فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

نسخه الکترونیک کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

برخاست، با صورتی که از نیم‌رخ کمی عصبانی به‌نظر می‌رسید. زیرلب چیزی گفت، به حاضران پشت کرد و دور شد. زوم دوربین قوی نیکون حرکات جاناتان را تا موقعی که تراس کافه را ترک گفت، دنبال کرد. بعد تصویر سایه‌نما و محو شد. رایان دوربین را خاموش کرد، ایستاد و از میان پرده‌های سیاه پنجرۀ واقع در طبقۀ دوم ساختمانش، آن‌طرف میدان، دورشدن مرد جوان را زیر نظر گرفت و زیر لب غرغر کرد: «جوابِ تروفرز بدون هیچ معنی خاصی، کمی با شک، ولی خیال کناررفتن نداره... شاید هم پنجاه-پنجاه.» خیس عرق شده بود. شلوار جینش را خشک کرد و از پایین تی‌شرت مشکی‌رنگش را برای خشکاندن عرق پیشانیش استفاده کرد. رنگ مشکی آلودگی را کمتر نشان می‌دهد و این خود یک امتیاز به‌شمار می‌آید. نگاهی به تراس کافه انداخت. دو زن را در آنجا دید که نسبتاً خوش‌لباس بودند. یکی از آن‌ها را می‌شناخت چرا که دو یا سه بار عکس‌هایی نه چندان موفقیت‌آمیز از او گرفته بود. دوربین جدیدش را که دارای امکانات فوق‌العاده و به‌روز بود به‌سوی دو زن گرفت و آن را تنظیم کرد. گوشی مخصوص را روی گوش‌هایش گذاشت. اکنون صدای زن‌ها را به‌وضوح می‌شنید...

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به پسرم امین که مشوقم بود و مرا یاری داد
مترجم

۱

درد و رنج را باید در نطفه خفه کرد.

در طبقه ای از خانه محقر گلی رنگ، واقع در یکی از کوچه های زیبای سان فرانسیسکو که نزدیک سه ماه از اجاره کردنش می گذشت، جاناتان ضمن تراشیدن ریشش با حرکتی غیرارادی از پنجره حمام بیرون را نگاه می کرد و شاهد وفور شبدر بر روی چمنزار بود. چمن بینوایی که از آفتاب بی رحم ماه ژوئیه چیزی به سوختن و از بین رفتنش نمانده بود. کلوپیرالید(۱) اثر نمی کرد. دبه محتوی آن بدون این که فایده ای کند، اوایل ماه پودر شد و از بین رفت. جاناتان در حالی که ریش تراش برقی با جِز جِز آرام و مکرّر خود چانه او را نوازش می کرد، به خود می گفت باید آن ها را پرپر کرد و ذرّه ذرّه از ریشه درآورد. او از صمیم قلب می خواست که به وضعیت باغچه خوب رسیدگی کند.
پشت خانه در قسمت جنوبی، محوطه ای بود که به بازی دخترش کلوئه اختصاص داشت که هر دو هفته یک بار آخرِهفته به دیدنش می آمد. جاناتان، ضمن پایان دادن به کار اصلاحِ صورتش به سراغ پیام های روی گوشی هوشمند رفت. سفارشاتی از مشتری ها، یک اعتراض، یک صبحانه پس فرستاده، صورتحساب کارکرد ماهانه، یک طرح پیشنهادی از اپراتور و چند خبر دیگر.
جلوی آینه برگشت، قلم مو و شیشه رنگ قهوه ای را برداشت. با دقت هرچه تمام تر محلول را به اولین تارهای موی سفیدش مالید. پذیرش آثارِ گذر زمان در سن سی و شش سالگی خیلی زود بود.
با عجله آماده شد تا سر ساعت به قرار روزانه کافه سر میدان برسد. از پنج سال پیش که دفتر کوچک بیمه تاسیس شده بود، هر روز صبح سه شریک برای نوشیدن یک فنجان قهوه در تراس کافه جمع می شدند. یکی از آن ها همسر سابقش آنجلا بود که جدایی تازه آن ها در این قرار معمول که ماندگار به نظر می آمد تغییری نداده بود.
