست داره جلب­توجه کنه.»
«نه این طور نیست، فقط...»
«خب باید همین طور باشه. منظورم اینه که، کسی بلند نمی شه تو پارک برقصه، درسته؟» برای تایید به اطرف خودش نگاه می کند، اما همه از نگاه کردن به او اجتناب می کنند و دلم برایش می سوزد.
صدای جک سکوت را می شکند. «میلی سندروم داون داره. یعنی معمولاً خودبه خود و بدون فکر کاری رو انجام می­ده.»
صورت استر از شدت پریشانی درهم می رود و من از کسانی دلخور می شوم که همه چیز را راجع به من به او گفته اند، به­جز درباره­ی خواهرم، میلی.
نجاتش می دهم و می­گویم: «بگذریم. قبل از اینکه بتونم کاری انجام بدم، این آقای محترم از جاش بلند می شه، به سمت میلی می ره و دستش رو به طرف اون دراز می کنه. خب، میلی خیلی خوشحال شد، همه دست می زدند و بقیه زوج ها هم یکی یکی شروع کردند به رقصیدن. لحظه ی خیلی خیلی خاصی بود، و البته، من هم به خاطر این لحظه ی خاص عاشق جک شدم.»
«چیزی که گریس اون زمان نمی دونست، این بود که من خودش و میلی رو هفته ی قبل تو پارک دیده بودم و عاشقش شده بودم. خیلی مراقب میلی بود، واقعاً خالصانه و بدون اینکه به خودش فکر کنه. من تا قبل از اون تا این حد ازخودگذشتگی ندیده بودم و مصمم بودم که گریس رو بشناسم.»
من هم در جواب گفتم: «و چیزی که جک اون موقع نمی دونست، این بود که من هم خودش رو هفته ی قبل دیده بودم، ولی هیچ وقت فکر نمی کردم از کسی مثل من خوشش بیاد.»
از اینکه همگی سرشان را به نشانه ی تایید تکان می دهند، خوشم می آید. اگرچه من چهره ی جذابی دارم، اما چهره ی جک شبیه بازیگران است و همه فکر می کنند من دختر خوش­شانسی بودم که جک مرا برای ازدواج انتخاب کرده بود. اما منظور حرف من این نبود.
جک توضیح می دهد: «گریس خواهر یا برادر دیگه ای نداره، و فکر می کرد به خاطر اینکه باید تمام مسئولیت میلی رو به عهده داشته باشه، من منصرف بشم.»
اشاره می کنم: «همون طوری که بقیه رو منصرف کرده بود.»
جک سرش را تکان می دهد. «برعکس، دونستن اینکه گریس برای میلی همه کار می کنه، باعث شد بفهمم اون همون کسی­ست که همیشه دنبالش می گشتم. درشغلی که من دارم، به راحتی روحیه ی آدم تضعیف می شه.»
روفس می گوید: «تو روزنامه باز هم لیست تبریک­ها رو دیدم.»
آدام که همکار جک است، می گوید: «آره، کارِت عالیه. یه نفر دیگه به لطف تو محکوم شد.»
جک متواضعانه می گوید: «پرونده­ش روشن بود. البته اثبات اینکه موکل من خودزنی نکرده ، یه کم سخت بود، چون علاقه به خودزنی داره.»
روفس می پرسد: «اما در کل، پرونده های بدرفتاری راحت ثابت می شند، نه؟» در همین حال دایان به استر می گوید که جک وکیل زنانی است که مورد ضرب و شتم قرار می گیرند. «نمی خوام اهمیت کار تو رو کم کنم، اما معمولاً ادله ی عینی یا شاهد وجود داره، این طور نیست؟»
«هنر جک اینه که اعتماد قربانی­ها رو جلب می کنه، تا همه چیز رو بهش بگن.» دایان، که فکر می­کنم کمی عاشق جک است، اضافه می کند: «خیلی از زن ها کسی رو ندارند که بهش پناه ببرند و می ترسند کسی حرف شون رو باور نکنه.»
آدام اضافه می کند: «در ضمن جک ترتیبی می ده که مجرم چند سالی زندانی بشه.»
جک می گوید: «فقط می تونم برای کسانی که همسران­شون رو مورد ضرب و شتم قرار می دند متاسف باشم و هر مجازاتی که می شند حق­شونه.»
«در هیچ پرونده ای شکست نخورده­ی، درسته جک؟»
«نه، و قصد هم ندارم شکست بخورم.»
