فیدیبو نماینده قانونی انتشارات تیسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی

کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی

نسخه الکترونیک کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۹۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی

هفت سالم بود که همسایۀ ما شدند... توی یک کوچۀ بن‌بست بودیم... ما ته کوچه بودیم بعد ممدحسن اینا و بعد آن‌ها آمدند... مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم... من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلاً شناسنامه‌ام را بده می‌خواهم بروم... قبلاً کریم تیزی را دیده بودم که با ننه کریم دعوایش شد و این را که گفت ننۀ کریم به هول و ولایش افتاده بود. اما مادر من که ننه کریم نبود. جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی‌اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو. آمد کنارم و گفت: ـ چرا با مامانت دعبا میتُنی. نمی‌دانم توی کدام فیلم استقلال‌داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم: ـ نمی‌ذاره استقلال داشته باشم... بزرگ شدم... نمی‌دونه من چندسالمه؟ با چشم‌های مثل گربه‌اش نگاهم کرد و گفت: ـ خب مامانت خیلی چندسالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی. همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد... یعنی نمی‌دانستم عشق چیست ولی خب دلم می‌خواست توی خاله‌بازی‌هایش بابای عروسک‌هایش شوم...

ادامه...

بخشی از کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

اول

هفت سالم بود که همسایه ما شدند... توی یک کوچه بن بست بودیم... ما ته کوچه بودیم بعد ممدحسن اینا و بعد آن ها آمدند...
مادرم دعوایم کرده بود که چرا وقتی بابا نیست تا سر شب بیرونم...
من هم از خانه بیرون زده بودم که اصلاً شناسنامه ام را بده می خواهم بروم...
قبلاً کریم تیزی را دیده بودم که با ننه کریم دعوایش شد و این را که گفت ننه کریم به هول و ولایش افتاده بود.
اما مادر من که ننه کریم نبود.
جارویش را برداشت و سه چهار تا مشتی اش را زد به ناکجایم و بعد رفت تو.
آمد کنارم و گفت:
ـ چرا با مامانت دعبا میتُنی.
نمی دانم توی کدام فیلم استقلال داشتن را یاد گرفته بودم که گفتم:
ـ نمی ذاره استقلال داشته باشم... بزرگ شدم... نمی دونه من چندسالمه؟
با چشم های مثل گربه اش نگاهم کرد و گفت:
ـ خب مامانت خیلی چندسالشه تو نباید باهاش دعبا بُتُنی.
همان موقع بود که احساس عشق عجیبی به من دست داد... یعنی نمی دانستم عشق چیست ولی خب دلم می خواست توی خاله بازی هایش بابای عروسک هایش شوم...
مانند حاج محسن سوار دوچرخه ام شوم بار ببرم بندر و از آنجا برایش پیراهن مخمل بخرم با شال بندری.
اما خب توی همه قصه های عشقی ممدحسنی هست که وقتی تو بندری بیاید روی زیلو بنشیند و عروسک هایت را ماچ کند و چایی را که حق توست بخورد.
و از همان موقع ها یک رقابت عشقی بدوی بین من و ممدحسن شکل گرفت...
من شیفت صبحی بودم و ممدحسن شیفت ظهر... هر دو یک نصفه روز را برای عرض اندام وقت داشتیم... من می رفتم مدرسه و تازه آن موقع ها که دیکته را پانزده می شدم می فهمیدم بعضی کلمات را یک جوری می نویسند که آن جوری که تو می گویی نیست... برایش می گفتم می دونستی خاهر و خواهر می نویسن؟؟ بنرج را برنج؟؟ دُمکه را دکمه؟...
او هم کیف می کرد از این همه سوادم...
ممدحسن اما زورگو بود... گاهی دعبایش می کرد که چرا دامنت کوتاه است.
او هم پیش من گریه می کرد که ممدحسن بد است، من نصیحتش می کردم که عیب ندارد تو خوب باش، معلممان گفته خدا توی آن دنیا به آدم های خوب می گوید ادخلو جنگل... می گفت یعنی چه... می گفتم ادخلو یعنی بفرمایید جنگل هم بهشت است می گفت یعنی مثلاً شمال؟ گفتم نه یه جنگلایی که فقط توی بهشت است.
آخرش یک روز با ممدحسن دعبایش شد... ممدحسن دست کرده بود توی موهایش و آن ها را کشیده بود آخرش هم گفته بود موهات مثل سیم ظرف شوییه
من سیم ظرف شویی هایش را دوست داشتم... خیلی قشنگ بودند... آخرش پدرش ماموریت گرفته بود و رفتند... موقع رفتن یک تار از موهایش را یادگاری داد و قول داد که تا بلد شد بنویسد برایم نامه بفرستد... تا چند ماه داشتمش منتظر نامه هایش هم بودم... گذاشته بودمش لای کتاب داستانم...، بعدش اصلاً نفهمیدم چی شد...
الآن حتی اسمش هم یادم نیست... نمی دانم او مهتاب بود یا خواهرش...
اما موهای فرش را همیشه در خاطرم داشتم... خود شاعر هم می گوید چین و شکن زلف یار حلقه دام بلاست...
حالا یار های من بلاهایشان حلقه حلقه است و تقصیر من هم نیست... گویا توی طالعم نوشته شده یارش موفرفری است.