دفتر آن ها تنها دفتر موجود در شهر بود که به امور مراجعینی می پرداخت که خرده تجّار آن ناحیه بودند. بعد از آغازی دشوار، اکنون به تعادلی دست یافته بود که کارکنان و مشاورانش می توانستند حقوق ماهیانه ای دریافت کنند، حتی اگر ضعفی در کارشان مشاهده می شد. به این ترتیب دفتر جایگاه خود را یافته و چشم انداز رشد و توسعه امیدوارکننده ای داشت. البته در این راه مبارزه لازم بود و گاه پیش می آمد که جاناتان دچار یاسی موقت و زودگذر بشود، ولی به این گمان ادامه می داد که همه چیز ممکن است و تنها محدودیت ها، آن هایی هستند که خودمان برای کارمان قائل می شویم.
جلوی پیشخان آمد و تا نزدیک درب ورودی پیش رفت. هوا بوی خوش مه تابستانی می داد. وضعیت باغچه شمالی که خانه را از کوچه جدا می ساخت بهتر از آن یکی باغچه نبود و خزه آن را فراگرفته بود.
جاناتان به سراغ صندوق پست رفت. منتظر دریافت نامه بود. پاکتی که از بانک رسیده بود را باز کرد. تعمیرات اتومبیل، حساب و کتابش را برهم زده بود. می بایست هرچه زودتر وضع مالی را بهبود بخشد. نامه دوم از متصدی تلفن بود. یقیناً باز هم یک صورتحساب...
«روزتون به خیر!»
همسایه که همان موقع به سراغ نامه هایش آمده بود، آرام و سرحال شبیه کسی که زندگی به او لبخند می زند، سلام کرد. جاناتان هم جواب داد.
گربه ای با میومیوکردن خود را به پاهای او مالید. جاناتان برای نوازش کردنش خم شد. گربه پیرزن همسایه بود که در ساختمان کوچک کناری سکونت داشت. جاناتان گربه را اغلب در باغش می دید و به خاطر خوشحالی کلوئه از دیدنش راضی بود.
در کوچه، گربه جلوی جاناتان به راه افتاد و بعد موقعی که جلوی ساختمان رسید با نگاه کردن به او میومیو کرد. در را هل داد و گربه بدون آن که نگاهش را از او بردارد، به خانه هجوم برد. جاناتان تا کنار آسانسور رفت. آن را باز کرد و گفت: «می خوای باز همرات بیام. آره؟ ولی من عجله دارم، زود باش بیا.»
ولی گربه پای پله ها مانده بود و آرام میومیو می کرد.
«پله ها رو ترجیح می دی، می دونم، ولی من وقت ندارم. خب؟ بیا دیگه.»
گربه با پلک زدن اصرار کرد. جاناتان آه کشید و گفت: «دیگه داری زیاده روی می کنی.»
گربه را به بغل گرفت و یکی یکی پله ها را تا طبقه سوم بالا رفت. زنگ در را زد و بدون منتظر شدن پایین آمد.
صدای پیرزن شنیده شد که می گفت: «آها، دعوایی! پیدات شد؟»
جاناتان به سرعت از کوچه پس کوچه ها، از کنار خانه هایی که ساکنان شان هنوز درست بیدار نشده بودند، گذشت. به راست پیچید، به کوچه کومرسانت رفت تا به میدان کوچک و سر قرارش برسد.
یاد تظاهرات دیشب افتاد که علیه جنگل زُدایی در آمازون به راه افتاده بود و او در آن شرکت داشت. چندصد نفری در این تظاهرات شرکت کرده بودند و حاصلش جلب توجه روزنامه نگاران محلّی بود. این هم مسئله ای ست.
هنگام عبور از جلوی ویترین فروشگاهِ لوازم ورزشی به کفش های بسکتبالی نگاه انداخت که از مدتی پیش باعث تعجب او می شدند. زیبا ولی بسیار گران. کمی دورتر بوی هوس انگیز شیرینی های گرم از یک قنادی اتریشی که هواکش هایش ماهرانه به سوی راهرو تعبیه شده بودند مشامش را غلغلک داد. نزدیک بود از خود بی خود و زانوانش سست شوند. نه! کلسترول را بالا می برد. مگر نه این که از بین خواسته های روزمره، بدترینش امیال متعددی است که در طول روز در ما ایجاد می شود؟
چند بی خانمان این طرف و آن طرف، زیر پتوها خوابیده بودند. خواربارفروشی مکزیکی از هم اکنون باز بود، همین طور روزنامه فروش و کمی دورتر آرایشگر پورتوریکایی. با چند قیافه آشنا برخورد کرد که به سر کار می رفتند و حوا س شان نبود. تا یک ساعت دیگر این گوشه درست وحسابی پر جُنب وجوش خواهد شد.