روفس درحالی که تحت­تاثیر قرار گرفته است، می گوید: «یک رکورد شکست ناپذیر، واقعاً قابل تحسینه.»
استر رویش را به من می کند. «خواهرت، میلی خیلی از تو جوون­تره، درسته؟» و صحبت را به موضوع قبلی می کشاند.
«آره. هفده سال تفاوت سنی داریم. میلی وقتی به دنیا اومد که مادرم چهل وشش ساله بود. اول متوجه بارداری خودش نشد، به همین خاطر براش شوک بزرگی بود.»
«میلی با پدر و مادرت زندگی می کنه؟»
«نه، تو یه مدرسه­ی شبانه­روزی فوق العاده در شمال لندن. اما آوریل امسال هجده ساله می شه و باید تابستون از مدرسه بیاد بیرون، که البته خیلی براش سخته، چون خیلی اونجا رو دوست داره.»
«خب پس کجا می ره؟ پیش پدر و مادرت؟»
«نه.» لحظه ای مکث می کنم، چون می دانم حرفی که می خواهم بزنم، او را شوکه خواهد کرد. «پدر و مادرم در نیوزیلند زندگی می کنند.»
استر دوبار با تعجب به من نگاه می کند. «نیوزیلند؟»
«آره. سال گذشته درست بعد از ازدواج ما بازنشسته شدند.»
«متوجهم.» اما می دانم که نیست.
جک توضیح می دهد: «میلی قراره با ما زندگی کنه.» و به من لبخند می زند. «می دونستم که ازدواج کردن با گریس شرایطی داره و این شرطی بود که من رو بیش از پیش خوشحال می کرد.»
استر می گوید: «این مهربونی تو رو نشون می­ده.»
«به­هیچ­وجه. خوشحالم که قراره میلی اینجا زندگی کنه. بُعد جدیدی به زندگی­مون اضافه می کنه. این طور نیست عزیزم؟»
لیوان را برمی دارم و کمی از نوشیدنی ام را می خورم، تا مجبور به پاسخ دادن نباشم.
استر می گوید: «پس حتماً رابطه ی خوبی با میلی داری؟»
«خب، امیدوارم همون قدر که من ازش خوشم می آد، اون هم من رو دوست داشته باشه- البته این قضیه در ابتدای ازدواج من و گریس کمی طول کشید.»
«چرا؟»
می گویم: «فکر می کنم واقعیت ازدواج ما برای میلی شوک­آور بود. از اول به جک علاقه داشت، اما وقتی از ماه­عسل برگشتیم و فهمید که قراره جک همیشه همراه من باشه، حسادت کرد. الان البته خوبه. جک هم فرد مورد علاقشه.»
جک می خندد. «خدا رو شکر، جورج کلونی(۱۷) جای من رو گرفته.»
استر می پرسد: «جورج کلونی؟»
«آره.» سرم را تکان می دهم، خوشحالم که جک این مسئله را مطرح کرده است. «من یه زمانی از جورج کلونی خوشم می اومد...»
دایان زیرلب می گوید: «همه ی ما ازش خوش مون می اومد.»
«... و میلی به قدری حسادت می کرد که وقتی دوستام برای کریسمس تقویمی از جورج کلونی به من دادند، میلی روش خط کشید و نوشت من از جورج کلونی خوشم نمی آد.»
همه می خندند.

نظرات کاربران درباره کتاب پشت درهای بسته

خیلی جالب بود. پر از دلهره و هیجان. مثل کتاب پیش از آنکه بخوابم. وقتی شروع کردم به خوندن دیگه نتونستم کتاب رو ببندم تا تمومش کردم. خیلی هیجان انگیز بود.
در 8 ماه پیش توسط خاطره خلیلی
چقدر عجیب . تو این اپلیکیشن همه از کتاب بدشون اومده ولی تو اپلیکیشن دیگر همه از کتاب خوششون اومده فکر کنم نظر مسریه البته من جزو اوناییم که از کتاب خوششون اومده .
در 11 ماه پیش توسط .....
خیلی عالیه این کتاب
در 4 ماه پیش توسط سارا نباتي
خیلی خوب نبود
در 1 سال پیش توسط a.r...000
سوژه تکراری و یه کتاب غلو شده، تمومش نکردم
در 2 سال پیش توسط tim...a01
روده درازی
در 2 سال پیش توسط mas...gan
بیش از حد نفرت رو منتقل می کنه
در 2 سال پیش توسط زهرا کیانی