دوم

خانه ما نبش کوچه میثاقیان بود؛ مطب دکتر شریفی، انتهای کوچه. یک منشیِ دکتر شریفی هم بود که تزریقات انجام می داد. من مانند همه بچه های دنیا از دکتر، بیمارستان، داروخانه و... متنفر بودم. یعنی حاضر بودم شب ها از شدت سرفه روده و معده و همه امعاواحشایم بریزد بیرون روی فرش و تشک، اما دکتر نروم. خب همیشه هم یک مادر بود که سوء استفاده کند و دو گزینه روی میز بگذارد: یک طرف شلغم، کدوی حلوا، کته ماست، سوپ سبزی مزخرف، پاشویه مادر، آن دستمال خیس سفید روی پیشانی و جوشانده چهارتخمه بود و طرف دیگر دکتر شریفی، آن چوب بستنی کوفتی که تا خرتناق توی حلق می کرد، آمپول پنسیلین، بکش پایین، شل کن و شربت اکسپکتورانت زهرماری. خب قطعاً بین بد و بد تر، بد بهترین گزینه بود. اصلاً همین نوع انتخاب ها بود که باعث شد اکثر ما دهه شصتی ها آدم هایی سیاسی باشیم.
خلاصه دکتر شریفی را از هشت فرسخی می دیدم انگار گیدورا و گودزیلا دیده باشم، آن طوری. یک بار که تب شدیدی کردم، آن قدر گیج بودم که توانایی تشخیص اینکه مرا کدام جهنم دره ای می برند نداشتم. پدر راه جهنم دره را خوب بلد بود و من را پیش دکتر شریفی برد. خب به هرحال دکتر شریفی هم مانند خیلی از پزشکان به صورت پیش فرض برای هر بیماری دو آمپول تجویز می کرد. حالا می خواهد بیمار آنفولانزا داشته باشد، میگرن یا پروستات داشته باشد، حامله باشد، چه باشد. این بود که مرحمت کرده این بار پنج آمپول تجویز کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز برای من اسلوموشن شد: «نترس بچه، آدم باش»، «درد نداره خرس گنده»، «تا حالا پنیسیلین تزریق کرده گل پسرتون؟»، «خب بخواب»، «بکش پایین»، بوی الکل، «شلش کن»، «خب عزیزم کلاس چندمی؟»، بغض، گریه، «درد نداره که عزیزم»، «اصلاً منو ببین یه چیزی بهت بگم»، «شل کن، منو ببین»،... این «منو ببین» همانا، خوشایند ترین «آخ گفتن» دنیا همانا. بی وجدان سیندرلا بود. اصلاً سوفیا لورن زمان بود. چشمان عسلی، موی صاف و طلایی، قد حداقل ۷۰/ ۱. حالا تازه وقتی یک بچه هفت ساله می گوید ۷۰/ ۱ یعنی برو بالای ۸۰/ ۱. بچه است خب. متر و میزان چه می داند چیست! خلاصه نفهمیدم کی شل کردم، کی سفت کردم، کی آمپول را زد. هرچه بود از آنجا من شیفته خانم قنبری، منشی دکتر شریفی، ۲۴ ساله؛ دیپلم تجربی و دارای مدرک فنی و حرفه ای شدم. از آنجا که می گویم یعنی سال ۷۳-۷۲. دیگر فقط و فقط یک گزینه و یک فکت شیت روی میز بود: خانم قنبری.
به هر بهانه ای بود خودم را به مریضی می زدم. بعد تر که پدر و مادر بوهایی بردند، متقاعدکردن آن ها کار سختی شد. آنجا بود که وارد فاز اجرایی شده و عملاً مریض می شدم. می رفتم و بلافاصله در آن سرمای سگی به بالکن تا خوب سرما بخورم. یا شب ها بخاری را خاموش می کردم و بدون پتو می خوابیدم. صبح مریضی، صبح دکتر شریفی. صبح خانم قنبری. اصلاً از یک جایی به بعد صبح خانم قنبری، ظهر خانم قنبری، شب خانم قنبری. خلاصه این طور زمستان کوچه میثاقیان برای من، شد بهترین زمستان دنیا. بهار که آمد اما همه چیز عوض شد. بد ترین شد. غم انگیز ترین شد. یک بار که در کوچه برای دیدزدن خانم قنبری ایستاده بودم، دیدم دکتر شریفی دست خانم قنبری را گرفته و از مطب بیرون آمد. آن قدر نفهم نبودم که ندانم دست توی دست یعنی چه؟ لبخند ذوق مرگی یعنی چه؟ دکتر شریفی از خط قرمز من گذشت. نامردِ بی وجدان! آمپول هایش را من بزنم، دردش را من بکشم، شل کرن هایش با من باشد، آخش را من بکشم، آن وقت قنبریانش را تو ببری؟ بی قاموس! آن شب تا صبح گریه کردم. حالا لابد می گویید احمق ترین بودم اما شما چه می دانید که آدم تمام زمستان را هفته ای هفت روز مریض باشد، یعنی چه؟ هی شل کند یعنی چه؟ آبکش شود یعنی چه؟ عشقش را، قنبریانش را، کس دیگری ببرد یعنی چه؟