میشن دیستریکت(۲) قدیمی ترین محله سان فرانسیسکو است. همه چیز آنجا ناجور و ناهماهنگ است، ویلاهایی به سبک ویکتوریایی کمی رنگ ورو رفته پهلوی ساختمان های عظیم بی روح چسبیده به بناهای نیمه کثیف. خانه های قدیمی کم رنگ با ساختمان هایی همجوارند که پوشیده شده اند از نقاشی هایی با رنگ مایه زننده. ساکنین، خود از جوامع متعددی تشکیل شده اند که بدون معاشرت داشتن با هم، از کنار هم می گذرند. زبان های گوناگونی از قبیل چینی، اسپانیایی، یونانی، عرب یا روسی می شنویم. هر کسی بدون آن که به دیگران کاری داشته باشد در دنیای خود زندگی می کند.
گدایی جلو آمد. دست دراز کرد. جاناتان لحظه ای مردّد بود، بعد ضمن پرهیز از نگاه او، راهش را ادامه داد. به همه که نمی شود چیزی داد!
شریکش مایکل، از مدتی قبل در تراسِ کافه جا گرفته بود. مرد میانسالی بود با لبخندی دلنشین که با سرعت تمام حرف می زد. آن چنان سرشار از انرژی که آدم خیال می کرد نکند به او باطری های فشار قوی وصل کرده اند یا ساده تر، از مصرف آمفِتامین نشئه شده است! با لباس خاکستری، پیراهن سفید و کراوات نارنجی از جنس ابریشم تابیده، جلوی میزی نشسته بود که روی آن یک ماگ قهوه و یک لوزکیک هویج بود که به نظر می رسید رنگش طوری انتخاب شده که با کراوات هماهنگ باشد. تراس کافه فضای وسیعی از پیاده رو را اشغال می کرد، آن قدر وسیع که آدم عبور ماشین ها را از پشت یک ردیف درختچه که در گلدان های چوبی بزرگ کاشته بودند فراموش می کرد، درختچه هایی درخور نارنجستان یک کاخ. میزها و صندلی های از نی پیچیده، تصور خارج ازشهر بودن را در انسان تشدید می کرد. مایکل با لحنی بسیار قوی پرسید: «حالت خوبه؟»
حالتِ سوال او خیلی از طرز سخن گفتن جیم کری در فیلم ماسک دور نبود. جاناتان طبق عادت جواب داد: «بله، تو چی؟»
او از جیبش شیشه کوچکی که محتوی محلول ضد باکتری بود بیرون آورد، چند قطره از آن را روی انگشتانش ریخت سپس دست ها را با قدرت هرچه تمام تر به هم مالید. مایکل با لبخند خاصی به او نگاه کرد.
«خب! چی میل داری؟ شیرینی روز، انتخاب خوبیه.»
«برای صبحانه شیرینی می خوری؟!»
«این رژیم جدید منه، صبح کمی قند برای شروع، بعد تمام روز بدون حتی یک حبه.»
«کاملاً موافقم.»
مایکل پیشخدمت را صدا زد و سفارش داد. از بین سه شریک، مایکل کسی بود که به بهترین وجهی رشته امور را در دست داشت و جاناتان اغلب نوعی احساس تحسین نسبت به او داشت. به دلیل سهولتی که با آن می توانست مشتری را در یک وضعیت فکری مناسب برای مجاب شدن قرار دهد به او حسادت می ورزید.
با همراهی کردنش به هنگام بازاریابی نزد فروشندگان، جاناتان ناظر صحنه هایی باورنکردنی بود که در آن ها مایکل موفق می شد خواسته های نامطلوب کاسبان را تغییر داده و وارونه سازد. بعد از مدت ها تعلیم دیدن و واردشدن به روش های فروش، جاناتان به درستی کار خود را انجام می داد و گلیم خود را از آب می کشید. البته در جایی که در آن مایکل با هنرمندی و به راحتی تمام نقش خود را ایفا می کرد. زیرا برای خاطرجمع کردن مشتریان همه روش ها را به کار می گرفت و موفق می شد قراردادها و گزینه های تازه ای را به آن ها بقبولاند و همواره حمایت خود را افزایش دهد تا جایی که حتی بتواند بدون متوجه شدن شان چندبار یک شگرد را انجام دهد و نتیجه بگیرد. او در این باره رازی را با شرکایش در میان گذاشته بود، زیباترین احساس ترس است، ترسی که حامی و پشتیبان یک مشاور به شمار می آید. این ترس به محض در نظر آوردن تصویر یک ورشکستگی، یک دزدی یا یک دعوای حقوقی در نگاه تاجر جلوه گر می شود. ترسی که ابتدا جزئی، ناچیز و خدعه آمیز است ولی به زودی در پیچ وخم ذهنش نفوذ می کند و در توانایی تصمیم گیری اش نقش اصلی را به عهده می گیرد. آن وقت تقاضای پرداخت حق سالانه بیمه در مقایسه با خسارت یا اقامه دعوا از سوی مصرف کننده خشمگین چه وضعی پیدا می کند؟
جاناتان انسان شرافتمند و درستکاری بود، ولی حریف هایش از این راهکارها استفاده می کردند و اگر تنها او کناره گیری می کرد، جریمه می شد. با خودش می گفت: «در این دنیای بی عاطفه و بی رحم، قوانین و مقررات همانی هستند که هستند. اگر نمی خواهیم جزو برکنارشده های اجتماع باشیم، بهترین کار این است که قوانین موجود را بپذیریم...»
مایکل گفت: «این اواخر خیلی به اوضاع و احوالت فکر کردم.»
«اوضاع و احوال من؟!»
مایکل با رضایت و مهربانی او را نگریست. نگاهش پر از صفا و محبت بود و سعی می کرد خود را به جای جاناتان بگذارد. لذا گفت: «هرچی بیشتر شما رو زیر نظر می گیرم، بیشتر به خودم می گم که کارکردن روزانه با همسر سابقت باید برات جهنم باشه.»
جاناتان که کمی غافلگیر شده بود، بدون این که جوابی دهد شریکش را نگاه کرد.
«شما متقابلاً به هم بد می کنید. این عاقلانه نیست.»
جاناتان ماتش برده بود.
«و این موضوع نباید ادامه پیدا کنه.»
جاناتان به زمین نگاه کرد. مایکل با عطوفت او را نگریست.
«پس بهتره آینده نگر باشیم.»
و لقمه ای از کیک به دهان گذاشت.
«من خیلی فکر کردم، مسئله رو از همه جهات بررسی کردم. یه پیشنهاد برات دارم.»
«پیشنهاد؟!»
«بله.»
جاناتان ساکت ماند.
«پیشنهادم اینه... لازم نیست فوری جواب بدی، وقت فکر کردن داری.»
جاناتان با دقت او را نگاه کرد. مایکل گفت: «اگه بخوای از کارت کناره گیری کنی، من حاضرم سهامت رو بخرم.»
«سهامم از دفتر؟!»
«البته، سهم شیرینی ات رو که نگفتم!»
جاناتان صدایش درنیامد. هرگز به این فکر نیفتاده بود. شرکتی را که با هم تاسیس کرده بودند ترک کند؟ آن قدر از جسم وجان در این راه مایه گذاشته بود که سرانجام، این شرکت قسمتی از وجودش شده بود. حس کرد که چیزی درون سینه اش گره خورده. ترک کردن دفتر برایش این معنی را داشت که انگیزه اساسی زندگی اش را از دست بدهد. یعنی از صفر شروع کردن. همه چیز را از نو ساختن.
داخل کافه، صفحه تلویزیونی که به دیوار میخکوب شده بود، تصاویر آستین فیچر، قهرمان تنیس را پخش می کرد. بعد از این که چند هفته قبل ویمبلدون را برده بود، حالا به عنوان مرد شماره یک یو اِس اُپِن در فلاشینگ مِدو حاضر می شد.
جاناتان در حالی که غرق فکر بود، تصویرها را نگاه می کرد. فروختن سهامش به مایکل باعث می شد که از آرزوی دیرینش که می خواست کسی شود که بهترین نتایج تجاری را به دست آورد نیز دست بشوید.
مایکل دنباله صحبت را گرفت و گفت: «باید وام بگیرم. کار سختیه ولی شاید برای همه بهتر باشه.»
«سلام به همگی.»
آنجلا سر میز آن ها نشست و با این که لبخند ملایمی بر لب داشت، آه بلندی کشید تا شدت ناراحتیش را نمایان سازد. جاناتان این حالت را از حفظ بود.