سوم

این ها را نوشتم که بگویم همه ما آدم ها، یک جایی جا مانده ایم. دست هایمان را رها کرده اند و فرستاده اند به امان خدا... چون یادشان نمی آید آن آدم ها که یک روز، خودشان به این سرنوشت دچار شده اند. روح سرگردان خیابان بهبودی هم از این جاماندن ها و رهاشدن دست ها شروع شد. زنده بود، اما روحی در کالبد نداشت؛ پس سرگردان و حیران در پی راهی بود که بتواند خودش را پیدا کند. دقیقاً از همان روزی که گم شده بود. خدا کند شما هم یک روزی، خودتان را پیدا کنید.

محمدامین چیت گران
بهار ۱۳۹۶

نظرات کاربران درباره کتاب روح سرگردان خیابان بهبودی

بی خودترین و بی سر ته ترین
در 1 سال پیش توسط mar...rra
کتابی بسیار زیبا امیدوارم نسخه ی صوتی این کتاب به مجموعه شما افزوده شود
در 1 سال پیش توسط مروارید ف
🌸 بریده ای از کتاب 🌸 📔 - بـگـو چـنـدتـا دوسـتـم داری ؟ - امممم! سـه تـا! - هـمـش سـه تـا ؟! - هـمـش! حـالا قـیـافـه نـگـیـر. - مـثـلا چـرا نـگـفـتـی یـه مـیـلـیـون. یـه کـهـکـشـون. یـه آسـمـون. چـرا سـه تـا؟! - چـون دوسـت داشـتـن اونـجـوری نـیـسـت کـه مـا انـدازش بـگـیـریـم. سـه مـیـشـه دیــن و دنــیــا و آخــرت! 📔
در 9 ماه پیش توسط امیرحسین آل عوض