مایکل مثل آن که باد در گلو اندازد پرسید: «حالت چه طوره، خوبی؟»
زن در حالی که چانه اش را به سوی جاناتان برمی گرداند گفت: «دخترت نخواست دندوناش رو مسواک بزنه. البته، من زیر بار نرفتم. ده دقیقه تمام مجبور شدم باهاش کلنجار برم. نتیجه این که وقتی به مدرسه رسیدیم در بسته بود. مجبور شد زنگ اتاق نگهبان رو بزنه و بد و بیراه بشنوه. سزاش همین بود.»
مایکل که هم چنان لبخند به لب داشت، پرسید: «طبق معمول قهوه رقیق؟»
آنجلا در حالی که دوباره آه می کشید، گفت: «نه، دوبل.»
مایکل سفارش داد. آنجلا همراه لبخندی گزنده نگاهی به جاناتان انداخت و گفت: «به نظر آروم میای، راحت و آسوده.»
مرد سرش را بلند نکرد. زن انگشتانش را در موهای بلوطی رنگ روشنش فروبرد که نوکشان شانه هایش را نوازش می کرد و گفت: «سرزنشم کردی، گفتی به گیاهام بیشتر از دخترم می رسم ولی...»
جاناتان با لحنی اعتراض آمیز گفت: «من هرگز به این دلیل تو رو سرزنش نکردم.»
«ولی گیاه های من هیچ وقت روی زمین ولو نمی شن و جیغ نمی کشن!»
جاناتان جلوی لبخندش را گرفت و بعد بدون آن که سخنی بگوید قهوه اش را نوشید. از جدا شدن شان سه ماه می گذشت ولی زن مثل قبل به طعنه زدن ادامه می داد و ناگهان مرد حس کرد که این رفتار به صورت عجیبی برایش خوشایند است. این احساس به او دست می داد که با وجود همه چیز رابطه شان ادامه داشت. لذا متوجه چیزی شد که هرگز به آن باور نداشت؛ در اعماق ذهنش امید برقرار کردن دوباره رابطه به شکل نهفته ای وجود داشت.
اگر سهامش را به مایکل می فروخت، این امید را نیز از دست می داد، زیرا با این اقدام آخرین وابستگی روزانه با آنجلا را از بین می برد.
سریع به سمت اولین قرارش رفت و شرکایش را در تراس کافه جا گذاشت. لیست بازاریابی هایی که می بایست به آن رسیدگی کند طولانی بود. روز سختی در برابرش خودنمایی می کرد ولی فردا تعطیل بود و برای استراحت وقت کافی داشت. غافل از این که دو روز بعد زندگی اش برای همیشه از این رو به آن رو خواهد شد.

نظرات کاربران درباره کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

چند صفحه از این کتاب تغییری عمیق، در طرز فکر و این روزهای من داشت...
در 1 سال پیش توسط روزبه مشهدی‌زاده
یک کتاب عالی برای اونهایی که به مفهوم زندگی علاقه مند هستند
در 8 ماه پیش توسط مسعود رابط
خیلی کتاب قشنگی بود. مفهوم هایی که در کتاب های مختلف پراکنده گفته شده، توی این کتاب یه جا جمع شده
در 11 ماه پیش توسط gol...017
این کتاب بی نظیره
در 6 ماه پیش توسط www...a78
کتابی که معنی زندگی رو خیلی جذاب به ادم یاداوری میکنه.
در 5 ماه پیش توسط mar...7.g
کتابی فوق العاده و عالی که می تواند ذهن شما را برای آغاز یک زندگی جدید آماده کند.
در 7 ماه پیش توسط z m
کتاب خیلی خوبیه و به شدت توصیه اش میکنم😊
در 9 ماه پیش توسط زهرا پاشازاده
خریدم و دارم میخونم..بسیار عالی هستش..ممنون فیدیبو
در 4 ماه پیش توسط محمد علی برادران
کتاب زیباییه...سعی کرده مفاهیم مهمی رو که توی زندگی امروزه ما فراموش شده بهمون یادآوری کنه..خوندنش رو پیشنهاد میکنم☺
در 2 ماه پیش توسط gha...r96
کتابی زیبا و دلنشین که دیدگاه های محیط زیستی رو به زیبایی با روانشناسی خودسازی و عرفان تلفیق کرده.... از سری کتابهای حال خوب کن که شاید هرچند نویسنده راوی خوبی در قصه گویی نباشه اما ازاونهاییست که وقتی از پیشش میری حس میکنی چقدر حالت رو نه بهتر بلکه خوب کرده😊
در 2 ماه پیش توسط اکرم بانو